کتاب بیرونی یکی از کتب خوب در زمینه هندشناسی در زمان خودش و حتی پیشزمینه کار مستشرقین غربی در مورد هندشناسی بوده و هنوز هم مطالب جالبی برای تحقیق در خودش دارد. بیرونی اولین مستشرقست که سعی کرد افکار و عقاید و علوم هندیها را از زبان خودشان بشناسد و برای همین سانسکریت یاد گرفت و از حملات سلطان محمود غزنوی به هند استفاده کرد تا به هند برود و از هندیان و عُلمای هندی و بودایی استفاده کند و کتب سانسکریت آنها را که فقط نزد خودشان بود بدست آورد
(هندیها و ایرانیها کلاً در فرهنگشان نوشتن و کتاب چیز محبوبی نیست و ایرانیها نوشتن و خط رو ساخته دیوها میدانند(منظور مردمان بینالنهرین بود که خط و نوشتن جایگاه ویژه برای آنها داشت) هنوز هم ایرانیها همین خصلت رو دارن و کتابخوانی نقشی در زندگی اونها نداره ولی بشدت به شفاهیات و شنیدهها تکیه میکنند. هندیها هم درست مثل ایرانیها همینطور هستند و کتابخوانی نقش چندانی در زندگی آنها ندارد و به شنیدن از این و آن متکی بودند و هستند. کتب و نوشته در بین هندیها نزد عُلمای دینی آنها یعنی برهمنها بود.)
بخش مهمی از کتاب تحقیق ماللهند بیرونی در اصل چیزی نیست جز شرح عقاید و باورهای مردم هند براساس کتب دینی و البته چیزهایی که بیرونی از برهمنهای هندو شنیده و پرسیده بود. بخشهای دیگر کتاب به نجوم و علوم ریاضی دیگر هندی و اوزان و طریق حکومت و بخشی از تاریخ آنهاست که مورد بحث من نیست. من بخشی از کتاب ابوریحان بیرونی در مورد مردم هند را برداشتم و آن را از ترجمه فارسی آن استخراج کردم. اولین چیزی که در این متن بچشم خواهد خورد وسعت اطلاعات بیرونی در مورد یونانیهاست چون او در آنجا عقاید هندوها و یونانیها و حتی زرتشتیها را باهم مقایسه میکند و شرح میدهد. واقعا برای خودم خیلی جالب بود.

بسم الله الرحمن الرحیم.
این گفته که «شنیدن مانند دیدن نیست» درست است، زیرا دیدن، ادراک شیء مورد مشاهده در زمان و مکان وجود آن است. اگر محدودیتهای ذاتی شنیدن نبود، برتری آن بر دیدن و مشاهده آشکار میشد، زیرا این دو به لحظهی بیواسطهی وجود محدود میشوند، در حالی که شنیدن آن لحظه و همچنین گذشته و آینده را در بر میگیرد و بنابراین هم به موجود و هم به معدوم گسترش مییابد. نوشتن یکی از اشکال شنیدن است، شاید حتی شریفتر از اشکال دیگر. اگر میراث ماندگار قلم نبود، چگونه میتوانستیم تاریخ ملتها را بدانیم؟
سپس، در مورد گزارش وجود احتمالی، در عرف، حقیقت و دروغ یکی تلقی میشوند و در نهایت هر دو به دلیل انگیزههای متفاوت و شیوع درگیری و نزاع بین ملتها به گزارشدهنده نسبت داده میشوند. برخی دروغها را به نفع خود گزارش میدهند و از این طریق نوع خود را بزرگ جلوه میدهند زیرا مطیع آن هستند، یا دروغها را برای کوچک جلوه دادن دیگران گزارش میدهند زیرا به اراده خود به قدرت رسیدهاند. به خوبی مشخص است که هر دوی اینها از شهوت و خشم مذموم ناشی میشوند. برخی دیگر دروغهایی را در مورد گروهی که دوست دارند از روی قدردانی یا از روی بدخواهی از آنها متنفرند، گزارش میدهند که مشابه مورد اول است، زیرا انگیزه اعمال آنها از عشق و میل به سلطه ناشی میشود. برخی دیگر نیز دروغهایی را برای کسب امتیاز از طریق فرومایگی شخصیت یا برای جلوگیری از آسیب از ترس و ناامیدی گزارش میدهند. و برخی دروغهایی را گزارش میدهند که گویی ذاتاً توسط تمایل به چیزی که نمیتوانند کنترل کنند، هدایت میشوند و این ناشی از شرارت و بدخواهی پنهان طبیعت آنهاست. و هر کس از روی جهل چیزی را گزارش دهد و صرفاً تقلید از گزارشدهندگان باشد، حتی اگر گروههای متعدد یا متوالی باشند، او چیزی جز واسطهای بین شنونده و گویندهی اصلی و عمدی نیست. اگر آنها از تصویر حذف شوند، آن اولین نفر باقی میماند. یکی از کسانی که ما به عنوان حدس و گمان برشمردیم، و کسی که از دروغ اجتناب میکند و به حقیقت پایبند است، کسی است که دروغگو او را ستایش و تمجید میکند، چه رسد به دیگران. گفته شده است: «حق را بگویید، حتی اگر علیه خودتان باشد.» و مسیح، علیه السلام، در انجیل چیزی به این مضمون فرمود: هنگام گفتن حق در حضور پادشاهان، از قدرت آنها نگران نباشید، زیرا آنها چیزی از شما جز بدن ندارند. اما در مورد روح، آنها هیچ قدرتی بر آن ندارند. این از جانب اوست که به شجاعت واقعی دستور میدهد. صفتی که مردم عادی هنگام دیدن جسارت در نبردها و بیباکی در فرو رفتن در خطر، شجاعت میدانند، یکی از انواع آن است. اما بالاترین شکل آن، بالاتر از همه، بیاعتنایی به مرگ است، چه در گفتار باشد و چه در کردار. و همانطور که عدالت ذاتاً پسندیده و محبوب است و به خاطر زیباییاش مطلوب است، راستگویی نیز چنین است، مگر برای کسانی که شیرینی آن را نچشیدهاند یا او را شناخته و از او دوری کرده است، مانند کسی که به دروغگویی معروف است: «آیا تا به حال راست گفتهای؟» و پاسخ او: «اگر از گفتن راست نمیترسیدم، میگفتم نه.» زیرا او کسی است که از عدالت منحرف میشود و ظلم، دروغ، خیانت در امانت، غصب اموال از طریق کلاهبرداری و دزدی و هر آنچه که جهان و خلقت را فاسد میکند، ترجیح میدهد. و من دانشمند ابوسهل عبدالمنعم بن علی بن نوح تفلیسی، که خداوند او را حفظ کند، را یافتم که قصد راوی را در کتابش درباره معتزله که آنها را در این گفتهشان تحقیر میکرد، رد میکرد:«خداوند متعال به خود آگاه است» و گفتهی او دربارهی او در روایت این است که میگویند خداوند علم ندارد، و برای عوام امتش چنین میپندارند که به او جهل نسبت میدهند - که او منزه و منزه از این و برتر از هر صفتی است که شایستهی او نباشد. پس به او اطلاع دادم که این روشی است که به ندرت از کسانی که قصد روایت دربارهی مخالفان و معاندان را دارند، غایب است. علاوه بر این، این روش در مورد مکاتب فکری که توسط یک دین و مذهب واحد متحد شدهاند، به دلیل نزدیکی و اختلاط آنها، آشکارتر است و در مورد ادیان مختلف، به ویژه آنهایی که در یک اصل یا شاخهی اساسی مشترک نیستند، به دلیل دوری و مبهم بودن ابزار فهم آنها، مبهمتر است. کتابهای مقالات و آثار مربوط به آرا و مذاهب که ما داریم، چیزی جز مطالب مشابه ندارند. بنابراین هر کس که از وضعیت واقعی امور آگاه نباشد، از آنها چیزی را برداشت میکند که برای کسانی که با آنها و شرایط آنها آشنا هستند، سودی ندارد، جز شرمساری اگر فضیلت وجدانش را برانگیزد، یا لجاجت و سرسختی اگر رذیلت آن را سست کند. و هر کس که از وضعیت واقعی امور آگاه باشد، حداکثر آن را صرفاً داستان و افسانه میداند و به آنها به عنوان سرگرمی گوش میدهد. و لذتی بدون اعتقاد یا اعتقاد؛ این مثال مربوط به بحث ادیان و فرقههای هند بود. من اشاره کردم که بیشتر آنچه در کتابها نوشته شده، ساختگی است و برخی صرفاً کپی و مخلوط، تصفیه نشده و مطابق با معیارهای خودشان صیقل نخوردهاند. من هیچ کس را در میان نویسندگان کتابهای مربوط به فرقهها نیافتم که به دنبال روایتی بیطرفانه، عاری از تعصب یا چاپلوسی باشد، به جز ابوالعباس ایرانشهری. او نه تنها با همه ادیان آشنا بود، بلکه در ابداع خود که از آن حمایت میکرد نیز بینظیر بود. او در بازگو کردن باورهای یهودیان و مسیحیان، از جمله آنچه در تورات و انجیلها آمده است، به خوبی عمل کرد و در ذکر مانویان و روایات فرقههای منقرض شده در کتابهای آنها بسیار کوشید. وقتی به فرقههای هند و کلدانیان رسید، تیرش به خطا رفت و از مسیر منحرف شد و در نهایت به کتاب زرقان رسید و آن را در کتاب خود نقل کرد. آنچه از آن کتاب نقل نکرده بود، گویی از عوام این دو گروه شنیده بود. وقتی استاد، که خداوند او را حفظ کند، کتابها را دوباره خواند و وضعیت را آنطور که در بالا توضیح داده شد، یافت، مشتاق شد آنچه را که از آنها آموخته بود، گردآوری کند تا به عنوان تکیهگاهی برای کسانی که میخواستند آنها را رد کنند و منبعی برای کسانی که میخواستند با آنها درگیر شوند، باشد. او این کار را بدون تکبر در مورد حریف انجام داد و از نقل سخنان خود دریغ نکرد، حتی اگر با حقیقت مخالف بودند و در نظر قومش منفور بودند، زیرا این عقیده اوست و او به آن آگاهتر است. این کتاب، کتاب جدل و مناظره نیست که در آن از استدلالهای مخالفان و رد کسانی که از حقیقت منحرف شدهاند، استفاده کرده باشم. بلکه این کتاب، کتابی روایی است، بنابراین سخنان هندیان را آنگونه که هستند ارائه دادهام و آنچه یونانیان از چیزهای مشابه دارند را به آنها افزودهام تا شباهت بین آنها را نشان دهم. زیرا اگرچه فیلسوفان آنها در پی تحقیق بودند، اما از نمادهای فرقه و مواضع شریعت خود در آنچه به مردم عادی آنها مربوط میشد، فراتر نرفتند. من سخنان دیگران را با سخنان آنها ذکر نمیکنم، مگر اینکه از صوفیان یا یکی از انواع مسیحیان باشد، به دلیل شباهت موضوع بین همه آنها در تجسم و اتحاد.
من دو کتاب را به عربی ترجمه کردهام، یکی از آنها در مورد اصول و توصیف موجودات است و نام آن «سانک»(کتاب سانکهیا کاریکا) است و دیگری در مورد آزاد کردن روح از قید بدن است و به «بیاتنجل»(پاتانجلی موسس مکتب یوگا-منظور بیرونی کتاب یوگاسوترای پاتانجلیست) معروف است و در آنها بیشتر اصولی که عقیده آنها بر آنها بنا شده است، بدون فروع شریعت آنها وجود دارد. امیدوارم این امر جای ایشان و دیگران را در ارائه مطلب بگیرد و به جامعیت آنچه مورد نیاز است، منجر شود، انشاءالله.این کتاب، کتاب استدلال و مناظره نیست که در آن از استدلالهای مخالفان و رد کسانی که از حق منحرف شدهاند، استفاده کرده باشم. بلکه کتابی روایی است، بنابراین سخنان هندیان را همانطور که هستند ارائه دادهام و آنچه یونانیان از چیزهای مشابه دارند را به آنها اضافه کردهام تا شباهت بین آنها را نشان دهم. زیرا اگرچه فیلسوفان آنها در پی تحقیق بودند، اما از نمادهای فرقه و مواضع شریعت خود در آنچه به عوام آنها مربوط میشد، فراتر نرفتند. من سخنان دیگران را با سخنان آنها ذکر نمیکنم، مگر اینکه از صوفیان یا یکی از انواع مسیحیان باشد، به دلیل شباهت موضوع بین همه آنها در تجسم و اتحاد.
ما باید پیش از هدف خود شرایطی را تصور کنیم که در آن تشخیص امور هند غیرممکن است، بنابراین یا با دانستن آنها کار آسانتر میشود یا عذری برای آن فراهم میشود، و آن این است که جدایی، آنچه را که ارتباط آشکار میکند، پنهان میکند و این بین ما دلایلی دارد: از جمله آنها این است که مردم در هر چیزی که ملتها با ما مشترک هستند، با ما متفاوتند و اولین آنها زبان است، اگرچه ملتها به همان شیوه متفاوت هستند، و هر زمان که کسی بخواهد این تفاوت را از بین ببرد، آسان نخواهد بود زیرا خود زبان، طولانی و گسترده است، مانند زبان عربی، که در آن یک چیز با چندین نام مختصر و مشتق نامیده میشود، و با وقوع یک نام بر روی چندین نام، در اهداف لازم است که صفاتی اضافه شود، زیرا هیچ کس نمیتواند بین آنها تمایز قائل شود، مگر کسی که در مورد محل کلام و سنجش معنی پس و پیش آگاه باشد، و آنها به این موضوع افتخار میکنند، همانطور که دیگران به آن افتخار میکنند، تا آنجا که در واقع نقصی در زبان است. سپس به چیزی مبتذل که فقط عوام میتوانند از آن بهره ببرند، و چیزی گرانبها و فصیح که به صرف و اشتقاق و نکات ظریف دستور زبان و بلاغت میپردازد که فقط فاضلان و اهل فن به آن اشاره میکنند، تقسیم میشود. سپس از حروفی تشکیل شده است که با حروف عربی و فارسی مطابقت ندارند یا شبیه آنها نیستند و زبان و کام ما به سختی میتواند آنها را مطابق با نقاط صحیح بیانشان تولید کند، و گوشهای ما نمیتواند آنها را بشنود تا آنها را از همتایان و مشابهانشان تشخیص دهد، و دستهای ما نمیتواند آنها را بنویسد. بنابراین، اثبات چیزی از زبان آنها در خط ما غیرممکن میشود زیرا ما مجبور میشویم برای کنترل آن به حیله و نیرنگ متوسل شویم، با تغییر نقطهها و علائم و محدود کردن آن به یک عطف معروف یا کاربردی. این امر با بیتوجهی کاتبان به آن و بیتفاوتی آنها به اصلاح و استدلالهای مخالف تشدید میشود، که منجر به از دست رفتن تلاش علمی و فساد کتاب در یک یا دو نقل میشود. مطالب آن به زبانی جدید تبدیل میشود که برای هیچ کس در داخل یا خارج از هر دو ملت قابل فهم نیست. همین کافی است که به شما بگویم که ممکن است ما نامی را مستقیماً از آنها دریافت کرده باشیم و سعی در تأیید آن داشته باشیم، اما با سختی زیاد آن را برایشان تکرار کردهایم و تقریباً ناآشنا شده است. زبان آنها، مانند سایر زبانهای خارجی، شامل دو یا سه صامت است که دانشمندان ما آنها را "مصوتهایی با حرکت ظریف" مینامند. تلفظ بیشتر کلمات و نامهای آن برای ما دشوار است زیرا با صامتها شروع میشوند. با این حال، کتابهای علمی آنها با انواع مختلف وزنها مطابق سلیقه آنها سازماندهی شده است. آنها با این کار قصد داشتند آنها را در حالت و ارزش اصلی خود حفظ کنند و هنگام افزایش یا کاهش، به سرعت فساد در آنها را آشکار کنند، به طوری که حفظ آنها آسانتر باشد، زیرا آنها به آن تکیه میکنند نه به آنچه نوشته شده است. مشخص است که این سازماندهی برای تنظیم وزنها، اصلاح شکستگی و جبران کمبود، عاری از لکه تصنع نیست و نیاز به تکثیر عبارات دارد و این یکی از دلایل بیثباتی نامها در مرجع آنهاست. این یکی از دلایلی است که تشخیص آنچه دارند را دشوار میکند. از جمله اینکه آنها در دین کاملاً با ما اختلاف دارند و چیزی از ما به آنچه نزد آنهاست، تصدیق نمیشود و آنها چیزی از آنچه نزد ما است، ندارند. و با وجود اختلاف اندک آنها در بیشتر عقایدشان، جز بحث و گفتگو بدون آسیب رساندن به روح، بدن یا حالشان، با کسانی که مانند آنها نیستند، اینگونه رفتار نمیکنند. بلکه آنها را «ملج» مینامند که پلید است. به دلیل پلیدی، اختلاط با آنها را در ازدواج، نزدیکی، نشستن، خوردن و آشامیدن جایز نمیدانند. هر چیزی را که با آب و آتش آنها انجام شود و معیشت به آن وابسته باشد، پلید میدانند. پس امیدی به اصلاح آن با حیله نیست، زیرا نجس با رفتن به حالت پاکی پاک میشود. بنابراین برای آنها جایز نیست کسی را که از آنها نیست، اگر به آنها تمایل داشته باشد یا به دین آنها گرایش داشته باشد، بپذیرند. و این چیزی است که هر ارتباطی را قطع میکند و باعث شدیدترین جدایی میشود.از جمله آنها این است که آنها در آداب و رسوم با ما تفاوت دارند تا جایی که تقریباً فرزندان خود را از ما، لباس و ظاهر ما میترسانند و ما را به شیطانپرستی و خلاف آنچه لازم است نسبت میدهند، در حالی که این نسبت دادن به ما مطلق است و بین ما و حتی با همه ملتها مشترک است. و من برخی از آنها را به یاد دارم که از ما کینه دارند زیرا یکی از پادشاهان آنها توسط دشمنی که از سرزمین ما به نزد او آمده بود کشته شد و جنینی از خود به جا گذاشت که پس از او پادشاه شد و «سبکر» نام گرفت. وقتی او به دنیا آمد، از مادرش درباره وضعیت پدرش پرسید، مادرش داستان را برایش تعریف کرد و او از آن ناراحت شد. بنابراین او از سرزمین خود به سرزمین دشمن رفت و از ملتها لذت برد تا اینکه از آسیب رساندن و اذیت کردن خسته شد. بنابراین او بازماندگان را مجبور کرد که لباس ما را به عنوان وسیلهای برای تحقیر و مجازات آنها بپذیرند. بنابراین وقتی این را شنیدم، از او به خاطر این عملش تشکر کردم، زیرا او ما را به نام هندی شدن و انتقال به آداب و رسوم آنها نامگذاری نکرد.
آنچه که باعث افزایش بیگانگی و اختلاف شد این بود که گروهی که به نام شمنیها شناخته میشدند، با وجود نفرت شدیدشان از برهمنان، از دیگران به هند نزدیکتر بودند.
(دین قدیم ایرانیان پیشازرتشتی-دیوپرستی،هنوز هندیها دیوها را پرستش میکنند ولی برای ایرانیها دیوها موجودات پلیدی هستند)
در روزگاران قدیم، خراسان، ایران، عراق و موصل تا مرزهای شام بر دین آنها بودند تا اینکه زرتشت از آذربایجان ظهور کرد و در بلخ به مجوسیت دعوت نمود. دعوت او توسط ویشتاسپ(=گشتاسب) رواج یافت و پسرش اسفندیار آن را در سرزمینهای شرق و غرب با زور و صلح منتشر کرد و آتشگاههایی از چین تا روم برپا نمود.
با هجوم اقوام هندوایرانی یا آریاییها از قزاقستان فعلی به فلات ایران و هند این اقوام در بخشهای مختلفی از هند تا فلات ایران و حتی در شمال عراق و ترکیه الان ساکن شدند(حِتیها و میتانیها) و آنها همه دیوپرست بودند یعنی خدایان آنها دیوها بودند که الان فقط هندیها هستند که به دیوپرستی ماندند و بقیه آنها مثلا ایرانیها از زمان زرتشت از دیوپرستی به اهورهپرستی رو آوردند. اهورهها یا اَسورهها برای هندوها موجودات شروری هستند و دیوها خدایان مقدس آسمانی هستند ولی زرتشتیان اهورهپرستی را جای دیوپرستی باستانی ایرانیهندی قرار دادند. با اینحال تعدادی از دیوها مثل میثره(میترا) به دلیل اهمیتی که داشتن به عنوان ایزدان که بر جهان حکومت میکنند در زرتشتیت باقی ماندند.
اسفندیار فرزند گشتاسب یکی از مقدسین زرتشتیست و توسط زرتشت روئینتن شد و برای دین او جهاد کرد و در شاهنامه شرح جنگ او با رستم تهمتن آمده و دلیل جنگ این بود چون رستم و زال بر دین دیوپرستی آریاییهای هندوایرانی باقی ماندند با آنها جنگید و رُستم با جادوی سیمرغ که واضحاً یکی از دیوهاست، تیری دو شعبه ساخت و در چشمان او فرو کرد و به این ترتیب زرتشت در برابر دیوان کهن و رُستم پهلوان دیوپرست شکست خورد)
(رجوع شود به کتاب طرح اصلی داستان رستم و اسفندیار-سیروس شمیسا.)
سپس پادشاهان پس از او، ایران و عراق را به دین خود درآوردند، بنابراین شمنیها(دیوپرستان) از آنجا به نواحی شرقی بلخ رانده شدند و مجوسان تا به امروز در سرزمین هند باقی ماندند و آنها را «مک» مینامند. و این آغاز مهاجرت از سمت خراسان در میان آنها بود تا اینکه اسلام آمد و دولت فارس(ساسانیان) از بین رفت. هجوم به سرزمین آنها، زمانی که محمد بن القاسم بن منبه از نواحی سیستان وارد سرزمین سند شد و سرزمین «بمهانوا» را فتح کرد و آن را «منصوره» نامید و سرزمین «مولستان» را «مأموره» نامید، بر بیگانگی آنها افزود. او به اعماق سرزمینهای هند تا شهر «کنوج» رفت و قدم به سرزمین قندهار و مرزهای کشمیر گذاشت و زمانی برای جنگ و زمانی برای صلح بازگشت و مردم را به فرقه خود رها کرد، مگر کسانی که به انتقال راضی بودند. این امر کینه را در دلهای آنها کاشت، اگرچه هیچ مهاجمی پس از او از مرزهای کابل و رود سند عبور نکرد تا روزگار ترکان که غزنی را در دوران سامانیان فتح کردند. ناصرالدین سبکتگین، حاکم دولت، طرفدار فتح بود و آن را به عنوان لقب خود برگزید. او راه را برای کسانی که پس از او آمدند، هموار کرد تا جناح هندی را تضعیف کنند، مسیری که یمین الدوله محمود (رحمت خدا بر هر دو باد) بیش از سی سال آن را دنبال کرد. او رفاه آنها را نابود کرد و چنان فجایعی در سرزمینهایشان انجام داد که به غبار پراکنده و منظرهای بدنام تبدیل شدند. بقایای پراکنده آنها در حالت بیگانگی و غربت شدید از مسلمانان باقی ماندند. در واقع، این دلیل ناپدید شدن دانش آنها از مرزهای فتح شده و پراکندگی آن به مکانهای دور از دسترس، مانند کشمیر، بنارسی و مناطق مشابه، با جدایی قاطع از همه بیگانگان به دلیل ملاحظات سیاسی و مذهبی بود. پس از آن، دلایلی مانند انتقادات از آنها ذکر شده است، اما اینها سطحی هستند و از شخصیت آنها پنهان نیست. و حماقت یک بیماری لاعلاج است. این بدان دلیل است که آنها معتقدند که زمین، سرزمین آنهاست، مردم نژاد آنها، پادشاهان رهبران آنها، دین، عقیده آنها و دانش چیزی است که آنها دارند. بنابراین، آنها متکبر، مغرور و مغرور میشوند و نادان میشوند. در ذات آنها است که نسبت به آنچه میدانند بخل بورزند و در محافظت از آن در برابر کسانی که شایسته آن نیستند، چه رسد به دیگران، زیادهروی کنند. علاوه بر این، آنها فکر نمیکنند که سرزمینهایی غیر از سرزمین خودشان یا مردمی غیر از ساکنان خودشان وجود دارد یا خلقتی غیر از خودشان دانشی دارد. تا جایی که اگر از دانش یا دانشمندی در خراسان و ایران به آنها گفته شود، گوینده را نادان میدانند و به دلیل ابتلای مذکور به او ایمان نمیآورند. اگر آنها سفر میکردند و با دیگران معاشرت میکردند، نظر خود را تغییر میدادند. با این حال، پیشینیان آنها در این حالت جهل نبودند. این برهمن، یکی از بزرگان آنهاست که وقتی به احترام برهمنها دستور میدهد، میگوید: «یونانیان، اگرچه ناپاک بودند، اما وقتی در علوم فارغالتحصیل شدند و در آنها از دیگران پیشی گرفتند، احترام به آنها لازم است. پس اگر برهمن علاوه بر پاکی، افتخار دانش را نیز به دست آورد، در مورد او چه میتوانیم بگوییم؟» آنها به یونانیان اعتراف کردند که آنچه از دانش به آنها داده شده، بیش از سهم خودشان است و گواه این امر از کسی که ضمن درود به شما، خود را ستایش میکند، کافی است: «من به دلیل ناآگاهی از زبان منجمان و کاستیهایم در فهم قراردادهایشان، در جایگاه شاگردی در برابر معلمشان ایستاده بودم. وقتی کمی در آنها ماهرتر شدم، شروع به توضیح علل برایشان کردم، برخی از براهین را به آنها نشان دادم و روشهای واقعی محاسبات را به آنها نشان دادم. سپس آنها با حیرت و اشتیاق برای بهرهمندی، نزد من آمدند و پرسیدند:از چه کسی او را از هند دیدی تا از او بیاموزم؟ و من ارزش آنها را به آنها نشان میدهم و از آنها برتر میشوم و آنها را تحقیر میکنم، بنابراین نزدیک بود مرا به تمسخر بگیرند و مرا با زبان خود برای بزرگانشان توصیف نکردند، مگر مانند دریا و آبی که ترش میشود تا زمانی که به سرکه نیاز باشد. این تصویر وضعیت است و من از نزدیک شدن به آن خسته شدهام، با اشتیاقی که در روزگار خود منحصر به فرد بودهام و از آنچه ممکن است میدهم بدون اینکه در جمعآوری کتابهای آنها از منابع بخل کنم و هر کسی را که از پنهانی به آنها هدایت میشود، بیرون بیاورم. و چه کسی چنین چیزی دارد، جز اینکه از توفیق خدا آنچه را که من در توانایی حرکت از آن محروم بودهام، به او عطا شده است، که در آن قادر به درک و گسترش امر و نهی نبودم و طرف آن از من دور شد، و خدا را شکر برای آنچه از آن محفوظ ماند. و من میگویم: یونانیان در دوران جاهلیت قبل از ظهور مسیحیت، با هندیان هم عقیده بودند، نخبگان آنها در اندیشه نزدیک به نخبگان آنها و عوام آنها در پرستش بتها مانند عوام آنها بودند. به همین دلیل است که من از سخنان برخی از آنها علیه یکدیگر به دلیل توافق و شباهت این دو موضوع نقل قول میکنم، نه برای اصلاح، زیرا آنچه غیر از حق است، منحرف است و کفر به دلیل انحراف از آن، یک عقیده است. اما یونانیان با فیلسوفانی که در منطقه خود بودند پیروز شدند تا اینکه اصول خصوصی را برای آنها اصلاح کردند، نه عوام را، زیرا نهایت نخبگان پیروی از تحقیق و تفکر است و نهایت عوام بیباکی و لجاجت است اگر از ترس و وحشت رها باشند. این را سقراط نشان میدهد وقتی که او در پرستش بتها با عموم مردم خود اختلاف داشت و از خدایان خواندن ستارگان در سخنان خود منحرف شد، چگونه یازده قاضی آتن بر فتوای قتل او اتفاق نظر داشتند، نه دوازدهمین، تا اینکه بدون رویگردانی از حق، درگذشت. و هند کسی مانند آنها را ندارد که علوم را پالایش دهد، بنابراین به سختی میتوان سخن خاصی از آنها یافت، مگر در آشفتگی و بینظمی شدید، که در نهایت با خرافات عوام در مورد افزایش اعداد و طولانی شدن دورهها و از مباحث فرقهای که مردم آن اختلاف نظر را منفور میدانند، آمیخته شده است. و به همین دلیل، تقلید بر آنها غالب میشود، و به همین دلیل، با توجه به نظر خودم در مورد آنها، میگویم که آنچه در کتابهای حساب و نوع تعالیم آنها وجود دارد را جز به صدفی آمیخته با سفال، یا مرواریدی آمیخته با سرگین، یا کیسه بیضهای که با سنگریزه بریده شده است، تشبیه نمیکنم. و این دو نوع برای آنها یکسان است، زیرا آنها هیچ نمونهای از صعودهای برهان ندارند. و من، در بیشتر آنچه از جانب آنها ذکر خواهم کرد، انتقادی نمیکنم، مگر از روی ضرورت آشکار، و از نامها و قراردادهای زبان آنها آنچه را که باید یک بار ذکر شود، که طبق تعریف لازم است، ذکر میکنم. اگر مشتقی باشد که بتوان آن را در عربی به معنایش تبدیل کرد، از آن به چیز دیگری منحرف نمیشوم، مگر اینکه در هندی کاربردش سبکتر باشد، بنابراین آن را پس از اطمینان کامل از آن در نوشتن به کار میبریم، یا اگر اصطلاح مختصر و مشهوری باشد، پس از اشاره به معنایش، و اگر نزد ما نامی مشهور داشته باشد، کار برایش آسان میشود. در آنچه قصد داشتیم مسیر هندسی را در اشاره به گذشته بدون آینده دنبال کنیم، غیرممکن است، اما ممکن است در برخی از سورهها به ذکر مجهولی پرداخته شود و توضیح آن در ادامه خواهد آمد، و خداوند توفیق میدهد.یونانیان در دوران جاهلیت قبل از ظهور مسیحیت، با هندیان هم عقیده بودند، نخبگان آنها در اندیشه به نخبگان آنها نزدیک بودند و عوام آنها در پرستش بتها مانند عوام آنها. به همین دلیل است که من از سخنان برخی از آنها علیه یکدیگر به دلیل توافق و شباهت این دو موضوع نقل قول میکنم، نه برای اصلاح، زیرا آنچه غیر از حق است، انحراف است و کفر به دلیل انحراف از آن، یک عقیده است. اما یونانیان با فیلسوفانی که در منطقه خود بودند پیروز شدند تا اینکه اصول خصوصی را برای آنها اصلاح کردند، نه عوام را، زیرا نهایت نخبگان پیروی از تحقیق و تفکر است و نهایت عوام بیباکی و لجاجت است اگر از ترس و وحشت رها باشند. این نکته را سقراط نشان میدهد، زمانی که در پرستش بتها با عموم مردم خود اختلاف داشت و از خدایان خواندن ستارگان در سخنان خود منحرف شد، چگونه یازده قاضی آتن بر فتوای قتل او اتفاق نظر داشتند، نه دوازدهمین قاضی، تا اینکه بدون رویگردانی از حق، درگذشت. و هند کسی مانند آنها را ندارد که علوم را پالایش دهد، بنابراین به سختی میتوان سخن خاصی از آنها یافت، مگر در آشفتگی و بینظمی شدید، که در نهایت با خرافات عوام در مورد افزایش اعداد و طولانی شدن دورهها و از مباحث فرقهای که مردم آن اختلاف نظر را منفور میدانند، آمیخته شده است. و به همین دلیل، تقلید بر آنها غالب میشود، و به همین دلیل، با توجه به نظر خودم در مورد آنها، میگویم که آنچه در کتابهای حساب و نوع تعالیم آنها وجود دارد را جز به صدفی آمیخته با سفال، یا مرواریدی آمیخته با سرگین، یا کیسه بیضهای که با سنگریزه بریده شده است، تشبیه نمیکنم. و این دو نوع برای آنها یکسان است، زیرا آنها هیچ نمونهای از صعودهای برهان ندارند. و من، در بیشتر آنچه از جانب آنها ذکر خواهم کرد، انتقادی نمیکنم، مگر از روی ضرورت آشکار، و از نامها و قراردادهای زبان آنها آنچه را که باید یک بار ذکر شود، که طبق تعریف لازم است، ذکر میکنم. اگر مشتقی باشد که بتوان آن را در عربی به معنایش تبدیل کرد، از آن به چیز دیگری منحرف نمیشوم، مگر اینکه در هندی کاربردش سبکتر باشد، بنابراین آن را پس از اطمینان کامل از آن در نوشتن به کار میبریم، یا اگر اصطلاح مختصر و مشهوری باشد، پس از اشاره به معنایش، و اگر نزد ما نامی مشهور داشته باشد، کار برایش آسان میشود. در آنچه قصد داشتیم مسیر هندسی را در اشاره به گذشته بدون آینده دنبال کنیم، غیرممکن است، اما ممکن است در برخی از سورهها به ذکر مجهولی پرداخته شود و توضیح آن در ادامه خواهد آمد، و خداوند توفیق میدهد.یونانیان در دوران جاهلیت قبل از ظهور مسیحیت، با هندیان هم عقیده بودند، نخبگان آنها در اندیشه به نخبگان آنها نزدیک بودند و عوام آنها در پرستش بتها مانند عوام آنها. به همین دلیل است که من از سخنان برخی از آنها علیه یکدیگر به دلیل توافق و شباهت این دو موضوع نقل قول میکنم، نه برای اصلاح، زیرا آنچه غیر از حق است، انحراف است و کفر به دلیل انحراف از آن، یک عقیده است. اما یونانیان با فیلسوفانی که در منطقه خود بودند پیروز شدند تا اینکه اصول خصوصی را برای آنها اصلاح کردند، نه عوام را، زیرا نهایت نخبگان پیروی از تحقیق و تفکر است و نهایت عوام بیباکی و لجاجت است اگر از ترس و وحشت رها باشند. این نکته را سقراط نشان میدهد، زمانی که در پرستش بتها با عموم مردم خود اختلاف داشت و از خدایان خواندن ستارگان در سخنان خود منحرف شد، چگونه یازده قاضی آتن بر فتوای قتل او اتفاق نظر داشتند، نه دوازدهمین قاضی، تا اینکه بدون رویگردانی از حق، درگذشت. و هند کسی مانند آنها را ندارد که علوم را پالایش دهد، بنابراین به سختی میتوان سخن خاصی از آنها یافت، مگر در آشفتگی و بینظمی شدید، که در نهایت با خرافات عوام در مورد افزایش اعداد و طولانی شدن دورهها و از مباحث فرقهای که مردم آن اختلاف نظر را منفور میدانند، آمیخته شده است. و به همین دلیل، تقلید بر آنها غالب میشود، و به همین دلیل، با توجه به نظر خودم در مورد آنها، میگویم که آنچه در کتابهای حساب و نوع تعالیم آنها وجود دارد را جز به صدفی آمیخته با سفال، یا مرواریدی آمیخته با سرگین، یا کیسه بیضهای که با سنگریزه بریده شده است، تشبیه نمیکنم. و این دو نوع برای آنها یکسان است، زیرا آنها هیچ نمونهای از صعودهای برهان ندارند. و من، در بیشتر آنچه از جانب آنها ذکر خواهم کرد، انتقادی نمیکنم، مگر از روی ضرورت آشکار، و از نامها و قراردادهای زبان آنها آنچه را که باید یک بار ذکر شود، که طبق تعریف لازم است، ذکر میکنم. اگر مشتقی باشد که بتوان آن را در عربی به معنایش تبدیل کرد، از آن به چیز دیگری منحرف نمیشوم، مگر اینکه در هندی کاربردش سبکتر باشد، بنابراین آن را پس از اطمینان کامل از آن در نوشتن به کار میبریم، یا اگر اصطلاح مختصر و مشهوری باشد، پس از اشاره به معنایش، و اگر نزد ما نامی مشهور داشته باشد، کار برایش آسان میشود. در آنچه قصد داشتیم مسیر هندسی را در اشاره به گذشته بدون آینده دنبال کنیم، غیرممکن است، اما ممکن است در برخی از سورهها به ذکر مجهولی پرداخته شود و توضیح آن در ادامه خواهد آمد، و خداوند توفیق میدهد.