ویرگول
ورودثبت نام
Ashin
Ashin«چرا مجبورم میکنی حقیقتی را بگویم که ندانستن‌ش برایت موجب بهترین لذت‌هاست؟بهترین تقدیر آن‌ست که در دسترس شما نیست،یعنی نزادن و نبودن.پس از آن بهترین تقدیر زود مردن است.» ×سیلنوس‌به شاه میداس×
Ashin
Ashin
خواندن ۵۱ دقیقه·۸ روز پیش

گزیده‌ی سرگذشت استعمار-جلد ششم

قسمت پنجاه و چهار: ازدواج با دریا

صدها سال پیش، هر سال، جشن عجیبی در شهر ونیز در ایتالیا برگزار می‌شد.حاکم شهر در روز مشخصی با قایق به وسط دریا می‌رفت.حلقه ازدواجی را از جیبش بیرون می‌آورد، لحظه ای آن را به طرف دریا می‌گرفت و بعد آن را با احترام به درون آب می‌انداخت.حاکم به این صورت با دریا ازدواج می‌کرد و صاحب آن میشد.این مراسم نشانه فرمانروایی ونیز بر دریا بود؛ شهری که دریانوردان مشهوری داشت و از تجارت دریایی به ثروت فراوانی رسیده بود.بازرگانان ونیزی کالاهای شرقی مثل ادویه، پارچه، فرش و ابریشم را از کشورهای آسیایی می‌خریدند و در اروپا می‌فروختند.ونیز به ثروتمندترین شهر اروپا تبدیل شده بود.تجار از شمال و جنوب اروپا راهی ونیز می‌شدند و در ساحل،منتظر کشتی‌هایی می‌ماندند که به بندرهای مصر و سوریه رفته بودند.سکه‌های طلا و نقره از سراسر اروپا به ونیز سرازیر می‌شد.اما همه ثروتمندان ونیز، بازرگان و دریانورد نبودند؛ گروهی از آن‌ها افرادی بودند که با به دست آوردن پول،از سفرهای دریایی دست کشیده و خود را از خطرهای آن آسوده کرده بودند.آن‌ها به تاجرانی که از بقیه کشورهای اروپایی به ونیز می‌آمدند «پول» قرض می‌دادند و پس از مدتی پول بیشتری را از آنها پس می‌گرفتن؛ کاری که روحانیان مسیحی هم آن را حرام می‌دانستند.این افراد روی نیمکت‌هایی به نام«بانکی» می‌نشستند و به معامله با تجار مشغول می‌شدند.سال‌ها بعد تجارت پول که در بین ونیزی‌ها رواج داشت در بقیه کشورهای اروپایی هم رایج شد. آن‌ها از نیمکت‌های ونیزی یا بانکی الگوبرداری کردند و مؤسسه‌هایی به نام بانک شکل گرفت.(سرگذشت استعمار ج 6 ص8)

قسمت پنجاه و پنج :تاجر ونیزی

در سال ۱۳۷۸ میلادی یک نویسنده ایتالیایی به نام «جووانی فیورنتینو» داستانی نوشت به نام «کندذهن». در این داستان، جوان محترمی‌با دختری از خانواده ای ثروتمند ازدواج میکند. جوان که برای ازدواج به پول احتیاج دارد با یکی از تاجران پول که روی بانکی خودش نشسته و چشم به راه بازرگانان بلند پرواز اروپایی است صحبت می‌کند و از او قرض می‌خواهد.صاحب بانکی به یک شرط حاضر می‌شود به این جوان محترم پول قرض بدهد، او باید چیزی را به عنوان ضمانت این وام نزد تاجر پول بگذارد تا مجبور باشد پول را در زمان تعیین شده برگرداند.اما دست جوان خالی است : او اگر چیزی داشت جلوی بانکی این مرد نمی‌ایستاد.تاجر پول بالاخره راه حلی پیدا میکند: جوان سندی را امضا میکند که اگر نتواند در موعد مشخص پول را برگرداند تاجر می‌تواند نیم کیلو از گوشت تن او را ببرد.«ویلیام شکسپیر» نمایشنامه نویس انگلیسی، حدود دویست سال بعد نمایشنامه «تاجر ونیزی» را براساس داستان کند ذهن تألیف کرد.در نمایشنامه شکسپیر، مرد ثروتمندی به نام شایلاک حاضر می‌شود به خواستگار جوانی به نام باسانیو پول قرض بدهد.باسانیو دوست تاجری دارد به نام «آنتونیو».آنتونیو به عنوان تاجری که چند کشتی روی آب دارد ضمانت باسانیو را به عهده می‌گیرد؛ اما شایلاک قبول نمیکند و به او می‌گوید:«ثروت تو خیالی است.یکی از کشتیهای تو در راه لیبی است و دیگری به طرف هند شرقی رفته است. یکی به سوی مکزیک رفته و آن یکی هم روانه انگلستان شده. طوفان این کشتی‌ها را تهدید میکند، دزدان دریایی همه جا هستند. تو در حال حاضر هیچ چیزی نداری...» پیشنهاد شایلاک همان است که در داستان کند ذهن خواندیم.انتونیو باید وام را با نیم کیلو از گوشت تن خودش ضمانت کند.با آنکه دوران شکسپیر با دوره ای که نویسنده داستان کند ذهن در آن زندگی میکرد قابل مقایسه نیست. شکسپیر در دوران ملکه الیزابت اول در قرن شانزدهم زندگی میکرد؛ قرنی که اکتشاف‌های دریایی آغاز شده بود و طلا نقره زیادی از قاره آمریکا به اروپا می‌رسید.دو قرن پیش از این، در زمان جووانی فیورنتینو، نویسنده داستان کند ذهن، اروپا طلا و نقره بسیار کمی‌در اختیار داشت.سکه‌های اروپایی برای خرید کالاهای شرقی به آسیا می‌رفت و ذخیره طلا و نقره اروپا روز به روز کمتر می‌شد. این سکه‌ها به اندازه ای عزیز بودند که صاحبان بانکی چنین ضمانت‌های سختی را از مردم می‌خواستند.سکه در بعضی قسمت‌های اروپا آن قدر کم شده بود که مردم از فلفل و پوست سنجاب به جای پول استفاده میکردند.حتی در برخی مناطق واژه «پول» معنای اصلی خود را از دست داده بود و به جای کلمه «زمین» به کار می‌رفت.اروپایی‌ها بسیاری از جوانان شرق قاره را به عنوان برده در غرب آسیا می‌فروختند تا چاره ای برای «قحطی پول» در کشورهای خود پیدا کنند.و نبودن پول در اروپا باعث میشد بسیاری از تاجران به خاک سیاه بنشینند و به دنبالشان کسانی هم که به آنها پول قرض داده بودند، دار و ندارشان را از دست بدهند.هنگامی‌که یک تاجر پول به این صورت سرمایه اش را از دست میداد دو نفر از مأموران حکومت به سراغش می‌آمدند و نیمکت یا بانکی او را واژگون و سپس با تبر به دو نیم میکردند.کلمه «بانکراتس» یا «ورشکستگی حال و روزهمین تجار را توصیف میکرد.اما وضع اروپا به همین صورت باقی نماند؛ کاشفانی - مانند کریستف کلمب، کورتس و پیزارو به قاره آمریکا رسیدند و کشتی‌های بادبانی، پر از طلا و نقره، از قاره جدید - روانه اروپا شدند.(سرگذشت استعمار ج 6 ص12)

قسمت پنجاه و شش: شرکت

خیلی از کسانی که پولهایشان را به بانک‌های آمستردام می‌سپردند علاقه داشتند با کشتی‌های هلندی به تجارت ادویه مشغول شوند.هلندی‌ها دریانوردان خوبی بودند و به دنبال پرتغالی‌ها به هندوستان و جزیره‌های جنوب شرقی آسیا رسیدند. کشتی‌های هلندی در آسیا انبارهایشان را از ادویه پر می‌کردند و راهی کشورشان می‌شدند.اما دزدهای دریایی همیشه در کمین بودند؛ به همین خاطر کشتی‌ها به صورت گروهی حرکت میکردند.طوفان‌های اقیانوس هم قابل پیش بینی نبودند و ممکن بود تمام هستی یک تاجر را به باد دهند.در سال ۱۵۹۸ میلادی از بیست و دو کشتی که از هلند به طرف هند رفتند فقط ده کشتی بازگشتند.بازگشت کشتی‌ها آن قدر هیجان انگیز بود و خبر خوبی به شمار می‌رفت که نقاشان چیره دست هلندی در ساحل تابلوهایی از کشتی‌های از راه رسیده میکشیدند.موزه تاریخی آمستردام پر از تابلوهایی است که کشتی‌هایی را در راه رفتن به هند و جزایر جنوب شرقی آسیا نشان می‌دهند.زیر یکی از این تابلوها نوشته است : «چهار کشتی بادبان کشیدند و برای آوردن ادویه در اول مه ۱۵۹۸ به راه افتادند. آنها انباشته از کالا در نوزدهم ژوئن ۱۵۹۹ به آمستردام بازگشتند.»سفر این چهار کشتی چهارده ماه طول کشیده بود.زمان مسافرت آن‌ها بسیار کمتر از کاروان‌های دیگر بوده است.این سفرها طولانی و خطرناک بودند و اگر کشتی‌ها بازنمی‌گشتند ممکن بود تاجری که آن‌ها را به راه انداخته بود تمام سرمایه خود را از دست بدهد، هلندی‌ها به فکر چاره افتادند.راه حلی که بازرگانان هلندی به دست آوردند آن بود که پول‌هایشان را روی هم بگذارند و کشتی‌های زیادتری را به راه بیندازند.هر یک از این کشتی‌ها به هیچ یک از تاجرها متعلق نبود، بلکه هر کدام سهمی‌در آن داشتند.هلندی‌ها به نوآوری بسیار جالبی دست زده بودند؛ آنها «شرکت سهامی‌» را اختراع کرده بودند.در ۱۶۰۰ میلادی شش شرکت سهامی‌در هلند تشکیل شده بود؛ بعضی از این شرکت‌ها فقط برای انجام یک سفر شکل می‌گرفتند.یعنی هنگامی‌که کشتی‌ها برمی‌گشتند هر کس سرمایه و سود خودش را برمی‌داشت و دنبال کار خودش می‌رفت.ممکن بود این فرد با اشخاص دیگری برای انجام یک سفر تازه شریک شود.شرکت‌های کوچک و موقت با مشکلی بزرگ در آسیا رو به رو بودند.آن‌ها باید با پرتغالی‌ها هم مقابله می‌کردند و حتی گاهی به جنگ می‌پرداختند؛ اما سرمایه شان برای این کار کافی نبود.حکومت هلند تصمیم گرفت شرکت‌های کوچک را با هم متحد کند و یک شرکت بزرگ و دائمی‌بسازد؛ شرکتی که تمام تجارت هلند را در شرق در اختیار می‌گرفت و هیچ شرکت هلندی دیگری نمی‌توانست به آسیا کشتی بفرستد.این شرکت «هند شرقی هلند» نام داشت.پیداست که تمام شرکت‌ها مجبور بودند به این شرکت بپیوندند چون انحصار تجارت با شرق در اختیار این شرکت بود.با آنکه شرکت‌های سهامی‌با ابتکار هلندی‌ها به وجود آمده بودند؛ اما ترکیب شرکت‌ها و ساختن یک شرکت بزرگ با انحصار تجارت کار انگلیسی‌ها بود که دو سال زودتر از هلندی‌ها در سال ۱۶۰۰ میلادی شرکت هند شرقی انگلیس را پایه گذاری کرده بودند.اما شرکت هند شرقی هلند برتری‌هایی نسبت به شرکت انگلیسی داشت.تعداد سهامداران این شرکت بسیار بیشتر بود.ماهیگیران، صنعتگران و حتی خدمتکارها برای خریدن سهام آن هجوم بردند؛ فقط در آمستردام ۱۱۴۳ نفر سهامدار شرکت بودند.از این تعداد تنها هشتاد نفر بیش از ده هزار گیلدر (واحد پول هلند) سرمایه داشتند و بقیه با پولهایی اندک به میدان آمده بودند.سرمایه شرکت به شش میلیون و چهارصد و پنجاه هزار گیلدر رسید؛ درحالیکه شرکت انگلیسی حدود هشتصد و بیست هزار گیلدریعنی یک هشتم هلندی‌ها سرمایه داشت.(سرگذشت استعمار ج 6 ص26)

قسمت پنجاه و هفت: آقای بورس

شرکت هندشرقی هلند با سهام‌داران قرار گذاشته بود تا ده سال، سرمایه‌هایشان را از شرکت پس نگیرند و هر سال فقط «سود» دریافت کنند؛ اما کسی که به پولش احتیاج داشت و می‌خواست از تجارت با هندشرقی کنار بکشد باید چه کار میکرد؟!یکی از سهام‌داران به نام آقای «فان دِر بورس» راه حلی را پیشنهاد کرد: سهام‌داری که می‌خواهد از شرکت جدا شود باید سهام‌ش را به فرد دیگری بفروشد به این ترتیب، هم این فرد به پولش می‌رسد و هم سرمایه شرکت دست نخورده باقی می‌ماند.پیشنهاد آقای بورس برای مردم جالب بود و خانه بزرگ او در شهر «بروژ» هلند به سرعت به مرکز خرید و فروش سهام شرکت تبدیل شد.هرکس می‌خواست صاحب سهم بیشتری در تجارت با آسیا شود به خانه آقای بورس می‌رفت و سهم کسانی را که می‌خواستند از شرکت جدا شوند می‌خرید.به این صورت، پس از شرکت‌های سهامی، «بورس» هم به دست هلندی‌ها راه اندازی شد.بانکداران هلندی از سود بالای شرکت هند شرقی هلند مطمئن بودند؛ به همین علت اگر یکی از سهامداران شرکت برای گرفتن وام به بانک آنها می‌آمد حاضر بودند«سهام شرکت» را به عنوان ضمانت قبول کنند؛ برگه‌های سهام در بانک باقی می‌ماند تا شخص وام گیرنده، پول بانک را در تاریخی که مشخص شده بود برگرداند. شاید اگر خواستگار جوان داستان کند ذهن در این دوران در هلند زندگی می‌کرد مجبور نمی‌شد نیم کیلو از گوشت تنش را به عنوان ضمانت وام گرو بگذارد.اما بانکدارها نقشه دیگری هم برای سهامداران داشتند.آنها که مطمئن بودند کشتی‌هایی که به آسیا می‌روند با انبارهای پر از ادویه گران بها برمی‌گردند حاضر بودند به مردم وام بدهند تا آنها به خانه آقای بورس بروند و سهام شرکت را خریداری کنند.بانکدارها خیالشان راحت بود که با بازگشت اولین کشتی‌ها، این سهامدارها وام آن‌ها را با سود آن به بانک بازخواهند گرداند.به این ترتیب، بورس، بانک و شرکت دست به دست هم دادند تا سرمایه داری اروپایی را پایه گذاری کنند؛ اما کافی بود برای یک روز دست هلندی‌ها از آسیا و جنگل‌ها و کشتزارهایی که از آن‌ها ادویه برداشت می‌شد، کوتاه شود تا این مثلث طلایی از هم بپاشد و سرمایه داران توپا دوباره به مردمی‌فقیر تبدیل شوند.شرکت هند شرقی هلند برای به دست آوردن سرزمین‌های بیشتری در آسیا یا باید با بومی‌ها می‌جنگید و یا با رقیبان اروپایی. پیتر زون کوئن، رئیس جوان شرکت، می‌گفت:

«بدون تجارت نمی‌توانیم بجنگیم و بدون جنگ نمی‌توانیم تجارت کنیم.»

او در جزیره باندای اندونزی بومیها را قتل عام کرد و با کشتار مردم جاکارتا آنجا را تصرف کرد. پیشروی آنها در سریلانکاهم با خونریزی بی رحمانه‌ای همراه بود.(سرگذشت استعمار ج 6 ص29)

قسمت پنجاه و هشت: چاپیدن چاپلد

پس از هلند، بورس‌هایی هم در بقیه کشورهای اروپایی به راه افتاد، بورس‌هایی که چشم همه سهامداران آن‌ها به آن سوی آب‌ها، قاره تازه کشف شده آمریکا و آسیا بود.همین انتظارها و نگرانی‌ها باعث می‌شد گروهی از سهام‌داران حیله‌گر بقیه افرادی را که به بورس آمده بودند سرکیسه کنند.یکی از این اشخاص فریبکار که صاحب سهام زیادی در بورس لندن بود، «سر چاپلد» نام داشت.چاپلد هر وقت تصمیم می‌گرفت مقدار زیادی از سهام مردم را تصاحب کند به کارمندانش دستور می‌داد خودشان را ناراحت نشان دهند و با افسردگی در راهروهای بورس رفت و آمد کنند و ناخن‌هایشان را بجوند، با هم آهسته صحبت کنند و دائم سر تکان دهند و سپس اخبار ناگواری را از هندوستان پراکنده کنند... قدم بعدی فروش سهام بود... چاپلد ده هزار و گاهی اوقات بیست هزار از سهام خود را به سرعت می‌فروخت... مردمی‌که اضطراب کارمندان او را دیده بودند و اکنون شاهد فروش سهام او بودند مطمئن می‌شدند که خطری بورس را تهدید می‌کند و قیمت‌ها به سرعت پایین خواهند آمد.به همین خاطر شروع به فروختن سهام‌شان میکردند، پس از مدت کوتاهی بورس پر از آدم‌هایی می‌شد که برای فروش سهام صف کشیده بودند.به این صورت قیمت سهام هفت یا هشت درصد و حتی بیشتر کاهش می‌یافت. در این هنگام آقای چاپلد به گروه دیگری از کارمندانش دستور می‌داد که بی سر و صدا و با احتیاط سهام مردم را بخرند.آقای چاپلد همان ده هزار پوند را به کار می‌انداخت و سهامی‌را که حدود ده درصد ارزان شده بود می‌خرید. چند هفته بعد سِر چاپلد آهنگ تازه ای ساز می‌کرد و با فریبی دیگر مردم را به خریدن سهام وادار می‌کرد و سهامی ‌را که پیش از این از آن‌ها خریده بود به خودشان می‌فروخت و ده تا دوازده درصد سود می‌برد.اروپایی‌ها از سویی با بهره کشی از بومیان سرزمین‌های کشف شده به سرمایه‌های فراوان می‌رسیدند و از طرفی با کلاهبرداری و نیرنگ در کشورهای خودشان یکدیگر را می‌چاپیدند.جنگ در آن سوی آب‌ها و دروغ در این سو،دو پرچم برافراشته سرمایه‌داری بودند(بازار آزاد،اقتصاد غیردستوری و لسه‌فر و نظم خودجوش(قاتالاقسی) و امثال مزخرفاتی که شنیدید). در هلند هم مدیران شرکت هند شرقی در سال ۱۶۱۱ میلادی شروع به فروش سهامی‌کردند که اصلاً وجود نداشت و به خریداران قول داده بودند مدتی بعد این سهام را به آن‌ها تحویل می‌دهند آن‌ها مطمئن بودند فروش همین سهم‌ها قیمت را در بورس پایین می‌آورد و می‌توانند سهامی‌را با بهای کمتری خریداری کنند و به خریداران تحویل دهند، مدیران شرکت هم فروشنده و هم خریدار را سرکیسه کرده بودند.(سرگذشت استعمار ج 6 ص 33)

قسمت پنجاه و نهم :حراج شمعی

با همه این نیرنگ بازی‌ها «بورس» قلب پایتخت‌های اروپایی بود و پول را مثل خون از شهرها و روستاهای دیگر به درون خود میکشید و دوباره به سوی آنها می‌فرستاد.قیمت سهام شرکت‌هایی که برای تجارت با آن سوی اقیانوس تأسیس شده بودند در بیشتر روزها افزایش داشت بورس در روزهای اندکی از سال کاهش قیمت را به چشم می‌دید.کالاهایی که به بندرها می‌رسیدند آن قدر خواهان داشتند که مدت زمان بسیار کوتاهی در دست تجار می‌ماندند؛ زمانی حتی کوتاه تر از زمان سوختن و تمام شدن یک شمع.در لندن حراج‌های شمعی به راه افتاده بود.نماینده شرکت هندشرقی انگلستان، در تالار حراج، شمعی را روشن میکرد و خریداران فقط تا هنگامی‌که شمع می‌سوخت فرصت داشتند با هم رقابت کنند و قیمت‌های جدیدی را پیشنهاد بدهند.در حراج شمعی لندن گاهی یک محموله ادویه یکصد هزار لیره انگلیسی به فروش می‌رفت.نخستین کشتی پرتغالی که با بار فلفل و میخک از هند بازگشت بیش از شصت برابر هزینه سفر سودآوری داشت!میانگین سود شرکت هند شرقی انگلیس در قرن هفدهم میلادی صد درصد بود که بسیاری از سهامداران را خشمگین میکرد؛ انتظار آنها بیش از اینها بود.(سرگذشت استعمار ج 6 ص 36)

