این ترجمهای از مقالات لئوپاردیست
https://www.gutenberg.org/cache/epub/52356/pg52356-images.html
یک ایسلندی که بیشتر زمین را سفر کرده و در سرزمینهای بسیار متفاوتی زندگی کرده بود، روزی خود را در قلب آفریقا یافت. هنگامی که از خط استوا در مکانی که قبلاً هرگز توسط بشر نفوذ نکرده بود، عبور کرد، ماجراجوییای مانند آنچه برای واسکو دی گاما اتفاق افتاد، داشت. او هنگام عبور از دماغه امید نیک با دو غول، نگهبانان دریاهای جنوبی، روبرو شد که سعی داشتند مانع ورود او به آبهای جدید شوند. مرد ایسلندی از دور مجسمهی بزرگی دید، شبیه هرمس غولپیکری که قبلاً در جزیرهی پاسکوا دیده بود. ابتدا فکر کرد که از سنگ ساخته شده است، اما وقتی به آن نزدیک شد، دید که سر متعلق به زنی عظیمالجثه است که روی زمین نشسته و به کوهی تکیه داده است. این پیکره زنده بود و چهرهای باشکوه و در عین حال وحشتناک داشت، و چشمان و موهایش به رنگ سیاه براق بود. زن مدت زیادی در سکوت به او خیره شد. سرانجام گفت:
طبیعت . تو کیستی؟ اینجا چه میکنی، جایی که نژادت ناشناخته است؟
ایسلندی ... من یک ایسلندی بیچاره هستم که از طبیعت فرار میکنم. از کودکی از او فرار کردهام، از صدها نقطه مختلف جهان گذشتهام، و حالا هم از او فرار میکنم.
طبیعت . سنجاب اینگونه از مار زنگی فرار میکند و با عجله و عمداً به دهان شکنجهگرش میدود. من آنم که تو از آن میگریزی.
ایسلندی . طبیعت؟
طبیعت . بله خودم هستم.
ایسلندی . من غرق در اندوه هستم، زیرا فکر میکنم هیچ بدبختی بدتری نمیتواند برایم اتفاق بیفتد.
طبیعت . تو میتوانستی تصور کنی که من در کشورهایی هستم که قدرت من در بالاترین حد است. اما چرا از من دوری میکنی؟
ایسلندی . باید بدانی که از همان جوانیام، تجربه مرا به پوچی زندگی و حماقت انسانها متقاعد کرد. من این افراد را دیدم که بیوقفه برای لذتهایی که خوشایند نیستند و داراییهایی که ارضا نمیکنند، تلاش میکنند. من دیدم که چگونه خود را به رنجهای بیپایانی میاندازند و داوطلبانه رنج میبرند، دردی که برخلاف لذتها، بیش از حد واقعی بود. خلاصه، هر چه با اشتیاق بیشتری به دنبال خوشبختی بودند، بیشتر از آن دور به نظر میرسیدند. این چیزها مرا مصمم کرد که هر طرحی را کنار بگذارم، زندگی آرام و تاریکی داشته باشم، به کسی آسیب نرسانم، برای بهبود وضعیتم تلاش نکنم و با هیچکس رقابت نکنم. از خوشبختی که آن را چیزی محروم از نژادمان میدانستم، ناامید شدم و تنها هدفم محافظت از خودم در برابر رنج بود. نه اینکه کوچکترین قصدی برای پرهیز از کار یا کار بدنی داشته باشم؛ زیرا بین خستگی صرف و درد تفاوت زیادی وجود دارد. مانند بین یک زندگی آرام و یک زندگی بطالت.
اما وقتی شروع به اجرای پروژهام کردم، از تجربه آموختم که چقدر اشتباه است که فکر کنیم میتوان در میان انسانها بیآنکه به آنها توهینی شود، زندگی کرد. اگرچه همیشه به آنها اولویت میدادم و از هر چیزی کوچکترین سهمی را برای خود برمیداشتم، اما هیچکدام را نیافتم. در میان آنها نه آرامش داشتم و نه شادی. با این حال، این مشکل را خیلی زود برطرف کردم. با دوری از انسانها، خودم را از آزار و اذیت آنها رها کردم. به تنهایی پناه بردم - چیزی که در جزیره زادگاهم به راحتی قابل دسترسی بود. با انجام این کار، بدون سایهای از لذت زندگی میکردم؛ با این حال متوجه شدم که از همه رنجها رهایی نیافتهام. سرمای شدید زمستان طولانی و گرمای شدید تابستان، که از ویژگیهای این روستا بود، به من اجازه رهایی از درد را نمیداد. و وقتی برای گرم کردن خودم، زمان زیادی را کنار آتش میگذراندم، از شعلهها میسوختم و از دود کور میشدم. پیوسته رنج میبردم، چه در فضای باز و چه در پناه کلبهام. خلاصه، در رسیدن به آن زندگی آرام که تنها آرزویم بود، شکست خوردم. طوفانهای وحشتناک، تهدیدها و غرشهای هکلا، و آتشسوزیهای مداومی که در میان خانههای چوبی کشورم رخ میدهد، با هم ترکیب شدند تا مرا در حالت اضطراب دائمی نگه دارند. چنین ناراحتیهایی، هرچند بیاهمیت باشند، وقتی ذهن درگیر افکار و اعمال زندگی اجتماعی و مدنی است، با تنهایی تشدید میشوند. من همه آنها را، همراه با یکنواختی ناامیدکننده وجودم، صرفاً برای رسیدن به آرامشی که میخواستم تحمل کردم. دریافتم که هر چه بیشتر خود را از انسانها جدا کنم و به قلمرو کوچک خودم محدود کنم، کمتر در محافظت از خود در برابر ناراحتیها و رنجهای دنیای بیرون موفق میشوم.
سپس تصمیم گرفتم اقلیمها و کشورهای دیگر را امتحان کنم، ببینم آیا جایی هست که بتوانم در صلح زندگی کنم، به کسی آسیب نرسانم، و بدون رنج، و حتی بدون لذت، وجود داشته باشم. این فکر مرا به این کار واداشت که شاید شما برای نژاد بشر بخش خاصی از زمین را مقدر کردهاید (همانطور که برای بسیاری از حیوانات و گیاهان مقدر کردهاید)، جایی که تنها میتوانند در آسایش زندگی کنند. در این صورت، اگر به دلیل تجاوز از مرزهای طبیعی خود دچار ناراحتی شویم، تقصیر خودمان است. بنابراین، من در سراسر زمین بودهام، هر کشوری را آزمایش کردهام و همیشه به نیت خود که ایجاد مزاحمت برای دیگران به کمترین میزان ممکن است، عمل کردهام و برای خودم چیزی جز یک زندگی آرام نمیخواهم. آرامش. اما بیهوده. آفتاب گرمسیری مرا سوزاند؛ سرمای قطب شمال مرا منجمد کرد؛ در مناطق معتدل، تغییرپذیری هوا مرا آزار داد؛ و همه جا خشم عناصر را تجربه کردهام. در جاهایی بودهام که روزی بدون طوفان نمیگذرد، و تو، ای طبیعت، بیوقفه با مردمان سادهای که هرگز به تو آسیبی نرساندهاند، در جنگ هستی. در جاهای دیگر، آسمانهای بیابر با زلزلههای مکرر، آتشفشانهای فعال و آشوبهای زیرزمینی جبران میشوند. در جاهای دیگر، طوفانها و گردبادها جای بلاهای دیگر را میگیرند. گاهی صدای ناله سقف بالای سرم را شنیدهام که زیر بار برفی که بر دوش داشت، سنگینی میکرد؛ و گاهی زمین، که از باران اشباع شده بود، زیر پاهایم شکافته شده است. رودخانهها طغیان کردهاند و مرا تعقیب کردهاند و با سرعت تمام فرار میکنند، گویی من دشمن هستم. حیوانات وحشی سعی کردند مرا ببلعند، بدون اینکه کوچکترین تحریکی از جانب من صورت گیرد. مارها سعی کردهاند مرا مسموم یا له کنند؛ و نزدیک بود توسط حشرات کشته شوم. من هیچ اشارهای به خطرات روزمرهای که انسان را احاطه کردهاند، نمیکنم. این خطرات آخری آنقدر زیادند که یک فیلسوف باستانی[سنکا] قانونی وضع کرد که برای مقاومت در برابر نفوذ مداوم ترس، خوب است از همه چیز بترسیم.
باز هم، بیماری از عذاب دادن من دست نکشیده است، هرچند که همواره در تمام لذتهای جسمانی معتدل و حتی پرهیزگار بودهام. در حقیقت، طبیعت ما به طرز تحسینبرانگیزی منظم است! شما ما را با اشتیاقی قوی و بیوقفه برای لذت الهام میبخشید، لذتی که زندگی ما بدون آن ناقص است؛ و از سوی دیگر، شما مقرر میکنید که هیچ چیز نباید بیشتر از همین لذت، مخالف سلامت و قدرت جسمی، فاجعهبارتر از نظر اثرات آن و ناسازگارتر از طول عمر باشد. اما اگرچه من از هیچ لذتی لذت نبردم، بیماریهای بیشماری به من حمله کردند که برخی از آنها زندگی من را به خطر انداختند و برخی دیگر استفاده از اندامهایم را مختل کردند و بنابراین حتی مرا با دسترسی به بدبختی تهدید کردند. همه اینها، در طول بسیاری از روزها یا ماهها، باعث شد هزاران درد جسمی و روحی را تجربه کنم. و در حالی که در بیماری رنجهای جدید و خارقالعادهای را تحمل میکنیم، گویی زندگی عادی ما به اندازه کافی ناخوشایند نیست؛ شما این را با دادن دورههای استثنایی سلامتی و قدرت و در نتیجه لذت جبران نمیکنید. در مناطقی که برف هرگز ذوب نمیشود، بیناییام را از دست دادم؛ این یک اتفاق عادی در میان لاپلندرها در کشور سردشان است. خورشید و هوا، چیزهایی که برای زندگی ضروری هستند و بنابراین اجتنابناپذیرند، دائماً ما را آزار میدهند؛ دومی با رطوبت یا شدت خود، اولی با گرما و حتی نور خود؛ و انسان نمیتواند بدون تحمل کم و بیش ناراحتی یا آسیب، در معرض هیچ یک از آنها باقی بماند. خلاصه، نمیتوانم روزی را به یاد بیاورم که در طول آن به نوعی رنج نبرده باشم. در حالی که، از سوی دیگر، روزهایی که بدون سایهای از لذت سپری شدهاند، بیشمارند. بنابراین نتیجه میگیرم که ما محکوم به رنج زیاد به نسبت لذت کم هستیم، و زندگی آرام به همان اندازه زندگی شاد غیرممکن است. من نیز به طور طبیعی به این نتیجه میرسم که تو دشمن قسمخوردهی انسانها و تمام موجودات دیگر خلقت خود هستی. گاهی فریبنده، گاهی تهدیدآمیز؛ گاهی حملهکننده، گاهی ضربهزننده، گاهی تعقیبکننده، گاهی نابودکننده؛ تو همیشه در حال عذاب دادن ما هستی. چه از روی عادت و چه از روی ناچاری، تو دشمن خانوادهی خود و جلاد گوشت و خون خود هستی. در مورد من، من تمام امیدم را از دست دادهام. تجربه به من ثابت کرده است که اگرچه فرار از انسانها و آزار و اذیتهایشان ممکن است، اما گریز از تو غیرممکن است، تو که هرگز از عذاب دادن ما دست برنخواهی داشت تا زمانی که ما را زیر پا لگدمال کنی. پیری، با تمام تلخیها و غمها و انباشتگی مشکلاتش، از قبل به من نزدیک است. این بدترین شرارت را که از دوران نوزادی برای ما و تمام موجودات آفریده شده مقدر کردهای. از پنجمین درخشش زندگی، زوال خود را آشکار میکند؛ ما قادر به ادامهی آن نیستیم. تنها یک سوم از زندگی در شکوفایی... سپری میشود. جوانی؛ اما لحظات کمی از بلوغ میگذرد؛ بقیه همه زوال تدریجی است، با بدیهای همراهش.
طبیعت . پس آیا فکر میکنی که جهان برای تو ساخته شده است؟ وقت آن رسیده که بدانی در طرحها، عملیات و احکامم، هرگز به خوشبختی یا بدبختی انسان فکر نکردهام. اگر باعث رنج تو میشوم، از این واقعیت بیخبرم؛ و همچنین تصور نمیکنم که بتوانم به هیچ وجه به تو لذتی بدهم. کاری که من انجام میدهم به هیچ وجه برای لذت یا منفعت تو انجام نشده است، آنطور که به نظر میرسد فکر میکنی. در نهایت، اگر من به طور اتفاقی گونه تو را منقرض کرده باشم، نباید از آن آگاه باشم.
ایسلندی . فرض کنید غریبهای مرا به خانهاش به طرز بسیار مبرمی دعوت کند و من، برای اینکه او را راضی کنم، دعوتش را بپذیرم. به محض ورودم، او مرا به مکانی مرطوب و ناسالم برد و در اتاقکی روباز و چنان ویرانکننده جای داد که لحظهای نزدیک بود از حال بروم و له شوم. او به جای اینکه سعی کند مرا سرگرم کند و آسایشم را فراهم کند، حتی از فراهم کردن مایحتاج زندگیام نیز غافل شد. و فراتر از این، فرض کنید میزبانم باعث شود که پسران و خانوادهاش مرا مورد توهین، تمسخر، تهدید و ضرب و شتم قرار دهند. و وقتی از چنین بدرفتاری به او شکایت کردم، پاسخ داد: «فکر میکنی این خانه را برای تو ساختهام؟ آیا این فرزندان و خدمتکارانم را برای خدمت تو نگه میدارم؟ به تو اطمینان میدهم که کارهای دیگری دارم که باید انجام دهم تا تو را سرگرم کنم یا از تو استقبال کنم.» که در جواب گفتم: «خب، دوست من، اگرچه ممکن است خانهات را مخصوص من نساخته باشی، حداقل میتوانستی از پرسیدن این سوال از من اینجا خودداری کنی. و از آنجایی که من مدیون تو هستم که اینجا هستم، آیا نباید به تو تکیه کنم تا در صورت امکان، زندگیای عاری از دردسر و خطر را به من تضمین کنی؟»
بنابراین به شما پاسخ میدهم. من کاملاً میدانم که شما جهان را برای خدمت به انسانها نیافریدهاید. باور این که شما آن را آشکارا به عنوان مکانی برای عذاب آنها ساختهاید، آسانتر بود. اما به من بگویید: اصلاً چرا من اینجا هستم؟ آیا من درخواست کردم که به این جهان بیایم؟ یا من اینجا هستم؟ به طور غیرطبیعی، برخلاف میل تو؟ با این حال، اگر خودت مرا اینجا قرار دادهای، بدون اینکه به من قدرت پذیرش یا رد این موهبت زندگی را بدهی، آیا نباید تا حد امکان سعی کنی مرا خوشحال کنی، یا حداقل مرا از شر و خطراتی که اقامت مرا دردناک میکند، حفظ کنی؟ و آنچه در مورد خودم میگویم، در مورد تمام نژاد بشر و هر موجود زنده میگویم.
طبیعت . تو فراموش میکنی که زندگی جهان چرخهای دائمی از تولید و تخریب است، چنان در هم آمیخته که یکی برای خیر دیگری کار میکند. با عملکرد مشترک آنها، جهان حفظ میشود. اگر هر یک متوقف شود، جهان از هم میپاشد. بنابراین، اگر رنج از زمین برداشته شود، هستی خود آن به خطر میافتد.
ایسلندی ... همه فیلسوفان چنین میگویند. اما از آنجا که آنچه نابود میشود رنج میبرد، و آنچه از نابودی آن زاده میشود نیز به مرور زمان رنج میکشد، و سرانجام به نوبه خود نابود میشود، آیا میتوانید نکتهای را که تاکنون هیچ فیلسوفی مرا در مورد آن قانع نکرده است، برایم روشن کنید؟ این زندگی فلاکتبار جهان، با رنج و مرگ همه موجوداتی که آن را تشکیل میدهند، برای لذت و خدمت چه کسی حفظ میشود؟
گفته میشود در حالی که آنها در مورد این سوالات و سوالات مشابه بحث میکردند، ناگهان دو شیر ظاهر شدند. این حیوانات چنان از گرسنگی ضعیف و لاغر شده بودند که به سختی میتوانستند شیر ایسلندی را ببلعند. با این حال، آنها این شاهکار را انجام دادند و به این ترتیب قدرت کافی برای زنده ماندن تا پایان روز را به دست آوردند.
اما برخی افراد این واقعیت را انکار میکنند. آنها تأیید میکنند که پس از وزیدن باد شدید، ایسلندی نگونبخت به زمین خورد و خیلی زود در زیر مقبرهای باشکوه از شن غرق شد. در اینجا جسد او به طرز چشمگیری حفظ شد و با گذشت زمان به یک مومیایی زیبا تبدیل شد. متعاقباً، برخی از مسافران جسد را کشف کردند و آن را به عنوان نمونه با خود بردند و در نهایت آن را در یکی از موزههای اروپا قرار دادند.