ویرگول
ورودثبت نام
ἐρώτησις(Erotesis)
ἐρώτησις(Erotesis)«چرا مجبورم میکنی حقیقتی را بگویم که ندانستن‌ش برایت موجب بهترین لذت‌هاست؟بهترین تقدیر آن‌ست که در دسترس شما نیست،یعنی نزادن و نبودن.پس از آن بهترین تقدیر زود مردن است.» ×سیلنوس‌به شاه میداس×
ἐρώτησις(Erotesis)
ἐρώτησις(Erotesis)
خواندن ۵۶ دقیقه·۵ ماه پیش

جملات قصار از فلاسفه باستان-1

این متن بسیار مفصل در اصل جملات قصاری‌ست که از فلاسفه باستان رومی و یونانی جمع‌آوری شده. قبلا منتشرش کردم.

https://virgool.io/@erodito/%D8%AC%D9%85%D9%84%D8%A7%D8%AA-%D9%82%D8%B5%D8%A7%D8%B1-%D8%A7%D8%B2-%D9%81%D9%84%D8%A7%D8%B3%D9%81%D9%87-%D8%A8%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-m2fe1csuwnrp

دوستی درخواست کرد که متن رو چند بخش کنم و برای همین هم من این متن طولانی رو چند بخش میکنم.

بقراط

  • هیچ چیز را خوب نمی‌دانم جز اینکه هیچ نمی‌دانم.

  • زن... بیماری است.

  • انسان نمی‌تواند در آسایش زندگی کند مگر اینکه با شرافت، عدالت و خرد زندگی کند. و اگر با خرد، عدالت و شرافت زندگی کند، محال است که بدون آسایش زندگی کند.

  • یک فرد بیمار که آرزویی دارد، برای من مطلوب‌تر از یک فرد سالم است که آرزویی ندارد.

  • زندگی کوتاه، تلاش طولانی، وقت تنگ، تجربه خطرناک و قضاوت دشوار است.

  • بگذارید هر بیمار با داروهای سرزمین خود درمان شود، زیرا طبیعت مشتاق هوای خود و مشتاق غذای خود است.

  • غذای طبیعت یکی از مؤثرترین داروهای آن است.

  • به بیمار در مورد وضعیت کسی که وضعیت وخیم‌تری از او داشته و بهبود یافته است، اطلاع دهید، اما در مورد کسی که وضعیت مشابهی داشته و فوت کرده است، با او صحبت نکنید.

  • به بقراط گفته شد: چرا بدن انسان وقتی دارو می‌نوشد بیشتر تحریک می‌شود؟ او گفت: «مانند خانه‌ای است که وقتی جارو می‌شود، گرد و غبار بیشتری می‌گیرد.»

  • آنکه از نسیم شادی و لذت نمی برد، حالش بد است و نیاز به درمان دارد.

  • دارو از بالاست، دارو از پایین است، و دارو نه بالاست و نه پایین.

  • کسی که حکمت را چون افسار گیرد، مردم او را چون رهبر خواهند گرفت.

  • کم ضررتر بهتر از زیاد مفیدتر است.

آپولودوروس

  • چون من به تنهایی - بدون دوستانم - دوست خودم هستم.

آپیانوس

  • سختی‌ها، سخنرانان بزرگی خلق می‌کنند.

اپیخارموس

  • هوشیار باشید و بی‌اعتمادی را فراموش نکنید؛ همین به تنهایی محرکی برای آگاهی است.

  • زندگی بشر به شدت نیازمند تعقل و مسئولیت پذیری است.

  • این ناتوانی در صحبت کردن نیست، بلکه ناتوانی در نگه داشتن زبان است.

  • با کار سخت، خدایان به همه ما چیزهای خوب می‌فروشند!

اپیفانیوس

  • نباید چیزهای خردمندانه را به دست تنبل‌ها سپرد، زیرا همانطور که حیوان فقط وزن طلا و نقره را حس می‌کند و نه ارزش آنها را، شخص تنبل نیز فقط وزن رنجی را که باید متحمل شود حس می‌کند، نه ارزش آنها را.

اپیکور

  • هیچ چیز شرافتمندانه‌تر از کار در فلسفه نیست.

  • فقرِ خردمند بهتر از ثروتِ نادان است.

  • خوشبختی، آرامش خاطر و تندرستی جسم است و نیکی کامل، ترکیبی از این دو چیز به طور همزمان است.

  • تقوا قوی‌ترین راه برای رسیدن به یک زندگی شاد است، زیرا هیچ چیز شیرین‌تر از زندگی عاقلانه و درست، انجام ندادن هیچ کار نکوهیده، احساس نکردن گناه، آسیب نرساندن به کسی و انجام دادن کارهای نیک در هر کجا که ممکن است بدون غفلت از هیچ یک از وظایف زندگی نیست.

  • من این را نه برای عموم، بلکه فقط برای شما می‌نویسم. همین که شما مخاطب شنونده‌ی من هستید و من مخاطب شنونده‌ی شما، برایم کافی است.

  • انسان باید خود را به غذای آسان عادت دهد، زیرا این سالم‌ترین کیمیا است. زیرا وقتی انسان گرسنه یا نیازمند است، از غذای آسان بیشتر از لذیذترین غذاها لذت می‌برد.

  • هیچ انسانی، حتی اگر عادت تلاش کردن را ترک کند، نمی‌تواند کاملاً از هر چیزی که جسمش را فاسد و ذهنش را خسته می‌کند، دوری کند.

  • حماقت یک لذت دائمی است.

  • نیروهای درونی حساس‌تر و تأثیرپذیرتر از نیروهای بیرونی هستند.

  • بدن فقط در زمان وقوع درد تحت تأثیر آن قرار می‌گیرد؛ برخلاف ذهن که تحت تأثیر حال، گذشته و آینده است.

  • کمتر کسی از زندگی خود لذت می‌برد، زیرا همه از وضع موجود خود بیزارند و به آینده امیدوارند، اما پیش از رسیدن به آرزوهایشان، ناگهان مرگ آنها را فرا می‌گیرد. این همان چیزی است که باعث می‌شود انسان در زندگی خود رنج بکشد، زیرا هیچ چیز بهتر از لذت بردن از فرصت وضع موجود و بی‌اعتمادی به آینده نیست.

  • یک فرد نباید خوشبختی خود را با تعداد سال‌هایی که روی زمین زندگی کرده است، بلکه با تعداد سال‌هایی که با خوشحالی زندگی کرده است، بشمارد.

  • احمقانه است که به دلیل کسالت از زندگی، به دنبال مرگ باشی، در حالی که شیوه زندگی‌ات، علت تلاش توست.

  • لذت‌های جسمانی محض نه ممنوع هستند و نه مذموم، و برای شخص عاقل ضرری ندارد که سهم خود را از آنها بدون افراط و تفریط بردارد.

  • اگر مطابق طبیعت زندگی کنی، فقر راهی به سوی تو نخواهد یافت. اگر مطابق ذهنت زندگی کنی، ثروت راهی به سوی تو نخواهد یافت.

  • زندگی کوتاه با شادی بهتر از زندگی طولانی با غم است.

  • زندگی یک احمق خالی از ستایش، پر از ترس و بدون جهت گیری به سوی آینده است.

  • یکی از نقاط ضعف عقیده، ترس از جهنم است.

  • انسان باید از آنچه او را آزار می‌دهد و زندگی را تلخ و شادی‌اش را از بین می‌برد، دوری کند.

  • زندگی کردن تحت اجبار اشتباه است، زیرا هیچ کس مجبور به زندگی تحت اجبار نیست.

  • آزادی از برابری همه چیز، چه خوب و چه بد، در انسان حاصل می‌شود.

  • اگر می‌خواهی کسی را ثروتمند کنی، به دارایی‌هایش اضافه نکن، بلکه خواسته‌هایش را کم کن.

  • غیب گفتن وسواس فکری است که هیچ پایه و اساسی ندارد.

  • انسان باید کمالات را فقط به الوهیت نسبت دهد.

  • ثروت حقیقی، فقری است که به قانون طبیعت سپرده شده است.

  • شرک، انکار خدایان مورد پرستش عامه نیست، بلکه شرک در نسبت دادن زشتی به آنهاست، همانطور که عوام به آنها نسبت می‌دهند.

  • مقام الوهیت به خاطر عظمت و شرافت ذاتی‌اش شایسته پرستش است، پس آن را با این دید پرستش کنید، نه از روی ترس از شر آن و نه از روی امید به خیر آن.

  • خدایان تحت تأثیر هیچ یک از کارهای ما قرار نمی‌گیرند؛ آنها نه از کارهای خوب ما خوشحال می‌شوند و نه از کارهای بد ما خشمگین.

  • انشالله تا آخر عمرت مخفی بمونی.

  • خدای من، به بندگانت رحم کن.

  • هیچ چیز از هیچ چیز به وجود نمی‌آید.

  • برای لذت بردن از آزادی واقعی، برده فلسفه باش.

  • باید با آرامش و بدون تعجب، وقایع را پذیرفت.

  • کسی که به کمترین ثروت نیاز دارد، بیشترین ثروت را دارد.

  • این ذهن نیست که خدایان را تصور می‌کند.

  • هیچ کس دنیا را متفاوت از کسی که تازه وارد آن شده است، ترک نمی‌کند.

  • این دیوانگی است که انسان ستایش کند که جهان از عشق به انسان‌ها آفریده شده است. بلکه به نظر می‌رسد که خدایان، پس از گذراندن مدت‌ها در آسایش، تصمیم گرفتند حالت اولیه خود را به حالت دیگری تغییر دهند.

  • هر کسی طوری از زندگی خارج می‌شود که انگار تازه وارد آن شده است.

  • در آغاز، گرما و سرما و تنوع مزاج‌ها به شدت امروز نبود. بلکه جهان در آغاز نظم خود مانند دیگران بود و مردمی که از زمین بیرون آمدند، از ما قوی‌تر بودند. بدن‌هایشان پوشیده از موهای زبری مانند موی خوک بود. آنها نه از غذای بد دردی داشتند و نه از فساد هوا و فصول. رسمشان این نبود که لباس بپوشند، بلکه هر جا که شب فرا می‌رسید، برهنه روی سطح زمین می‌خوابیدند. آنها با استفاده از درختان کوچک خود را از باران محافظت می‌کردند. در آن زمان، آنها نه با یکدیگر آشنایی داشتند و نه حتی ملاقاتی. بلکه هر کس فقط خودش را می‌شناخت و فقط به آسایش خود مشغول بود. جنگل‌ها نیز از زمین سر برآوردند، با درختان همیشه در حال رشد. وقتی مردم برای اولین بار زندگی خود را آغاز کردند، از میوه بلوط، میوه درختان کوچک و میوه‌های بد تغذیه می‌کردند. آنها گاهی با خوک‌ها و حیوانات وحشی اختلاف داشتند، بنابراین شروع به جمع شدن در گروه‌ها کردند. برای محافظت از خود در برابر آسیب این حیوانات وحشی، کلبه‌های کوچکی برای خود ساختند و شروع به شکار حیوانات کردند و از پوست آنها به عنوان لباس استفاده کردند. سپس هر یک از آنها همسری برای خود برگزید و با او در زندگی خصوصی زندگی کرد و فرزندانی از آنها متولد شدند. همانطور که پدران با فرزندان خود بازی می‌کردند، وحشیگری آنها فروکش می‌کرد و طرف آنها نرم می‌شد. این منشأ هماهنگی، آشنایی و معاشرت‌های انسانی است. سپس همسایگان با همسایگان خود دوست شدند و دشمنی هر یک از آنها با همراهش قطع شد. در ابتدا، آنها با اشاره انگشتان خود به چیزها، اهداف خود را انجام می‌دادند. سپس، برای سهولت، به طور تصادفی نام‌هایی برای چیزها اختراع کردند. سپس، زبانی خشن ساختند که از آن برای اطلاع دادن به یکدیگر از آنچه در دل داشتند، استفاده می‌کردند.

  • پیش از پیدایش بشر، مردم هر آنچه را که نیاز به پختن داشت، در گرمای خورشید می‌پختند. گوشت شکار را در آن می‌پختند. روزی رعد و برقی از آسمان فرود آمد و ناگهان چیزهایی را سوزاند. مردمی که فایده آتش را می‌دانستند، به جای خاموش کردن آن، فقط به حفظ آن فکر می‌کردند. هر کس چیزی از آن را در خانه خود برمی‌داشت تا در پختن غذای خود از آن استفاده کند. سپس شهرها ساختند و زمین را بدون تساوی تقسیم کردند. بلکه کسانی که قدرت و شجاعت بیشتری نسبت به دیگران داشتند، آن را تصاحب کردند و خود را پادشاه ساختند و دیگران را به اطاعت از خود وادار کردند و برای خود قلعه‌ها و استحکاماتی ساختند تا از حملات و یورش‌های کسانی که در نزدیکی آنها زندگی می‌کردند، در امان باشند.

  • وقتی فیلسوفان در مورد روش‌های رسیدن به حقیقت اختلاف نظر داشتند، اپیکور گفت: بهترین راه برای رسیدن به آن از طریق حواس است، زیرا از طریق آنها می‌توان حقیقت را از باطل تشخیص داد.

  • ذهن در آغاز، هیچ تصوری از چیزی نداشت؛ بلکه مانند لوحی خالی بود که هیچ چیزی بر آن نبود. سپس، هنگامی که اندام‌های فیزیکی شکل گرفتند، به تدریج از طریق حواس به آن دانش رسید و توانست چیزهای غایب را در نظر بگیرد. هیچ چیز مانع از اشتباه آن نمی‌شود، زیرا غایب را به عنوان حاضر تصور می‌کند و حتی ممکن است چیزی را که وجود ندارد تصور کند، برخلاف حواس که فقط چیزهای حاضر را وقتی که حاضر هستند درک می‌کنند. بنابراین، آنها هرگز در مورد وجود چیزها اشتباه نمی‌کنند.

  • تقوا قوی‌ترین راه برای رسیدن به یک زندگی شاد است، زیرا هیچ چیز شیرین‌تر از زندگی عاقلانه و درست، انجام ندادن هیچ کار نکوهیده، احساس نکردن گناه، آسیب نرساندن به کسی و انجام دادن کار نیک در هر کجا که ممکن است، بدون غفلت از هیچ یک از وظایف زندگی نیست.

  • بو، گرما، صدا، نور و سایر توصیفات ملموس صرفاً ادراکات روح نیستند.

  • لذت، هدف نهایی افراد در اعمالشان است.

  • شناخت گناه، آغاز رستگاری است.

  • مردم بی فکرند، یا بهتر بگویم به شدت احمقند. بعضی ها از ترس مرگ، خودشان را مجبور به مردن می کنند!

  • هر کسی که باور ندارد آنچه دارد ثروت بزرگی است، حتی اگر ارباب تمام دنیا باشد، خوشبخت نیست.

  • پیش از آنکه به دقت در مورد آنچه می‌خورید و می‌نوشید بیندیشید، در مورد اینکه با چه کسی می‌خورید و می‌نوشید بیندیشید، زیرا ضیافتی پربار بدون دوست، مانند زندگی شیر یا گرگ است.

  • خشم لجام گسیخته، جنون می‌آورد.

  • با دقت به مرگ فکر کنید.

  • انسانی والامقام را گرامی بدار، همواره او را چنان در نظر داشته باش که گویی تو را زنده نظاره می‌کند، و همه کارهایت را چنان سامان ده که گویی آنها را می‌بیند.

اپیکتتوس

  • یک انسان آزاد آنطور که انتخاب می‌کند زندگی می‌کند، هیچ‌کس بدون ضرر یا مجازات، شرور نیست.

  • تنها یک راه برای خوشبختی وجود دارد؛ و آن این است که از نگرانی در مورد چیزهایی که هیچ کنترلی بر آنها نداریم دست برداریم.

  • ذهن، امور را سازماندهی می‌کند، بنابراین نباید بدون سازماندهی رها شود.

  • من دریافته‌ام که سهم یک فرد از خوشبختی، عمدتاً به تمایل خالصانه‌ی او برای خوشبختی بستگی دارد.

  • اول به خودت بگو که می‌خواهی چه کسی باشی، بعد کاری را که باید انجام بدهی، انجام بده.

  • هر که در زندگی خود بدبخت است، نباید کسی را سرزنش کند، زیرا او خود عامل بدبختی خویش است، زیرا خداوند مردم را جز برای خوشبختی نیافریده است.

  • هر که در زندگی شاد نباشد، مسئول بدبختی خود است. من همیشه هر اتفاقی که برایم بیفتد را می پذیرم، چون معتقدم خدا برای انسان بد نمی خواهد.

  • آموزش حتی برای پیرمرد نیز در جوانی باقی می‌ماند.

  • آموزش و پرورش دارایی‌ای است که هیچ انسانی نمی‌تواند آن را از او بگیرد.

  • من به آنچه خداوند برایم قسمت کرده راضی هستم، زیرا معتقدم آنچه او برایم مقدر کرده بهتر از آن چیزی است که من برای خودم مقدر کرده‌ام.

  • خدا مرا آزاد کرده است و من احکام او را می‌دانم، پس هیچ‌کس نمی‌تواند مرا اسیر کند.

  • یقین بدانید که حوادث زندگی به شما اهمیتی نمی‌دهند، زیرا هر چه که باشند، می‌توانید از آنها به طور شرافتمندانه‌ای استفاده کنید.

  • اگر مرگ اجتناب‌ناپذیر است، آیا باید غمگین بمیرم؟ اگر سرنوشت بخواهد مرا به زنجیر بکشد، آیا درد اجتناب‌ناپذیر است؟ اگر سرنوشت از راه برسد، روح باید اسیر شود.

  • مرگ اجتناب‌ناپذیر است، پس آیا باید غمگین و گریان بمیرم؟ فرض کنید که به زندان و زنجیر محکوم شده‌ام، آیا باید با فریاد زدن برای غم و نابودی، به بدبختی خود بیفزایم؟ یا اگر به تبعید محکوم شده‌ام، آیا کسی هست که بتواند مانع رفتن من به تبعیدگاهم با آرامش خاطر و چشمانی راضی شود؟ شاید بگویی: «اما ما تو را زندانی می‌کنیم.» بدان که تو قدرت زندانی کردن این بدن را داری، اما خود ذهن بسیار تنگ‌تر از آن است که بتوان آن را تصرف کرد.

  • بهترین خدمتی که می‌توانی به کشورت بکنی این نیست که خود را به ساختن کاخ‌های باشکوه محدود کنی، بلکه باید روح شهروندانت را در آغوش بگیری و آنها را بسازی. بهتر است که روح‌های بزرگ در کلبه‌ها پناه بگیرند تا اینکه بردگان در اتاق‌های کاخ‌ها پنهان شوند.

  • چشمانت را به سوی خدا بلند کن و بگو: هر طور که می‌خواهی از من استفاده کن. من از تو هستم و ذهن من ذهن توست. من هیچ چیزی را که تو می‌خواهی رد نمی‌کنم. مرا به هر کجا که می‌خواهی هدایت کن و لباسی را که می‌خواهی به من بپوشان.

  • اگر دیگران برخلاف میل طبیعی خود عمل کردند، ناراحت نشو، زیرا تو برای شرکت در کارهای بد مردم به دنیا نیامده‌ای، بلکه برای شرکت در کارهای خوب آنها به دنیا آمده‌ای. پس اگر کسی را دیدی که کار بدی می‌کند و احساس بدبختی کردی، بدان که هر که کار خوبی می‌کند به نفع خودش است و هر که کار بدی می‌کند به ضرر خودش است و خداوند مردم را برای خوشبختی آفریده است، نه بدبختی.

  • ای انسان، آیا با برادرت که پدرش خداست مدارا نمی‌کنی؟ در حالی که تو و او از یک نژاد و از یک اصل هستید؟ و اگر سرنوشت تو را به مقام والایی برساند، آیا خود را ستمگر و سرکش خواهی کرد؟

اپیمنیدس

  • انسان فقط باید آنچه را که شایسته مقام و منزلت اوست انجام دهد و از فرمانروایان و قضات سرپیچی نکند.

  • مردم در غفلت بزرگی هستند زیرا عواقب آن را در نظر نمی‌گیرند.

آتالوس

  • داشتن دوست از نگه داشتن دوست خوشایندتر است، همانطور که نقاشی کشیدن یک هنرمند وقتی در حال نقاشی است خوشایندتر از زمانی است که نقاشی را تمام کرده است.

آتنائوس

  • آنها زندگی می‌کنند تا بخورند، اما او (سقراط) می‌خورد تا زنده بماند.

آراتوس

  • ما هم از نوادگان او هستیم.

ارشمیدس

  • یورکا! (پیداش کردم).

  • فقط یک نقطه ثابت به من بدهید تا روی آن بایستم، من زمین را جابجا خواهم کرد.

آریستوفان

  • همانطور که گاهی اوقات یک میله کج را در معرض آتش قرار می‌دهیم تا کجی آن را صاف کنیم، خداوند نیز ما را در معرض آتش غم و اندوه قرار می‌دهد تا روح ما را صاف کند و بر راست بودن و اعتدال آن بیفزاید.

  • اما آنجا آسان بود و اینجا هم آسان (قورباغه‌ها، سطر ۸۲).

  • دوران کودکی بهترین سن برای کاشتن پایه‌های یک زندگی شایسته است. اگر درختی در جوانی مورد مراقبت قرار نگیرد، کج می‌شود و وقتی پیر شد، صاف کردن آن دشوار خواهد بود.

  • شایسته نیست که شاعران مانند نان فروشان به یکدیگر توهین کنند!

  • پیری، دوران کودکی دیگری است.

  • برای شما دشوار است که قوز را در یک خط مستقیم حرکت دهید.

  • کلام چیزی جز حکمت پیامبران و حماقت بسیاری از خردمندان نیست.

  • افراد خردمند از دشمنان خود چیزهای زیادی می‌آموزند.

آریستیپوس

  • روزی شاه دنیس به صورت آریستیپوس آب دهان انداخت و برخی از اعضای شورا این کار را دشوار یافتند. آریستیپوس خندید و گفت: «یک ماهیگیر سختی ماهیگیری را تا جایی تحمل می‌کند که در دریا خیس شود تا یک ماهی کوچک بگیرد، پس من چگونه نمی‌توانم آب دهان شاه را برای گرفتن یک نهنگ بزرگ تحمل کنم؟»

  • به آریستیپوس گفته شد: «استاد شما سخاوتمند و بزرگوار بود و از کسی چیزی نخواست.» او پاسخ داد: «وضع من چقدر با او متفاوت است! همه شاهزادگان و بزرگان شهر آتن به فرستادن هر آنچه استاد من سقراط نیاز داشت افتخار می‌کردند، به طوری که او اغلب بیشتر آنچه را که به او داده می‌شد، برمی‌گرداند و به مقداری از آن قناعت می‌کرد. اما در مورد من، غیرممکن است که یک پادشاه فرومایه نزد من بیاید و مرا به خاطر بخشیدن آنچه که با آن امرار معاش می‌کردم، به یاد بیاورد و از من بخواهد که به جای آن به او آموزش دهم!»

  • عده ای پدرش را برای تعلیم او نزد آریستیپوس فرستادند، و از او خواستند که به تعلیم و تربیت او رسیدگی کند. آریستیپوس از او پنجاه درهم خواست. پدر پسر از این موضوع تعجب کرد و گفت: «چگونه پنجاه درهم بدهم در حالی که می توانم با آن یک برده بخرم؟» آریستیپوس به او گفت: «برو و با آن یک برده بخر، تا دو خدمتکار دیگر داشته باشی...!»

  • روزی، آریستیپوس سوار کشتی بود و عده‌ای به او گفتند که کشتی‌ای که او در آن است، کشتی دزدان کشتی است. بنابراین او تمام پولی را که با خود داشت بیرون آورد و وانمود کرد که آن را می‌شمارد و آن را به دریا انداخت. سپس آهی کشید، گویی که تصادفاً از او افتاده بود، و با صدایی که فقط نزدیکان می‌توانستند بشنوند گفت: «برای من بهتر است که پولم را از دست بدهم تا اینکه خودم را به خاطر پول از دست بدهم!»

  • آریستیپوس در حالی که غلامش پشت سرش راه می‌رفت، به نظرش رسید که غلام به دلیل سنگینی پولی که حمل می‌کرد، نمی‌تواند به سرعت او راه برود. بنابراین به او گفت: «آنچه را که نمی‌توانی حمل کنی، دور بینداز و فقط آنچه را که می‌توانی حمل کنی، بردار.»

  • وقتی آریستیپوس را به خاطر اسراف و ولخرجی در غذاهای مجلل سرزنش می‌کردند، می‌گفت: «اگر غذاهای خوشمزه مذموم هستند، چرا در ایام مذهبی و تعطیلات، ضیافت‌ها اینقدر زیاد است؟»

  • افلاطون، آریستیپوس را به خاطر زندگی در تجملاتی‌ترین و راحت‌ترین زندگی سرزنش کرد، بنابراین آریستیپوس پاسخ داد: «آیا فکر می‌کنی شاه دنیس یکی از بهترین مردم است یا نه؟» افلاطون پاسخ داد: «او یکی از بهترین‌هاست.» سپس افلاطون گفت: «اگر چنین است، آیا او از من تجملاتی‌تر نیست؟ آیا تجمل و آسایش، انسان را از بهترین خوبی‌ها دور می‌کند؟»

  • اتفاقاً روزی دیوژن طبق معمول مشغول شستن علف بود که آریستیپوس از کنارش گذشت. دیوژن به او گفت: «اگر می‌توانستی به این علف‌ها قناعت کنی، مجبور نبودی نزد پادشاهان بروی و هر چه می‌خواهی از آنها بشنوی.» آریستیپوس گفت: «و اگر هنر هم‌نشینی با پادشاهان را می‌دانستی، از این علف‌ها متنفر می‌شدی.»

  • روزی، پادشاه دنیس سه زن زیبا را نزد آریستیپوس آورد و به او گفت: «هر کدام را که بیشتر می‌پسندی انتخاب کن.» او همه آنها را برداشت و به پادشاه گفت: «انتخاب از میان آنها انتخاب امنی نیست. آیا نمی‌دانی پاریس، پسر پادشاه، یکی پس از دیگری به دلیل ترجیح برخی از زنان بر دیگران چه بلایی سرشان آمد؟ اگر یکی از آنها را برای نفع خودم انتخاب کنم، آن دو نفر دیگر بیشتر به من ضرر می‌رسانند تا سود.» سپس آنها را به تالار خود برد و فوراً آنها را برگرداند.

  • دنیس از آریستیپوس پرسید: «چرا همیشه فیلسوفان را می‌بینید که به دیدار پادشاهان می‌روند، اما هیچ پادشاهی را نمی‌بینید که به دیدار فیلسوفان برود؟» او پاسخ داد: «زیرا فیلسوفان می‌دانند که به چه چیزی نیاز دارند؛ برخلاف پادشاهان که نمی‌دانند به چه چیزی نیاز دارند.»

  • یکی از زیباترین چیزها این است که در خواسته‌هایت اقتصادی باشی.

  • روزی آریستیپوس به همراه یکی از شاگردانش وارد خانه معشوقش شد. شاگرد احساس خجالت و شرمندگی کرد. وقتی آریستیپوس این را حس کرد، به او گفت: «دوست من، شرم هنگام ورود به این مکان‌ها جایز نیست. فقط در صورتی جایز است که نتوان از آنها خارج شد.»

  • روزی، آریستیپوس و دوستش با هم مشاجره کردند و هر کدام از دیگری روی برگرداند. آریستیپوس نزد دوستش رفت و گفت: «آیا صلح کنیم؟ آیا می‌خواهی همه، حتی انگل‌ها و مهمانان ضیافت، به ما بخندند؟» دوستش پاسخ داد: «صلح، آرزوی من و هدف من است.» آریستیپوس گفت: «فراموش نکن که من کسی هستم که به دنبال صلح بودم و آن را از تو خواستم، هرچند از تو بزرگترم!»

  • پادشاه دنیس جشن بزرگی برگزار کرد و سپس به حاضران دستور داد لباس‌های بلند و تمیز بپوشند و در وسط تالار برقصند. افلاطون امتناع کرد و گفت: «من مرد هستم و پوشیدن لباس زنانه برای من مناسب نیست.» اما آریستیپوس جلو رفت و متوقف نشد و با آن لباس‌ها شروع به رقصیدن کرد و با صدای بلند گفت: «مردم در جشنواره باکوس می‌رقصند و این کار آنها را نجس نمی‌کند، مگر اینکه به چیز دیگری آلوده شده باشند.»

  • آریستیپوس به برخی از دوستانش التماس کرد، اما پادشاه او را رد کرد و درخواستش را نپذیرفت. آریستیپوس به پای پادشاه افتاد و آنها را بوسید. برخی از کسانی که در شورا بودند این کار را دشوار یافتند و او را به رذل بودن متهم کردند. آریستیپوس گفت: «من در این مورد مقصر نیستم، بلکه تقصیر بر گردن پادشاه است که گوش‌هایش را به پاهایش چسبانده است.»

  • روزی مردی در حضور او شروع به توهین و بدگویی به آریستیپوس کرد. آریستیپوس او را ترک کرد و رفت. آریستیپوس به دنبال او رفت و به او گفت: «ای مرد زشت، چرا می‌روی؟» آریستیپوس پاسخ داد: «تو مردی هستی که می‌توانی توهین کنی، اما من اجازه ندارم آن را بشنوم.»

  • آریستیپوس در حال سفر دریایی به کورینت بود که باد شدیدی وزید و او بسیار ترسید. او ترسید که هلاک شود، اما همه سرنشینان کشتی او را مسخره و سرزنش کردند. آنها به او گفتند: «با جهل خود، ما اصلاً نگران نبودیم، و تو یکی از فیلسوفان بزرگ هستی! این ترس و اضطراب برای چیست؟» او پاسخ داد: «روح من و روح شما یکسان نیست. بلکه آنچه من از دست می‌دهم با آنچه شما از دست می‌دهید بسیار متفاوت است!»

  • از آریستیپوس درباره تفاوت بین عالم و جاهل پرسیدند. گفت: لباس‌هایشان را از تنشان درآورید و نزد کسی که آنها را نمی‌شناسد بفرستید، زیرا او به محض دیدنشان، آنها را از هم تشخیص می‌دهد!

  • بهتر است انسان فقیر و تهیدست باشد تا اینکه نادان و بی‌خبر باشد.

  • روزی دنیس به پادشاه افلاطون کتابی و به آریستیپوس پول داد. گروهی از مردم آریستیپوس را به خاطر هدیه‌اش مورد انتقاد قرار دادند و او را سرزنش کردند. او گفت: «من به پول نیاز دارم و افلاطون به کتاب.»

  • می‌گویند آریستیپوس از پادشاه دیناری خواست و پادشاه به او گفت: «تو پیش از این به من گفته‌ای که خردمندان به پول نیازی ندارند.» آریستیپوس به او گفت: «اول پول را به من بده، بعد در این مورد صحبت خواهیم کرد.» پس پادشاه آن را به او داد و آریستیپوس به او گفت: «آیا اکنون نمی‌بینی که من به پول نیازی ندارم؟»

  • آریستیپوس مرتباً به سیراکوز می‌رفت و پادشاه دنیس از او دلیل آن را پرسید. آریستیپوس گفت: «من آمده‌ام تا آنچه را که دارم به تو بدهم و آنچه را که تو داری با آن عوض کنم.»

  • از آریستیپوس پرسیدند: «چرا وقتی نزد پادشاه رفتی، از رفتن نزد سقراط صرف نظر کردی؟» او گفت: «وقتی به حکمت نیاز داشتم، نزد سقراط رفتم، اما حالا که به پول نیاز دارم، نزد پادشاه می‌روم.»

  • روزی آریستیپوس مرد جوانی را دید که از یادگیری شنا در دریا خوشحال بود و به او گفت: «آیا از اینکه به چیزی کوچک افتخار می‌کنی، شرم نداری؟ دلفین در این مورد از تو بهتر است.»

  • از آریستیپوس پرسیدند که از فلسفه چه چیزی به دست آورده است، و او گفت: «من این را به دست آوردم که می‌توانم با تمام دنیا هر طور که می‌خواهم صحبت کنم.»

  • بهتر است انسان به شدت فقیر باشد تا اینکه نادان باشد، زیرا فرد فقیر فقط پول از دست داده است، برخلاف فرد نادان که انسانیت خود را از دست داده است!

  • خدا جهان را آفرید و از آن روی برگرداند.

  • یکی از حضار از او پرسید: «شما فیلسوفان در چه چیزی از دیگران برتر هستید؟» آریستیپوس پاسخ داد: «این است که اگر قوانین به کلی ناپدید شوند، ما می‌توانیم به راه راست ادامه دهیم.»

  • به عزیزانت جز به اندازه نیازشان به تو، اهمیت نده.

  • انسان عاقل نباید کاری را انجام دهد که مناسب موقعیتی که پیش آمده نیست.

  • آزادی و بردگی، ثروت و فقر، شرافت و پستی، مانع خوشبختی و سادگی نمی‌شوند.

  • مرد خردمند نباید از کسی کینه به دل بگیرد، بلکه باید به مردم بیاموزد که چه چیزی برایشان مفید است.

  • عشق چیزی جز یک خیال باطل نیست، زیرا بین احمق‌ها اتفاق نمی‌افتد.

  • انسان خردمند، خودکفا و بی‌نیاز از دیگران است و نیازی به همراه خود ندارد.

  • اتفاقاً شاه دنیس در مورد آریستیپوس نکته‌ای در ذهن داشت، بنابراین وقتی غذا رسید و آنها آماده خوردن شدند، شاه دنیس به او دستور داد که در آخرین جایگاه بنشیند. این موضوع او را تحت تأثیر قرار نداد و عصبانی نکرد، و به شاه گفت: تصور می‌کنم که می‌خواستی این مکان را نزد من گرامی بداری!

  • مرد خردمند نباید برای نجات کشورش خود را به هلاکت بیندازد، زیرا تمام جهان کشور اوست.

ارسطو

  • حسادت دو نوع است: ممدوح و مذموم. نوع ممدوح آن است که عالمی را ببینی و آرزو کنی مانند او باشی، یا زاهدی که مانند او عمل کند. نوع مذموم آن است که عالمی یا فاضلی را ببینی و آرزوی مرگ او را داشته باشی!

  • زن مانند گل رز است... او مرد را با عطر خود جذب می‌کند تا با خارهایش او را نیش بزند.

  • بهترین کاری که یک فرد می‌تواند انجام دهد، تمرین فضایل و داشتن یک زندگی خوب است.

  • بگذارید آنچه می‌نویسید بهترین چیزی باشد که می‌توانید بخوانید، و آنچه حفظ می‌کنید بهترین چیزی باشد که می‌توانید بنویسید.

  • از ارسطو پرسیدند: بهترین چیزی که انسان می تواند با خود حمل کند چیست؟ گفت: سکوت.

  • اگر شهوت فراتر از توانایی فرد باشد، روح قبل از رسیدن به آن هلاک خواهد شد.

  • رومی‌ها کسانی هستند که بسیار طمع‌کار و لجبازند.

  • ارواح حیوانات، اشیاءِ حوادث زمان هستند.

  • اگر ظرافت‌ها از شک و تردیدها پاک شوند، تصویر شکوه و جلال پیدا می‌کند.

  • اصطلاحات منطقی برای نادانان مضر است زیرا احساسات آنها قادر به درک آنها نیست.

  • گذشت زمان برای وضعیت حیوان مضر است.

  • زمان می‌آفریند و نابود می‌کند، بنابراین نابودی هر قومی دلیل وجود قومی دیگر است.

  • اندکی از نور زیبایی، بهتر از انبوهی از خرد است.

  • هر کس بداند که آفرینش و فساد از پی هم می‌آیند، از وقوع مصیبت‌ها اندوهگین نمی‌شود، زیرا می‌داند که خود نیز جزئی از آفرینش است و این برای او آسان خواهد بود، زیرا هر کسی قادر به رفع آن نیست.

  • ارواح والا از پذیرش ذلت سر باز می‌زنند و فنای خود را در آن، حیات خود می‌دانند، در حالی که ارواح پست، نقطه مقابل آن هستند.

  • اجازه دادن به حرکات کیهان که اشیاء را در طرفین خود اشغال کنند.

  • با اعتدال مزاج و تساوی احساس، می‌توان بین اشیاء و اضداد آنها فرق گذاشت.

  • آن که تو را برای خودش نخواهد، از تو دور است، هرچند تو از او دور باشی.

  • کسی که می‌داند مسئول مرگ خود است، بدبختی‌ها را آسان خواهد یافت.

  • چشم خود شاهد است و اخبار می‌توانند کم یا زیاد شوند، بنابراین اولین چیزی که باید در نظر گرفته شود چیزی است که از طریق ملاحظه، خود را نشان می‌دهد.

  • ممکن است به دلیل مراقبت ضعیف، مانند سوزاندن با سوزن و قطع عضو، که هر دو به اندام‌ها آسیب می‌رسانند، عضو آسیب ببیند.

  • تضاد بین امر مصنوعی و امر طبیعی مانند تضاد بین حقیقت و دروغ است.

  • امید یک آرزو است، شک یک مکث است، و آنها امیدند.

  • علل فهم، شدیدتر از علل بدن‌ها هستند.

  • آنکه در ظاهر ظلم را ترک کند، اندامش خواب رفته باشد و به حواس خود اکتفا کند، ستمگر است.

  • هر که اندیشه را امری بدیهی قرار دهد، به عقل خود آسیب رسانده است، و همچنین هر که نوآوری را امری فکری قرار دهد.

  • جدایی مواد بیشتر از جدایی اجسام است.

  • اگر نفس از آرزوها و خواسته‌هایش دست نکشد، زندگی‌اش مرگ و هستی‌اش نیستی است.

  • تفاوت صبر و ناتوانی در این است که صبر تنها از توانایی ناشی می‌شود، در حالی که ناتوانی تنها از ضعف ناشی می‌شود. بنابراین، اگر فرد ناتوان ناتوان باشد، نمی‌توان او را صبور نامید.

  • روح فروتن درد تحقیر را احساس نمی‌کند، در حالی که روح والا چیزها را آنطور که هستند می‌بیند.

  • نادان، طعم آن را خوش نمی‌بیند، بلکه آن را سنگین می‌یابد، همانطور که داروهای مفید برای بیمار سنگین هستند و چیزی غیر از طعم آنها در دهان او خوش است.

  • زیبایی ظاهری یک فرد، نشان دهنده اعمال نیک و فضیلت او نیست.

  • اگر ساختمان بر پایه و اساس استوار نباشد، فساد به آن نزدیک‌تر از صلاح است.

  • نزدیک‌ترین نزدیکی، الفت دل‌هاست، هرچند اجزا از هم دور باشند، و دورترین دوری، بیگانگی دل‌هاست، هرچند بدن‌ها به هم نزدیک باشند.

  • آنکه راهی برای ارضای هوس‌هایش یا راهی برای کنترل امورش نیابد، لذت زندگی را نخواهد یافت.

  • کسی که با چشم عقل بنگرد و عواقب امور را قبل از وقوع آنها ببیند، از وقوع آنها نگران نخواهد شد.

  • رسیدن به هدف دشوار است، و درمانده‌ترین مردم کسی است که عزمش در راه رسیدن به هدف سست نشده باشد.

  • الفضل هرگز از سرزنش و سپس ستایش دست بر نمی‌دارد.

  • کسی که نتواند از لذت‌هایش لذت ببرد، آنها را از دست خواهد داد و بدنش ناسالم خواهد شد.

  • هر که خود را از نادان برتر نداند، نادان او را از او برتر خواهد دانست.

  • هر که از ترس فقر، وقت خود را صرف جمع کردن مال کند، خود را تسلیم نیستی کرده است.

  • کسی که بیماری خود را نمی‌شناسد، درمان نمی‌شود.

  • راه حل نابودی مسائل بزرگ، همان راه حل نابودی مسائل کوچک است.

  • زشت است که اهل خیر از خیر جدا شود، زیرا اگر موزون باشند، مانند یک چیزند و دو نام برایشان مناسب است.

  • انسان خردمند به خواهش‌های طبیعی خود تن نمی‌دهد، زیرا می‌داند که آنها از بین خواهند رفت، در حالی که انسان نادان گمان می‌کند که آنها باقی خواهند ماند، در حالی که خودش باقی خواهد ماند. پس اولی به دلیل هوشش بدبخت است، در حالی که دومی از نادانی خود لذت می‌برد.

  • با صبر کردن در برابر گذشت دوران ریاست جمهوری، به افتخار گرانبهایی دست می‌یابید.

  • خردمند به وسیله‌ی خردش نشان می‌دهد که دانشش بیش از آن چیزی است که دارد، بنابراین به خاطر آن دانش فروتن می‌شود. نادان گمان می‌کند که به نهایت رسیده است، بنابراین به دلیل نادانی‌اش سقوط می‌کند و مردم از او متنفر می‌شوند.

  • جوانی خوش‌قیافه را دید و از او خواست که سخن بگوید، اما چیزی نیافت، پس گفت: «چه خانه‌ی خوبی می‌شد اگر کسی در آن زندگی می‌کرد.»

  • اگر روح فلسفی مجسم شود، به عالم بالا خواهد رسید و به جاه‌طلبی‌های دنیوی بسنده نخواهد کرد.

  • خستگی و کوفتگی به دلیل ضعف بدن، نه به دلیل ضعف دستگاه حسی، بدن‌ها را آزار می‌دهد.

  • دنیا به کودکانش غذا می‌دهد و نوزادش را می‌خورد.

  • اگر چیزها مؤثر بودند، مسلماً به خاطر مؤثر بودنشان ستایش نمی‌شدند، زیرا خورشید به خاطر گرما یا نورش ستایش نمی‌شود.

  • بزدلی، ضعفی پنهان در روح ترسو است، اما وقتی تنهاست، شجاعت از خود نشان می‌دهد.

  • پیروزی از طبیعت زندگی است و صلح از طبیعت مرگ. روح دوست ندارد بمیرد؛ بنابراین، دوست دارد چیزها را به زور به دست آورد.

  • انسان شبحی روحانی با ذهنی غریزی است، نه آنچه چشم‌ها از تصویر بیرونی می‌بینند.

  • بی‌عدالتی در ذات نفس است، اما دو ویژگی مانع از آن می‌شود: یک ویژگی دینی و یک ویژگی دنیوی: ترس از انتقام.

  • سه کس هستند که اگر به آنها ستم نکنی، به تو ستم خواهند کرد: فرزندت، غلامت و همسرت. دلیل پارسایی آنها این است که تو به آنها ستم می‌کنی.

  • هر چیزی که آغازی دارد، لزوماً پایانی هم دارد.

  • ارواح پاک، امیال حیوانی را رها می‌کنند، البته نه از روی ترس.

  • کسی که از نداری ثروتمند می‌شود، از سخاوت فقیر می‌شود.

  • تا زمانی که مشخص نشود که پرسشگر، پرسش خوبی مطرح کرده است، نباید کسی را به خاطر پاسخ ندادن به پرسش سرزنش کرد، زیرا پرسش خوب، راه و دلیل رسیدن به پاسخ خوب است.

  • اساس فضایل، تسلیم امیال در برابر حکم عقل است.

  • کسی که شیرینی اعمالش را بچشد، تلخی راه‌هایش را نیز تحمل می‌کند.

  • حسود، خود را می‌خورد، همانطور که زنگ، آهن را می‌خورد.

  • چشم باکره‌ی پاکدامن، خود و جهان را به شما نشان می‌دهد.

  • دانش بهترین توشه برای دوران پیری است.

  • ارسطو گفته است: «هیچ فقری فقیرتر از جهل، هیچ حیوانی ویران‌کننده‌تر از تکبر و هیچ دوستی بزرگتر از مشورت نیست.»

  • دانش، زینت در رفاه و یاری در سختی است.

  • نادان تصدیق می‌کند، دانا تردید می‌کند و خردمند می‌اندیشد.

  • از ارسطو پرسیدند: «فرهیختگان چقدر بر بی‌سوادان برتری دارند؟» پاسخ داد: «به همان اندازه که زندگان بر مردگان برتری دارند!»

  • دانش، زینت در رفاه و یاری در سختی است و دانش، بهترین توشه برای پیری است.

  • عدالت یعنی به هر کس حقش را دادن.

  • خوردنی‌ها و نوشیدنی‌ها اگر بیش از حد توسط معده مصرف شوند، آتش آن را خاموش می‌کنند و غذا بدون پخته شدن در بدن جاری می‌شود و این باعث کمبودی در بدن می‌شود که باعث دوره زمانی می‌شود. این مانند درخت است که اگر آب آن زیاد باشد، می‌پوسد و اگر کم باشد، خشک می‌شود و مانند چراغ است که اگر روغن آن کم یا زیاد باشد، خاموش می‌شود!

  • خوشبختی در خرد است و در این دنیا هیچکس جز خردمندان و خردمندان خوشبخت نیست.

  • از ارسطو پرسیدند: «دروغگوها چه سودی می‌برند؟» گفت: «چون اگر راست بگویند، مردم حرفشان را باور نمی‌کنند.»

  • ظالم‌ترین کسی که به خود ستم می‌کند، کسی است که در برابر کسی که به او احترام نمی‌گذارد، فروتنی کند.

  • مرگ با صداقت بهتر از زندگی با دروغ است.

  • هر که دین و شریعت را رد کند و ترس از خدا را کنار بگذارد، سزاوار طرد و طرد از سوی همه است.

  • علل فهم، شدیدتر از علل بدن‌ها هستند.

  • هر که به جای شهود، از اندیشه استفاده کند، به عقل خود آسیب رسانده است، و به همین ترتیب هر که شهود را به جای اندیشه به کار گیرد.

  • اگر اعمال بی‌طرفانه نباشند، مهربانی یک توهین است.

  • هیچ تغییری مانند کودکانی که بی‌نوشته به دنیا می‌آیند، وجود ندارد، زیرا آنها از بادِ وزیدن گرفته تا بادِ سوزان، مسری‌ترند.

  • خسته‌ترین مردم کسی است که توانایی‌اش محدود اما جوانمردی‌اش گسترده است.

  • بدبخت‌ترین فرد کسی است که ثروت کمی دارد اما عزت و جلال زیادی دارد. کسی که ثروت زیادی دارد اما عزت و جلال کمی دارد، ثروتی ندارد.

  • آن که قادر به فضایل نیست، فضایلش ترک رذایل باشد.

  • بزرگداشت یاد در کتاب‌ها، عمری است که هرگز کهنه نمی‌شود و هر روز، روزی نو است.

  • ناتوان‌ترین مردم کسی است که می‌توانست ناتوانی‌اش را از خود دور کند، اما این کار را نکرد.

  • بردباری خردمند در برابر خواسته‌های نادان است. نیازی که خردمند آن را ناخوش دارد، نادان آن را حسد می‌برد.

  • برای کسی که طبیعتش او را تسخیر کرده و هوس‌ها بر او چیره شده‌اند، ثروتی وجود ندارد.

  • روح والا، مرگ را به عنوان تداوم رسیدن روح به جایگاه‌های پایدار می‌بیند، و این حالتی است که خلقت از رسیدن به آن ناتوان است.

  • کسی که با آرزوها تغذیه می‌شود، بدون رسیدن به هدفش می‌میرد.

  • اگر بیماری روح از جهل باشد، پس مرگ درمان آن است.

  • متنفر بودن از چیزی که حتماً نقصی در ذهن است.

  • ما ارواح را از گذر روزها تسلی می‌دهیم، پس چرا اجازه نمی‌دهیم به جای خود بازگردند؟

  • ظرافت‌ها آسمانی و الهامات زمینی هستند و هر عنصری به عنصر اول خود بازمی‌گردد.

  • زیاده از حد، کاهش از حد است.

  • با به کارگیری پیکان قاطعیت، درستیِ عزم و اراده محقق می‌شود.

  • آخرین حرکات جهان مانند اولین آنهاست و آفرینش جهان مانند ناپدید شدن آن در واقعیت است، نه در حس.

  • بزرگترین چیز برای روح‌ها، احترام گذاشتن به فروتنان است.

  • غنی نبودن از خود، بدتر از غنی نبودن از دست و مال است.

  • کلی حیوون مریضه و سیاسی نیست که از همدیگه شکایت کنیم.

  • اندیشیدن به عواقب امور، حقیقت آنها را افزون می‌کند، و عشق، حواس را از درک بینش باز می‌دارد.

  • آخرین راه چاره احتیاط بیش از حد، اولین راه چاره غم و اندوه است.

  • اگر می‌خواهی همه دنیا از تو اطاعت کنند، از عقل اطاعت کن.

  • حکومت مردمی بی‌شک عادل‌ترین، مهربان‌ترین و دلسوزترین حکومت برای شهروندان است.

  • بهترین سخن، سخنی است که حق را بگوید و برای شنونده سودمند باشد.

  • زیبایی کسی که حواس شناخت در او مرده باشد، برایش فایده‌ای ندارد.

  • گروهی از ارسطو پرسیدند: چرا روح ما به زیبایی گرایش دارد و به چیز دیگری گرایش ندارد؟ او در پاسخ گفت: پرسش شما در این مورد نشان می‌دهد که شما مانند نابینایانی هستید که هیچ چیز نمی‌بینند.

  • از ارسطو پرسیدند: کدام یک از فرستادگان، احتمال موفقیت بیشتری دارند؟ گفت: آنکه زیبایی را با عقل در هم می‌آمیزد.

  • دوست من، من هستم.

  • وقتی مردم با هم دوست هستند، نیازی به عدالت نیست، اما وقتی عادل هستند، دوستی ندارند.

  • بهترین و کوتاه‌ترین راه برای زندگی با عزت در این دنیا این است که آنچه را که برای خود نگه می‌دارید، همان چیزی باشد که به مردم نشان می‌دهید.

  • هر فضیلتی حد وسطی است بین دو رذیلت: افراط و تفریط. شجاعت حد وسطی است بین بی‌باکی و جبن، سخاوت حد وسطی است بین شرافت و بخل، و عفت حد وسطی است بین بی‌اخلاقی و بی‌بندوباری.

  • اگر نفوس فلسفی پاک شوند، به عالم بالا خواهند رسید، نه در دغدغه‌های دنیوی سیر خواهند کرد و نه در معرض خطا قرار خواهند گرفت.

  • ما اتحاد ارواح را منع نمی‌کنیم، اما اتحاد اجساد را منع می‌کنیم، زیرا این طبیعت حیوانات است.

  • امید یک آرزو است و شک یک مکث، و آنها خاستگاه امیدند.

  • تضاد بین تأثر و طبیعت مانند تضاد بین حقیقت و دروغ است.

  • آن که می‌داند نیستی وجودش را فرا گرفته است، مصیبت‌ها را آسان می‌یابد.

  • چشم خود گواه است و خبر در معرض کم و زیاد شدن است، پس شایسته‌ترین خبر برای پذیرش، خبری است که خود گواه باشد.

  • کسی که از نداری ثروتمند می‌شود، از سخاوت فقیر می‌شود.

  • از ارسطو پرسیدند: چگونه با استادت افلاطون مخالفت می کنی؟ او در پاسخ گفت: من استادم افلاطون را دوست دارم، اما حقیقت را بیشتر از افلاطون دوست دارم.

  • هر که ناچار به سکوت شود، یا از روی جهل است یا از روی علم، اگر از روی علم سکوت کند، پس راست گفته است، اما اگر از روی جهل سکوت کند، گویی دروغ گفته است.

  • دوستان من، هیچ دوستی وجود ندارد.

  • قدردانی بدهی است که باید پرداخت شود، اما هیچ کس حق مطالبه آن را ندارد.

  • زن... پرنده‌ای زیبا... توسط قفس‌ها کشته شد.

  • هیچ فقری فقیرتر از جهل، هیچ تنهایی ویران‌کننده‌تر از تکبر و هیچ همدمی خردمندتر از مشورت نیست.

  • زیبایی کسی که حواس شناخت در او مرده باشد، برایش فایده‌ای ندارد.

  • بهترین سخن، سخنی است که برای گوینده، خالص و برای شنونده، سودمند باشد.

  • با صبر و شکیبایی و با وجود سیاست، می‌توان به افتخار رهبری دست یافت.

  • انسان بدون وطن، انسان نیست.

  • از جمله توصیه‌های ارسطو به اسکندر: «حقیقت را رها نکن... زیرا وقتی حقیقت را رها کنی... آن را فقط به خاطر باطل رها می‌کنی. و هرگاه حق را رها کنی، آن را فقط به خاطر خطا رها می‌کنی.»

  • اگر اعمال عاری از سرزنش نباشند، مهربانی یک توهین است.

  • فاصله بین اجسام بیشتر از فاصله بین آنهاست.

  • گفتار و کسالت به دلیل ضعف دستگاه بدن، نه به دلیل ضعف دستگاه حسی، در بدن‌ها به طور متناوب جای خود را پیدا می‌کنند.

  • دنیا به کودکانش غذا می‌دهد و نوزادش را می‌خورد.

  • اگر اشیا مؤثر بودند، البته به خاطر مؤثر بودنشان ستایش نمی‌شدند، زیرا خورشید به خاطر گرما و نورش ستایش نمی‌شود.

  • نگاه کردن به چیزی که انسان از آن متنفر است، قلب را بیمار می‌کند.

  • بزدلی، ضعفی پنهان در روح ترسو است، اما وقتی تنهاست، شجاعت از خود نشان می‌دهد.

  • کسی که از ترس نیستی، مدت زیادی را صرف جمع‌آوری مال و ثروت کند، خود را تسلیم نیستی کرده است.

  • اگر بیماری روح در زندگی باشد، پس مرگ درمان آن است.

  • آنکه دل خود را نشناسد، به معصومیت خود نخواهد رسید.

  • یک بار، در حضور ارسطو، مردی نادان به یکی از شاگردانش حمله کرد. شاگرد او را نبخشید، بلکه با حمله‌ای مضاعف پاسخ داد. وقتی ارسطو شاگردش را به خاطر این کار سرزنش کرد، گفت: «چگونه می‌توانی مرا سرزنش کنی، در حالی که او حمله را آغاز کرده است؟ این به این دلیل است که او مردی نادان است و من یک دانشمندم.» ارسطو با آرامش پاسخ داد: «من تو را سرزنش می‌کنم زیرا تو یک دانشمند هستی. دانشمند، نادان را می‌شناسد، زیرا قبلاً نادان بوده است. با این حال، نادان، دانشمند را نمی‌شناسد، زیرا او قبلاً هرگز دانشمند نبوده است!»

  • راه حل فنا در امور بزرگ، همان راه حل آن در امور کوچک است.

  • هر که به خوردن و آشامیدن و آمیزش جنسی بپردازد، خوی حیوانی دارد، زیرا اگر آنها را به حال خود رها کند، جز این کاری نخواهند کرد.

  • تغییر افعال چاپ نشده از وزش باد شدیدتر است.

  • مردم از کسانی که جاه‌طلبی‌شان بلند، دانششان گسترده و توانایی‌شان محدود است، خسته شده‌اند.

  • بدبخت‌ترین فرد کسی است که پول کمی دارد اما شهرت زیادی دارد.

  • ادبیات به غریزه مربوط می‌شود، نه به سن و سال.

  • ائتلاف جوهرها قبل از ائتلاف اجسام.

  • اگر پول نتواند مردم را با آن امرار معاش کند و دشمنان روح را بکشد، پس با شرافت چه باید کرد؟

  • دوست من، من هستم.

  • بدترین ظلم، حسادت ورزیدن به بنده‌ای است که به او نعمت داده‌ای.

  • در ایام عمر ترسی نیست، همچنان که در ایام بلاها پایداری نیست.

  • روزها دیری نمی‌پایند، نه شادی و نه غم، و حسرت گذشته چیزی جز اتلاف وقت نیست.

  • عشق یک ضرورت درونی روح است و انسان از آن ضرورت ناآگاه است.

  • هرگاه روزها کانالی را آشکار می‌کنند، انسان بر اساس انرژی خود برای آن کار می‌کند و آن را تیزتر می‌کند.

  • کشتن ارواح در پی هوس‌ها عاقلانه نیست، بلکه در پی دانش والاتر عاقلانه است.

  • ترس از وقوع اتفاق بدی قبل از آخرالزمان، ضعف طبیعت است.

  • آن که از انجام فضایل ناتوان است، فضیلتش ترک رذایل باشد.

  • بزرگداشت یک خاطره در کتاب‌ها، حیاتی جاودانه است و هر روز تجدید می‌شود.

  • درمانده‌ترینِ درماندگان کسی است که می‌تواند درماندگی خود را برطرف کند، اما این کار را نمی‌کند.

  • یاری جستن از خردمند، نقطه مقابل آرزوی نادانی است و حالتی که خردمند آن را حقیر می‌شمارد، نادان آن را حسد می‌برد.

  • هیچ ثروتی نصیب کسی که حرص و طمع دارد و آرزوهایش او را فرا گرفته، نمی‌شود!

  • تکرار روزها خواب است و غذایش بیماری و درد!

  • کل حیوان دمدمی مزاج است و شکایت کردن از یکدیگر سیاسی نیست.

  • روح والا، مرگ را وسیله ای برای تداوم وجود خود در جایگاه های ماندگاری می داند و این حالتی است که آفرینش از تجربه آن عاجز است.

  • انسان خردمند از خواهش‌های طبیعت پیروی نمی‌کند زیرا می‌داند که آنها فانی می‌شوند، در حالی که انسان نادان گمان می‌کند که آنها تا ابد باقی خواهند ماند، پس اولی به دلیل هوشش بدبخت است و دومی به دلیل نادانی‌اش خوشبخت.

  • با صبر و شکیبایی و با وجود سیاست، می‌توان به افتخار رهبری دست یافت.

  • بی‌عدالتی در ذات نفس است و یکی از این دو دلیل مانع از آن می‌شود: یا دلیل دینی، به دلیل ترس از آخرت، یا دلیل سیاسی، به دلیل ترس از شمشیر.

  • دشمنی خردمند بهتر از دوستی نادان است.

  • سه کس، اگر با آنها نیکی نکنی، با تو نیکی خواهند کرد: فرزندت، غلامت و همسرت، دلیل بر خوب بودن حالشان، تعدی به آنهاست.

  • اگر خواسته فراتر از توانایی فرد باشد، بدن بدون رسیدن به خواسته از بین می رود.

  • ارواح حیوانات، اشیاءِ حوادث زمان هستند.

  • کسانی که دچار حادثه شده‌اند، در هنگام وقوع آن حادثه درد را احساس نخواهند کرد.

  • اگر ظرافت‌ها از شک و تردیدها پاک شوند، تصویر شکوه و زیبایی به دست می‌آورد.

  • گذشت زمان، حال حیوانات را خراب می‌کند.

  • اصطلاحات منطقی برای نادانان مضر است زیرا احساسات آنها قادر به درک آنها نیست.

  • زمان می آفریند و از بین می رود، بنابراین انقراض هر قومی دلیل وجود قوم دیگری است.

  • اندكى از نور حواس، بهتر از بسيارى از حفظ حكمت است.

  • هر که بداند که در کارها، آفرینش و فساد به دنبال هم می‌آیند، از وقوع حوادث ناگوار اندوهگین نمی‌شود، زیرا می‌داند که خود نیز جزئی از آفرینش آنهاست و این برای او آسان خواهد بود، زیرا هر کسی قادر به جلوگیری از آن نیست.

  • اجازه دادن به حرکات آسمان‌ها که موجودات را به مقاصدشان هدایت کند.

  • ارواح والا از مقایسه با حقارت سر باز می‌زنند و نابودی خود را در آن، همچون حیات خود می‌بینند، در حالی که ارواح پست، نقطه مقابل آن هستند.

  • با اعتدال مزاج ها و تساوی ارکان احساس، می توان بین اشیا و اضداد آنها فرق گذاشت.

  • آن که تو را برای خودش نخواهد، از تو دور است، هرچند به او نزدیک باشی.آن که تو را برای خودش بخواهد، تو به او نزدیکی، هرچند از او دور باشی.

  • زیاده از حد، کاهش از حد است.

  • زیبایی کسی که حس شناخت در او مرده باشد، برایش فایده‌ای ندارد.

  • نزدیک‌ترین نزدیکی، الفت دل‌هاست، هرچند بدن‌ها از هم دور باشند، و دورترین دوری، بیگانگیِ نزدیکی است.

  • اگر ساختمان بر پایه‌های درست بنا نشده باشد، احتمال فساد آن بیشتر از صلاحش است.

  • با نجات دادن پیکانِ قاطعیت، به اعتبارِ قاطعیت پی می‌بری.

  • صورت‌ها با صورت‌هایشان مرتبط هستند، همانطور که اضداد با اضدادشان مرتبط هستند.

  • آنکه راهی برای ارضای هوس های خود و راهی برای تسلط بر امور خود نیابد، لذت زندگی را نخواهد یافت.

  • آخرین حرکات جهان مانند اولین آنهاست و آفرینش جهان مانند ناپدید شدن آن در واقعیت است، نه در حس.

  • کسی که با عقل خود بنگرد و عواقب امور را قبل از وقوع آنها ببیند، از وقوع آنها نگران نخواهد شد.

  • رسیدن به آرزوها دشوار است، و ناتوان‌ترین مردم کسی است که در رسیدن به هدف، عزم خود را سست نکند.

  • اولین قدم برای تعالی، پرهیز از سرزنش است، و سپس بسیار ستودنی بودن.

  • کسی که از لذت‌هایش غافل شود، آنها را از دست می‌دهد و بدنش ناسالم خواهد شد.

  • کسی که با آرزوها تغذیه می‌شود، بدون رسیدن به هدفش می‌میرد.

  • نفرت از چیزی که حتماً نقص عقل است.

  • اگر ارواح به دلیل تکرار روزها محو می‌شوند، چرا از بازگشت آنها به مکان‌هایشان بیزاریم؟

  • ظرافت‌ها آسمانی و الهامات زمینی هستند و هر عنصری به عنصر اول خود بازمی‌گردد.

  • در نظر گرفتن عواقب امور، انسان را از حقایق آنها بی‌علاقه می‌کند و عشق، حواس را از درک معشوق کور می‌کند.

  • پیروزی از طبیعت زندگی است و پرسش از طبیعت مرگ. همانطور که روح مرگ را دوست ندارد، چیزها نیز با پیروزی دوست داشته می‌شوند، نه با پرسش.

  • انسان شبحی از نور معنوی با ذهنی غریزی است، نه آنچه چشم از تصویر بیرونی می‌بیند.

  • ارسطو همیشه می‌گفت: «مرگ و زندگی یکی هستند.» کسی به او گفت: «اگر اینطور است، چرا خودت را نمی‌کشی؟» ارسطو پاسخ داد: «تو که گفتی آنها برابرند، پس چرا باید مرگ را به زندگی ترجیح بدهم؟»

  • ارواح حیوانات به سکونت در بدن‌های زمینی عادت دارند؛ بنابراین، ترک بدن برایشان دشوار است، در حالی که ارواح پاک برعکسند.

  • خردمند به خردمند نشان می‌دهد که دانش بیشتری فراتر از دانش او وجود دارد؛ بنابراین او در برابر آن افزایش فروتن است. نادان می‌پندارد که به پایان رسیده است، بنابراین به دلیل نادانی خود سقوط می‌کند و مردم از او متنفر می‌شوند.

  • آخرین راه چاره، اولین راه چاره ترس است.

  • هر چیزی که آغازی دارد، لزوماً پایانی هم دارد.

  • ارواح پاک، امیال حیوانی را رها می‌کنند، البته نه از روی ترس.

  • اگر ارواح از خواسته‌ها و آرزوهای خود روی برنگردانند، زندگی آنها مرگ و هستی آنها نیستی است.

  • تفاوت صبر و ناتوانی در این است که صبر تنها از توانایی ناشی می‌شود، در حالی که ناتوانی تنها از ضعف ناشی می‌شود. بنابراین، اگر فرد ناتوان ناتوان باشد، نمی‌توان او را صبور نامید.

  • انسان چیزها را بر اساس میزان بینش ذهن خود می‌بیند. ذهن بصیر، چیزها را آنطور که واقعاً هستند می‌بیند، در حالی که نفس پلید، چیزها را بر اساس طبیعت خود می‌بیند.

  • چشم باکره‌ی پاکدامن، خود و جهان را به شما نشان می‌دهد.

  • طبیعت فقط وقتی زن میسازه که نمیتونه مرد بسازه!

  • روح فروتن درد تحقیر را احساس نمی‌کند، اما روح والا از کلمات ساده متأثر می‌شود.

  • مرگ روح، حیات اوست و نیستی‌اش، هستی اوست، زیرا به جهان خود می‌پیوندد.

  • نگرانی‌ها مطابق با جاه‌طلبی‌ها هستند.

  • حس پیش از محسوس، و عقل پیش از معقول.

  • منشأ اشیاء طبیعی سه چیز است: نیستی، ماده و صورت.

  • ماده چیزی است که نه ذات آن چیز است، نه امتداد آن، نه عرض آن، و نه هیچ نوع ماده وجودی دیگری که عارض بر آن باشد.

  • ماده، اصل ترکیب اشیاء و نهایت تغییرات آنهاست.

  • اجسام زمینی از چهار عنصر تشکیل شده‌اند: خاک، آب، هوا و آتش.

  • شرافت یعنی انجام کاری که شرافتمندانه است.

  • پول به خودی خود مطلوب نیست. برای کسانی که آن را احتکار می‌کنند و از خرج کردن آن می‌ترسند، مایه بدبختی است. هر کس می‌خواهد پولش مفید باشد، باید آن را خرج کند و آن را افزایش دهد، زیرا در خود پول خوشبختی وجود ندارد.

  • خوشبختی، کارهای نیک ذهن و مسیر فضیلت است.

  • والاترین کار ذهن، تأمل در موجودات، تحقیق در احوال موجودات، آسمان‌ها، سیارات و سایر اشیاء طبیعی، به ویژه موجود اولیه و ابدی است.

  • انسان تا پول کافی نداشته باشد، نمی‌تواند به تمام خوشبختی‌ها دست یابد.

  • سعادت انسان در سه چیز است: کمالات نفسانی مانند تدبیر صحیح، تدبیر خوب و تلاش؛ کمالات جسمانی مانند زیبایی، قدرت و اعتدال مزاج؛ و کمالات دنیوی مانند ثروت و اصل و نسب نیک.

  • خیر و صلاح به تنهایی برای سعادت انسان کافی نیست، بلکه کمال جسم و معیشت نیز لازم است.

  • انسان خردمند به یکی از این دو دلیل رنج می‌کشد: یا درد یا نیاز به پول.

  • عشق به سه بخش تقسیم می‌شود: اول شفقت خویشاوندی، دوم تمایل به صمیمیت و سوم عشق به خیرخواهی.

  • اهتمام به علوم ادبی، در پایبندی به فضایل بسیار مؤثر است.

  • اتفاق افتاد که ارسطو به یک شخص شرور صدقه داد، بنابراین او را به خاطر این کار سرزنش کردند، و او گفت: «من به او صدقه دادم چون او یک فرد بود، نه به خاطر اینکه شرور بود.»

  • دانش برای روح مانند نور برای چشم است.

  • از ارسطو پرسیدند: چه چیزهایی زودتر از همه از ذهن پاک می‌شوند؟ گفت: «دانش، نیکوکاری و سپاسگزاری.»

  • از ارسطو درباره آرزوها پرسیدند، گفت: آنها مانند وسواس‌هایی هستند که خواب‌آلوده می‌بیند.

  • دیوژن به ارسطو یک انجیر داد. ارسطو با خود فکر کرد که اگر آن را برگرداند، دیوژن که خیلی اهل شوخی بود، او را مسخره خواهد کرد. بنابراین آن را گرفت و با لبخند گفت: «دیوژن انجیرش را گم کرد و از هدیه‌اش به آنچه می‌خواست نرسید!»

  • بچه‌ها به سه چیز نیاز دارند: هوش، ورزش و شاگردی.

  • دانش، زینت در عزت و پناهگاه در سختی است.

  • تراژدی تقلیدی از یک رویداد جدی است و از آنجا که به خودی خود از چنان عظمت و کمالی برخوردار است و شامل وقایعی است که ترحم و ترس را برمی‌انگیزد، چنین احساساتی را به نمایش می‌گذارد.

  • ارسطو شنید که مردی از شهری بزرگ تعریف می‌کند، بنابراین به او گفت: «باید به شایستگی‌هایت برای این کشور بزرگ افتخار کنی.»

  • افرادی هستند که چنان سرگرم جمع‌آوری پول هستند که گویی هرگز نخواهند مرد، و برخی دیگر چنان اسراف می‌کنند که گویی فردا خواهند مرد.

  • از ارسطو پرسیدند: عاشق چیست؟ گفت: «یک روح در دو بدن.»

  • ارسطو از گروهی پرسید: چگونه باید با دوستانمان رفتار کنیم؟ آنها گفتند: «دوست دارید با شما چگونه رفتار شود!»

  • گروهی از ارسطو پرسیدند: روح ما به چه چیزی گرایش دارد؟ به زیبایی و نه چیز دیگری؟ او پاسخ داد: «سوال شما در این مورد به من نشان می‌دهد که شما مانند نابینایانی هستید که هیچ چیز نمی‌بینند!»

  • از ارسطو پرسیده شد که چرا به دانش‌آموز در دانش اولویت داده می‌شود، و او گفت: «او همیشه خود را ملزم می‌کند که با کسانی که از او جلوتر هستند برابر باشد و انتظار ندارد کسانی که از او پایین‌تر هستند به او برسند.»

  • انسان ذاتاً یک حیوان سیاسی است (سیاست ۱:۲:۹–۲۵۲(ب)).

  • یا حیوان یا خدا.

  • از ارسطو پرسیده شد که از فلسفه چه چیزی به دست آورده است، و او گفت: «این عمل من از روی اختیار است، کاری که دیگران فقط از ترس قوانین انجام می‌دهند.»

  • ارسطو به اسکندر نوشت: «دنیا را به تو محکوم می‌کنم، دنیایی که آنچه می‌دهد را می‌گیرد، آنچه می‌پوشاند را برهنه می‌کند، جای پرهیزکاران را با فرومایگان پر می‌کند و بندگان را با درماندگان جایگزین می‌کند. در همه متحد می‌یابد و از هر کس در ازای هر کس راضی می‌شود. خانه هر قرنی را با قرنی ساکن می‌کند و تلاش هر قومی را با قومی سیراب می‌کند. هر کس را که جامی از شیرینی‌اش بنوشاند، او را از تلخی زندگی پس از مرگش به عنوان بازگشت به گذشته جرعه جرعه می‌نوشاند!»

  • از ارسطو پرسیدند: «تفاوت بین امر ادبی و غیر ادبی چیست؟» گفت: «تفاوت بین زنده و مرده.»

  • از ارسطو پرسیدند: شخصی امین از شما بدگویی کرد. گفت: «شخص امین غیبت نمی‌کند.»

  • از ارسطو پرسیدند: دشوارترین کار برای انسان چیست؟ گفت: «سکوت».

  • از ارسطو پرسیدند: کدام حیوان بهترین است؟ گفت: «انسانی که به ادب آراسته باشد.»

  • شاهد یک حادثه بودن بدون سلاح، بهتر از میانجیگری گروهی بدون فهم و شعور است.

  • از ارسطو پرسیدند: یک فرد بافضیلت چه چیزهایی باید به دست آورد؟ او گفت: «چیزهایی که اگر کشتی‌اش غرق شود، او را نجات دهد.»

  • ادبیات به ثروتمندان زینت می‌بخشد و به فقرا وسیله‌ی معاشی که می‌توانند با آن مانند انسان‌های آزاد زندگی کنند.

  • خوبی برای صاحبش بد است، برای دیگران خوب است.

  • ذهن دو ذهن دارد: چاپ شده و قابل شنیدن.

  • اگر نادانی آدابی بیاموزد، آن آداب به نادانی تبدیل می‌شود، همچنان که غذای لذیذ اگر در معده‌ی بیمار با بیماری آمیخته شود، به چیزی بد تبدیل می‌شود.

  • آنکه عقل ندارد، با اقتدار به قدرت دست نخواهد یافت، آنکه قناعت ندارد، با پول به ثروت دست نخواهد یافت، و آنکه ایمان ندارد، به علم روایت دست نخواهد یافت.

  • انسان بدون عقل مانند مجسمه‌ای بدون روح است.

  • غم و اندوه، مایه شگفتی ذهن و مانعی برای حیله گری است. اگر برای فرد خردمند اتفاق بدی بیفتد که نیاز به حیله گری داشته باشد، غم و اندوه را با قاطعیت سرکوب می کند و ذهن را وادار به توسل به حیله گری می کند.

  • خستگی و کسالت به دلیل ضعف بدن، نه به دلیل ضعف دستگاه حسی، بدن‌ها را آزار می‌دهد.

  • پادشاه دروغین، پادشاه نیست.

  • خوشبختی، خیرِ روح است و از دنیای تصادف نازل نمی‌شود، بلکه از طریق مراقبت و آموزش به دست می‌آید و رشد می‌کند. ما خوبی، فضیلت، مطالعه، لذت و زیبایی را دوست داریم زیرا، همانطور که فکر می‌کنیم، آنها علل خوشبختی هستند. ما خوشبختی را دوست نداریم زیرا این چیزها را در خود دارد!

  • ادبیات همانقدر از آمیختگی با جهل دور است که آتش از شعله‌ور شدن در آب!

  • عالمی که کار نمی‌کند، علمش از ما کمتر است، همانطور که دارایی ثروتمندان خسیس از ما کمتر است!

  • دروغگو با اعمال خودش رسوا می‌شود.

  • ما ترجیح می‌دهیم به شهری بهتر بدهکار باشیم تا اینکه با یک دوست سخاوتمند باشیم.

  • کم با نگرانی کم، بهتر از زیاد با عواقب است.

  • هر که مالی را به عنوان وسیله‌ای برای ستایش دیگران نگه دارد، آن را برای کسی به ارث می‌گذارد که او را ستایش نخواهد کرد.

  • اگر موعظه وارد گوش جاهل شود، از گوش دیگرش عبور می کند.

  • زندگی شریران رسوایی ابدی است.

  • احمق، درد حماقت را در قلب خود احساس نمی‌کند، همانطور که مست، درد خاری را که به دست یا پایش فرو می‌رود، احساس نمی‌کند!

  • سرزنش آشکار بهتر از کینه پنهان است.

  • نصیحت صادقانه بهتر از سلام و احوالپرسی یک کینه‌توز است.

  • فروتنی عزت را افزایش می‌دهد، غرور منجر به تنبلی می‌شود.

  • هرم به مرگ نزدیک است، همانطور که یک میوه رسیده وقتی باد می‌وزد به زمین می‌افتد.

  • کسی که در سختی‌ها از حق جلوگیری می‌کند، معذورتر از کسی است که در آسایش، مانع فیض می‌شود.

  • انسان خردمند باید با زمان با احترام رفتار کند، همانطور که شناگر با آب روان رفتار می‌کند.

  • نه به قدرت ناحق دلخوش باش، نه به ثروت بدون دوستی، نه به فصاحت بدون صداقت، نه به سخاوت بدون عمل به هدف، و نه به کردار نیک بدون ترس.

  • ذهن غریزی در درون انسان است، همانطور که ریشه‌های درخت در زمین هستند، و ذهن اکتسابی از طریق انضباط، در بیرون از او است، همانطور که شاخه‌های درخت در زمین هستند.

  • ذهن منفعلِ ذهن فعال، ذهنی است که حول ذهن خلاق «خدا» می‌چرخد.

  • غذای تن، غذاست و غذای عقل، حکمت. اگر عقل، حکمت را از دست بدهد، می‌میرد، همانطور که تن با از دست دادن غذا می‌میرد.

  • معلم مهربان، متعلم را با چیزهای کوچک دانش، پیش از چیزهای بزرگ، پرورش می‌دهد، چنانکه مادر، فرزندش را با شیر دادن پیش از غذا خوردن، پرورش می‌دهد.

  • هر که نعمت را ناسپاسی کند، سزاوار محرومیت و محرومیت بیشتر است.

  • همه چیز با گذشت زمان می‌گذرد، ردپای خود را به جا می‌گذارد و یاد خود را می‌کُشد، مگر یاد نیک که در دل‌ها ریشه دوانده و از خویشاوندان به نسل‌های بعد منتقل شده است.

  • آنچه بالای ماه است، فناناپذیر است، زیرا نور محض است.

  • انسان خردمند از سخت‌گیری حاکمان نسبت به خود یا نزدیک کردن نادانان به خود نگران نمی‌شود، زیرا می‌داند که این تفرقه‌ها برای مقابله با خطرات ایجاد نشده است.

  • بوی خوشِ انسانِ نیکوکار، آشکار است، هرچند که در پنهان کردن آن بکوشد، همچنان که بوی مشک، آشکار است، هرچند که پنهان باشد.

  • وقتی خداوند عدالت را آفرید و آن را راه عروج به بهشت خود قرار داد، شیطان با سهل‌انگاری و افراط با آن مخالفت کرد، پس آن را راهی به سوی جهنم قرار داد.

  • فریب خورده از فریب دهنده خوشحال است.

  • اگر زبان راستگو به کوهی فرمان حرکت می‌داد، از جایی به جای دیگر منتقل می‌شد!

  • مرد خردمند و درستکار کسی را فریب نمی‌دهد، و مرد خردمند و کامل فریب کسی را نمی‌خورد.

  • انسان باید در سختی‌ها به برادران و خویشان خود، در پیمان و عهد به اهل راستی، در خانه به همسر صالح و در هنگام مرگ به کارهای نیک خود اعتماد کند.

  • هیچ فقری فقیرتر از جهل، هیچ تنهایی ویران‌کننده‌تر از تکبر و هیچ همدمی خردمندتر از مشورت نیست.

  • مشورت، رأی و نظر را از بدی پاک می‌کند، چنانکه آتش، طلا را از کوره می‌زداید.

  • نزدیک کردن حاکمان به علما برایشان از لباس و وسیله نقلیه جذاب‌تر است، زیرا اینها فقط زینت آنها برای کسانی است که آنها را می‌بینند، اما زینت علما برای کسانی است که آنها را می‌بینند و در زندگی و پس از مرگشان از آنها می‌شنوند.

  • هر که به سخاوتمندان امید داشته باشد، به خواسته‌اش خواهد رسید.

  • روح خردمند از جابجایی سنگ با خردمندان بیشتر لذت می‌برد تا از خوردن و آشامیدن با نادانان، زیرا از عواقب هر دو نوع [رفتار] آگاه است.

  • نصیحت یک مرد خردمند به عموم مردم داده می‌شود، اما راز او فقط از نخبگان پنهان می‌ماند.

  • تکریم بدکار، شرارت او را تقویت می‌کند، زیر سوال بردن فرومایه، خوار کردن آبروی انسان است، توضیح دادن به نادان، جهل او را افزایش می‌دهد، آموزش دادن به نادان، عمر انسان را تلف می‌کند و نیکی کردن به ناسپاس، تباه کردن نعمت است. پس اگر قصد چنین کاری را دارید، قبل از اقدام، به مکان‌های مناسب مراجعه کنید.

  • رومی‌ها می‌گفتند: اگر پادشاهی با خودش بخیل و با رعایاش بخشنده باشد، هیچ شرمی ندارد! هندی‌ها می‌گفتند: شایسته است که پادشاه با خودش و با رعایاش بخیل باشد! ایرانی‌ها می‌گفتند: پادشاه باید با خودش و با رعایاش بخشنده باشد. همه آنها متفق‌القول بودند که بخشندگی او با خودش و با رعایاش بخل ورزیدن شرم‌آور است.

  • فصاحت و بلاغت، پایه و اساس رسوایی است.

  • هر پادشاهی که دین خود را بنده‌ی پادشاهی‌اش کند، پادشاهی‌اش برایش فاجعه خواهد بود!

  • هر پادشاهی که رازش از وزیرش فراتر رود، مانند سست عنصران عوام است.

  • خشم سریع از ویژگی‌های شیرها و کودکان است.

  • رابطه جنسی مکرر، زندگی را خسته و بدن را ضعیف می‌کند.

  • خودت رو برای خودت درست کن.

  • ارسطو به اسکندر گفت: «مهربان باش، اما نگذار رحمتت فاسد شود.»

  • از گذشتگان خود عبرت بگیرید و مایه عبرت آیندگان نشوید!

  • حرف کسی را که با شما صحبت می‌کند قطع نکنید؛ این کار ادب و نزاکت را رعایت نکنید.

  • ارسطو به اسکندر گفت: «اگر بر سربازانت خون‌بها تحمیل می‌کنی، آن را بر کسی که پدرش را نمی‌شناسی یا بر کسی که در بردگی متولد شده است تحمیل نکن. مردم با غیرت و غرور می‌جنگند.»

  • ارسطو به اسکندر گفت: «ای اسکندر، پاداش تو را حد و مرزی نباشد؛ زیرا این آسان‌تر است که به آن امید داشت.»

  • او گفت: «ای اسکندر، آنچه را که پیشینیان تو ویران کرده‌اند، بازسازی کن، و کسانی که از تو پیروی می‌کنند، آنچه را که تو می‌سازی، بازسازی خواهند کرد.»

  • ارسطو به اسکندر گفت: «دشمن خود را قبل از اینکه خیلی پیشروی کند، مهار کن و شکاف را قبل از اینکه گسترش یابد، ترمیم کن. اگر حادثه‌ای را آغاز می‌کنی، آن را بیدار کن. اگر آتشی روشن می‌کنی، آن را شعله‌ور کن! ای اسکندر، اگر مردمی را شکست دادی، از خالی کردن خشم خود بر آنها برحذر باش، زیرا بیشتر آنها ضعیف و بی‌گناه از جرم هستند! ای اسکندر، بدان که رسم درست این است که کسانی را که از رسم پیروی می‌کنند تغییر ندهی و با کسانی که به آن پایبندند نجنگی! ای اسکندر، نخبگان و مردم عادی را قضاوت کن.»

  • حاکم، شریک کسی است که او را منصوب کرده است.

  • فقط به همراهت اعتماد کن.

  • بگو چه کسی مغلوب هوس‌ها نشده است؟

  • با پولت بدهی‌ات را بپرداز.

  • زندگی خود را پشتوانه‌ای برای آخرت خود قرار دهید.

  • دانش زینت پادشاهان است.

  • در آنچه زودگذر است غروری نیست و در آنچه پایدار نیست ثروتی نیست.

  • در ستایش مردم دقت کن، زیرا ستایش آنها دوام بیشتری برایت خواهد داشت.

  • عذاب را در نظر داشته باش و به نعمت‌هایی که خدا به تو داده فکر کن.

  • متقاعد کن و تو آواز خواهی خواند.

  • در مورد دنیا لجاجت نکن، زیرا عمر تو در آن کوتاه است.

  • ارسطو به اسکندر گفت: «از اشراف دفاع کن، حتی اگر ثروتشان کم باشد؛ زیرا اجدادشان مایه افتخارشان هستند. ای اسکندر، همین برای تو افتخار کافی است که فرزندان پادشاهان به تو تمایل دارند.»

  • عجیب است که دلِ کسی، در این دنیا که همیشه در شوک است، آرام گرفته باشد.

  • هر پادشاهی که به سربازان و فرماندهان خود حمله کند، از مرگ در امان نخواهد بود.

  • هر پادشاهی که به کوچکترها بی‌توجهی کند، از بزرگانش در امان نخواهد بود.

  • لجاجت مایه نابودی پادشاهان است.

  • هر پادشاهی که به خطای رأی خود پی ببرد و بر آن پافشاری کند، خائن است که بر خود رشک می برد و دشمنانش را خشنود می سازد.

  • هر پادشاهی که پادشاهان ستوده پیش از خود را ستایش کند و از تحقیر پادشاهان نکوهیده خودداری کند، آیندگان نیز از او پیروی خواهند کرد.

  • هر پادشاهی که به قوی‌ترها توجه کند و ضعیف‌ترها را نادیده بگیرد، مانند صاحب باغی است که به درخت تشنه آب می‌دهد و آن را از درخت تشنه محروم می‌کند.

  • بدون وصیت نامه نخوابید.

  • ارسطو به اسکندر گفت: «در سیاست جنگ، به فرزند شهید جایزه بده. هر که از صورت زخمی شود، جایزه بده. هر که از پشت زخمی شود، فقط با کلمات سرزنشش کن. هر که در جنگ زخمی شود، موظفی تا آخر عمرش از او مراقبت کنی. در جنگ، جوان را در اولویت قرار نده، زیرا عشق به زندگی مانع از ملاقات او می‌شود. پیرمرد را در اولویت قرار نده، زیرا سرما و رطوبت مانع از غیرت او می‌شود. ثروتمند را در اولویت قرار نده، زیرا عشق به ثروت مانع از ملاقات او می‌شود. برده یا برده زاده را در اولویت قرار نده، زیرا او غروری ندارد! افراد با غیرت و اصالت و هر کس که در پیروزی اول است را در اولویت قرار بده، زیرا آنها از آن دفاع خواهند کرد. افراد با سودا سیاه را در اولویت قرار بده، زیرا آنها از دیگران صبورترند. از رفتن همراهانت به جنگ جلوگیری کن، زیرا هیاهو بسیج را کاهش می‌دهد. کمین‌های زیادی برپا کن و در هر کمین، سربازان پیاده قرار بده، زیرا سربازان پیاده دژ جنگ هستند.» اگر جنگ برایت دشوار شد، به نیرنگ تکیه کن، زیرا مایه ننگ جنگ است. اگر پیروز شدی، بسیار مراقب باش، زیرا فاجعه پس از پیروزی مانند شکست پس از بهبودی از بیماری است. سرباز افتاده را نکش و شکست خورده را بیش از یک شب تعقیب نکن. از شیوع فساد و مستی در ارتش خود جلوگیری کن، زیرا آنها کلید ضعف هستند. و از شورش سربازان جلوگیری کن، زیرا آتش آنها بسیار شعله‌ور است.

  • شب‌ها مشورت کن، زیرا افکار در آنجا متمرکزتر از روز است.

  • مشورت در شب، دری به سوی کسانی است که تو را از بخت و اقبال محروم می‌کنند.

  • اگرچه هم افلاطون و هم حقیقت برای من عزیز هستند، وظیفه من این است که حقیقت را ترجیح دهم.

  • انسان ذاتاً حیوان مدنی است.

  • حقیقت فی نفسه روشن است، اما به دلیل نقص در ذهن ما، از ما پنهان است؛ همانطور که خورشید درخشان به دلیل نقص در بینایی خفاش، دیده نمی‌شود!

  • دنیا گردشی است، و پادشاهی امانتی است که دست پادشاه آن را با ذلت برای عزتمند، و عزت برای ذلیل می چرخاند!

  • شیرین باش اما تلخ، نزدیک باش اما دور. خیلی مهربان نباش، مبادا به تو طمع کند، و خیلی سختگیر نباش، مبادا از تو بیزار شود.

  • فحش دادن از ویژگی‌های نخبگان نیست.

  • به سوی حقیقت بازگرد، حتی اگر برایت سخت باشد.

  • ای اسکندر، با ضعیفان دشمنانت چنان رفتار کن که گویی از تو قوی‌ترند. از سربازانت چنان مراقبت کن که از کسی که به مصیبتی گرفتار شده و مجبور به دفاع از خود است، مراقبت می‌کنی. تا زمانی که مردم را از بی‌عدالتی خود رهایی نداده‌ای، برای خود انتظار امنیت نداشته باش. دیگران را به خاطر چیزی که به خود روا می‌داری، مجازات نکن.

  • صداقت، پایه و اساس امور انسانی است و دروغ، بیماری‌ای است که هیچ‌کس که به آن مبتلا شود، از آن رهایی نمی‌یابد.

  • کسی که زندگی‌اش را در پیش دارد، خود را اصلاح خواهد کرد.

  • کسی که خود را کثیف کند، مورد نفرت مردم خودش قرار خواهد گرفت.

  • کسی که از عیوب درونی برادرانش پیروی کند، پیروز نخواهد شد.

  • کسی که بر مردم تکبر ورزد، مردم خطاهای او را دوست خواهند داشت.

  • به عنوان یک قاعده کلی: مردم وقتی فرصت پیدا می‌کنند، اشتباه می‌کنند.

  • این ذات انسان است، نه ثروتش، که او را قابل اعتماد می‌کند.

  • خوشبختی به سراغ قانعان می‌رود.

  • کسی که زیاد سرزنش می‌کند، مردم از زندگی‌اش متنفر می‌شوند.

  • کسی که در حالت خوب بمیرد، بهتر از کسی است که در حالت بد زندگی کند.

  • توده مردم به سود بیشتر از افتخار می‌چسبند.

  • کسی که در مورد قدرت اختلاف نظر دارد، پیش از روز موعودش می‌میرد.

  • هیچ کس مقصر نقص‌های طبیعت نیست.

  • هر پادشاهی که با مردم عادی اختلاف کند، به شرافتش لطمه وارد خواهد شد.

  • هر پادشاهی که در برابر خواری‌ها بایستد، مرگ برایش ارجمندتر است.

  • کسی که دنیا را بیش از حد دوست داشته باشد، فقیر خواهد مرد.

  • افراط در نوشیدن شراب از ویژگی‌های افراد پست و فرومایه است.

  • هر که پیش از حسودانش بمیرد، تو بر او شادمان خواهی شد.

  • خرد، شرافت کسی است که سن و سال ندارد.

  • طمع منجر به تحقیر بی‌پایان می‌شود.

  • سرزنش، آبرو را از بین می‌برد و هدفش نابودی است.

  • رفتارهای بد، آنچه را که اجداد ساخته‌اند، ویران می‌کند.

  • نادانی بدترین دوست است.

  • به مردم آبرو دادن، بزرگترین مرگ است.

  • امکان امید دشوارتر از امکان ابتلا است.

  • زیرا خرد به آنچه انسان را شاد می‌کند، کاری ندارد.

  • زمان همه مشکلات را حل می‌کند و آنها را از رده خارج می‌کند.

  • ایده دموکراسی در میان مردانی زاده شد که معتقد بودند اگر از هر نظر برابر باشند، از هر نظر برابرند!

  • چیزی به نام نبوغ بزرگ آمیخته با دیوانگی وجود ندارد.

  • توسل به ضعیفان چاپلوسی تلقی می‌شود، اما دوست داشتن قویان فروتنی و بلند همتی محسوب می‌شود.

  • قاضی به عدالت و قانون احترام می‌گذارد.

  • روزگار بر هر روحی می‌گذرد، اعمالی را خلق می‌کند، ردپاهایی را پاک می‌کند و خاطراتی را می‌کشد، مگر عشقی که ریشه در قلب‌های مردم دارد و به آیندگان منتقل می‌شود.

  • پرتاب سنگ بدون دلیل، بدتر از پرتاب کلمه بدون معنی است.

  • اگر می‌خواهی قدرت یک حاکم عادل را بر طبیعت بشر بدانی، به قوانین نگاه کن. در آنها چیزهایی را خواهی یافت که ممنوع شده‌اند و چیزهایی شبیه به خرافات، که به دلیل آشنایی، در روح مهمتر و قدرتمندتر از آن شده‌اند که بتوانی واقعیت آنها را تشخیص دهی.

  • ادب، ثروت ثروتمندان را زینت می‌دهد و فقر فقرا را می‌پوشاند.

  • ثروتمند، وطنش در خارج از کشور است و فقیر، در میان خانواده‌اش غریب.

  • لذت از طریق شهوت، سخاوت از طریق مهربانی و افتخار از طریق شجاعت درک می‌شود.

  • مدام مشروب می‌خوردم و سیر نمی‌شدم تا اینکه خدا را شناختم... و بدون نوشیدن هم سیر شدم!

  • نادان، دشمن خود است، پس چگونه می‌تواند دوست دیگران باشد؟

  • کسی که از مردم شرم دارد اما از خودش شرم ندارد، برای خودش ارزشی قائل نیست.

  • شما نباید از همان ابتدا، نه به عنوان پاداش، و نه در هیچ موردی، کار بدی انجام دهید.

  • از ارسطو پرسیدند: «کدام یک از پیامبران بیشتر موفق می‌شود؟» گفت: «آن که زیبایی را با عقل در هم می‌آمیزد.»

  • ارسطو مرد نادانی را دید که زیاد می‌خورد و می‌نوشید، به او گفت: «ای مرد، افزایش قدرت از فراوانی غذا نیست، بلکه از فراوانی آنچه از او پذیرفته می‌شود، حاصل می‌شود!»

  • ارسطو خطاب به مردی سخنرانی بسیار طولانی‌ای ایراد کرد و گفت: «آغاز سخنانت را فراموش کرده‌ام، چون خیلی وقت پیش بود، و پایانش را نفهمیده‌ام، چون آغازش متفاوت بود.»

  • از ارسطو پرسیدند: چرا افراد شرور به مردم حمله می‌کنند؟ گفت: «تا مردم به جای توصیف عیوبشان، به آنچه به آنها نسبت می‌دهند مشغول شوند!»

  • من دوست دارم بگویم «نمی‌دانم» تا بتوانم آنچه را که می‌دانم، بگویم!

  • آداب و رسوم، یاران روح هستند.

  • جستجوی من برای امید، رسیدن به اوج آن و تصاحب هدفش نیست، بلکه جستجوی چیزی است که نمی‌توان نادیده‌اش گرفت.

  • افلاطون روزی از ارسطو پرسید: «چه دلیلی بر وحدت خدا وجود دارد؟» ارسطو پاسخ داد: «هیچ چیز در آفرینش او به اندازه هر چیزی که من می‌بینم، گویای وحدت او نیست!»

  • حافظه، نویسنده‌ی روح است.

  • جهان هستی به خودی خود و بدون هیچ گونه مراقبت خاصی اداره می‌شود.

  • جهان واقعی است، اما به خوبی سازمان نیافته است و شانس در مدیریت آن نقش دارد.

  • ذهن بالاترین قدرت انسان است و هیچ چیز در ذهن وجود ندارد.

  • فراحسی، زیرا از طریق آنها به او رسیده بود.

  • هدف از لفاظی، برانگیختن احساسات بد یا غیرمنطقی است.

  • سعادت، غایت انسان است.

  • انسان ذاتاً موجودی اجتماعی است و در مقایسه با زنبورها و مورچه‌ها، تمایل بیشتری به معاشرت دارد.

  • اگر کسى والدین پستى داشته باشد اما روحى بزرگوار، حقارت والدینش بر عزتش مى افزاید. اگر کسى والدین شریفى داشته باشد اما روحى پست، عزت والدینش بر حقارتش مى افزاید!

  • مردی با شخصیت والا کسی است که اعمالش در زمان سختی و رفاه با خرد و متانت مشخص می‌شود. او می‌داند چه زمانی باید بزرگ و چه زمانی باید بی‌اهمیت باشد. نه موفقیت به قلبش شادی می‌بخشد و نه شکست او را غمگین می‌کند. او از ریسک نمی‌ترسد و به دنبال آنها نمی‌رود، زیرا چیزهای بسیار کمی به او علاقه دارند. او رازدار، کم حرف و کند زبان است. با این حال، هر زمان که موقعیت ایجاب کند، آنچه را که باید بگوید، رک و بی‌پرده بیان می‌کند. او هر زمان که دلیلی برای تحسین خود ببیند، می‌تواند آن را ابراز کند و از خطاهای دیگران چشم‌پوشی می‌کند. او درباره خود یا دیگران صحبت نمی‌کند. او نگران ستایش یا انتقاد مردم از خود نیست و در امور کوچک از دیگران کمک نمی‌خواهد و آن را به کسی نشان نمی‌دهد.

غم اندوهزندگیاحساس گناهاختلاف نظردوران کودکی
۲
۰
ἐρώτησις(Erotesis)
ἐρώτησις(Erotesis)
«چرا مجبورم میکنی حقیقتی را بگویم که ندانستن‌ش برایت موجب بهترین لذت‌هاست؟بهترین تقدیر آن‌ست که در دسترس شما نیست،یعنی نزادن و نبودن.پس از آن بهترین تقدیر زود مردن است.» ×سیلنوس‌به شاه میداس×
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید