
خدایان اقوام خاورمیانه دین و خدای قومی محدود و منطقهای خویش بودند و دینِ دولتهای آنها دین قبیلهای بود(خدای قبیله پارس اهورمزدا بود) و همواره با ادیان و اقوام زیر سلطهی خود در جنگ بودند و نه در ایران و نه در بینالنهرین و نه در یونان و فنیقیه ایده یک خدای واحد و دین جهانشمول پابهعرصهی جامعه نگذاشته بود. تفکر دینی این اقوان متمدن قبیلهای و بدوی بود. در زمان فراعنه سلسله هجدهم مصر با توسعه قلمرو فرعونها زمینهی ایجاد فکر یک خدای واحد و همهشمول ایجاد شد و اساسا تکخدایی در زمینهی یک قلمرو بزرگ زمینه رشد دارد و بر این اساس بود که در دوران آمونهوتپ چهارم او قرص خورشید یعنی آتوم را بعنوان خدای واحد معرفی کرد و خودش پیامبرشاه این خدای واحد شد. با اینحال او با زور و سرکوب دیگر خدایان مصری این دین نوین خودش را تحمیل کرد و برای همین 17 سال بعد از سلطنتش یکدفعه از صحنهی روزگار محو شد(مشخص نیست آیا مُرد یا بدست لشکریان خودش کشته شد) و بعد از او سمنخکارع که احتمالا یک فرمانده نظامی بود روی کار آمد ولی سال بعد داماد او تحوتعنخآمون روی کار آمد و چندسال شاه بود تا اینکه او نیز احتمالا کشته شد و صدراعظم او آیی حاکم مصر شد و بعد هُرِمهُب و بعد از آن هم سلسله هجدهم نابود شد و ستی و رامسس سلسله نوزدهم را بنا کردند. این خلاصهای بود از ایجاد توحید برای اولین بار در تاریخ. با اینحال انگار گروهی صحرانشین عبرانی در دلتای نیل زندگی میکردند. فروید ادعا میکند که یکی از وفاداران به آخنآتوم یا آمونهوتپ به نام موسی به همراه آن قوم از آنجا فرار کرد و به سرزمین کنعان رفت. با اینحال اولین دین توحیدی و خدای واحد برای آخنآتوم و البته مصریانست و این یه واقعیتست.(موسی و یکتاپرستی زیگموند فروید)
یونانیان خدایانشان همچون خدایان سومر اوایل هزارهی سوم قبل از میلاد موجوداتی کاملا زمینی و مادی با امیال و شهوات انسانی بودند و در روی زمین و بالای کوهها زندگی میکردند و مانند انسانها عاشق زنان و پسران زیبا میشدند و گاه با زنان زمینی آمیزش یا ازدواج میکردند و زن و بچه داشتند. علاقع به مقام و قدرت داشتند و یا حسادت میورزیدند و کینهکَشی میکردند و به زنان یکدیگر تجاوز میکردند و با یکدیگر میجنگیدند و میکشتند البته خدایان یونانی نامیرا بودند). زئوس بزرگترین خدا با هیرَه که یک الهه بسیار نیرومند بود اختلاف یافت و هیره با همکاری خدای جنون از زئوس انتقام گرفت و هرکول پسر زئوس را مجنون کرد تا زن و بچههای خودش را که در توهماتش هیولا میدید کشت و برای این هرکول برای اینکه گناهش بخشیده شود مجبور شد 12 کارغیرممکن را انجام دهد که البته هربار نیز هیره تمام تلاش خودش را برای شکست او انجام میداد و با اینحال خدایان دیگر از جمله الهه خرد آتنا و زئوس و باقی خدایان که از هیره دلخوشی نداشتن به او کمک کردند و در آخر هم او از این گناه بخشوده شد و بعد از مرگ زئوس او را به الیمپوس نزد خودش آورد و او دارای زندگی جاویدان شد و خدای نیرو و قدرت شد.
قوم یونانی چندین مجموعه از قبایل متخاصم و متمرکز در چندین مرکز کوچک و محدود تمدنی یعنی دولتشهرهایی در ستیز دائمی با یکدیگر بودند و این تخاصم و ستیز در باورهای آنها نیز نمود یافت. اساسا ایلیاد که از مهمترین اسطورههای قوم هلنست درباره جنگ ترواست که مهمترین رویداد در تاریخ-اسطوره یونانیان بهشمار میرفت.
چندخدایی یونانی شکل مشخص جوامع متخاصم یونانی بود و تا زمانی که چندخدایی یونانی برپا بود این دولتشهرها نیز برپا بودند و باورهایی مثل خدای ماورایی جهان در آسمانها و البته غیر مادی و زندگی پس از مرگ که بعد از دوران الکساندر مقدونی در یونان نیز رسوخ کرد اساسا باوری از خاورمیانهست که وارد دین یونانیان شده. بهشت و جهنم باوری ایرانیست و ریشهی عمیقی در باورهای ایرانیها داشته.
متفکرین یونانی که به تفکر در باورهای ملل همسایهی خودشان پرداخته بودند به باورهای ایرانیها هم توجه میکردند و مثلا فیثاغورث میگفت که نزد مغان افکار دینی آنها را گرفته بوده که بعدها در آن آیین التقاطی که او و پیروانش بهراه انداختند آثاری از باورهای ایرانی دیده میشود و افلاطون هم از طریق فیثاغوریان با این تفکرات دینی ایرانیها(البته تفسیر التقاطی فیثاغوریان) آشنا میشود. با اینحال افراد دیگری مانند مکتب کُنیدی با عقاید دینی و البته ستارهبینی ایرانیها و بابلیها آشنایی داشتند. مثلا فیثاغورث میگفت که مغان میگفتند که خدایشان نور خالص و خیر محض بوده. دموکریتوس که از ریاضیات و ستارهشناسان بابلی و حتی هندیها چیزهای زیادی آموخته بود سر راه با عقاید مغان نیز آشنایی به هم آورد. مغان در آن زمان قومی بین ایرانیان بودند که عقاید خاص و عجیب خود و البته دانش یا بهتره بگم روشهای جادویی خودشان را داشتند و کلمه مَجیک اساسا از نام آنها میآید برای همین امرست. دموکریتوس در مورد باورهای دینی که از مغان آموخته بود کتابی نوشت که شرحی بر عقاید ایرانیها بود از جمله او در پارس با عقاید مغان درمورد زندگی بعد از مرگ آشنا شد و برای یونانیها کتابی به نام «آنها که در زیر جهانند» نوشت که درباره باورهای ایرانیها به زندگی بعد از مرگ بحث میکرد(از اسمش پیداست که ایرانیها هم مانند اقوام دیگر جهان زیرین را جایگاه بعد از مرگ میدانستند). او درسهایی که در مورد علوم طبیعی نزد استادان بابلی و شاید هندیها آموخته بود را در کتابی جمع کرد و نام رساله کلدانی به آن داد و او همه آنچه در بابل از علوم طبیعی و عقلی و در پارس درمورد باورهای دینی و مدعاهای دینی آموخته بود را در یونان مکتوب کرد. افلاطون نزد یکی از ستارهشناسان و فلاسفه کلدانی به نام اودوکس آموزش گرفته بود و باورهای عرفانی و انتزاعی او نیز اساسا از فیثاغوریان بود که باورهایی التقاطی داشتند.
یونانیان به خاورمیانه و مصر سفرهای زیادی میکردند و به این شکل با باورهای این اقوام آشنا شده و آنها را به صورت کتاب مینوشتند و البته یونانیان علوم و فنون پیشرفتهی مردم بابل و مصر را نیز به همراه خود به یونان بردند و البته عقاید دینی این ملل را و آنها اینها را مکتوب میکردند و این نقش مهمی در تحول باورهای آنها و البته باورهای دینی آنها داشت.
هر اندیشهئی که در هر جامعهئی به توسط کسانی شکل میگیرد یا زائیدهی تفکر جمعی همان جمعست یا از بیرون از آن جامعه آورده شده. این تفکرات و علوم طبیعی و تکنولوژیهای پیشرفته را بزرگان یونانی از مصر و بینالنهرین و پارس و هند آموخته و به یونان بردند و تلاش میکردند که ترویج دهند و البته این زمینهای بر تحقیق و تتبعاتی که در آینده براساس این تفکرات میکردند.
در قرون 5 و 4 قم ما شاهد بروز تمایلات جدید دینی در بین متفکران یونانی هستیم که به شکل شک در خدایان و البته سعی در ارائهی توضیحات منطقی یا فلسفی از امور طبیعیست که یونانیان به خدایان نسبت میدهند و یا گرایش به باورهای عرفانی و یا موجودات انتزاعیتر از خدایان اینها در اصل براساس آموختههای متفکران یونانی ازعلم و دانشها و تفکرات پیشرفتهتر مصریان و بابلیان بوده و البته تاثیرات باورهای دینی پارسها و هندیها.
یکی از این افراد کسنوفانس کلوفونیست که در مورد باور مردم یونان به خرافات دینی نوشته بود که مردم یونان میپندارند که خدایان همانند انسانهایند و مجسمههایی از آنها به شکل خودشان ساختهند و میگفت اگر قرار بود که اسب و الاغ و شیر دربارهی شکل خدایان خود سخن بگویند حتما آنها را به شکل خودشان به تصویر میکشیدند. کسنوفانس البته میگفت که خدا یکیست و هیچ تجسمی هم ندارد و البته طبق چیزی که افلاطون از عقاید او نوشته چیزی که او خدا میگفت همین جهانست یعنی کل جهان هستی همان خداست و چیزی جز این نیست و او به الئا در جنوب ایتالیا رفت و در آنجا پارمنیدس شاگرد او شده بود و او در آنجا بود که به این اصل معروف خود رسید که چیزی از هیچ بوجود نمیآید و چیزی معدوم نمیشود بلکه هرچه هست، هست و البته این باور کسنوفانس ریشه در اساطیر یونانی هم داشت که خائوس را مبدا اساسی همهچیز میدانست که زمین و آسمان از آن صادر شدند. با اینحال تاثیر باورهای مصری و بابلی که آنها نیز زمین و آسمان را خدایان میدانستن نیز شاید در این تصور موثر بوده.
در بینالنهرین و شام تعداد خدایان قومی و محلی مورد عبادت بود که اکثرا در ستیز باهم بودند و خدایان این اقوام که تجسمهای انسانی داشتند خشمآور و آتشین مزاج بودند و بوی خون و دود و آتش بیش از هرچیز آنها را خخشنود میکرد و برای این مراسم عبادی این اقوام عموما مراسم خشن و همراه با خونریزی بود یعنی تقدیم قربانیهای حیوانی و گاه انسانی به خدایان خود در معابد یکی از اقوام در خاورمیانهای که دیرپاترین دین قبیلهای را داشت و هنوز بهعنوان یک قوم متمایز با همان باورهای دین کهن قبیلهای در جهانست قوم یهودست و از آنجا که قوم یهود آینه تمامنمای همه اقوام سامیست و برای مطالعهی جهانبینی این قوم متون و مواد کافی در دستست(تورات، تلمود و طومارهای بحرالمیت) اینها را هم از نظر بگذرانیم در تصور دینی یهودان در تورات و تلمود، جهان عرصهی فعالیت خدایان متخاصم و اقوام آن خدایان بود و قوم یهود بهعنوان یکی از این قومها خدای انحصاری خود را داشت که هیچ قوم دیگری نمیتوانست آن را بندگی کند و با همهی خدایان و اقوام دیگر دشمن و حیطهی عبادت این خدای قبیلهای سرزمین مشخصی بامرزهای معینی بود که به قوم یهود تعلق داشت و در فراسوی این سرزمین خدایان و اقوامی میزیستند که اصولا با خدای مردم یهود در ستیز پنداشته میشوند و دشمنان خدا و قوم یهود بودند، یهودیان یک شاخه از قبایل عَبرایِم بودند، عَبرایِم نامی بود که سومریها و کلدانیان به قبایل پراکنده در بیابانهای آن سوی فرات داده بودند که معنی آن «آنوریها» بود، یک قبیله عَبرایِم در زمان سومریان از بیابان غربی فرات جنوبی به سرزمینی هجرت کردند که در آینده سرزمین اسرائیلیان شد و چندی پس از آن مهاجرتشان به دلیل ازدیاد جمعیت و کمبود دام و گیاهان در آنها انشعاب رخداد و شاخهای از آن جدا شده به سرزمینهای جنوبی بیابان اردن و شمال حجاز رفتند و نام جدید ایلاوت(ایلات) را گرفتند. بخش دیگری با همان نام عَبرایِم که داشتند در منطقهی رود اردن ماندند و پس از چندی از قبایل عبرایم انشعاب افتاد و شاخهای از آنها جدا شده به شمال عربستان رفتند و نام نوین اِسمَایل را گرفتند. باز پس از چندی در قبایل عبرایم انشعاب افتاد و اینها به اسمایلها پیوستند و آن بخش که در منطقه ماندند نام جدید یِصرَعایل گرفتند و پس از مدتی که قبیلهی یصرعایل پرشمار شد و قدرت گرفتند به صدد اشغال زمینهای کنعانیان و تشکیل حاکمیت برآمدند و نیاز به یک خدای خشمآور و ویرانگر و دشمنشکن داشتند و آنها در این زمان ایل که خدای آشتیجو و ضعیفپرور و اهل تقیه بود را رها کردند و خدای نوینی به نام یهوه گرفتند که آتشفشان نابودگر در بیابان شمالغرب عربستان در سرزمین حجاز بود و همچون شعلههای آتش و دود و همراه با غرشهای تند از بالای کوه بیرون میآمد و هرچه در سر راه او بود نابود می کرد و این تعویض خدای ضعیف آشتیجو با یک خدای جبار و پرقدرت ویرانگر مربوط به حوالی قرن 13 قبل از میلاد بود که موسی در بین آنها آمد و به صدد تشکیل سلطنت و تسخیر سرزمینهای همسایگان برآمده بود. این خدا به خدای ویرانگر و آشتیناپذیر بیتحمل آشوریان شباهت دارد، این داستانهای اساطیری که چند قرن را در بر میگیرد و در خاطرات جمعی اسرائیلیان به گونه مبهمی مانده و بعدها در کتاب دینی اسرائیلیان تدوین شده در یک دفتر تورات در سفر تکوین بیان شدهست. در بخشی از اساطیر توراتی که بازگوکننده دورانیست که اسرائیلیان خدای آسمانی همهی اقوام سامی(ایل) را خدای برتر خودشان میشمردند که شکل مردانه و انسانگونه داشته ولی در زمانی نوشتهشده که خدای قبیلهای آنها یهوه بوده. گفته شده که اسحاق پسر ابراهیم بود و پس از پدرش نماینده خدا بود و دو پسر به نام یعقوب و یشوعا داشت و یعقوب به ترفند خاصی پدرش را واداشت تا نمایندگی خدا را به او بسپارد و گفته شده که اسحاق پیش از مردنش تصمیم گرفت که آن را به پسر بزرگش یشوعا بدهد و به او گفت به شکار برود و آهوبرهای شکار کند و برای او بریان کند تا اسحاق بعد از خوردن از گوشت بریان آهوبره نمایندگی خدا را به او بدهد(اونا پیامبر نبودن با این حال یهوه-ایل بهشون لطف داشت) ولی چون عیسو رفت یعقوب لاشه بریان بزغالهای را که مادرش رِبِکا درست کرده بود برای پدرش آورد و خودش را عیسو جا زد و پدر را فریب داد و نمایندگی خدا را از پدرش گرفت و بعد که عیسو آمد او فهمید که یعقوب او را فریب داده و برکت او را گرفته.(سفر تکوین،باب27-18تا35)


یعقوب به نیرنگ پیچیدهای نمایندگی خدای قبیلهش را از پدرش گرفت و خدا که ایل بود نیز این کار شده را به رسمیت شناخت
در افسانهی دیگری که باز دربارهی خدای انسانگونهشان ایلست که یعقوب را نمایندهی خویش میکند ولی در زمانی نوشته شده که خدای قبیلهای آنها یهوهست میخوانیم که شبی همچون مردی ناشناسی به نزد یعقوب آمده تا بامداد با او بود و چون خواست که به آسمان برگردد خود را به او شناساند و لقب یصرعایل به او داد. یصرعایل را بعدها به زبان آرامی/سریانی اسرائیل گفتند.
«از این پس نام تو نه یعقوب بلکه یصرعایل خواهد بود زیرا با خدا و انسان کشتی گرفتی و پیروز شدی»(سفر تکوین،باب32- از 24تا32)


در افسانهی دیگری که متعلق به دورانیست که خدای نوینی به نام یهوه نزد اسرائیلیان جای خدای کهن آنها ایل را گرفته میخوانیم یهوه شبی به خواب یعقوب آمده سرزمین هجرتگاه قبیله را به او و قبیلهش بخشید و به او چنین گفت که این زمین را به تو میبخشم و من همراه تو و قوم تو خواهم بود(سفر تکوین باب 28/11-15)
قبیله یصرعایل گرچه در زمینی جاگیر بود که تعلق به خدایش داشت و خدایش به او بخشیده بود(اردن الان) ولی در پی بروز یک خشکسالی قبیلهش را از این زمین کوچانده و به مصر برد، سرزمینهای غربی رود اردن تا دریای مدیترانه که یونانیها به آن فلسطین میگفتند و در آن زمان در درون قلمرو فرعونان بود و نامش مصر بود. بابلیان و عبرایمی به سرزمینهای کرانه باختری تا دریای مدیترانه مصر میگفتند به معنی مَرز. در داستانی آمده وقتی یصرعایل در حال هجرت به مصر بود شبی یهوه به خواب آمده با او چنین گفت که
«من یهوه خدای پدرانت هستم، از فرود آمدن به مصر مترس زیرا من در آنجا از تو جماعتی بزرگ پدید خواهم آورد، من همراه تو و با تو در مصر خواهم بود، من به وقت خودش تو را از مصر باز خواهم آورد»(تکوین باب 26/1-4)

دنبالهی این داستان اسطورهای که همان افسانهی یوسفست که میدانید معلوم میدارد که مردم قبیلهی یصرعایل خودشان را به فرعون مصر فروخته و بندگان فرعون شدند(یعنی جز اتباع او شدند) و زمان درازی در بندگی(تابعیت) فرعون زیستند و گفته شده که چندی بعد یک جوانی از آنها که نامش موسی بود پس از ارتکاب قتلی از مصر گریخته به یک قبیله بیگانه در یک بیابان به نام مَدَین در شمال حجاز پناهنده شد و او دختر رئیس این قبیله را به زنی گرفت و چندسال در آن قبیله زیست و دارای فرزندانی شد و در اینجا بود که او یهوه را شناخت و به قبیلهش معرفی کرد. این زمین مَدَین بایستی همان آتشفشان حَره در سرزمین یثرب باشد که هنوز هم سنگهای سیاهش پراکندهست و در گزارشهای دوران خلافت عمر آمده که یک مدت برای چند روز فعال شد و روزها و شبها آتش بیرون میآمد و سپس خاموش شد. در تورات نیز گفته شده که سرزمینی که موسی نزد کاهنش زیست و دخترش را به زنی گرفت یَثرِبو بود. این همان سرزمینیست که او یهوه را در آنجا شناخت. این خدا که از درون آتش برخاسته از یک درختی در کوهستان با موسی سخن گفت و نام خودش را به او گفت که یهوهست و از این پس برای همیشه خدای اسرائیلیان خواهد بود و به او ماموریت داد که به مصر برگردد و یصرعایلیها را از مصر بکوچاند و به زمینی ببرد که او پیشتر به یعقوب بخشیده بود(سفر خروج باب سوم)

موسی پس از آنکه به مصر بازگشت و اسرائیلیان را از مصر بیرون برد. به آن قبیلهی عرب مَدَینی که سالها در بینشان زیسته بود حمله کرد مردانشان را کشت و اموال و دامهای آنها را تاراج کرد و دخترانشان را در بین بنیاسرائیل تقسیم کرد و زمینهای آنها را تصاحب کرد(سفر اعداد سراسر باب 31)
چنین بود که خدای آن قبیله عرب حجازی که آتشفشان و جایگاهش برفراز کوه بود و نامش یهوه بود از این پس به اسرائیلیان نیز اختصاص یافت و ایل که انسانگونه بود و زوری نداشت از خدایی قبیلهی اسرائیل به کنار نهاده شد. این تبدیل خدا نزد اسرائیلیان یک ضرورت بود زیرا در این زمان قبیله یصرعایل درصدد تشکیل حاکمیت و تسخیر سرزمینها و راه انداختن جنگ خونین بود و به یک خدای پرزور ویرانگر نیاز داشت. یهوه خدایی بود که وقتی تجلی میکرد کوه را به لرزه در میآورد. درخت و سنگ را به آتش میکشید و هرچه اطرافش بود را با زبانههای دراز آتشین خویش نابود میکرد. در داستانهای تورات که مسیحیان و مسلمین نیز باور دارند گفته شده که یهوه به شکل ستون آتش و دود از بالای کوه برمیخاست و موسی را میطلبید و رهنمودهای لازم دربارهی تنظیم زندگی اجتماعی قبیلهی اسرائیل به او میداد(سفر خروج باب 19)
گفته شده که دریکی از این ملاقاتها به موسی فرموده که برایش خیمهای برپا کند تا جایگاه او باشد. از آن پس او در آن خیمه در کنار قوم خودش اقامت گزیند و همیشه با آنها باشد و از آن پس در این خیمه که خیمه اجتماع(محل تشکیل جلسه) بود موسی با یهوه دیدار میکرد و رهنمودها را از او میگرفت(سفر تکوین25/8،سفر لاویان 1/1)
این مربوط به زمانیست که یصرعایلیها از حجاز بیرون رفتند و وارد سرزمین اردن شدند و از جایگاه آن خدا دور شدند و آنها درصدد تسخیر سرزمین کنعانیان و تشکیل حاکمیت اسرائیلی هستند یهوه به موسی فرمود که قبیلهاش را به سرزیمن کنعان در فلسطین ببرد، کنعانیان را بتاراند یا کشتار کند و قوم خودش را به جای آنان اسکان دهد زیرا او به ابراهیم و اسحاق و یعقوب وعده داده که آن سرزمین را به تبار ایشان اختصاص دهد(سفر خروج،باب33/1-3)
او به موسی فرمود که به هرکدام از آبادیهای کنعان که دست یابد مردان و پسرانشان را کشتار کند و زنان و دخترانشان را به بردگی بگیرد، جانوران اهلی و اموال و املاکشان را تصاحب کند و خانههای آنها را به آتش بکش(سفر اعداد،31/1-7)
یهوه به مانند همه خدایان اقوام سامی یک خدای قهار جبار منتقم مکار خشن و خشونتپرور و بیترحم و بیگذشت و بسیار کینهجو بود. اقوام و خدایان بیگانه را در قلمروش تحمل نمیکرد و همه اقوام جهان را نجس میخواند و برای او جز قبیلهی اسرائیل همهی مردم روی زمین دشمن شمرده میشدند و حق نداشتند که در سرزمینی که به او و قوم او تعلق داشت بِزیَند. قوم او نیز اجازه نداشتند به اقوام بیگانه نظر محبتآمیز داشته باشند. در خلال جنگها و پیشرویهای اسرائیلیان در بیابانهای فلسطین برخی از مردان اسرائیل فریفتهی زیبارویان معبد بعل در سرزمین شکیم شدند و به طمع وصال آنها به شروط کاهنان معبد گردن نهاده دربرابر بعل خدای کنعانیان سجده کردند، یهوه به خشم آمد و به موسی فرمود آن گناهکاران را بگیرد و بردار بکشد و لاشهشان را بعنوان قربانی تقدیم او کند یعنی لاشهشان را در آتش بسوزاند تا خشم او فرونشیند(سفر اعداد،باب25/1-5)
فرامین یهوه که به موسی درباره رفتار با اقوام بیگانه داد احکام ابدی بود و به موسی گفت چون سراسر سرزمین موعود را از وجود اقوام بومی پاکسازی کرد و قوم خودش را در آن اسکان داد اگر خدای یکی از شهرهای همساسه در پشت مرزهای تعیینشده درصدد جلبکردن قوم او به خودش برآید مردم آن شهر را بیرحمانه کیفر بدهد
«ساکنان آن شهر را به دم شمشیر بکش، تمام جانوران را هلاک کن، اموال را از خانهها بیرون آر و در کوچهها ریز آنگاه شهر را با کلیهی اموال و چارپایان و خانهها برای خشنودی خدایت یهوه به آتش بکش تا از صحنهی روزگار محو گردد»(تثنیه باب 13/12-16)

یهوه مرزهای سرزمین موعود را از فراز کوه به موسی نشان داد و مقرر کرد که کشور یهوه باید در درون آن مرزها تعیین شده باشد و نه قومی جز اسرائیل اجازه داشتند که در آن سرزمین بزیند و نه قوم اسرائیل اجازه داشتند که از مرزهای تعیینشده فراتر روند. او به موسی وعده داد که آن سرزمین برای ابد از آن قوم اسرائیل باشد و او که خدای ویژه و اختصاصی اسرائیلست در آن کشور و در بین آنها بماند و تا زمانی که ایشان از او فرمان برند در کنارشان زندگی کند، حدود این سرزمین چندان بود که همهی اطرافش را از بالای کوه میشد دید. خدای اسرائیلیان مثل خدای آشوریان یک خدای خشمآور، خشن و خونریز و بیگذشت، کینهتوز و تشنهی انتقام و قهار و ویرانگر و سوزنده بود. تنها چیزی که او را خشنود میکرد بوی خون و گوشت سوخته بود. او از قوم خودش هم خون و لاشهی سوخته میطلبید. به توسط موسی به بنیاسرائیل فرمان داد برایش قربانگاه و در قربانگاه آذرگاه بسازند و متولیان بر آذرگاه بگمارند. متولیان آذرگاه روزی چند نوبت هیزم و عود و بخور بسوزانند تا آتش آن همیشه افروخته باشد و اسرائیلیان درکنار این آذرگاه مراسم عبادت و پرستش او برپا دارند و قربانی حیوانی تقدیم کنند و پارههایی از لاشه قربانی را در آذرگاه بریزند تا دود و بوی آن به آسمان بلند شود و او را خشنود سازد(اعداد،باب 28)

عدم تحمل هرچه متعلق به بیگانگانست خصیصهی فرهنگهای اقوام سامیست و دینهای سامی خشنترین دینهای تاریخ و خدایان آنها بیگذشتترین خدایانند و هرکدام از اقوام سامی در تاریخ با ادیان و قبایل بیگانه همان رفتار را میکرد که در کتیبههای شاهان آشوری در مورد برخورد او با اقوام دیگرست که کشتار و قتل برای خشنودی خدایشان آشور بود.
هرکدام از اقوام سامی در هرجا که بودند و هر دینی داشتند و خدایشان هرنامی که داشت تعصبشان به خدا و دین خودشان چندان بود که برای دیگران جز نابودی و به هیچچیزدیگری راضی نبودند. احکام خدایان همه اقوام سامی در طول تاریخ دربارهی پیروان ادیان غیر خودشان یکسان بود. اینکه یا همگان باید فرمانبر من باشند و برای قوم من بردگی کنند یا از صحنهی روزگار محو شوند و جز پرستندگان او و بردگان و موالیشان هیچکش دیگری حق زندگی در این جهان را نداشت. موسی تا زنده بود نتوانست فرمانهایی که یهوه برای گرفتن آبادیهای مردم کنعان به او داده بود عملی کند اما جانشین او یوشع این رسالت را دنبال کرد و شماری از آبادیهای کنعانیان را در غرب رود اردن تسخیر کرد و مردم این آبادیها را کشتار کرد تا غریبه در زمینهایی که خدا به قوم او داده بود باقی نمانده باشد. داستان این موضوع در کتاب یوشع آمدهست.
یوشع گفت یهوه به من فرموده که زمینهای غرب رود اردن را به ما دادهست و ما باید اکنون برا گرفتن آنها به راه افتیم زیرا او به من وعده داده که زمینها و آبادیهای کنعانیان و اموریان و فریزیان و یبوسیان را به شما بدهد و آنها را از زمینها بیرون کند و نابود کند. پس یهوه یک لشکر فرشتگان به همراه سرداری از خودشان با شمشیرهای بُران بر زمین فرستاد تا به یوشع کمک کنند که شهر اریحا را بگیرد و مردم اریحا را کشتار کند زیرا خدا اریحا را به اسرائیلیان بخشیده بود. پس از 7 روز محاصره آن را فتح کردند. به فرمانی که یوشع از خدا دریافت کرده بود کلیه مردان و زنان و کودکان و چارپایان و ماکیان را کشتار کردند و هیچ جانداری را زنده نگذاشتند و کلیه اموال و زر و سیم شهر را برای یهوه گردآوری کردند آنگاه آتش در شهر افکندند و شهر را سوزاندند و تبدیل به خاکستر کردند و خدا به یوشع فرمان داد که شهر عای را به تو دادم، لشکر بردار و شهر را بگیر و کلیه مردمش را کشتار کن و اموالش را تاراج کن و تمامی شهر را به آتش بکش. لشکرکشی اول او موفق نبود اما در بار دوم موفق شد و کلیه مردم عای را کشتار کرد و شهر را به آتش کشید. آبادیهای مَقیده و لبنه و لاخیش و عجلون به دنبال هم تصرف شد و کلیه مردان و زنان و بچههای آنها را کشتار کرد و احدی را زنده نگذاشت و با حبرون هم همان کرد. یوشع پس از تسخیر هرکدام از این شهرها چنان کشتاری از آدمها و جانوران کرد که هیچ جانداری باقی نماند. چند ده سال این فتوحات طول کشید و در تورات تاکید شده که در همه این جنگها یهوه با لشکریان آسمانیش همراه یوشع بوده و برای اسرائیلیان جنگ میکرد و سنگ بر دشمنان میریخت و شمشیرشان را از کار میانداخت و خودشان را میکشت.
یوشع تمام این زمینها را بنابر وعدهی خدا به موسی داده بود تصرف کرد و در بین قبایل اسرائیل تقسیم کرده به ملکیت داد و آنها را در آن زمینها جاگیر کرد. در این زمان یوشع پیر و سالخورده شده بود و خلاصه خدا به اسرائیلیان گفت که حالا جز من خدای دیگری را نگیرید و فقط مرا ستایش کنید که اگر نکنید من با شما دشمنی خواهم کرد و عنایتم را ازتان سلب میکنم. رسالت یوشع را انبیای اسرائیلی پس از او ادامه دادند تا آنگاه که اروشلیم را گرفتند و تشکیل سرزمین اسرائیل را دادند تا زمانیکه اسرائیلیان در حال کشورگشایی و پیکار با بومیان جنوب فلسطین بودند بنابر روایت تورات یهوه همچون شعلههای آتش در پیشاپیش سپاه اسرائیل در حرکت بود. سپاهیان را فرماندهی میکرد و شهرها و آبادیها را به آتش میکشید و انسانها را کشتار میکرد. اسرائیلیان تخت روانی ساخته بودند که آن را تابوت مینامیدند که جایگاه ویژه یهوه بود و وقتی به جنگ میرفتند تابود را پیشاپیش خودشان حرکت میدادند و وقتی در جایی منزل میگرفتند آن را در خیمه اجتماع مینهادند. این نمونهی از باورهای کهن اقوام سامیست.
خود اینان بعد از چند سده نزاع بین سامریان و یهودان به دست شاهان جهادگر آشوری و بابلی از هم پاشیده شدند و به اسارت بابل برده شدند و البته بسیاری از آنها در بابل ماندگار شدند و یکی از انبیای اینها نحمیا ساقیِ بادهریز اَردَشَیر هخامنشی بوده در شهر شوش ساکن بود(کتاب نحمیا،1/11)
در تورات کتاب عزرا باب 6 و دانیال باب 6 درباره این اشخاص که خُدام حُکام پارسی بودند آمده که اینها مردانی از خاندان رهبران سنتی یهودا بودند جز انبیا و قدیسین یهود شدند و تاریخ و بخشهایی از آموزههای دینی خود را در دوران هخامنشی تدوین کردند و شاید در شهر شوش تورات را تدوین کردند. اسرائیلیان از زمانی که به اسارت شاهان بابلی و آشوری افتاده به دعا و لابه برای رهایی رو آوردند و اندوه آوارگی داشتند و آرزوی بازگشت به سرزمین خود را داشتند و در انتظار زمانی برای برگشت به سرزمین پدری و برقراری سلطنت اسرائیل بودند و آنها میگفتند(انبیای یهود) که قوم اسرائیل مرتکب کارهایی شده که یهوه را خوش نمیآمدهست و برای بیتوجهی به فرمانهای مورد خشم یهوه قرار گرفتند. و آنها برای جلب توجه یهوه در نیایشهای خود لابه میکردند و گریه و زاری میکردند و از خطاهای گذشتهی خود که نمیدانستن چی بوده ابراز پشیمانی میکردند و نمیدانستند که خدایشان پس از ویرانشدن خانهاش و نابودشدن تابوتش به کجا رفته و میان کدام قوم بیگانه بهسر میبرد و همه روزه در کنار خرابههای معبد سلیمان در یهودا که معبدشان بود و روزگاری اقامتگاه یهوه بود به زاری و ندبه و التماس میپرداختند و از یهوه میخواستند که به سوی آنها برگردد و آنان را یاری رساند و هرروز به سوی اورشلیم به راز و نیاز و تضرع میپرداختند و از یهوه میخواستند که به اورشلیم برگردد و آن را از نو آباد و نیرومند سازد.
در ادیان سانی موضوع قبلهگاه یعنی عقیده به وجود یک خانه منحصر به فرد برای خدا در نقطه خاصی از زمین بهعنوان بخش اصلی عقیده دینی جا افتاد و تا امروز باقی ماند ناشی از همین عقیده دیرینه بود که گمان میکردند خانه ویژه اقامت خدا در یک جای خاصست و آن خانه تنها اقامتگاه او در جهانست به همین سبب هم یهودان در هرجای جهان که بودند در عبادتهاشان رو به خانه خدایشان که در اورشلیم بود نماز میگذاردند و با یهوه سخن میگفتند و به درگاهش دعا میکردند که توجهش را به سوی آنها برگرداند و به آنها کمک کند.
قبلهگاه در باورهای دینی اقوام سامی جای خاصی داشته و در میان همه اقوام سامی چندین خداخانه و قبلهگاهی وجود داشتهست. کلدانیان قبلهشان خانه مردوخ در بابل بود، آشوریان قبلهشان خانه آشور در شهر آشور بود، قبله کنعانیان خانه بعل در شکیم بود، عربهای یمنی قبلهشان خانه خدایشان در شهر سبا(صنعا) بود. بعدها که عربها نیز دینشان شکل گرفت. عربهای حجاز و غرب عربستان قبلهشان خانه الله در مکه بود، عربهای شمال عربستان قبلهشان خانه اللات در تَدمُر(پالمیرا) در شرق سوریه بود و عربهای شرق عربستان قبلهشان خانه رحمان در شهر اباض در سرزمین یمامه بود. پیروان این خداها وقتی به جاهای دوردست میرفتند در هر سرزمینی که بودند به هنگام نمازشان رو به همین خانه میکردند و خدایشان را که در آن خانه سکونت داشت میستودند و خواستههاشان را با او در میان مینهادند. از میان همه این خانهها اکنون فقط دوتا برجا مانده یکی خانه یهوه در اورشلیم(بیتالمقدس) که قبلهگاه مشترک یهودان و مسیحیانست و دیگر خانه الله در مکه که قبلهگاه مسلمینست. پرستش خانه یهوه به دست شمشیر جهادگران مسیحی امپراتوری روم جهانگیر شد و پرستش خانه الله به وسیله شمشیر جهادگران امپراتوری عرب. خدایان و قبلهگاههای دیگر اقوام سامی نیز به همراه دینشان به تاریخ پیوستند.
با این حال اوضاع به همین منوال در بابل و اسارت میگذشت تا اینکه کورش هخامنشی بابلیان را نابود کرد و خاک آنها را ضمیمه قلمرو خودش کرد. کورش به دلایل سیاسی که در اصل لشکرکشی آتی او به مصر بود به یهودیان محبت نشان داد و به آنها کمک مالی برای بازگشت به اورشلیم هم ارائه داد البته این برای اون قلب رئوف و کرامت انسانی که یسری تصور میکنن نیست بلکه یک سرمایهگذاری برای استفاده از سرزمین یهودا برای فتح مصر بود. کورش مثل بقیه سیاستمداران برای رسیدن به اهداف خودش اینکار را میکرد نه برای رضای خدا.
خلاصه که از زمان هخامنشیان بود که یهودیان با دینهای ایرانی آشنا شدند و تاثیر بسیار عمیقی درباورهای آنها ایجاد شد. بسیار بیشتر از یونانیهایی که تحت تاثیر بابلیان و مصریان بودند یهودیان خیلی تحتتاثیر باورهای دینی ایرانیها قرار گرفتند و این اثر بسیار بزرگی در تاریخ جهان داشت یعنی تاثیرپذیری دین یهود از باورهای ایرانی و البته گرتهبرداری از باورهای بابلیان در مورد اساطیری که در کتب مقدس خود نوشتند و در برخی از موارد حتی از روی باورهای ایرانی نوشتن که در طومارهای بحرالمیت یک نمونه از این باورهای ایرانی که یهودیان برگرفتند دیده میشود.
خدا انسان را برای حاکمیت بر جهان آفرید و به همراه او دو خصیصه معنوی یکی راستی و دیگری گناه را آفرید که تا پایان هستی همراه او باشند. ریشههای راستی در جایگاه نور قرار دارد و ریشههای گناه در جایگاه ظلمت؛ و آنچه که سبب گمراهی انسان میشود خصیصه گناهست که از ظلمت برخاستهست و همواره میکوشد که انسان را از نور به سوی ظلمت بلغزاند. ولی یهوه و فرشته راستی به جویندگان نور مدد میکنند زیرا خدا آفریدگاه هردو خصیصه راستی و گناهست و اوست که کردارهای این دو را مقرر داشتهست. یهوه یکی از این دو و کردارهای او را دوست میدارد و از یگری و کردارهایش بیزارست.(میلار براوس,طومارهای بحرالمیت 1956 ص374)

این قطعه عینان ترجمه از پارهئی از متن گاتهی زرتشتست(یَسنَه 30/1-6 و 45/1-6) و در آنجا یهوه به جای اهورمزدا، راستی و فرشتهی راستی به جای وهومنه و سپنتهمینو و گناه به جای دروج آورده شده. در این دوره یهوه نزد انبیای یهودی جاگیر در ایران صفات قهاری و جباری و خشمآوری خود را از دست داد و صفات کاملا نوینی که از آن اهورمزدا بود به خود گرفت. مهرورز و انساندوست و دادگر و بخشاینده که به همهی مردم روی زمین نظر لطف داشت و از بدی و ستم بیزار بود. در کتاب اشعیا که در عهد هخامنشی در ایران تدوین شد از یهوه به اینگونه یاد شدهست.
من که یهوه استم عدالت را دوست میدارم و از غارت و ستم بیزارم، من که یهوه استم و جز من خدایی نیست خدای عدالتگستر و نجات دهنده... ای یهوه خدای اسرائیل که بر دوش ملائکهها جلوس کردهای تو تنها خدای جهان استی و زمین و آسمانها را تو آفریدهای(کتاب اشعیا باب 62آیه 8 و باب 26 آیه 21 و باب 37 آیه 16)
در کتاب زکریا که در زمان متاخر هخامنشی در خوزستان نوشته شده تاکید رفته که یهوه آسمانها را گسترانید و بنیاد زمین را نهاد و روح را در انسان دمید(زکریا باب 2 آیه 1)
این فکریست که پیش از به این شکل در باورهای دینی اسرائیلیان وجود نداشت و در ایران وارد اندیشه دینی آنها شده بود. نحمیا از انبیای اسرائیلی که به روایت تورات بادهریز بزمهای اردشیر هخامنشی در شهر شوش بوده با وام گرفتن عبارات اوستا یهوه را به این سان ستودهست
اسم جلیل تو مبارک بواد که از همه برکات و تسبیحات فراترست. توئی که به تنهایی یهوه استی، تو آفریننده افلاک و جنود افلاک(لشکر آسمان) هستی. تو آفریدگار زمین و موجودات روی زمین استی. تو دریاها و همه موجودات دریاها را آفریدی. تو استی که به زندگان حیات بخشیدی. جنود آسمانها تو را حمد و تسبیح میگویند(نحمیا باب 9 آیات 5و6)

مهمترین تحولی که پس از تماس یهودیان با ایرانیان در باورهای دینی آنها رخ داد عقیده به معاد بود که پیشتر در دین آنها جایی نداشت و برای آنها ناشناخته بود و هیچ تصوری از زندگی پس از مرگ نداشتند و البته هنوز هم بسیاری از یهودیان ندارند. تا آن زمان در عقیده دینی اسرائیلیان هیچ سخنی از رستاخیز نهایی و کیفر و پاداش نرفته بود. با مطالعه اساطیر دینی یهودان پیش از دوران هخامنشی که در تورات آورده شدهست به خوبی میتوان درک کرد که انبیای کهن یهود معتقد بودند که زندگی انسان با مرگ او پایان میگیرد و تمام میشود. هدف غایی در آموزههای انبیای کهن یهود سعادت مادی و اینجهانی بود.
مرگ در فکر دینی اسرائیلیان پیش از هخامنشی به معنای عدم بود. وجود انسان با مرگ او به پایان میرسید و فراسوی مرگ زندگی دیگری قابل تصور نبود(به سفر لاویان تورات نگاه کنید)
انبیای کهن یهود با این برداشت از انسان مرگ را سختترین کیفری میپنداشتند که یهوه برای نافرمانان در نظر گرفته بود. یهوه نعمتهایش را برای سعادت این جهانی قوم برگزیده خودش اسرائیل آفریده بود و موسی را برگزیده بود تا راهنمای آنها به سوی زندگی سعادتمندانه مادی باشد. برای تنظیم زندگی اجتماعی آنها او احکام خویش را به موسی سپرده بود و از قوم او خواسته بود که برای رسیدن به سعادت دنیوی از او فرمان ببرند. در آموزههای دین آنها فرمانبری از خدایشان یهوه عبارت بود از ستایش او با زبان و تقدیم قربانی به او و روشن داشتن همیشگی آذرگاه که عود و بخور در آن میسوزاندند و گوشتهای قربانی بر آن میریختند تا بو و دودش به آسمان برسد و یهوه را خوش آید. امنیت و آرامش و خوشبختی یهودان منوط به ستایش از یهوه و تقدیم قربانی به درگاه او بود. اگر آنها همیشه یهوه را تمجید و ستایش میکردند همواره نام او را بر زبان میراندند(ذکر او میکردند) و به او درود میفرستادند، هرگاه و بیگاه قربانی برای تقدیم به او در آذرگاه که همیشه روشن نگهداشته میشد میسوزاندند و آتش را پیوسته با هیزمهای خشک و مرغوب و عود و بخور و دیگر چوبهای خوشبو روشن نگاه میداشتند و شب و روز از آن پاسداری میکردند، یهوه به آنها محبت بسیار میکرد و در کنار آنها میماند و پیشاپیش آنها با دشمنانشان میجنگید، آنها را پیروزمند و پرقدرت میداشت و دشمنانی که به آنها حمله میکردند را میتاراند و زمین را در دست آنها نگاه میداشت و نعمتهای فراوان به آنها عطا میکرد تا در ناز و رفاه زندگی کنند.
اما اگر به خدایان دشمن روی میآورند و آنها را میستودند و قربانی به معابد آنها میدادند و به یهوه بیتوجهی میکردند خشم یهوه برانگیخته میشد و یهوه رویش را از آنها برمیگرداند و آنها را به انواع بیماریها از جمله آبله و بواسیر مبتلا میکرد و قحطی برسرشان میفرستاد تا کشتزارها و باغهاشان را بخشکاند و فرزندانشان را دربرابر درندگان رها میکرد تا درید و خورده شوند و زنانشان را وادار میکرد که به آنها خیانت کنند و در نهان با مردان بیگانه بخوابند و یاوریش را از آنها بازمیگرفت و آنها را در مقابل دشمنان رها میکرد تا با شکستهای پیاپی مواجه شوند و سرزمینشان را دشمن تصاحب کند و اموالشان را به تاراج ببرد و زنان و فرزندانشان و خودشان اسیر یا کشته شوند و کاری میکرد که آنها در سرزمین دشمن مجبور به بندگی برای خدایان بیگانه شوند و آنها را به مصر فرستاد تا خودشان را به مصریان بفروشند و برای مصریان بیگاری کنند و چنان کارهای سختی به توسط خواجگانشان بر سرشان میفرستاد که بامداد از فرط خستگی بگویند کاش شامگاه بود و شامگاه از فرط خستگی بگویند کاش بامداد بود. اگر با وجود دیدن چنین ذلتهایی بازهم با یهوه سرسری میرفتند و متوجه یک خدای دشمن میشدند یهوه دشمنان را وا میداشت تا آنها را چنان کشتار کند که حتی یک تن از آنها را زنده نگذارند تا نام و نشانشان از جهان وَرافتد. این آخری سختترین کیفری بود که یهوه برای نافرمانان در نظر گرفته بود. او به موسی گفته بود که یک خدای غیورست و چنان از نافرمانان به خشم میشود که گناه پدران را بر پسران تا پشت سوم و چهارم میگیرد.
(لاویان باب 26،تثنیه باب5آیه9، ارمیا باب 44، تواریخ ایام کتاب 2 باب8آیه17 و باب 22 و باب 21 آیات 12تا21)
اما در ایران انبیای یهود با زندگی بعد از مرگ و رستاخیز اخوری و پاداش و کیفر آنجهانی آشنا شدند و آن را وارد باورهای دینیشان کردند. مردی به نام دانیال که از انبیای بنیاسرائیل در اواخر هخامنشیان بود در جاانداختن فکر معاد و فرجام اخروی نزد یهودیان ایران و بینالنهرین سهم عمده ایفا کرد. او عقیده به زندگی اخروی را به همانگونه که زرتشت بیان کرده بود وارد دین یهود کرد.
انبیای یهود پس از آشنایی با زندگی اخروی در دین ایرانی از زندگی دوباره انسان سخن گفتند که تکرار سخنان زرتشت بود. عبارت زیر که دانیال در کتابش آوردهست ترجمه اندکی دستکاریشده از گاتهی زرتشتست. بسیاری از مردمانی که در خاک زمین خفتهند بیدار خواهند شد و یک دسته به سعادت جاودانه خواهند رسید و دسته دیگری به خجالت و حقارت جاودانی گرفتار خواهند آمد و حکیمان همچون روشنایی افلاک خواهند درخشید و آنهایی که مردم بسیار را به راه عدالت رهبری کردند مانند ستارگان خواهند بود(دانیال باب 12 آیات 2تا4)
از سده 5 قبل از میلاد باورهای دینی یهودان تحول کلی یافت و آن دسته از انبیای یهود که در ایران زندگی میکردند در اثر آشنایی با دین و باورهای ایرانی دست به کار تدوین دین نوین یهودان شدند.
در افکار دینی که در این مرحله از تحول عقیدتی یهودیان تدوین شد از جوانب بسیاری شبیه اهورمزدا شد. ولی یهودان چون که به حکم ماهیت قومی دین خود تنگنظر و متعصب و خودمحور بودند تصور اینکه یهوه به یک خدای همگانی تبدیل شود نمیتوانست که در بین آنها جا باز بکند و او اگرچه صفت خدای کل جهان به خود گرفت باز هم خدای ویژه یهود بود که انسانها را آفریده بود تا خدمتگذار قوم او باشند.
این یک تضاد فکریئی بود که هیچگاه برای قوم اسرائیل حلنشد و تا امروز نزد آنها باقی ماند.
در همه نوشتههای انبیای یهودی دوران هخامنشی تنها قویم که حق دارد سلطان جهان باشد قوم یهود است و همه مردم جهان به جز ایرانیان حکم بردگان و بندگان آنها را دارند.(چون پارسها در آن زمان قدرت داشتند جرئت نداشتن بگن اونا هم برده ما هستن). و هنوز خدای یهودان خدای قومی بود که فقط برای فرزندان یعقوب بود و نه برای بقیه مردم جهان و البته چون در آن زمان یهودان زیر یوغ سلاطین پارسی زندگی میکردن و البته اینکه کورش بهشون اجازه داد که از بابل بروند برای آنها پارسیان نقش و مقام بالایی یافته بودند و برای همین از کورش با عنوان مسیح یاد کردند و البته انبیای یهودی که مقیم شوش و بابل بودند مدعی بودند که یهوه در کنار شاهان پارسی قرار دارد و برای همینست که پارسیان الان قلمرو جهانی دارند چون که یهوه پشتیبان آنهاست و این ادعای این انبیای یهودی ساکن شوش و بابل البته دلیل دیگری هم داشت که آنها نمیخواستند که به سرزمین کوچک و کمثروت خود برگردند و زندگی در بابل و شوش که در آن زمان از پیشرفتهترین مکانهای دنیا بود را ترجیح میدادند.


به این شکل باورهای یهودان ساکن بابل و ایران در آن زمان تغییرات اساسی پیدا کرد و برای همین هم بود که تا قرنهای بعدی که مسیحیت پیدا شد نیز این مسیحی یهودیان اولیه که بسیاری از آنها ساکن بابل و یا حتی ایران و ارمنستان شدند نیز متاثر از باورهای ایرانیهایی بودند که زیر سلطه آنها میزیستند و باورهای آنها را مستقیم و یا غیرمستقیم وارد باورهای آنها شد و تا زمانی که مسیحیت ایجاد شد تاثیر باورهای ایرانی که مسیحیان اولیه وارد باورهای خودشان کرده بودند نیز وارد دینی شد که در زمان کنستانتینوس اول دین رسمی امپراتوری رومی شد.



منبع:
بازخوانی تاریخ ایران امیرحسین خنجی صص 695تا 730