قسمت شصت: نوکیسه‌ها

ثروتی که به اروپا رسید، باعث می‌شد بسیاری از مردم عادی هم به زندگی پر از تجمل رو کنند.ظرف‌های نقره ای از لوازم معمولی بسیاری از مردم بود ؛ اما بعضی افراد میزها و صندلی‌هایشان را هم از نقره می‌ساختند.زن‌های معمولی خود را با طلا و جواهر بسیار زینت میدادند و ثروتمندان زین و برگ اسب‌هایشان را با پوششی از طلای ناب تزئین میکردند.پرنده‌های نایابی همچون توکا و باقرقره برای رنگین کردن سفره‌ها با قیمت‌هایی گران خریداری می‌شدند و لاک پشت‌های بزرگی که از اقیانوس صید می‌شدند، از گراز کباب شده، گران تر بودند.بسیاری از اشراف افرادی را فقط برای خدمت در کنار میز ناهار استخدام می‌کردند و آن‌ها را میزگردان می‌نامیدند. یک کتاب آشپزی که در سال ۱۶۵۰ میلادی در فرانسه منتشر شد میز ناهار را اینگونه توصیف می‌کند:

«میهمانان به اندازه یک صندلی از یک دیگر فاصله داشته باشند. دامن سفره از هر چهار طرف میز باید به زمین برسد. غذای مهمانان هشت نوع است. هشتمین غذا می‌تواند مربا، شیرینی‌های حبه ای، پاستیل، بادام سوخته یا شیرینی‌هایی با عطر مشک و عنبر باشد. سرپیشخدمت که شمشیری را به کمرش آویخته، دستور تعویض بشقاب‌ها را برای غذای جدید صادر می‌کند. برای هر غذا باید یک بشقاب و برای دو غذا یک دستمال سفره عوض شود.»

سفیر ایتالیا در فرانسه در سال ۱۵۵۷ میلادی در نامه ای به دوستش نوشت:

«در مهمان خانه‌های پاریس در برابر پول هر غذایی را برای شما آماده می‌کنند. اگر هوس کنی گوشت کباب شده ققنوس را بخوری پرنده ای - افسانه ای که در آتش می‌سوزد و دوباره از خاکسترش برمی‌خیزد ـ در برابر بیست و پنج سکه برایت آماده میکنند.»

اما همه این اتفاقات در زمان بسیار کوتاهی رخ داد.نویسنده ای فرانسوی نوشت:

«مردم فقط در نیم قرن گذشته آموختند که چگونه باید غذا بخورند.»

اروپایی‌ها با همین اشتهای تحریک شده به سرزمین‌هایی که در شرق و غرب فتح کرده بودند،می‌رفتند.در اندونزی پرخوری آنها باعث تعجب و دشنامگویی مردم شده بود.حتی یک جهانگرد اروپایی نگران نسل حیوانات در سوماترا ۔ یکی از جزایر اصلی اندونزی - شده بود:

«در میان مردم اینجا اگر ارباب بزرگی باشید،می‌توانید یک مرغ بریان را بخورید ؛ اما در تمام روز وعده غذایی دیگری نخواهید داشت. ولی مردم میگویند این دو هزار اروپایی که به جزیره آمده اند، به زودی همه گاوها و مرغ‌های اینجا را خواهند خورد.»

علاقه فرانسوی‌ها به خوردن غذاهای متنوع به اندازه ای شدید بود که در سال ۱۷۴۶ میلادی یک کتاب آشپزی با نام «آشپز شهرنشین» پرفروش ترین کتاب فرانسه شد و همه کتاب‌های علمی، ادبی، تاریخی و هنری را پشت سرگذاشت.(سرگذشت استعمار ج6ص39)

قسمت شصت و یک: آقای ساندویچ

پول زیادی که به اروپا رسیده بود، فساد زیادی را در بین اروپایی‌ها رواج داده بود.مردم برای رسیدن به پول بیشتر به قمارخانه‌ها می‌رفتند و راه‌های عجیبی را برای ازدواج با بیوه‌های ثروتمند پیدا میکردند.فرمانده نیروی دریایی انگلستان در نیمه دوم قرن هجدهم یکی از این افراد بود که به سختی می‌توانست از میز قمار جدا شود.جان مونتاگ که لقب خانوادگی‌اش «ارل ساندویچ» بود، در سال‌هایی که فرمانده نیروی دریایی انگلیس بود، افراد بسیاری را با گرفتن رشوه به ریاست بخش‌های مختلف نیروی دریایی منصوب کرد.او به این پول‌ها نیاز داشت، چون به قمار معتاد شده بود و باید پول‌هایی را که می‌باخت از جایی به دست می‌آورد. ارل ساندویچ طوری به میز بازی وابسته شده بود که حتی فرصت غذا خوردن نداشت و دستور می‌داد غذایش را طوری آماده کنند که بتواند در کنار میزبازی هم آن را بخورد.این غذای آماده بعدها به نام او مشهور شد و «ساندویچ» نام گرفت. آقای ساندویچ علاقه زیادی هم به اکتشافات دریایی داشت و جزیره‌هایی را در اقیانوس اطلس برای انگلستان فتح کرد که «جزایر ساندویچ» نام گرفتند.رالف مونتاگ هم یکی از اقوام ارل ساندویچ بود که به عنوان سفیرانگلستان در فرانسه منصوب شده بود.رالف که مشاور خصوصی پادشاه انگلستان هم بود، برای به دست آوردن ثروت، ازدواج با بیوه‌های ثروتمند را انتخاب کرده بود.او نخستین بار با بیوه ی «ارل نورثامبرلند» یکی از ثروتمندترین مردان انگلستان، ازدواج کرد و همه دارایی او را بالا کشید.این زن مدتی بعد از دنیا رفت و رالف مونتاگ تصمیم گرفت با الیزابت کاوندیش، بیوه ثروتمند دوک آلبرمارل، ازدواج کند.اما مانعی بر سر راهش بود؛ الیزابت دیوانه بود و میل داشت با امپراتور چین ازدواج کند.جان مونتاگ راه حل ساده ای پیدا کرد او لباس امپراتور چین را پوشید و به خواستگاری الیزابت رفت.بیوه ی ثروتمند به سرعت پاسخ مثبت داد، ثروت دوک البومارل هم به دارایی جان مونتاگ استه شد. او تا پایان عمر در برابر همسرش با لباس امپراتور چین حاضر می‌شد.(سرگذشت استعمار ج6ص43)

قسمت شصت و دو : تفاوت پشم با پنبه

کسانی که به این سرعت ثروتمند می‌شدند، شاهان و حکومت‌ها را به خودشان وابسته میکردند.سرمایه دارانی که درآلمان، هلند و انگلستان ظهور کرده بودند، می‌توانستند به حکومت‌ها وام بدهند تا هزینه جنگ‌هایشان را پرداخت کنند، آن‌ها حتی به کشیشان پول می‌دادند تا نمایندگی پاپ، بالاترین مقام مذهبی اروپا، را در مناطق مختلف از او بخرند.به این ترتیب هم دولت‌ها و هم کلیساها به سرمایه داران وابسته می‌شدند.یکی از خانواده‌هایی که بسیاری از پادشاهان اروپایی و پاپها به او مقروض بودند، خاندان فوگر بود.یوهان فوگر در شهر آگسبورگ یک کارگاه کوچک پارچه بافی داشت که پارچه‌های پشمی‌تولید میکرد.فوگر پس از مدتی متوجه شد که پارچه‌هایی که از پنبه تولید می‌شوند، برتری‌هایی بر پارچه‌های پشمی‌دارند. فوگر شروع به تولید پارچه‌های پنبه ای کرد.مشتری‌ها با اشتیاق زیاد از این پارچه‌ها استقبال کردند، به گونه‌ای که اجناس فوگر از بازار محلی خودش فراتر رفت و طرفداران بیشتری پیدا کرد.پارچه باف ساده آگسبورگی تصمیم گرفت پنبه مورد نیاز کارگاهش را خودش فراهم کند.پنبه از مصر وارد اروپا می‌شد و تجارت آن در دست بازرگانانی بود که با مشرق زمین در زمینه ابریشم و ادویه نیز معامله میکردند.فوگر پس از مدتی که به واردات پنبه سرگرم بود؛ تجارت ابریشم را پرسود تر دید و تولید پارچه را کنار گذاشت و مشغول خرید و فروش ابریشم و ادویه شد.هنگامی‌که پرتغالی‌ها راه دریایی به هند را گشودند و محموله‌های بزرگ ادویه را به اروپا رساندند، فوگر به معامله با آن‌ها پرداخت و پخش ادویه را در آلمان و شمال اروپا به عهده گرفت.پس از مرگ یوهان فوگر پسرش «یاکوب» راه او را دنبال کرد.یاکوب با سرمایه خانواده یک بانک تأسیس کرد و به استخراج مس در معادن اتریش پرداخت.یکی از شیوه‌های او برای بالا بردن قیمت «مس» در یک منطقه آن بود که با تجار دیگر قرار می‌گذاشت که هیچ کدام در این منطقه مس نفروشند تا خریداران در تنگنا قرار بگیرند و تسلیم قیمت‌های پیشنهادی آن‌ها شوند.یاکوب فوگر با آنکه بانک دار بزرگی بود از بانک‌های دیگر وام می‌گرفت، بانک دارها می‌دانستند که سرمایه او از دولت‌ها بیشتر است، برای همین با خیال راحت به او وام می‌دادند و سود کمتری از او درخواست میکردند. یاکوب با این پول به پادشاه وام می‌داد و سود بیشتری از او می‌گرفت.او به شارل پنجم پول داد تا به امپراتوری آلمان برسد. فردریک سوم و ماکسیمیلیان اول - پادشاهان اتریش - هم وام‌های سنگینی از او گرفتند.هنگامی‌که پادشاه اتریش پس دادن پول فوگر را عقب انداخت، یاکوب در نامه ای به او نوشت:

«بدیهی است که اعلی حضرت بدون کمک من هرگز نمی‌توانستند تاج امپراتوری را تصاحب کنند؛ اما خودم کوچک ترین سودی از این معامله نبردم. اگر خاندان پادشاهی اتریش را فراموش میکردم و پشتیبان فرانسه میشدم، سود هنگفتی می‌بردم. امیدوارم با توجه به این خدمت من، اعلی حضرت مبلغی را که بدهکارند به سرعت پرداخت کند و سود آن را نیز فراموش نکنند.»

هر گاه جنگی رخ میداد حکومت‌ها برای پرداخت هزینه‌های جنگ دستشان را به طرف سرمایه‌دارانی مانند فوگر دراز میکردند و به آنها نیازمند می‌شدند.وابستگی حکومت به سرمایه داران باعث می‌شد این ثروتمندان امتیازهایی را از پادشاه بگیرند و از منابع و بازارهای کشور به آسانی بهره برداری کنند.به همین علت پس از مدتی مردان ثروتمند اروپا به دخالت در کشمکش‌های پادشاهان پرداختند؛ به شکلی که سرنوشت جنگ و صلح بین کشورها تا اندازه زیادی به خواست و منفعت آن‌ها بستگی داشت.(سرگذشت استعمار ج6ص52)

قسمت شصت و سه: آقای شلغم

هیجان ثروتمند شدن به زمین‌های کشاورزی اروپا هم کشیده شد.سرمایه دارها که زمین‌های بزرگ را در اختیار داشتند، زمین‌های کوچک دهقانان را هم می‌خریدند و به املاک خود اضافه میکردند.آنها این زمین‌ها را با ابزار بهتری زیر کشت می‌بردند؛ در حالی که بازارهای بزرگ تری هم انتظارشان را می‌کشید، گوسفندهای بیشتری در بخش‌هایی از این زمین‌ها می‌چریدند و پشم فراوان تری برای کارگاه‌های نساجی تولید می‌شد.دهقانان با زمین‌های کوچکشان هیچ یک از این امکانات را نداشتند.ابزارهای کشاورزی روی همین کشتزارهای بزرگ پیشرفته تر شدند و شیوه‌های تازه کشت و کار اختراع شد.چارلزتاونزند یکی از اشراف انگلستان بود که در سال ۱۷۳۰ میلادی شیوه تازه‌ای برای بالابردن بهره وری زمین اختراع کرد؛ شیوه‌ای که در آغاز با ریشخند و تمسخر بقیه اشراف روبه رو شد.کشاورزان هر سال یک سوم از زمینشان را زیر کشت نمی‌بردند تا از توان خاک در سال بعد استفاده کنند این کار «آیش» نام داشت.تاونزند به جای این کار، در سال اول؛ در تمام زمین گندم کاشت سال دوم به جو و در سال سوم به ماش روی آورد. او سال چهارم را شلغم کاشت و گوسفندانش را به چرا در مزرعه شلغم وا داشت تا از آن تغذیه کنند و کودی را که از خوردن شلغم به دست آمده بود، به خاک مزرعه وارد کنند.تاونزند در سال پنجم دوباره گندم کاشت.دوستان اشرافی اش به این شیوه زراعت می‌خندیدند و به او لقب «آقای شلغم» داده بودند؛ اما هنگامی‌که دیدند محصول گندم او سی درصد افزایش یافته است شروع به تقلید از او کردند.اکنون بیشتر اشراف انگلستان به جای صحبت از سگ و شکار در مزرعه شان از شلغم و کود شلغم صحبت میکردند.اما ابتکار آقای شلغم به سرعت فراموش شد.اروپایی‌ها یک نوع کود تازه را در سواحل پرو در آمریکای جنوبی یافته بودند که باروری خاک را به شدت افزایش می‌داد.این کود از فضولات مرغ‌های دریایی ساحل پرو به دست می‌آمد و مقدار زیادی فسفات و ازت داشت به که (ترکیباتی بعدها در ساختن کود شیمیایی از آنها استفاده شد.)کودی که از پرو می‌رسید، در کنار شیوه‌ها و ابزارهای جدید، تولید محصولات کشاورزی را به شدت بالا برد گویا هر چیزی که اروپایی‌ها از دست بومیان قاره‌های جدید می‌گرفتند، نقش طلا را پیدا می‌‍کرد.در کنار کود مرغان دریایی، محصولات جدیدی هم از سرزمینهای تازه کشف شده می‌رسید؛ محصولاتی مانند سیب زمینی، توتون، فلفل و گلهای ماگنولیا و کوکب.بذرهای توتون را که پرتغالی‌ها به کشور خودشان برده بودند؛ ژان نیکو، سفیر فرانسه در پرتغال، برای ملکه فرانسه، کاترین دومدیسی، ارسال کرد.بعدها سمی‌ که از برگ‌های توتون گرفته شد، به افتخار آقای سفیر (نیکوتین) نامیده شد.اروپایی‌ها برای کاشت این محصول جدید هم مزارع بیشتری را زیر کشت بردند؛ حتی بسیاری از مرداب‌ها برای تبدیل به مزرعه خشکانده شدند. افزایش زمین‌ها و محصولات کشاورزی به اندازه‌ای بود که انقلاب کشاورزی نامیده شد.دهقانانی که در این مدت نتوانسته بودند با سرمایه داران بزرگ رقابت کنند و زمین خود را به آن‌ها فروخته بودند، راهی شهرها شدند.جمعیت شهرها افزایش پیدا کرد و این تازه واردان باید در بخشهای صنعتی مشغول به کار می‌شدند.پس از انقلاب تجاری و کشاورزی نوبت انقلاب صنعتی بود.(سرگذشت استعمار ج 6 ص 55)

قسمت شصت و چهارم:عاقبت ولگردی و گدایی

سرمایه داران برای پیشرفت بیشتر مایل بودند همه مردم یا در کشتزارها و چراگاه ها به کار مشغول باشند و یا در کارخانه ها.حکومت هم که به پول این ثروتمندان نیاز داشت به جان افراد بیکار و ولگرد افتاد.«قانون مجازات ولگردان» که در انگلستان تصویب شده بود،تأکید میکرد که اگر شخص تندرستی به ولگردی مشغول شد،پلیس او را دستگیر خواهد کرد و روی سینه اش به شکل حرفV داغی زده خواهد شد.این شخص ولگرد به یکی از اهالی محل سپرده خواهد شد تا به مدت دو سال برای او بردگی کند و تنها آب ، نان و آشغال گوشت بخورد.اگر پس از این مدت باز هم ولگردی میکرد.روی پیشانی اش با حرف S داغ زده می شد و برای همه عمر به بردگی محکوم می شد.در قانون دیگری حکم شده بود که افراد بیکار را پشت ارابه ها ببندند و به آن ها تازیانه بزنند و بعد حلقه های آهنین و سنگینی را روی گردن هاشان بیندازند.قانون دیگری که علیه گداها تصویب شده بود،آن ها را به سوزاندن و سوراخ کردن گوش راستشان تهدید میکرد و اگر باز هم گدایی میکردند، اعدام می شدند.تمام این قوانین برای بیشتر شدن تعداد کارگران و پایین ماندن میزان دستمزدها تصویب می شد.در فرانسه کسانی که شغلی نداشتند باید بین اخراج از کشور و پاروزنی یکی را انتخاب میکردند.حکومت هلند و فرانسه برای یافتن افرادی که کار پاروزنی درکشتی ها را انجام می دادند «سازمان شکار ولگردان» را تأسیس کردند.آنها حتی دادگاه ها را مجبور می کردند تا برای جرم های کوچک هم مجازات پاروزنی را تعیین کنند.کارخانه دارها حتی کودکان را به کار در کنار دستگاه های عظیم وامی داشتند.در بلژیک صنعت توربافی کاملاً در دست بچه ها بود و استخدام دخترانی که بیش از دوازده سال سن داشتند در این صنعت ممنوع بود.کودکان دستورهای کارفرمای خود را به آسانی قبول می کردند. یک سوم تا یک ششم بزرگ ترها حقوق می گرفتند و حتی گاهی غذای ناچیزی که در کارخانه ها می خوردند دستمزدشان محسوب می شد.در انگلستان بسیاری از سازمان های خیریه که برای حمایت از کودکان ساخته شده بودند این بچه ها را به کارخانه داران می فروختند.کارخانه های «لانکشایر» پر بود از چنین کودکانی،رئیسان این سازمان های خیریه به بچه ها می گفتند مردان و زنانی مهربان در کارخانه انتظارشان را می کشند.به آنها گوشت بریان و مسقطی آلو می دهند.آن‌ها را بر اسب های خودشان سوار خواهند کرد و به آنها ساعت های طلایی و پول خواهند داد.در «بیرمنگام» بچه های هفت ساله وارد کارخانه می شدند؛ اما در شمال و جنوب غربی انگلیس کودکان پنج ساله و حتی چهار ساله هم در کنار دستگاه های ریسندگی به کار گرفته می شدند.هنگامی که در سال ۱۷۹۶ میلادی کارخانه‌دارها به دولت اعلام کردند که نمی توانند مالیات های جدید را بپردازند دولت انگلستان پاسخ داد:«کودکان را به کار گیرید تا هزینه هایتان کاهش یابد.»کار بچه ها در کارخانه ها ۱۲ تا ۱۸ ساعت طول میکشید.کارخانه داری که فقط به مدت ۱۳ ساعت از ۶ صبح تا ۷ عصرا ز بچه ها کار میکشید «یک کارفرمای مهربان و انسان دوست» به شمار می رفت.گاهی بچه ها از خستگی به خواب می رفتند و انگشت هایشان زیردستگاه قطع می شد.محیط کارخانه ها هم آلوده بود و بهداشت در آن ها رعایت نمی شد.پنجره ها باریک و تقریباً همیشه بسته بود.گردی که از بسته های پاک نشده پنبه بلند می شد بچه ها را به بیماری‌های تنفسی دچار می کرد.در سال ۱۷۸۴ میلادی در شهر منچستر که بزرگ ترین کارخانه های پارچه بافی جهان در آن قرار داشت یک بیماری عجیب بسیاری از بچه های کارگر را از پا درآورد.این بیماری تب کارخانه نام داشت.(سرگذشت استعمار ج6ص66)

قسمت شصت و پنجم: کندوی غُرغُرو

تب پولدار شدن بیشتر مردم اروپا را گرفتار کرده بود.همه در رؤیا می دیدند که روزی سرمایه‌دار بزرگی می شوند و کارخانه و بانک تأسیس میکنند.این تب به جان نویسندگان و اندیشمندان اروپایی هم افتاد.گروهی از این نویسندگان با نوشتن کتاب هایی پول‌پرستی و حرص و ولع برای ثروتمند شدن را به عنوان کارهایی خوب و شایسته ستایش می کردند.و دسته دیگری از این نویسندگان در کنار نوشتن آثار ادبی و علمی وقت زیادی را به پولدار شدن اختصاص می دانند برنارد مندیول، پزشک انگلیسی، از افراد گروه اول بود.مندیول در سال ۱۷۰۵ کتابی را به نام«کندوی غرغرو» منتشر کرد.این کتاب فقط ده صفحه داشت و در آن زندگی انسان ها در جامعه با زندگی زنبورها در کندو مقایسه شد بود. مندیول نوشته بود که

«موفقیت یک کندو به خاطر اخلاق های زشت و ناشایست تک تک زنبورهاست.هر زنبوری حریص است و سعی میکند تا جایی که می تواند از شیره گلها تغذیه کند و عسل بسازد.هر زنبوری خشن و جنگجوست و به کسی که کوچک ترین مزاحمتی برای او فراهم کند، رحم نمیکند.زنبورها در حالت جمعی هم ستیزه جو و وحشی هستند.»

مندیول سپس به جامعه انسان ها اشاره کرده بود و ثروت و قدرت هر کشور را وابسته به رفتارهای ناشایست مردم آن دانسته بود.او نوشت

«فرض کنیم سودجویی،خودخواهی،نادرستی و جنگ طلبی به پایان برسد.مردم فقط به اندازه سیر شدن غذا بخورند و فقط لباس هایی را بپوشند که آنها را از سرما حفظ می کند و هیچ تجملی در آن ها نباشد.فرض کنید که این مردم یکدیگر را فریب ندهند ، به همدیگر آزاری نرسانند،بدهی های خود را سر وقت بپردازند و از وسایل تجملی و زینتی استفاده نکنند. در چنین وضعی وکیل ها و قاضی ها از گرسنگی خواهند مرد، هیچکس به دوردست سفر نخواهد کرد، هیچ سرزمین تازه ای کشف نخواهد شد،هیچ معدن طلا و نقره ای کاوش نمی شود، هیچ اختراعی صورت نمی گیرد و هیچ کالای تفریحی و زینتی تولید نمی شود.»

برنارد مندویل تاکید کرده بود کسانی که سودجوی دیداری،حرص،خودخواهی و جنگ طلبی را زشت می شمارند آدم های غرغرویی هستند که می خواهند جلوی پیشرفت جامعه را بگیرند.آقای پزشک کتاب ده صفحه ای خود را در سالهای ۱۷۱۴ و ۱۷۲۳ میلادی گسترش داد و در دو جلد منتشر کرد. این بار نام کتاب «داستان زنبورها» بود و در دو کشور انگلستان و فرانسه منتشر شد.نسخه های زیادی از کتاب در هر دو کشور به فروش رفت.برای مردم جالب بود که کسی ولع آن ها را برای رسیدن به پول با کلماتی زیبا ستایش کند:

«تنها با حرص زدن بیشتر ثروتهای هنگفت به وجود می آیند و در سایه همین ثروت فراوان،آثار هنری برجسته ساخته میشوند»

مندیول نوشت:

«عشق به تجمل یا دلبستگی به هر چیزی که بیشتر از نیاز روزانه ماست پایه تمدن و صنعت اروپاست».

انگار اروپاییان به کسانی نیاز داشتند تا همه ستم‌ها ، نیرنگ‌سازی‌ها و آزمندی‌هایی را که در این سال‌ها از آنها سرزده بود با واژه هایی آراسته به عنوان رفتارهایی عادی توضیح دهند و عذاب وجدان آنها را اندکی کاهش دهند.(الان برید به حرفای بسیاری از اقتصاددان‌ها گوش بدید ببینید چی میگن همین حرفا رو میزنن. یعنی توجیه میکنن.)(سرگذشت استعمار ج 6 ص70)

قسمت شصت و ششم: شاعر میلیونر

«پی‌یر کارون»پسر یک ساعت ساز فرانسوی بود که در اطراف پاریس زندگی میکرد.پی‌یر عاشق فلسفه و ادبیات بود؛ اما پدرش اصرار میکرد که او شغل ساعت سازی را دنبال کند.پی یر بالاخره دستور پدر را پذیرفت اما عشق به فلسفه را در دلش زنده نگه داشت.در بیست و یک سالگی یک چرخ ظریف برای ساعت ساخت که ساختن ساعت های نازک و کوچک را ممکن میکرد.پی‌پر ساعت بسیار کوچکی ساخت که در یک انگشتر جا میگرفت و آن را به عنوان هدیه برای مادام دو پومپادور،یکی از زنان(فواحش-نقشش در دربار همین بود، فاحشه مخصوص شاه فرانسه بود در کنار صدها زن درباری و زنان درباریان که همین نقش را برای شاه فرانسه و درباریان‌ش داشتند.) دربارلویی پانزدهم،پادشاه فرانسه،فرستاد.ساعت کوچکی هم برای پادشاه ساخت.(شاید تعجب کنید ولی این رسم فحشا و اباحه‌گری بین اشراف فرانسوی در قرن هجدهم اساس بسیاری از مباحث امروزی اباحه‌گریست چنان‌چه یکی از سبک‌های ادبی قرن هجدهم فرانسه موسوم به لیبرتین(آزاداندیشی) بود برگرفته از همین فحشای شدید دربار فرانسه و البته دربارهای دیگر اروپایی مخصوصا انگلیس بود که در قالب رمان‌هایی فانتزی‌های این اشراف هرزه که برگرفته از تجارب متعدد آنها بود را منعکس می‌کرد. مارکی‌دوساد فرانسوی این سبک را به اوج خود رساند و وحشتناک‌ترین کتب این سبک از اوست. سادیسم از نام ایشون برگرفته شده.) در سال ۱۷۵۵ میلادی شغلی را در آبدارخانه قصر از رئیس پیر آن، آقای فرانکه،خرید.اشتیاق مردم به پول در این سال ها هر در بسته ای را باز میکرد.پی‌یر یکی از پیشخدمت هایی شد که کنار میز غذای شاه می ایستادند.یک سال بعد آقای فرانکه از دنیا رفت و پی‌یر با بیوه او که شش سال از خودش بزرگ تر بود،ازدواج کرد.این زن صاحب یک مزرعه کوچک به نام «بو‌مارشه»بود.پی‌یر نام مزرعه را به نام خود اضافه کرد و به «بو‌مارشه»مشهور شد. سال بعد همسرش درگذشت و پی‌یر این ملک را هم به ارث برد.بومارشه علاقه به فلسفه و ادبیات را از یاد نبرده بود.او به دیدار فیلسوفان و نویسندگان بزرگ فرانسه می رفت و آثار آن ها را با اشتیاق می خواند.به تدریج شروع به نوشتن شعر و نمایشنامه کرد.در قصر سلطنتی که دختران شاه چنگ می نواختند ابتکاری در ساختن چنگ به خرج داد و توجه دختران شاه را به خود جلب کرد.در سال ۱۷۵۹ میلادی به معلم موسیقی این دختران تبدیل شد و نفوذش در قصر باز هم بیشتر شد در همین سال یکی از بانک داران فرانسه به نام دوراز او خواهش کرد از دخترهای شاه کمک بخواهد تا آن ها از پدرشان تقاضا کنند از بانک او حمایت کند.پی‌یر به سادگی این درخواست او را برآورده کرد.بانک دار برای جبران این کمک شصت هزار فرانک از سهام بانک را به بومارشه بخشید و اسرار و راز و رمز بانک‌داری و ثروتمند شدن را به او آموخت پس از این بومارشه همزمان عشق به شعر و پول را دنبال کرد. او آن قدر پولدار شده بود که توانست مقام منشی‌گری شاه را خریداری کند.خریدن این مقام فقط یک «لقب» را به او می بخشید ؛ اما در اصل منشی شاه فرد دیگری بود.بومارشه برای تجارت با آن سوی دریاها،مخصوصاً آفریقا،شرکتی را تأسیس کرد.این شرکت بردگان سیاه را از تاجران برده در آفریقا تحویل می گرفت و به امریکا می فرستاد.بومارشه شاعر و نویسنده در حالی به تجارت برده مشغول بود که فراموش کرده بود یک سال پیش شعر بلندی علیه برده داری سروده بود؛شعری پراحساس که اشک را در چشم بسیاری از فرانسوی های احساساتی نشانده بود.نمایشنامه های او که در کنار اشعارش منتشر می شدند از مرزهای فرانسه گذشتند.در سال ۱۷۷۳ میلادی پادشاه از او خواست به عنوان مأمور مخفی فرانسه راهی انگلستان شود.بومارشه هنرمند بزرگی بود و کسی به او شک نمیکرد.بومارشه به انگلستان رفت و در آنجا از انتشار کتابی علیه دربار فرانسه جلوگیری کرد.هنگامی که لویی شانزدهم به تخت نشست بومارشه را همچنان به عنوان جاسوس در استخدام خود نگه داشت.در سال ۱۷۷۵ میلادی دوباره به لندن اعزام شد.این بار او باید درباره شورش مهاجرنشین های انگلیسی در آمریکا علیه انگلستان تحقیق میکرد.انگلیسی ها با بیرون راندن سرخ‌پوست‌ها در بخش های بزرگی از آمریکا سیزده مهاجرنشین تأسیس کرده بودند؛اما اکنون همان مهاجرنشین‌ها علیه انگلیس سر به شورش برداشته بودند.بومارشه در ۱۷۷۶ میلادی از انگلستان پنهانی نامه ای به پادشاه فرستاد و تأکید کرد که روابط انگلستان با مهاجرنشینان در آمریکا به دشمنی کشیده شده است و بهتر است فرانسه در جنگ آینده از آمریکایی ها حمایت کند.بومارشه به فرانسه برگشت و شرکتی به نام «رودریگ هورتالز» تأسیس کرد.این شرکت در ظاهر به تجارتی معمولی مشغول بود،رئیس آن هنرمندی محبوب و فیلسوفی انسان دوست بود؛ اما در واقع برای خرید و ارسال سلاح به آمریکا تأسیس شده بود.بومارشه نه تنها با پول دربار کشتی های زیادی را از سلاح پر کرد و به آمریکا فرستاد بلکه چند میلیون لیور از ثروت خودش را هم برای نیرومند کردن آمریکاییها خرج کرد.پس از جنگ،آمریکایی ها پیروزی خود را بیش از هر کسی مدیون بومارشه می دانستند.بومارشه در آثارش از آزادی انسان دفاع می کرد وانسان‌دوستی را تنها راه خوشبختی می دانست؛اما هیچ یک از این اندیشه ها باعث نمی شد او حساب بانکی اش را از یاد ببرد و کشتی‌هایش را به سرزمینهای آفریقایی، آسیایی و آمریکایی که فرانسه اشغال کرده بود اعزام نکند.(سرگذشت استعمار ج6ص75)

قسمت شصت و هفتم: فیلسوف میلیونر

نویسنده بزرگی بود که «پی‌یر بومارشه» به شاگردی او افتخار میکرد.نویسنده ای که پادشاهان اروپایی با علاقه بسیار او را به قصر خود دعوت میکردند و مردم در سراسر اروپا آثار او را می خواندند.این نویسنده که بومارشه بخشی از ثروتش را برای انتشار آثار او خرج کرده بود«ولتر»نام داشت(اسم واقعی او فرانسوا ماری آروئه بود).ولتر فيلسوف و نویسنده ای بود که نوشته هایش زمینه را برای انقلاب فرانسه در سال ۱۷۸۹ میلادی آماده کرده بود انقلابی که شعار اصلی اش «آزادی،برابری و برادری»بود.با آنکه بومارشه پول زیادی برای چاپ آثار ولتر خرج کرد.اما ولتر به این کار نیازی نداشت.او بسیار جلوتر از بومارشه میلیونر شده بود. ولتر فرانسوی در سی و دو سالگی به انگلستان رفته بود و در آنجا پولی را به عنوان هدیه از پادشاه انگلستان دریافت کرده بود.او با سرمایه گذاری همین پول و خرید سهام شرکت‌هایی که با آن سوی آبها در هند و آمریکا تجارت میکردند روزبه روز ثروتمندتر شد.در سال ۱۷۵۰ میلادی فردریک، پادشاه پروس- کشوری که در بخش هایی از سرزمین های آلمان ، لهستان و سوئیس تشکیل شده بود_ولتر را به قصر خویش دعوت کرد تا در کنار او زندگی کند.فردریک عاشق فلسفه بود،شعرهم می سرود.او درنامه ای به ولترنوشت:

«شما فیلسوفيد و من هم فيلسوفم و فیلسوفان برای آن آفریده شده اند که در کنار هم زندگی کنند.»

هنگامی که ولتر به قصر رسید شاه دست‌ش را گرفت تا ببوسد ولی ولتر اجازه نداد و خودش دست شاه را بوسید.فردریک برای او سالی ۲۰۰۰۰ فرانک حقوق تعیین کرد.کار ولتر در دربار پروس آن بود که اشعار شاه را اصلاح کند؛ اما فیلسوف میلیونر نمی توانست ذهن‌ش را از اندیشه پول و درآمد بیشتر آزاد کند.چند سال پیش از آن، یک بانک هلندی اوراق بهادری منتشر کرده بود به نام«برگه های درآمد»اما ارزش این برگه ها در هلند به نصف کاهش یافته بود.فردریک در پیمانی که با هلند امضا کرد آنها را مجبور کرده بود این برگه ها را از پروسی‌ها به قیمت اولیه آن بخرند.اکنون گروهی از پروسی های حریص به هلند می رفتند این برگه ها را به نصف قیمت می خریدند به پروس برمیگشتند و آنها را به قیمت کامل به بانک هلندی ها در پروس می فروختند.هلندی ها به فردریک اعتراض کردند و پادشاه پروس دستور داد ورود این برگه‌ها را به پروس ممنوع کند. ولتر که از سود بادآورده پروسی ها باخبر شده بود با یک تاجر یهودی به نام ابراهام هیرش صحبت کرد.۱۸۴۳۰ فرانک به او داد و از او خواست اوراق بهاداری را از هلند برای او خریداری کند.آبراهام هیرش فرمان شاه را به ولتر یادآوری کرد اما ولتر مقام خود را در دربار به او تذکر داد و به او اطمینان داد که حمایتش خواهد کرد،بعد چکی را به هیرش داد تا در پاریس به پول تبدیل کند.هیرش هم مقداری الماس به ارزش ۱۸۴۳۰فرانک را به عنوان ضمانت به ولتر داد.هیرش راهی هلند شد؛اما ولتر از معامله پشیمان شد برای او پیغام فرستاد.هیرش از خریدن اوراق برای ولتر خودداری کرد؛اما بر سر چکی که باید در پاریس به پول تبدیل می شد و الماس ها بین آنها اختلاف پیش آمد.ولتر هیرش را به دادگاه کشاند و تاجر یهودی در آنجا اعلام کرد که ولتر قصد خرید اوراق بهادر از هلندی ها داشته است ولتر به قاضی گفت که حرف های هیرش دروغ است و او را برای خریدن پوست خز به هلند فرستاده بود.هیچ کس در دادگاه حرف های ولتر را باور نکرد.خبر رسوایی ولتر به پادشاه رسید و فردریک در نامه ای به او نوشت:

«تا قبل از آمدن شما خانه ام را آرام نگاه داشته بودم. اما اگر در اندیشه توطئه و نیرنگ هستید در آمدن به اینجا اشتباه کرده اید. هر گاه بخواهید مانند یک فیلسوف زندگی کنید از دیدار خود شما خشنود خواهم شد ولی اگر بخواهید به دنبال هوس هایتان بروید بهتر است در پایتخت من نمانید».

ولتر از پادشاه عذرخواهی کرد.فدریک او را بخشید؛اما به جای قصر خانه ای در روستایی آرام برای او در نظر گرفته شد.ولتر برای جمع آوری ثروت به قمار پرداخت و پس از مدتی به رباخواری مشغول شد؛ به مردم پول قرض می داد و مبلغ بیشتری از آن ها پس میگرفت. تعداد کتابهای ولتر به ۹۹ جلد می رسد.هنگامی که از دنیا رفت روی تابوتش نوشتند:

«او ذهن انسان را تکان داد و برای ما آزادی آورد.»

(سرگذشت استعمار ج6ص80)

قسمت شصت و هشتم: استاد میلیونر

همان طور که بومارشه به شاگردی ولتر افتخار میکرد ولتر هم خودش را شاگرد جان لاک،فیلسوف انگلیسی، میدانست. ولتر همیشه به سرزمین انگلستان آفرین می گفت که دانشمندی همچون جان لاک را به جهان هدیه کرده است لاک در آخرین سال های قرن هفدهم مهم ترین کتاب های خود را منتشر کرد. در آن سالها انگلستان به تدریج در آمریکا پیشروی می کرد و سرخ پوست‌ها را عقب می راند. لاک کتابی را تألیف کرد با نام«دو رساله درباره حکومت». او در این کتاب استفاده انگلیسی ها را از سرزمین گسترده امریکا کاری طبیعی و خردمندانه دانسته است؛مخصوصاً که سرخ پوست ها از طبیعت آمریکا بهره نبرده بودند. لاک نوشت:

«تصور کنید به درخت سیب با بلوطی رسیده اید که مال کسی نیست.حالا میوه این درخت به کسی تعلق دارد که آن را چیده یا از پای درخت جمع آوری کرده است... آبی که در ظرف است برای کسی است که آن را از چنگ طبیعت آزاد کرده است.خدا جهان را به همه انسانها داده است.نباید به کسی که قسمتی از آن را برداشته و به اندازه کافی برای دیگران هم گذاشته اعتراض کرد.»

لاک،سرخ پوست های آمریکا را کم عقل و تنبل می نامد.به همین علت انگلیسی ها باید زمین های آن ها را از دستشان بیرون بکشند و آباد کنند:

«بومیان بی خرد و راحت طلب امریکا این زمین ها را به حال خود رها کرده و به فقر و تنگدستی دچار شده اند.آنها به خاطر همین تنبلی،یک صدم آسایش و رفاهی را که ما از آن بهره می بریم ندارند.حتی شاه این سرزمین پهناور و پر از نعمت در خوراک و پوشاک از یک کارگر انگلیسی عقب تر است.»

لاک این متن را در روزهایی نوشت که اخبار جنگ ها و خون ریزی های سفید پوست ها در سرزمین سرخ پوست ها پی درپی به انگلستان می رسید.اگر عده ای هنوز دلشان آسوده می شد برای سرخ پوست ها می سوخت و هم وطنانشان را آدم هایی متجاوز و خشن می دانستند با شنیدن حرف های فیلسوف و معلم بزرگشان باید قلبشان آرام می گرفت و خاطرشان آسوده می شد.در حقیقت جان لاک این کلمات را برای آرام کردن وجدان خودش نیز می نوشت.او هم مثل بسیاری از اروپایی ها به سرمایه دار شدن فکر میکرد و مخصوصاً فروش برده را بسیار پرسود می دانست.لاک در دو شرکت برده داری انگلیسی سرمایه گذاری کرده بود.او بخشی از سهام شرکت«سلطنتی آفریقا»را خریداری کرد و یکی از سهام داران اصلی آن به شمار می رفت.او همچنین یکی از یازده سهام دار شرکت باهاما بود که در جزایر کارائیب فعالیت میکرد.لاک بعدها سهام یکی از اعضای شرکت را خرید و صاحب یک نهم شرکت شد.جان لاک به سرمایه گذاری در این شرکت ها راضی نشد و عازم آمریکا شد.او در منطقه کارولینا چهل و هشت هزار جریب زمین به دست آورد و به یکی از زمین داران بزرگ آمریکای شمالی تبدیل شد.جالب اینجاست هنگامی که پای این فیلسوف بزرگ به آمریکا رسید رئیسان مهاجرنشین های انگلیسی از نوشته های او در کتاب«دو رساله درباره حکومت»استفاده کرده و قوانینی را درباره مالکیت زمین تصویب کردند.لاک با بهره بردن از همین قوانین صاحب زمین های کارولینا شد.(سرگذشت استعمار ج6 ص83)

قسمت شصت و نهم: خاندان سپر سرخ

«مایر آمشل» یک نوجوان یهودی بود که پدر و مادرش را در یازده سالگی از دست داده بود و چون بزرگ ترین فرزند خانواده بود رئیس خانه شده بود.آنها در شهر فرانکفورت در آلمان زندگی میکردند.در قرن هجدهم خانه های فرانکفورت شماره نداشتند و هر خانه از علامتی که روی سردر آن نصب شده بود شناخته می شد.این خانواده یهودی نیز به خاندان سپر سرخ یا روچیلد معروف شدند.مایر آمشل تلاش کرد شغل پدرش را ادامه دهد.در آن سال ها سرزمین آلمان به چند منطقه تقسیم شده بود که هر کدام حکومت جداگانه ای داشتند.این حکومت ها پول ویژه خود را داشتند و افرادی که بین این مناطق سفر می کردند باید دائم پولهای خود را عوض میکردند.مایر هم مثل پدرش از همین راه چرخ خانواده را می چرخاند او پول های این مسافران را عوض میکرد و از تفاوت ارزش آن ها سود می برد.ماير نوجوان در کنار کارش سرگرمی مخصوص خودش را داشت.او سکه های قدیمی و کمیاب را جمع آوری می کرد و مجموعه اش به اندازه ای متنوع شده بود که شهرتش در فرانکفورت پیچید و به گوش شاهزاده ویلیام،پسر حکمران فرانکفورت،هم رسید.شاهزاده ویلیام نیز به گردآوری سکه های قدیمی علاقه داشت و خیلی زود برای مایر پیغام فرستاد و او را به قصرش دعوت کرد.مایر شاهزاده را برای کامل کردن مجموعه اش راهنمایی کرد و به او قول داد سکه های کمیابی را که پیدا میکند برای شاهزاده بفرستد.دوستی آن ها محکم شد و هنگامی که مایر به بیست سالگی رسید لقب«کارگزار سلطنتی»را از شاهزاده دریافت کرد.این لقب به مایر کمک کرد تا در تجارت پول از گذشته موفق تر باشد.هنگامی که ویلیام جانشین پدرش شد،مایر را بیش از گذشته در کارهای درباره دخالت داد و همین کارها درآمد مایر را بالا برد.در نیمه دوم قرن هجدهم میلادی جنگ هایی در اروپا اتفاق افتاد،مایر که اکنون ثروتمند شده بود برای ارتش های درگیر آذوقه و سلاح تهیه می کرد و سرمایه اش را بیشتر می کرد.در سال 1۷۹۵ میلادی ارتش فرانسه هلند را تصرف کرد آمستردام ،پایتخت هلند،که مرکز مالی اروپا بود اهمیت خود را از دست داد و همه سرمایه ها به فرانکفورت سرازیر شد.ویلیام ، حاکم فرانکفورت و مایر آمشل روچیلد،بیشترین سود را از این موقعیت بردند.ویلیام به بزرگ ترین بانک دار اروپا تبدیل شد و مایر ثروتش را باز هم افزایش داد.مایر صاحب پنج پسر شده بود که هر کدام از آن ها را به یکی از شهرهای اروپا فرستاده بود.ناتان در لندن ، آمشل در فرانکفورت ، جیمز در پاریس ، کارن در آمستردام و سلیمان در هر جایی که پدرش تشخیص می داد مقیم شده بودند.وضعیت بازار و قیمت کالاها را در این شهرها به یکدیگر اطلاع می دادند و در بازار بورس این شهرها معامله میکردند.هنگامی که ناپلئون در سال ۱۸۰۴ میلادی خود را امپراتور فرانسه نامید، ویلیام احساس کرد که فرانکفورت هر لحظه ممکن است به دست ناپلئون تسخیر شود و ثروتش در این شهر امنیت نخواهد داشت.او انگلستان را برای انتقال پول هایش انتخاب کرد.این کشور به صورت جزیره ای در کنار قاره اروپا قرار گرفته بود و ارتش ناپلئون به سادگی نمی توانست آن را به تصرف درآورد.در آن روزها انگلستان برای ثروتمندان امن ترین نقطه اروپا بود.ویلیام برای ثروت افسانه ای اش از مایر امشل روچیلد کمک خواست.ناتان ، پسر مایر، سالها بود که در لندن تجارت و زندگی میکرد و بهترین گزینه برای ویلیام بود.دارایی ویلیام به لندن منتقل شد و ناتان به عنوان کارگزار مالی او این ثروت بی نظیر را در اختیار گرفت.نمایندگی ثروتمندترین مرد اروپا در لندن برای ناتان اعتبار زیادی درست کرده بود؛ اما او و برادرانش به تجارت با سرمایه خودشان ادامه می دادند؛به ویژه آن که ناپلئون تمام اروپا را به جنگ تهدید میکرد و آنها امیدوار بودند با بهره بردن از این جنگ ها به ثروتی بیش از آنچه در دستهای ویلیام بود برسند.مایر آمشل همیشه به پسرانش می گفت : اگر نمی توانید محبوب باشید کاری کنید که از شما بترسند.(سرگذشت استعمار ج6ص92)

قسمت هفتاد: هدیه ای برای دشمن

برادران روچیلد در راهی قدم گذاشتند تا خون ریزترین پادشاهان آن دوران از آنها بترسند.پنج برادر در پنج نقطه از اروپا نشسته بودند و جنگ های ناپلئون را زیر نظر داشتند.ناپلئون بخشهایی از اروپا را اشغال کرده بود.این جنگ ها قیمت سهام یا طلا را در یک منطقه پایین می آورد و در منطقه ای دیگر بالا می برد.برادران روچیلد این تغییرات را به هم اطلاع می دادند و با فروش سهام یا طلا از بازاری که جنگ ایجاد کرده بود سود می بردند.انگلیسی ها که منتظر حمله ناپلئون بودند پیشدستی کردند و سربازان خود را به فرماندهی« دوک ولینگتون » به درون قاره اروپا فرستادند.سربازان انگلیسی در پرتغال و کوهستان های اسپانیا مستقر شدند و جنگ با ناپلئون را آغاز کردند.اما کشتی های جنگی ناپلئون راه های دریایی را بسته بودند و اجازه نمی دادند پول و آذوقه به این سربازان برسد.ولینگتون در نامه ای به حکومت انگلستان نوشت:

« افسران زخمی من برای آنکه پولی پیدا کنند لباس های خود را می فروشند.ما فقط تا دو ماه دیگر بدون پول زنده که می مانیم.»

دولت انگلستان به فکر چاره افتاد بهترین راه در نظر آن ها استفاده از شبکه ای بود که پنج پسر روچیلد در اروپا ساخته بودند.نماینده دولت با ناتان که در لندن حضور داشت دیدار کرد.ناتان روچیلد پس از شنیدن درخواست دولت و دستمزد چشمگیری که برای این کار در نظر گرفته شده بود نقشه ای را طراحی کرد: جیمز روچیلد که در پاریس حضور داشت مهم ترین بخش این نقشه را بر عهده داشت.جیمز باید با مولین،وزیر دارایی فرانسه،ملاقات و به او پیشنهاد می کرد حاضر است در برابر پاداشی خوب مقدار زیادی از سکه های طلای انگلستان را پنهانی به فرانسه منتقل کند.مولین با این پیشنهاد به سرعت موافقت می کرد چون خروج طلا از انگلستان اقتصاد آن کشور را ضعیف می کرد و پس از مدتی آن را از پا درمی آورد.پولی که از این طریق به دست جیمز می رسید با شیوه دیگر از فرانسه به اسپانیا منتقل و به دست ولینگتون می رسید.تمام نقشه با نامه ای که با رمزنوشته شده بود برای جیمز داده شد.او در دیدار با وزیر دارایی فرانسه گفت: انگلیسی ها به شدت مراقب قاچاق طلا از کشورشان هستند و برادر او در لندن با جان خودش بازی میکند.سکه های طلا در قایق های کوچک شبانه به بندر دانکرک در فرانسه می رسیدند.جیمز آن ها را به بانک های فرانسه تحویل می داد و در مقابل چک هایی را برای اسپانیا می گرفت.این چک ها در اسپانیا به پول تبدیل میشد و این پول در کوهستان به دوک ولینگتون می رسید.برادران روچیلد،پول انگلیسی ها را از پاریس، قلب سرزمین دشمن، بور می دادند و به دست سربازانشان می رساندند و تمام این عملیات زیر نظر و با حمایت مولین، وزیر دارایی فرانسه،انجام می شد.اما همه بخشهای حکومت فرانسه مانند مولین ساده لوح نبودند.پلیس مخفی فرانسه به این عملیات سریع روچیلدها و موفقیت عظیم آنها در گول زدن پلیس انگلستان شک کرده بود.مارشال داوو ، یکی از فرماندهان پلیس مخفی فرانسه،فعالیت جیمز روچیلد را زیر نظر گرفت و به یکی از نامه های ناتان به جیمز دست پیدا کرد.نامه ناتان رمزگشایی شد و شک داوو را بیشتر کرد.داوو نامه ای را برای ناپلئون،امپراتور فرانسه،ارسال کرد و در آن نوشت: کسانی که میگویند پول نقد انگلیسی ها را از کشور خارج میکنند افراد توطئه گری هستند که فعالیت خود را زیر این ادعا پنهان میکنند.انگلیسی ها با همه توان در حال کمک به ارسال این سکه ها هستند.ناپلئون نامه داوو را خواند اما به آن اعتنا نکرد.به نظر او داوو یک افسر کار کشته بود اما اقتصاددان نبود.درحالیکه اقتصاددان توانایی مانند مولین تمام این عملیات را زیر نظر داشت و آن را به نفع فرانسه می دانست. پلیس مخفی فرانسه با بد گمانی بیشتر جیمز را زیر نظر گرفت؛ اما هیچگاه نتوانست نظر وزیر دارایی را درباره او تغییر دهد.جیمز کار خودش را ادامه داد و بین سالهای ۱۸۱۲ تا ۱۸۱۴ میلادی پانزده میلیون پوند از پولهای انگلستان را به دست ولینگتون رساند.دستمزد برادران روچیلد در این عملیات یک میلیون پوند بود.اما سرچشمه این پانزده میلیون پوند کجا بود ؟!این طلاها از سرزمین هند و توسط کمپانی هند شرقی در سال ۱۸۱۰ میلادی به انگلستان فرستاده شده بود . سکه ها ۸۸۴ صندوق و ۵۵ بشکه را پر کرده بودند.(سرگذشت استعمار ج 6 ص96)

قسمت هفتاد و یکم: کبوتر نامه‌بر

کبوتر نامه بری که کنار دستهای آقای «روثورت» آرام گرفته بود،بارها بر فراز دریای مانش پرواز کرده،از فرانسه به انگلستان رفته بود.آقای روثورت یکی از کارمندان ناتان روچیلد بود که باید نتیجه را با این کبوتر به رئیسش در لندن اطلاع می داد. واترلو ، محل نبرد نهایی ناپلئون با دشمنان نیرومندش انگلستان و پروس ، در سال ۱۸۱۵ میلادی بود.فرماندهی سپاه انگلستان به عهده دوک ولینگتون بود و بلوخر، ژنرال اتریشی،فرماندهی پروسی ها را بر عهده داشت. ولینگتون با هشتاد هزار نفر با ناپلئون رودررو شد،جنگ دو سپاه هنوز به اوج نرسیده بود که بلوخر با حدود صد و ده هزار نفر وارد میدان نبرد شد.سربازان ناپلئون مقاومت خود را از دست دادند و عقب نشینی کردند.جنگ به سرعت به پایان رسید و امپراتور فرانسه به اسارت انگلیسی ها درآمد.آقای روثورت،جاسوس روچیلدها در واترلو، خبر پیروزی انگلیسی ها را به رمز روی برگه کوچکی نوشت.برگه را به پای کبوتر بست و آن را به سوی آسمان رها کرد.روثورت با نگاهش کبوتر را آن قدر دنبال کرد تا ناپدید شد.میدانست برگه کوچکی که به پای این کبوتر بسته شده میلیون ها و شاید ده ها میلیون پوند ارزش دارد در لندن ،ناتان روچیلد نامه را از پای کبوتر باز کرد.رمز آن را گشود و به سرعت به سمت بورس لندن به راه افتاد بسیاری از سهامداران با اضطراب در بورس جمع شده بودند اما هیچکس از نتیجه جنگ اطلاع نداشت.آن ها دست کم باید یک روز دیگر صبر میکردند.هنگامی که ناتان وارد بورس شد همه ، نگاه ها به طرف او چرخید.ناتان آرام بود و به طرف ستونی که همیشه به آن تکیه می داد رفت و با اشاره هایی به کارمندانش که دورتر از او ایستاده بودند دستور داد که سهامش را به فروش برسانند.ترس تمام کسانی را که در بورس بودند فرا گرفت.مردم به یکدیگر می گفتند حتما نانان روچیلد از نتیجه جنگ خبر دارد که به بورس آمده و اکنون که با این عجله سهامش را می فروشد مطمئنا انگلستان در جنگ شکست خورده است.شایعه شکست انگلستان ارزش سهام را در بورس به شدت پایین آورد.قیمت سهام در بورس لندن تا آن روز به این اندازه کاهش پیدا نکرده بود.اکنون ناتان آرام تر از قبل بود و با اشاره کوتاهی به کارمندانش دستور داد تا جایی که می توانند سهام بخرند. بخش عظیمی از بورس لندن به دارایی های ناتان روچیلد افزوده شد.یک روز بعد، پیک دوک ولینگتون به لندن رسید و خبر پیروزی ارتش انگلستان بر فرانسه در همه جا منتشر شد. اولین نتیجه این پیروزی در بازار بورس مشاهده شد.قیمت سهام به شکل بی مانندی افزایش پیدا کرد و نسبت به روزهای قبل از نبرد واترلو چند برابر شد.ثروت ناتان در فاصله یک روز چند برابر شده بود.اما ساده لوحی است که فکر کنیم ناتان همه چیز را مدیون کبوترنامه برش بود.او فرد دیگری را هم در این سود شگفت انگیز شریک و سهیم کرده بود.ناتان روچیلد پیش از آغاز نبرد از دوک ولینگتون خواسته بود اخبار شکست یا پیروزی را به سرعت به لندن ارسال نکند و نتیجه هر چه که بود،حداقل یک روز در رساندن خبر آن صبر کند.«جنگ» مهم ترین منبع درآمد روچیلدها و سرمایه دارانی بود که پس از آنها پدیدار شدند.هنگامی که جنگی آغاز می شد این بانک داران بزرگ به دولتها وام می دادند و مدتی بعد پول خود را با سود بالایی از دولت پس می گرفتند اما این تمام ماجرا نبود.دولت ، سلاح و آذوقه ای را که برای جنگ به آن نیاز داشت از همین سرمایه داران می خرید و این پول بسیار جلوتر از آنکه دولت قرض خود را بپردازد به جیب بانک داران برمی گشت.مایر آمشل روچیلد پیش از پایان جنگ های ناپلتین با انگلستان از دنیا رفته بود و اکنون ناتان رئیس خاندان سپر سرخ بود.او پس از نبرد واترلو به ثروتمندترین مرد اروپا تبدیل شده بود و انتظار جنگ دیگری را می کشید.«هایزیش هاینه»شاعر آلمانی درباره او گفت : خدای عصر ما پول و روچیلد پیامبر اوست.ناتان به حکومت های مختلف اروپایی وام می داد و در انتخاب وزیران و رئیسان دولت ها دخالت می کرد.او با غرور خاصی با شاهزادگان و سیاستمداران اروپایی روبه رو می شد.برخورد ناتان با یکی از شاهزاده ها،در مجالس لندن،دهان به دهان نقل می شد.شاهزاده به دیدار ناتان رفته بود.ناتان جلوی پای او بلند نشده بود و فقط گفته «بفرمایید بنشینید.» و دوباره سرش را روی میز خم کرده،مشغول نوشتن شده بود.شاهزاده خشمگین شده بود و شروع به معرفی خود و خاندانش کرده بود و وسعت کشورش را یادآوری کرده،از افتخارها و پیروزی های پدرانش در جنگ ها یاد کرده بود ناتان روچیلد در پاسخ او گفته بود:« خوب بفرمایید روی دو صندلی بنشینید.»(سرگذشت استعمار ج 6 ص100)

قسمت هفتاد و دو:فاخته ها لانه ندارند

فاخته پرنده ای است که در انگلستان بیش از بقیه نقاط جهان دیده می شود.این پرنده زندگی عجیبی دارد. هیچگاه لانه نمی سازد و هنگامی که می خواهد تخم بگذارد به سراغ لانه پرنده های دیگر می رود و زمانی که پرنده در لانه اش نیست،تخمش را در کنار تخم های او می گذارد و از آنجا دور می شود.پرنده ای که صاحب لانه است روی تخم ها می خوابد و به همه آن ها گرما می دهد.پس از مدتی جوجه ها از تخم بیرون می آیند و جوجه فاخته،درحالی که هنوز چشم هایش را باز نکرده و هیچ پری روی بدنش نیست،به جان جوجه های صاحب لانه می افتد و آن ها را یکی یکی از لانه بیرون می اندازد پرنده صاحب لانه برای غذا دادن به جوجه ها بازمی گردد و فکر می کند از بین جوجه هایش همین یکی برایش مانده است و تمام غذا را به او می دهد.زندگی فاخته،شباهت عجیبی به تاریخ بعضی کشورهای اروپایی دارد که پس از اکتشافات دریایی وارد سرزمین های جدید شدند.آن ها در آغاز مهمان بومی ها بودند،اما پس از آن بومی ها را از بین بردند و سرزمین آن ها را تصاحب کردند.یک تاریخ نویس اروپایی به نام لوئیس مامفورد،به جای آنکه از شباهت زندگی فاخته با تلاش کشورهای اروپایی در آفریقا،آسیا و آمریکا شگفت زده شود،فاخته ها را با سرمایه داران این کشورها مقایسه می کند.او سرمایه داری را شبیه «تخم فاخته» می داند که هنگامی که در جایی قرار گرفت هیچ موجود دیگری را در کنار خود تحمل نمی کند.شرکت های هند شرقی انگلستان،هلند و فرانسه که پشت سر هم تأسیس شدند و کشتی هایشان را روانه آسیا کردند،در روزهای اول با بومی ها معامله می کردند؛هرچند که بسیاری از این معامله ها به کلاهبرداری شبیه بود و قیمت کالاها با ارزش واقعی آنها فاصله شگفت انگیزی داشت.اما شرکت ها به این هم راضی نبودند و پس از مدتی سرزمین ها را فتح و دست بومی ها را از همه منابع سرزمینشان کوتاه می کردند.اما جوجه فاخته فقط باید خودش را در لانه میدید.شرکت ها یکدیگر را هم تحمل نمی کردند و تمام رقابت های آن ها سرانجام به جنگ منجر شد تا آنکه یکی از آنها از لانه بیرون بیفتد.اما این پایان ماجرا نبود.صاحبان سهام همین شرکت پیروز در بورس به جان هم می افتادند.اکنون که شرکت در آن سوی آب ها بر شرکت های رقیب پیروز شده بود،ارزش سهامش بیشتر شده بود و سهام داران بزرگ تلاش می کردند سهام سرمایه گذاران کوچک تر را از چنگشان بیرون بکشند و آن ها را از شرکت کنار بزنند.پس از حذف کشورها و شرکت ها نوبت حذف آدم ها و هموطنان بود.در پایان حتی دو صاحب سرمایه بزرگ نمی توانستند کنار هم بمانند و سرانجام یکی از آن ها کنار می رفت تا یک نفر در قله شرکت باقی بماند.سرمایه داری جوجه فاخته بود که از همان نخستین لحظه های زندگی اش به دنبال حذف رقیبانش بود و تمام زندگی اش در یک جمله تکراری خلاصه می شد: درآغاز، فریب و در پایان، جنگ.سرمایه داران ثروتی را که اروپا از فتح سرزمین های آن سوی دریاها به دست آورده بود در دستان خود جمع میکردند.با این ثروت در سیاست دخالت می کردند، جنگ های تازه ای به راه می انداختند و با بهره بردن از شکست ها و پیروزی ها بر دارایی خود می افزودند.جمع شدن ثروت در دست این افراد،دولت ها را به اتحاد با آن ها وادار میکرد؛اما این ثروتمندان بیشتر رقیبان خود را از دور مسابقه و رقابت خارج کرده بودند، برای همین تنها چند کشور اروپایی از اتحاد با سرمایه دارانی مثل روچیلد بهره می بردند.آنها به کشورهایی بسیار قدرتمند تبدیل می شدند و سعی می کردند با به کار بردن زور بر سراسر جهان حکومت کنند.تلاش این کشورها از سالهای آخر قرن نوزدهم دوره جدیدی را در تاریخ آغاز کرد.(سرگذشت استعمار پایان جلد 6)

۲
۱
Ashin
Ashin
«چرا مجبورم میکنی حقیقتی را بگویم که ندانستن‌ش برایت موجب بهترین لذت‌هاست؟بهترین تقدیر آن‌ست که در دسترس شما نیست،یعنی نزادن و نبودن.پس از آن بهترین تقدیر زود مردن است.» ×سیلنوس‌به شاه میداس×
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید