ἐρώτησις(Erotesis)
خواندن ۱۰ دقیقه·۱۷ روز پیش

در اعماق فلسفه اخلاق(اخلاق چیست؟بردگی یا آزادی)

فلسفه اخلاق چیست؟

فلسفه اخلاق آنچیزی نیست که اکثر مردم می پندارند و حتی آن چیزی نیست که فلسفه معاصر و کتب گوناگون درباره اش نوشته اند. همه اینها گمراهی و تحریف است. اما زمانی در یونان باستان بود که فلسفه اخلاق به درستی فهمیده می شد. بعد از آن، تحت تاثیر سنت ناعقلانی و ارتجاعی مسیحی-یهودی تحریف شد و اخلاق تبدیل شد به مجموعه ای از دستورات و فرامین که فرد باید در زندگی اش رعایت کند. اخلاق نه تنها توسط مذهب و فرامین الهی، عرف یا سنت تعریف و مشخص نمی شود، بلکه اصلا دستورات و فرامین نیست. صرف وجود دستور و فرمان، خود رذالت است زیرا بزرگترین شرط عمل اخلاقی را از انسان سلب می کند: آزادی.

انسانی که مجبور و منقاد باشد، قادر به عمل اخلاقی نیست زیرا اولین شرط عمل اخلاقی آن است که وی آزادانه بدون ترس و مجازات الهی یا زمینی، به عملی دست بزند. گذشته از این، فرمانبرداری و اطاعت، خود بندگی و سرسپردگی است و این دو از شنیع ترین رذایل هستند. پس در مذهب هیچ فضیلتی نیست و هر آنکه اخلاق را مجموعه ای از دستورات وفرامین بپندارند، درکی از اخلاق نداشته و گرفتار رذالت سرسپردگی و بندگی است.

اما فلسفه اخلاق بسیار ساده است. هدف اخلاق، رسیدن به شادمانی در زندگی است. نهایت هدف این است که تو در زندگی شادمان و خوشحال باشی. عملی اخلاقی است که تو را به شادمانی برساند. فیلسوفان مدرن، مانند کانت، متاثر از سنت مسیحی، این اصل اساسی را انکار کردند. آنها منکر ارتباط سعادت و اخلاق شدند و البته آنها بسیار گمراه و از حکمت به دور هستند. سعادت بخشی از تعریف اخلاق است. اگر عملی تو را به سعادت نرساند، نه اخلاقی است و نه عقلانی.

پس اگر دزدی و جنایت کسی را شادمان سازد، پس آیا این عمل اخلاقی است؟ شاید از پاسخ تعجب کنید. اما پاسخ این است که بلی. اگر براستی اثبات شود که وی با این عمل به شادمانی می رسد این اعمال می توانند اخلاقی باشند. چه بسیار دزدی ها و جنایات که عین فضیلت نیکی است. اما نکته این است که اخلاق برای این نیست که دستوراتی کلی صادر کنیم.

اخلاق کوششی تاملی است در جهت یافتن شادمانی. آنگاه حکیم با این تامل در می یابد که شادمانی او در چه چیز است. براستی شادمانی ما در چیست؟ شادمانی چهار عنصر دارد که بدون آن شادمانی واقعی در کار نخواهد بود.

اولین بقا است. اگر ما بمیریم و نابود شویم، پس شادمانی در کار نیست. دومین، لذت است، اگر رنج و درد بکشیم، در آن وضعیت شادمانی در کار نیست. سومین، آگاهی و هوشیاری است. در فراموشی و عدم آگاهی، نداشتن هویت، شادمانی در کار نیست به همین خاطر ما گیاهان و حیوانات رده پایین را شادمان نمی خوانیم. چهارمین، زیبایی است، در تقلا، تضاد و کشمکش با جهان اطراف، شادمانی در کار نیست. شادمانی هماهنگی با دیگران و با جهان اطراف است و چنانکه می دانیم، شادمانی در آرامش است.

اما سئوال اینجاست که چگونه ما می توانیم به شادمانی برسیم، وقتی موجوداتی فانی هستیم، وقتی لذات ما نه در حیطه اختیار ما بلکه متاثر از بیماری، فقر، رفتار و کردار دیگران و دیگر مسائل است. چگونه می توانیم زیبا باشیم، وقتی جامعه پر از اغتشاش، چالش و زشتی و پلشتی است. یا حتی آگاهی به تمامی در اختیار ما نیست و ما اسیر اشتباهات، فراموشی و نسیان هستیم.

براستی، شادمانی ما در دست مواردی است که خارج از اختیار و اراده ماست. اگر بیمار و فقیر و زشت به دنیا بیایی، پس تو خوشبخت نخواهی بود.

دقیقا کار فلسفه اخلاق همین است که به ما کمک کند تا شادمانی را در اموری بجوییم که در حیطه اراده ما قرار دارند. یعنی از چیزهایی شادمان باشیم که بر آنها اراده داریم. پس باید در حیطه های دیگری این شادمانی را بجوییم. چهار فضیلت به ما کمک می کنند تا شادمانی را در حیطه اراده خود بازیابیم. این چهار فضیلت عبارتند از: حکمت، نیکی، زیبایی و شجاعت. شادمانی ما در گروی پیروی و تامل بر این چهار فضیلت برتر است.

آری ما فانی و میرا هستیم. زندگی کوتاه است و بر ما معلوم نیست مرگ کی به سراغ ما می آید. پس برماست که به جای شادمان بودن به خاطر زنده بودن و نفس کشیدن، شادمانی را در ارزش ها و شهامت وجودی خویشتن بیابیم. یعنی نه در آنچه هستیم، بلکه در آنچه می خواهیم و می باید که باشیم.

درد و رنج بشری را پایانی نیست و لذات زودگذر و موقت هستند. پس به کمک فضیلت نیکی، می توانیم از چیزهایی که ذاتا و به لحاظ جسمانی لذت بخش نیست، لذت ببریم. لذت از مصاحبت، مهربانی و مرافقت از جمله لذاتی هستند که در عرصه ای فراتر از درد و لذت جسمانی حاصل می شوند.

و ما در دنیای زشت و پلشتی در میان جاهلین و جنایتکاران زندگی می کنیم. حکومت های فاسد، مردمان حریص و طماع در شهرهای بزرگ می لولند و برای خواسته های خود یکدیگر را قربانی می کنند. در چنین جهان زشتی، ما از زیبایی رفتار و کردار خویش لذت خواهیم برد. عرصه ای جدید از زیبایی را کشف می کنیم اگرچه در جهان هرج و مرج زندگی می کنیم.

و البته فضیلت حکمت، به ما عزت نفس و خودآگاهی ورای، آگاهی حیوانی مان می بخشد، چنانکه عدم مهارت، نسیان و اشتباه، شادمانی این حکمت را خدشه دار نمی سازد.

کوتاه سخن اینکه هدف فلسفه اخلاق، یافتن شادمانی است و فضایل نه دستورات اخلاقی، بلکه اموری هستند که عرصه های جدیدی از شادمانی را بر ما می گشایند که در حیطه اختیار و اراده ما قرار دارند. به این ترتیب ما پادشاه اراده خویش و صاحب واقعی شادمانی خود خواهیم بود. فرد حکیم که از فضایل پیروی می کند، بر قلمروی وسیعی از اراده خود حکومت می کند که از عواطف و احساسات ناشی از پیشامدهای بیرونی متاثر نمی شود. وی پهنه جدیدی از شادمانی را کشف کرده که او در آن صاحب اختیار است.

آنچه گفته شد فلسفه اخلاق است. جز این نیست و جز این نباید. آنانکه اخلاق را دستور و فرمان می دانند، خود گرفتار رذالتی عمیق هستند زیرا در همان گام نخست، قلمروی اراده خود را به دیگری فروخته اند. در این بندگی ذهنی، شادمانی در کار نیست.

صحبت درباره اخلاق و فلسفه اخلاق، یک مبحث انتزاعی، از مد افتاده یا قدیمی به نظر می رسد. در نگاه اول، به نظر می رسد که این کار هیچ فایده عملی ندارد، زیرا همه می دانند که چه اعمالی اخلاقی و پسندیده است و چه اعمالی خیر، اما کیست که در زندگی واقعا به این اصول اخلاقی پایبند باشد.

این تصور یک توهم محض است. فلسفه اخلاقی که من در این مقاله می خواهم از آن صحبت کنم، فلسفه اخلاق سقراط است و مطمئن باشید این تفسیر و رهیافت را هیچ جایی پیدا نمی کنید. این یک حکمت فراموش شده و از بین رفته است و کسی که بیشترین کمک را به نابودی این فلسفه عمیق اخلاقی کرد، ارسطو بود. در ادامه، یهودیت، مسیحیت و اسلام نیز اخلاق را به طور کامل به لجن کشیدند و آنرا به رذیلت فرمانبرداری از یک خدا و جانشینان آن خدا تبدیل کردند.

اولین حکم فلسفه اخلاق سقراط این است که هدف اخلاق رسیدن به سعادت است و برای رسیدن به سعادت باید فضایل را بشناسیم. دومین حکم این است که ما فضایل را نمی توانیم بشناسیم. همین جا ممکن است تصور کنید من باب فلسفه اخلاق را بستم. زیرا این حکم را صادر کردم که ما فضایل را نمی توانیم بشناسیم اما سعادت ما در گروی شناخت آنهاست. خوب، در واقع، پشت این دو حکم به ظاهر متناقض، حکمت بسیار عمیقی نهفته است.

ارسطو اولین فیلسوف برجسته ای بود که از درک این حکمت عاجز ماند و این عجز خود را برای تاریخ بشری به ارث گذاشت. وی در اخلاق نیکوماخوسی به همین مسئله اشاره می کند:

«در مورد ایده، حتی اگر یک نیکی وجود داشته باشد که با آن بتوان دیگر نیکی ها را تشخیص داد یا بتواند به صورت یک نیکی مستقل و مجزا وجود داشته باشد، مسلما هیچ انسانی نمی تواند به این نیکی دست یابد، اما ما اینجا دنبال چیزی هستیم که بتوان به آن رسید.»

نقد ارسطو این است که خوب، اگر نتوانیم فضیلت ناب را بشناسیم و به آن دست یابیم، پس فایده این نظریه اخلاقی چیست زیرا هدف ما دستیابی به چیزی است که راهنمای عمل ما باشد و انسان بتواند به آن دست یابد. حتما تصور می کنید که این نقد درست است، اما در واقع بسیار غلط و شاید فاجعه آمیز است.

حکمت پشت فلسفه اخلاق سقراط این است که وقتی ما بدانیم که فضایل را نمی توانیم بشناسیم، در این صورت، هیچ چیزی مشابهی را با این فضایل اشتباه نخواهیم گرفت. حکمت دانستن ِ ندانستن، در این است که ما را از توهم دانستن رها می کند. ما در اعمال به ظاهرنیک انسانها، نیکی را نمی شناسیم بلکه آنها صرفا مشابه فضیلت نیکی هستند یعنی این اعمال فقط از این جهت ارزشمند هستند که ما را به یاد فضیلت نیکی می اندازند. به این ترتیب ما انسانها و اعمال انسانها را با نیکی محض اشتباه نمی گیریم و این اعمال فقط تا آنجایی ارزش دارند که به ما کمک می کنند نیکی را به یادآوریم. ارزش شناختی آن یادآوری است و این یادآوری امرمشابه را نباید با شناخت امر ناب اشتباه گرفت.

خوب، حالا این رویکرد به چه درد می خورد؟ سعادت انسان در گروی همین حکمت است. وقتی فضایل را با امور مشابه (اعمال و رفتار به ظاهر نیک انسانها) اشتباه نگیریم، دیگر هیچ مقدس ماب، هیچ پیامبر و امام معصومی، هیچ قهرمان و هیچ شهید و هیچ ایثارگری و هیچ ناجی و خلاصه هیچ امر مشابه و ساختگی برای ما معنا و ارزشی نخواهد داشت. اینها امور مشابه هستند و در بسیاری از مواقع، چیزی بیش از صورتک های پوشالی ارزش ها و فضایل نیستند.

نه تنها انسانهای نیک را با نیکی اشتباه نخواهیم گرفت، بلکه عرف، سنت، ارزشها و هنجارهای اجتماعی را هم با فضایل اشتباه نخواهیم گرفت. آنها در بهترین حالت می توانند مشابه نیکی باشند. بهترین مثال های ما از اعمال نیک، تنها مشابهی از نیکی هستند زیرا این اعمال نیک آمیخته اند با رذایلی مانند جلب نظر دیگران، ریاکاری، ترحم، خودنمایی و سرسپردگی. همانطور که شما یک دایره محض را نمی توانید در جهان خارجی پیدا کنید، فضیلت ناب را هم پیدا نخواهید کرد. اما ایده دایره محض برای ما مفید است، به همین ترتیب ایده فضیلت ناب مفید است.

سومین حکمت عمیق فلسفه سقراط که رواقیون به خوبی آنرا درک کردند این است که فضایل در گروی یکدیگر اند. برای مثال، بدون حکمت، نیکی در کار نیست و بدون نیکی زیبایی و بدون زیبایی شجاعتی. اینها در گروی یکدیگر اند. فرد ترسو، رفتار زیبنده ای ندارد و مطمئنا فرد حکیمی نیز نخواهد بود. از این چه چیزی می توانیم یاد بگیریم؟ اینکه احمق شرور است و شرور احمق. هیچ احمق معصومی وجود ندارد.

این برداشت مسخره از فلسفه سقراط و افلاطون را دور بریزید که آنها تصور می کردند جهانی از ایده آل هایی وجود دارند که جهان مادی از آنها ساخته شده است یا هرچیزی مانند این. تمامی ارزش این فلسفه در این است که امر ناب را با امر مشابه، شناخت را با یادآوری، و در نهایت دانستن را با توهم دانستن (یعنی ندانستن ندانستن) اشتباه نگیریم.

بگذارید برای ارزش و مناسبت این حکمت برای جهان امروز ما یک مثال بزنم. آیا مهارت قابل ستایش است یا فضیلت؟ تباهی بزرگ نسلهای بشری این است که همواره مهارت را به عنوان فضیلت ستایش کرده اند و یا بهتر است بگوییم مهارت را با فضیلت اشتباه گرفته اند. یک نگاه به مشاهیر جهان بیاندازید، از هنرپیشه ها و خوانندگان و هنرمندان گرفته تا سیاستمداران و دانشمندان و نویسندگان و ورزشکاران و غیره و غیره. همگی آنها به خاطر مهارت شان ستایش می شوند. تنها کودکان شایسته این هستند که به خاطر مهارت شان ستایش شوند، زیرا آنها به این ستایش برای شکوفایی استعدادهای خود نیاز دارند. ستایش و پرستش مهارت، نشانه کودکی نسل بشری است. انسانها این تباهی را با ستایش از هنر به مثابه بزرگترین فضایل به درجه اعلی رسانده اند. اما هنر از هر نوعی فقط یک مهارت است و در مهارت هیچ فضیلتی نیست. به این ترتیب، توده ها، تقلید زیبایی را با فضیلت زیبایی اشتباه می گیرند و از فلسفه سقراط و افلاطون، احمقانه ترین برداشت را می کنند گویا آنها چندان درکی از هنر نداشته اند. نتیجه چیست؟ انسانها به جای مفاهیم، به جای فضایل، یک مشت احمق دیگر مثل خودشان را الگو و مدل رفتاری خود قرار می دهند. کافی است نگاهی به مدل ها و قهرمانان توده ها بیاندازید، حماقت از دهان آنها فوران می کند.

~امین قضایی

«چرا مجبورم میکنی حقیقتی را بگویم که ندانستن‌ش برایت موجب بهترین لذت‌هاست؟بهترین تقدیر آن‌ست که در دسترس شما نیست،یعنی نزادن و نبودن.پس از آن بهترین تقدیر زود مردن است.» ×سیلنوس‌به شاه میداس×
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید