ویرگول
ورودثبت نام
Ashin
Ashin«چرا مجبورم میکنی حقیقتی را بگویم که ندانستن‌ش برایت موجب بهترین لذت‌هاست؟بهترین تقدیر آن‌ست که در دسترس شما نیست،یعنی نزادن و نبودن.پس از آن بهترین تقدیر زود مردن است.» ×سیلنوس‌به شاه میداس×
Ashin
Ashin
خواندن ۶۷ دقیقه·۷ روز پیش

گزیده‌ای از سرگذشت استعمار-جلد دهم

قسمت 151: چیخیر می‌خواهم

آنچه گذشت: در روزهایی که حکومت صفویه بسیار ضعیف شده بود گروهی از افغانها به رهبری محمود غلزایی حاکم قندهار به اصفهان حمله و آنجا را محاصره کردند. شاه سلطان حسین پادشاه صفوی پسرش تهماسب را پنهانی از اصفهان بیرون فرستاد تهماسب که مردی بسیار خوشگذران بود کاری از پیش نبرد. او از عثمانی و روسیه کمک خواست اما آنها در برابر جنگ با افغانها خواهان تصرف بخش‌هایی از ایران بودند تهماسب پیشنهاد آنها را قبول نکرد اما عثمانی آذربایجان و مناطق غربی ایران را اشغال کرد، روس‌ها هم چند شهر ایران را تصرف کردند و امیدوار بودند تهماسب سرزمینهای بزرگتری را به آنها ببخشد. تهماسب ناامیدانه در مازندران پناه گرفته بود اما دست از خوشگذرانی برنمی داشت... . روسها به اردوی تهماسب در مازندران آمده بودند و منتظر بودند وضع او از این هم بدتر شود تا شرایط آنها را برای کمک به ایران قبول کند اما تهماسب کمتر به این اوضاع سخت فکر می‌کرد. او بیشتر ساعات خود را در مستی می‌گذراند و به آوای ساز نوازندگان گوش می‌کرد در یکی از همین روزها، حسینقلی بیک یکی از نزدیکان خود را صدا کرد و گفت چیخیر میخواهم. چیخیر، نام شرابی بود که در قفقاز، سرزمین های شمال رود ارس تولید می‌شد.

حسینقلی بیک گفت: «نداریم.»

اما فریاد تهماسب او را وحشت زده کرد: « باید برای من حاضر کنی.... »

حسینقلی بیک چند لحظه به فکر فرو رفت و بعد گفت « سیمون آوراموف، سفیر روسیه، کمی چیخیر دارد ؛ اما به ما نمی دهد.»

تهماسب از جا بلند شد و گفت: «گردنش را میزنم» و از چادر بیرون رفت و به طرف چادرهای روس‌ها دوید مقابل چادرها فریاد زد: «همه روسها باید کشته شوند.»

سربازان تهماسب که به دنبال او تا آنجا دویده بودند، وارد چادر آوراموف شدند و او را با لباس خواب از چادر بیرون آوردند، آوراموف که نمی‌دانست چه اتفاقی افتاده خود را روی پاهای تهماسب انداخت و از او عذرخواهی کرد

تهماسب گفت: « تو از من نمیترسی؟»

آوراموف جواب داد چطور ممکن است از اعلی حضرت نترسم؟»

تهماسب گفت: «پس چرا برای من چیخیر نمی‌آوری‌؟»

آوراموف به سرعت به چادر دوید و تهماسب هم به سوی چادرش برگشت اما در راه روی زمین افتاد و سر و لباسش گل آلود شد.

هنگامی که آوراموف با ظرف شراب از راه رسید تهماسب دوباره عصبانی بود خیلی کثیف شده ام همه اینها تقصیر توست.» اما به سرعت ظرف شراب را از دست او گرفت و سرکشید بعد به نوازندگانش دستور داد آهنگ روسی «بالالایکا» را بنوازند و همراه موسیقی شروع به کف زدن کرد. سپس دوباره به طرف سفیر روسیه برگشت:پ

« شما برای بیرون کردن افغانها، گیلان مازندران استرآباد، باکو و دربند را می‌خواهید؟»

اوراموف می‌خواست پاسخ بدهد که تهماسب گفت: بس است ما را با حرف سرگرم نکن بگذار خوش باشیم برو و کمی چیخیر برای من ذخیره کن.

تهماسب مرد روزهای سخت نبود و در بدترین وضعیت که بخش‌های بزرگی از کشور در اشغال افغان‌ها و کشور عثمانی بود به خوشگذرانی و لذت بردن از زندگی فکر می‌کرد. در همین روزها بود که مردان جنگی دو ایل افشار و قاجار به یاری او آمدند تا کشور را از چنگ اشغالگران آزاد کنند. افشارها در شمال خراسان و ایل قاجار در اطراف استرآباد گرگان‌ زندگی می‌کردند. رهبر افشارها، نادرقلی‌بیگ(نادرشاه) و رئیس ایل قاجار، فتحعلی خان(پدربزرگ آغامحمد‌خان) نام داشت تعداد این جنگجویان به هشت هزار نفر می‌رسید. پس از مدتی نادر قلی‌بیگ توانست به تنهایی فرماندهی سربازان تهماسب را به عهده بگیرد در این مدت محمود افغان در اصفهان به دست اشرف پسر عمویش کشته شد اشرف به جای محمود بر تخت نشست و دستور داد شاه سلطان حسین را که پس از تسلیم اصفهان در اسارت آنها بود، به قتل برسانند. سربازان اشرف در سه جنگ در برابر نادرقلی بیگ شکست خوردند و باقی مانده آنها به سوی قندهار گریختند، اشرف در راه فرار به دست یکی از خان‌های محلی به نام محمدخان بلوچ افتاد محمد خان سر او را قطع کرد و الماس درشتی را که اشرف از گنجینه‌های سلطنتی اصفهان ربوده بود، درون سر گذاشت و برای نادر به اصفهان فرستاد پس از آزادی، اصفهان نادر قلی بیگ از تهماسب که در طول جنگ در تهران مانده بود خواست که به اصفهان برود، این واقعه در سال ۱۱۴۳ هجری قمری رخ داد اصفهان پس از هشت سال از اشغال افغانها آزاد شده بود.(سرگذشت استعمار مهدی میرکیایی، جلد دهم)

قسمت 152: این پیرزن کیست؟!

تهماسب پس از هشت سال دوباره به قصری که پدرانش از آنجا بر سراسر ایران فرمانروایی کرده بودند وارد شد. هنگامی که به سرسرای قصر پا گذاشت پیرزنی که لباس خدمتکارها را به تن داشت به سوی او دوید. او را در آغوش گرفت و در حالی که اشک می‌ریخت سر و رویش را غرق در بوسه کرد. تهماسب با تعجب به این پیرزن نگاه می‌کرد نمی دانست این پیرزن چطور جرئت کرده او را در آغوش بگیرد اما خدمتکار پیر او را رها نمی کرد و دائم این کلمات را تکرار می‌کرد «آه فرزند عزیزم یگانه فرزندم،فرزند دلبندم». تهماسب تلاش کرد در چشم‌های خیس پیرزن خیره شود و سرانجام در چشم‌های بی رمق او نگاه مادرش را شناخت مادر تهماسب؛همسر شاه سلطان حسین ملکه ایران هنگامی که افغانها به قصر هجوم آورده بودند لباس خدمتکارها را پوشیده بود تا جان خود را نجات دهد. افغان‌ها تمام خاندان صفویه را قتل عام کرده بودند اما به او که فکر می کردند یکی از کلفت‌های قصر است کاری نداشتند ملکه ایران هشت سال به آنها خدمت کرده و درد و رنج این دوران آن قدر او را پیر و شکسته کرده بود که حتی پسرش هم او را نشناخت. تهماسب شگفت زده بود که چرا در این مدت مادرش نتوانسته در تجارتخانه انگلیسی‌ها یا هلندی ها که پدرانش آن قدر به آنها کمک کرده بودند پناه بگیرد؟ در حقیقت هلندی‌ها و انگلیسی‌ها مشغول اتهام زدن به یکدیگر بودند. هر کدام از آنها دیگری را متهم می‌کرد که در طول اشغال با افغان‌‎ها همکاری کرده است. نادر قلی بیگ از این رقابت استفاده کرد و هنگامی که احساس کرد می تواند از انگلیسی ها بیش از هلندی‌ها پول بگیرد ادعا کرد حرف هلندی ها را باور کرده و انگلیسی ها به دلیل همکاری با افغان‌ها باید یک جریمه سه هزار تومانی را بپردازند. انگلیسی ها شروع به چانه زنی کردند و سرانجام با سیصد تومان نادر را راضی کردند. اما به سرعت به دیدار شاه تهماسب رفتند و از او شکایت کردند. شاه تهماسب به آنها اطمینان داد که نه تنها این پول را بر می‌گرداند بلکه خسارت‌های آنها را هم در دوران اشغال جبران می‌کند. انگلیسی‌ها برای جلب توجه شاه تهماسب به کمک‌های خود به مردم اصفهان در طول اشغال اشاره کرده بودند نماینده شرکت هند شرقی انگلیس در یادداشت هایش نوشت: به اعلی حضرت تبریک گفتم و کمکی را که به ملتش در اینجا کرده بودم بزرگ جلوه دادم و به ایشان اطمینان دادم که فرمان هایشان را به خوبی به انجام می‌رسانم.»شاید انگلیسی‌هایی که به گفته خودشان سعی می‌کردند کمک هایشان را به مردم اصفهان در چشم شاه بزرگ جلوه دهند، هنوز نمی‌دانستند فرمانروای واقعی نادرقلی بیگ است و شاه تهماسب که سلطنت را برای لذت جویی می خواهد قدرتی ندارد که فرمانی را صادر کند و آنها به انجام برسانند. اما نادر قلی بیگ هم برای مدتی طولانی در اصفهان نماند. او برای بیرون راندن عثمانی ها هم نقشه هایی داشت و به سرعت باید جنگ را با آنها آغاز میکرد. پیش از این روسها قول داده بودند اگر ایران عثمانی ها را از سرزمین خود اخراج کند آنها هم مناطقی را که در قفقاز شمال رود ارس و گیلان اشغال کرده بودند به ایران بر می گردانند. شایع شدن بیماری همه گیر وبا در گیلان بسیاری از سربازان روس را از پا درآورده بود از سویی اکنون پتر کبیر فرمانروایی روسیه؛ از دنیا رفته بود و حاکم جدید این کشور مانند او به دنبال کشورگشایی نبود. روس‌ها اگر مطمئن می‌شدند که سربازان ایرانی در قفقاز مستقر خواهند شد و عثمانی حریف قدیمی آنها به این مناطق دست اندازی نخواهد کرد. حاضر بودند آنها را به ایران پس بدهند. نادر که خیالش از روسها آسوده شده بود عازم جنگ با عثمانی شد.(سرگذشت استعمار مهدی میرکیایی ج9ص13)

قسمت 153: من بودم نادر قلی نبود

نادر قلی بیگ در مسیر جنگ با عثمانی به قزوین رسید. در این شهر تصمیم گرفت عده ای از مردان توانا و رزم دیده را به سپاه خود اضافه کند. برای همین از کسانی که می توانستند با تفنگ تیراندازی کنند دعوت کرد تا در یک مسابقه شرکت کنند نادر قلی حلقه انگشترش را روی تنه درختی نصب کرد و سپس به تیراندازان شهر که به آنها جزایرچی میگفتند دستور داد به حلقه انگشتر شلیک کنند . بسیاری از گلوله ها به خطا می رفت ، اما در این میان گلوله مردی دقیقاً به وسط حلقه اصابت کرد . نادر از او خواست دوباره شلیک کند . مرد حلقه را نشانه رفت و دوباره گلوله اش را در وسط هدف نشاند . نادر که از دقت تیراندازی او شگفت زده شده بود از او خواست یک بار دیگر هم حلقه را هدف گیری کند مرد قزوینی این بار هم به هدف زد . نادر با نگاهی پر از ستایش به طرف او رفت و گفت : « وقتی افغان ها حمله کردند تو کجا بودی ؟» و منظورش این بود که با وجود جزایرچی‌هایی با این قدرت دشمن چگونه توانست کشور را اشغال کند. مرد قزوینی به سرعت پاسخ داد : « من بودم ، نادر قلی نبود ! » جواب مرد نادر را به سکوت وا داشت. منظور جزایرچی این بود که سربازان خوب و سلحشور به یک فرمانده و رهبر توانا نیاز دارند تا با دشمن بجنگند و آنها اکنون این سردار توانا را یافته بودند. نادر قلی بیگ با کمک همین مردان به جنگ عثمانی رفت . نیروهای عثمانی در این چند سال از حمله افغانها سوء استفاده کرده و نه تنها سرزمینهای غربی ایران را تصرف کرده بودند بلکه تا مرکز ایران و شهرهای ملایر و گلپایگان هم پیش آمده بودند. نادر قلی در جنگهایی سریع لرستان،کرمانشاه، کردستان و خوزستان را از ارتش عثمانی پس گرفت و سپس راهی آذربایجان شد. ابراهیم پاشا،صدر اعظم عثمانی لشکری را که نزدیک به صدهزار سرباز در آن حضور داشتند در میاندوآب به جنگ سپاه نادر قلی فرستاد اما این سپاه صدهزار نفری هم از ارتش ایران شکست خورد و باقی مانده سربازانش به سوی عثمانی گریختند به این ترتیب آذربایجان هم آزاد شد و سرداران عثمانی که ابراهیم پاشا صدراعظم کشورشان را در این شکستها مقصر می‌دانستند، او را به قتل رساندند. آنها سپس سلطان عثمانی را هم از سلطنت کنار گذاشتند و فرد دیگری را بر تخت نشاندند. نادر قلی در اندیشه آزادی شهرهای شمال ارس همچون ایروان و نخجوان بود که خبردار شد گروهی از افغانهای هرات به مشهد حمله کرده اند به همین علت جنگ با عثمانی را قطع کرد و عازم خراسان شد. تهماسب که در اصفهان مشغول خوش گذرانی بود و به پیروزی های نادرقلی هم حسادت می‌کرد تصمیم گرفت به جای او نبرد با عثمانی را دنبال کند برای همین با یک سپاه هجده هزار نفری عازم ایروان شد عثمانی ها نه تنها تهماسب را در این منطقه شکست دادند بلکه دوباره به آذربایجان ، کردستان و خوزستان حمله کردند و بار دیگر تمام مناطقی را که نادر قلی آزاد کرده بود به اشغال خود درآوردند . تهماسب به سوی اصفهان گریخت و بسیار خوشحال که بود به دست دشمن اسیر نشده است اما در اصفهان بی توجه به سرزمینهایی که از دست داده بود دوباره به عیش و نوش و تفریح و کامرانی مشغول شد.(سرگذشت استعمار مهدی میرکیایی ج10ص19)

قسمت 154: تاج در گهواره

نادر قلی بیگ به تازگی افغانهای هرات را سرکوب کرده بود که خبر شکستهای تهماسب از عثمانی را شنید و به سرعت راهی اصفهان شد. او سپاهش را در باغ هزار جریب ، نزدیک اصفهان نگه داشت و از شاه و بزرگان کشور درخواست کرد برای تماشای رژه لشکر به هزار جریب بیایند. تهماسب در باغ هزارجریب هم از عیاشی دست برداشت و در حالی که چند گروه نوازنده را با خود همراه کرده بود به باده‌نوشی مشغول شد. او آن قدر در میگساری زیاده روی کرد که در حضور بزرگان مملکت و عالمان دینی ، در حالی که تقریباً لباسی برتن نداشت از هوش رفت و در بستر افتاد. نادر قلی بیگ بزرگان را به طرف بستر تهماسب برد و حال و روز زشت او را به آنها نشان داد و سپس از شکست های او و از دست دادن مناطقی که پیش از این با خون سربازان ایرانی آزاد شده بودند شکایت کرد نادرقلی با این سخنان افراد برجسته کشور را به برکناری تهماسب تشویق کرد آنها نیز که از سویی از لیاقت و کاردانی تهماسب ناامید شده و از طرفی از قدرت نادر می‌ترسیدند کنار رفتنِ تهماسب را از سلطنت پذیرفتند و قرار شد، عباس پسر هشت ماهه تهماسب با نام عباس سوم جانشین او شود. مراسم تاجگذاری پادشاه جدید در یکی از سراهای قصر شاهی به نام تالار طویله برگزار شد. هنگامی که گهواره نوزاد هشت ماهه را در بالای تالار قرار دادند نادر به طرف گهواره رفت و تاج شاهی را درون گهواره بالای سر نوزاد گذاشت . سپس شمشیر و سپری را هم کنار گهواره قرار داد پس از آن شخصیتهای کشوری و سرداران لشکر به ترتیب به طرف گهواره آمدند و به آن احترام گذاشتند. در همین مراسم نادر قلی به عنوان «نایب السلطنه» یا جانشین شاه انتخاب شد(به آن‌ها وکیل هم می‌گفتن مثلا کریم‌خان زند وکیل شاه اسماعیل سوم صفوی بود)؛ چون یک نوزاد هشت ماهه نمی توانست مملکت را اداره کند ؛ اکنون تمام قدرت کشور در دست نادرقلی بیگ بود. نادر قلی پس از کنار گذاشتن تهماسب دوباره عازم جنگ با عثمانی شد و این بار نه تنها سرزمین‌های ایران را آزاد کرد بلکه سربازانش را به سرزمین عثمانی وارد کرد و در منطقه ای که امروز کشور عراق قرار دارد توانست شهرهای کربلا نجف سلیمانیه موصل حله و کرکوک را به تصرف درآورد و بغداد را در محاصره بگیرد. روس‌ها از شنیدن خبر پیروزی‌های نادر قلی بر عثمانی بسیار خشنود شدند آنها باقی مانده سربازان خود را از گیلان و قفقاز بیرون بردند و این مناطق را کاملاً به ایرانی ها سپردند. روس‌ها با ثابت کردن دوستی خود به نادر توانستند تاجران خود را عازم ایران کنند این بازرگانان مخصوصاً در بخشهای شمالی کشور با موفقیت کامل مشغول تجارت شدند . شرکتهای هند شرقی انگلیس و هلند هم در وضعی که نادر قلی بیگ کشور را دوباره یکپارچه ، امن و آرام کرده بود، موقعیت بهتری برای تجارت داشتند ؛ هرچند که به سختی با یکدیگر رقابت میکردند از گزارشهایی که نمایندگان شرکت هند شرقی انگلیس به لندن می‌فرستادند پیداست که آنها تمام حوادث دربار ایران را زیر نظر داشته ، هر حادثه کوچکی را به رئیسان شرکت اطلاع داده و تلاش میکردند وقایع آینده را پیش بینی کنند .(سرگذشت استعمار مهدی میرکیایی ج10 ص23)

قسمت 155:جنگ روی آب

هم زمان با حمله به بغداد نادر قلی بیگ به یکی از سردارانش به نام لطیف خان دستور داد که او هم از جنوب عراق به بندر بصره حمله کند لطیف خان باید از زمین و دریا به بصره حمله میکرد و برای حمله دریایی به کشتی احتیاج داشت ؛ در حالی که ایران نیروی دریایی نداشت کشتی‌های بزرگ در خلیج فارس فقط در اختیار شرکت‌های انگلیسی و هلندی بودند. یکی دیگر از سرداران نادر قلی با نمایندگان این دو شرکت در اصفهان صحبت کرد و فرمان نادر را درباره تحویل دو کشتی به ایران در خلیج فارس به گوش آنها رساند.جواب نمایندگان هر دو شرکت منفی بود. ایران اگر صاحب نیروی دریایی می‌شد می توانست تجارت خلیج فارس را در دست بگیرد و آن وقت آن ها دیگر قدرت دریایی این منطقه به شمار نمی رفتند. لطیف خان با دو ناخدای انگلیسی که وابسته به شرکت هند شرقی نبودند صحبت کرد و توانست دو کشتی به نام های «پاتنا» و «راپرال» را از آنها بخرد هنگامی که این خبر به نماینده شرکت هند شرقی انگلیس در بندرعباس رسید در یادداشت‌های روزانه اش نوشت :

«امیدوارم رفتار خودسرانه این دو آدم وقیح ما را دچار مشکل بزرگی نکند چون ما درخواست نادرقلی را پیش از این کاملاً رد کرده بودیم »

وقتی رئیس شرکت هند شرقی انگلستان در بندر بمبئی در هند از این ماجرا آگاه شد حرکت کشتیهای انگلیسی را به طرف ایران ممنوع کرد مگر آنکه به صورت کتبی تعهد بدهند که کشتی هایشان را به ایران نفروشند. کسانی که این دستور را زیر پا می گذاشتند چهار هزار روپیه جریمه می شدند. لطیف خان در حالی که بخشی از سربازانش را در دو کشتی خریداری شده قرارداده بود به بندر بصره نزدیک شد، اما پیش از آغاز نبرد دیدن صحنه ای او را غافلگیر کرد ؛ دو کشتی انگلیسی که به نماینده شرکت هند شرقی در بصره متعلق بودند در حالی که سربازان عثمانی را حمل میکردند به سوی آنها می‌آمدند. جنگ با کشتیهای انگلیسی پیش از آنکه نیروهای زمینی لطیف خان به بصره برسند آغاز شد و با شکست لطیف خان به پایان رسید. به این ترتیب سربازانی هم که از راه خشکی به سوی بصره می آمدند کاری از پیش نبردند. در این جنگ دریایی دو سرباز انگلیسی کشته شدند. فرمانده آنها افسری به نام مارتین فِرِنچ در نامه ای به لندن نوشت این عملیات بدون شک با تردستی تمام انجام پذیرفت ولی من آرزو می‌کردم علیه ملت دیگری انجام می گرفت ؛ با این حال فکر می‌کنم ایرانی ها با ما منصفانه رفتار خواهند کرد ». اما انگلیسی‌ها به شدت از خشم نادرقلی بیگ می ترسیدند . آنها تصمیم گرفتند دفتر خود را در بندرعباس تعطیل کنند و به نمایندهشان در کرمان هم دستور دادند هرچه زودتر کارهای باقیمانده را انجام داده و به بندرعباس برود . انتظار انگلیسیها برای انتقام نادرقلی طولانی شد و سرانجام متوجه شدند نادر قصد ندارد با آنها دشمنی کند . او برای ساختن یک نیروی دریایی و همچنین حمله به بحرین و عمان به آنها نیاز داشت و نمی خواست روابطش را با شرکت هند شرقی تیره کند. هم انگلیسی‌ها و هم هلندی‌ها مراقب بودند از سویی نادر قلی بیگ را خشمگین نکنند و از طرفی از دست یافتن او به یک نیروی دریایی قوی جلوگیری کنند به همین علت هنگامی که لطیف خان قصد داشت به جزیره کیش حمله کند هر دو شرکت حاضر شدند کشتی هایشان را به جای فروش به او اجاره دهند ؛ این شیوه ممکن بود فکر دستیابی به یک ناوگان مستقل را از ذهن ایرانی ها دور کند لطیف خان با این کشتیها به کیش حمله کرد یکی از یاغیان را که در آن جزیره پناه گرفته بود سرکوب و دستگیر کرد و پس از جنگ کشتیها را به صاحبان اروپایی آنها پس داد. ماجرای تلاش هلندی‌ها و انگلیسی‌ها برای جلوگیری از قدرتمند شدن ایران در خلیج فارس همچنان ادامه داشت آنها پنهانی به عربهایی که در دریا راهزنی و یاغیگری میکردند(امروزه ما آن‌ها را با نام امارات متحده عربی می‌شناسیم)، کمک میرساندند تا جزیره ها و سواحل ایران را از دسترس حکومت مرکزی خارج و لنج ها و کشتیهای کوچکی را که ارتش ایران آماده کرده بود غرق کنند.(سرگذشت استعمار مهدی میرکیایی ج10 ص28)

قسمت 156 : من به بهشت نمی روم

نادر قلی بیگ سپاهش را برای حمله به قفقاز(منطقه ای که امروز کشورهای آذربایجان ارمنستان و گرجستان در آن قرار دارد) آماده می کرد. قفقاز در اشغال نیروهای عثمانی بود . آتش جنگ با عثمانی دوباره باید شعله می‌کشید. در اردوی سربازان؛ سخنرانی برای آنها صحبت میکرد و تلاش میکرد « بهشت » را برای آنها توصیف کند.در نظر او یکی از ویژگیهای بهشت صلح و آرامش آنجا بود جایی که هیچ کینه ای بین ساکنانش نبود و هیچ گاه جنگی در آنجا رخ نمی داد. نادر قلی بیگ حرفهای این سخنران را شنید به سوی او رفت و گفت : « اگر در بهشت جنگ نیست پس من هیچ وقت به آنجا نخواهم رفت،من عاشق ، جنگ رقابت و کشتن دشمنانم هستم و هیچگاه به جایی که جنگی در آن روی نمی دهد . نمی روم ! ». نادر قلی به این شکل می‌خواست روحیه سلحشوری و جنگاوری خود را به سربازانش نشان دهد اما مدتی بعد ادعا کرد که قصد دارد برای رسیدن به بهشت در گوشه ای به عبادت مشغول شود ، زمانی که جنگ با عثمانی به پایان رسیده بود.... نبرد با عثمانی با شادی روسیه همراه بود.روسها هر بار که باخبر میشدند ممکن است دو کشور ایران و عثمانی با هم صلح کنند از ترس به خود می لرزیدند و به همان اندازه هم خبر جنگ این دو کشور مسلمان برای آنها شادی بخش بود.در این روزها روسیه در اروپا مشغول جنگ بود و به صلح با عثمانی نیاز داشت ؛ اگر عثمانی با ایران وارد جنگ میشد مجبور بود با روسیه صلح کند ؛ به همین خاطر روسها علاقه داشتند نادرقلی هرچه زودتر به عثمانی حمله کند. سپاه نادر قلی بیگ وارد قفقاز شد و با درهم شکستن مقاومت سربازان عثمانی شروع به پیشروی کرد . هنگامی که سربازان نادر شهر گنجه( شهری که امروز در کشور آذربایجان قرار دارد )را در محاصره گرفتند روس ها گروهی از افسران توپخانه خود را با تعدادی توپ در حالی که لباس ایرانی پوشیده بودند به کمک نادر فرستادند. سرانجام جنگ قفقاز هم با پیروزی ارتش ایران به پایان رسید و نادرقلی موقعیتی را که انتظارش را می‌کشید به دست آورد . او در ماه رمضان ۱۱۴۸ هجری قمری دستور داد بزرگان مملکت همچون حاکمان محلی رئیسان عشایر و ایلات روحانیان و سران سیاه در دشت مغان در شمال آذربایجان حاضر شوند. نادر شروع به سخنرانی برای این بزرگان کرد و گفت :

«چندین سال برای ایران جنگیدم و دشمنان را از مرزهای ایران بیرون راندم ، اکنون قصد دارم از رهبری سپاهم دست بکشم و در گوشه‌ای به عبادت و نیایش به درگاه خدا مشغول شوم شما هم تهماسب یا هر کسی را که شایسته تر از من می‌دانید به سلطنت انتخاب کنید .»

کسانی که در این مجلس(در اصل این مجلس مشابه قورولتای‌های مغول‌ها بود که خاقان را انتخاب می‌کردند مثلا چنگیزخان به این صورت خاقان مغولان شد.) حضور داشتند می دانستند نادر به چه علتی این حرفها را میزند و چه انتظاری از آنها دارد به همین خاطر یکصدا گفتند :

«برای ما شاهی به جز نادر وجود ندارد.»

اما نادر زیر بار پذیرفتن سلطنت و تاج شاهی نمی رفت و تأکید میکرد که برای رسیدن به بهشت الهی باید باقی مانده عمر را به عبادت مشغول باشد. این نمایش به مدت چهار روز تکرار شد و هر بار که نادر از مهمانانش میخواست شخصی را به پادشاهی برگزینند آن ها نام او را بر زبان می‌آوردند و نادر هم به بهانه آنکه باید بقیه اوقات خود را به عبادت مشغول شود از قبول آن سر باز می زد. سرانجام یکی از سرداران نادر به نام تهماسب قلی خان جلایر به دیگران اطلاع داد که نادر قلی بیگ به خاطر اصرار آنان حاضر شده سلطنت را قبول کند و رنج پادشاهی را به جان بخرد. نادرقلی در بیست و چهارم شوال ۱۱۴۸ در دشت مغان تاج گذاری کرد و به نادرشاه تبدیل شد. او اکنون دیگر نایب السلطنه عباس سوم نبود و دستور داد این کودک را به خراسان نزد پدرش تهماسب بفرستند. تهماسب در خراسان زیر نظر سربازان نادر روزگار میگذراند (سرگذشت استعمار مهدی میرکیایی ج10 ص32)

قسمت 157: خواستگاری از امپراتریس

نادرشاه در بازگشت از دشت مغان در اردبیل با گروهی از تجار روس روبه رو شد این بازرگانان از گیلان به کشور خود باز میگشتند و نادر که شنیده بود اکنون فرمانروای روسیه، زنی به نام «آنا ایوانونا»(کاترین کبیر) است از آنها درباره شیوه حکومت این زن سؤال می‌کند. فرمانروایی یک زن بر سرزمین وسیع روسیه برای نادر بسیار شگفت انگیز بود و او کنجکاو بود با روشهای حکمرانی این زن آشنا شود. تاجران روس پاسخ می‌دهند که ما مطیع حاکمان خود هستیم چه زن باشند و چه مرد.نادر که تصور میکرد ازدواج او با این امپراتریس باعث می‌شود دو کشور یکپارچه شوند به تاجران روسی میگوید:

«چه می‌شد اگر بین ما و آنا ازدواجی رخ می داد تا دو دولت یکی شوند؟»

و بازرگانهای روس هم پاسخ می‌دهند « مژده ای بهتر از آن این نمی توان شنید »

آنها خبر خواستگاری نادر را به گوش امپراتریس می‌رسانند و او هم پس از مدتی سفیری را با هدایای بسیار به ایران اعزام می‌کند و پاسخ خواستگاری نادر را این طور می‌دهد

«ما نیز به این ازدواج راضی هستیم به این شرط که شما مسیحی شوید و مدتی در دربار ما اقامت کنید. سپس مراسم ازدواج برگزار خواهد شد و دو کشور متحد و یگانه می‌شوند.»

تاریخ نگاران،واکنش نادر را به این شرط امپراتریس نقل نکرده اند اما همین نامه نگاری ها و پیشنهادها زمینه را برای بهتر شدن ارتباط دو کشور و نفوذ بیشتر روسیه در ایران آماده می‌کرد در حقیقت تاجران روس به اندازه ای در کار خود در ایران پیشرفت کرده بودند که حسادت انگلیسی ها و هلندی ها به شدت برانگیخته شده بود. نادر از بازرگانان روس حمایت میکرد و کالاهای آنها مخصوصاً پارچه های پشمی به خوبی در ایران به فروش می رسید. مدتی بعد آنها نفوذشان را از شمال به مرکز ایران رسانده در اصفهان نیز بازار را از دست انگلیسی ها و هلندی هابیرون کشیدند.نماینده شرکت هند شرقی انگلیس در گزارشی به لندن، نوشت :

«ممکن است به خاطر فعالیت گسترده روسها دیگر امکان دادوستد برای ما وجود نداشته باشد . آنها امتیازهای زیادی از ایران گرفته اند و شاه ایران آن ها را تشویق و حمایت میکند . مدتی پیش هم دستور داد مقدار زیادی پارچه های کلفت روسی خریداری شود . بازرگانان زیادی از روسیه در بندر آستاراخان این کشور در کنار دریای خزر جمع شده اند تا راهی ایران شوند اگر پای آنها هم به ایران برسد تمام بازارها را از چنگ ما بیرون خواهند کشید ؛ مگر اینکه ما و هلندیها چاره ای بیندیشیم»

این تاجر انگلیسی در همین گزارش می نویسد که با ورود پارچه های روسی به بازار اصفهان قیمت پارچه های ضخیم تا بیست و شش قِران کاهش یافته که قیمتی بی سابقه است. انگلیسی‌ها از سوی دیگر نگران تجارت و فعالیت اقتصادی نادرشاه بودند نماینده شرکت هند شرقی در بندرعباس در گزارشی به رئیس شرکت نوشت :

«به تازگی اعلی حضرت دستور داده اند دو کشتی که بهترین کالاهای ایرانی را به ارزش پنج هزار تومان حمل می‌کنند راهی هند شوند . اجناسی هم برای دو کشتی دیگر آماده شده که اعلی حضرت با قیمتی که خودشان تعیین کرده بودند آنها را از تجار خریدند. به این ترتیب ایشان باید سود سرشاری برده باشند. ما امیدواریم این سود باعث نشود که شاه ایران در کار تجارت وارد شوند.»(یعنی ایران وارد تجارت دریایی جهانی نشه که یوقت جای استعمارگران انگلیسی و هلندی و فرانسوی رو بگیره)

پارچه مهمترین محصولی بود که انگلیسی ها به ایرانی ها می فروختند اما تجارت پرسود آنها در خرید ابریشم از ایران بود. جانس هان وی،تاجر انگلیسی که در همان دوران در ایران به سر می برد در کتابی که از تجربه های تجاری اش در ایران تألیف کرده بود نوشت :

« ابریشم ایران آن قدر ارزان است که به دست آوردن آن به هر خطری می ارزد ! تولیدکننده های ایرانی هر کیلو ابریشم را به چهار قِران میفروشند اما ما می توانیم همین ابریشم را در بازارهای اروپا به ازای هر کیلو پنجاه و شش شلینگ به فروش برسانیم.»

(سرگذشت استعمارمهدی میرکیایی ج 10 ص36)

قسمت 158: سگ سیر به شکار نمی رود

در سال ۱۱۵۱ هجری قمری نادرشاه به هندوستان لشکر کشید ؛ بهانه اش هم پناهنده شده فراریان افغان به هند بود؛ این افراد هنگامی که نادر شهر قندهار را در جنوب غربی افغانستان به ایران بازگرداند به سوی هند گریخته بودند. در این زمان سلسله گورکانی بر شمال و مرکز هند حکمرانی میکرد. پادشاهان گورکانی حدود دویست و بیست سال پیش از این حکومت خود را در هند آغاز کرده بودند. اما در زمان حمله نادر بسیار ضعیف شده و پایه های فرمانروایی شان کاملاً سست شده بود. هم زمان با آغاز حکومت گورکانی ها در شمال هند، اروپایی ها به جنوب هند وارد شده بودند و با استفاده از رقابت حکومتهای کوچک محلی ، جای پای خود را روز به روز در این سرزمین محکم تر کرده بودند. انگلیسی‌ها دیرتر از بقیه اروپایی ها وارد هند شدند . اما با سرعت بیشتری در این سرزمین نفوذ کردند. هنگامی که نادر برای حمله به شمال هند آماده میشد، محمد شاه گورکانی حاکم این منطقه بود و انگلیسی ها به تدریج به قلمرو او هم دست اندازی میکردند و منتظر فرصت مناسبی بودند تا سرزمینهای حاصلخیزی مانند بنگال در شمال شرقی هند را از آن جدا کنند. نادر سپاه محمد شاه گورکانی را در نزدیکی دهلی به آسانی شکست داد و وارد این شهر شد و پس از مدتی تمام جواهرات و خزانه امپراتور گورکانی را بار شترهایش کرده بود و راه بازگشت را پیش گرفت. غارت خزانه محمد شاه و کشتار تعداد زیادی از سپاهیان او به دست ارتش نادر، سلسله گورکانی را بیش از گذشته ضعیف و ناتوان کرد و فرصت مناسبی را در اختیار انگلیسی ها گذاشت تا به آسانی در مرکز شمال و شرق هند پیشروی کنند و به تدریج تمام شبه قاره هند را تحت تسلط خود درآورند. نادر در مسیر بازگشت هنگامی که سپاهش به افغانستان رسیده بود باخبر شد گروهی از سربازان مقدار زیادی از جواهراتی را که از غارت دهلی و شهرهای دیگر به دست آورده بودند به او تحویل نداده و برای خودشان نگه داشته اند. نادر پیش از این بخشی از غنیمتهای جنگ را به عنوان پاداش بین سربازان تقسیم کرده بود . اما حاضر نبود آنها بیش از اندازه ثروتمند شوند و فکر میکرد همان طور که سگ سبر به شکار نمی رود سرباز پولدار هم به جنگ نخواهد رفت . نادر دستور داد که سربازان جواهرات و سکه های طلا و نقره ای را که بیش از سهمشان برداشته اند به فرماندهانشان تحویل دهند. هنگامی که خبر فرمان نادر در سپاه نود هزار نفری او پیچید بعضی از سربازان با بهانه هایی از لشکر جدا شدند تا در گوشه ای از کوه و دشت غنیمت ها را زیر خاک پنهان کنند تا در زمانی مناسب بازگردند و آنها بردارند.برخی از سربازها هم که نمی توانستند جواهرات را از چشم فرماندهانشان دور نگه دارند با خشم آنها را در رودخانه های سر راه انداختند تا به دست نادر هم نرسد. خبر غنیمت هنگفت نادرشاه و گنج های افسانه ای که از خزانه هند بیرون کشیده بود پیش از ورودش به ایران در کشور پیچید و بیش از همه شرکت های اروپایی را بر سر شوق آورد.آنها امیدوار بودند با رسیدن این پول به ایران و ثروتمند شدن مردم بازارهای بهتر و مشتریان بیشتری برای کالاهای آنها پیدا شود . سهم مردم ایران از این ثروت بی نظیر همان پاداشی بود که به سربازان داده شده بود ؛ به طوری که یکی از تاجران انگلیسی یک سال پس از فتح هند در یادداشت هایش نوشت که بیشتر سربازان نادرشاه لباس ابریشمی می پوشند اما نادر بیش از این حاضر نشد بهره ای از این گنج ها به کسی بدهد و آنها را در دژ استوار کلات در خراسان پنهان کرد. به این ترتیب آنچه که نادر از هند آورده بود در ایران به دست کسی نرسید و تأثیری بر دادوستد و تجارت کشور نداشت اروپایی ها هم باید تا زمان جانشینان نادر و گشوده شدن این گنج ها منتظر میماندند. اما خبری که باز هم آنها را امیدوار کرد فرمان نادر پس از بازگشت از هند بود ؛ او مالیات تمام کشور را به مدت سه سال بخشیده بود . اکنون مردم با خیال راحت تری می توانستند از دست‌رنجشان بهره ببرند و پول بیشتری برایشان باقی میماند تا در بازار خرج کنند و کالاهای اروپایی ها را بخرند...(سرگذشت استعمار/مهدی میرکیایی ج 10 ص40)

قسمت 160: نیروی دریایی

در سال ۱۱۵۳ هجری قمری اخبار راهزنی های عربهای عمان و بحرین در خلیج فارس هر روز به گوش نادر می رسید. نادر یکی از سرداران خود به نام امام وردی خان را به بندر عباس فرستاد تا عربهای شورشی را سرکوب کند. امام وردی خان با هلندیها گفت وگو کرد تا دو کشتی را در اختیار او بگذارند. هلندی ها در برابر چند امتیاز تجاری که آن ها را از رقیب انگلیسی شان پیش می انداخت حاضر شدند کشتی ها را به امام وردی خان اجاره دهند. روابط طولانی هلندی ها با عربهای خلیج فارس بعضی را بدگمان کرده بود که آنها این عرب ها را به شورش و راهزنی تحریک کرده اند تا حکومت ایران برای سرکوب آنها دستش را به سوی هلندی ها دراز کند و آنها امتیازهایی را که می خواستند از ایران به دست آورند. امام وردی خان سربازان خود را در این دو کشتی نشاند و در حالی که هیچ یک از دریانوردان هلندی در کشتی ها حضور نداشتند به جنگ راهزنان دریایی رفت. در رویارویی که بین کشتی های سردار ایرانی و دو کشتی راهزنان رخ داد یک کشتی شورشیان غرق شد و کشتی دوم از آنها فاصله گرفت تا از منطقه درگیری فرار کند امام وردی خان دستور شلیک صادر کرد اما گلوله توپ های کشتی به راهزنان نمی رسید. سردار دستور داد باروت یکی از توپها را دو برابر کنند تا گلوله آن به فاصله بیشتری پرتاب شود. اما باروت زیاد توپ را منفجر کرد و نزدیک به بیست سرباز ایرانی کشته شدند. امام وردی خان هم که زخمی شده بود چند دقیقه پس از سربازان کشته شد. این دو کشتی در حالی که کشتی سردار از انفجار به شدت آسیب دیده بود به بندرعباس برگشتند. وقتی خبر این درگیری به نادرشاه رسید دستور داد گروهی برای خرید کشتی به بندر سورت در غرب هند بروند . کشتی های این بندر از گذشته به محکم بودن مشهور بودند . نادر همچنین دستور داد یک کارخانه توپ سازی در بندرعباس تأسیس شود تا توپ های قوی که گلوله های آنها به فاصله های دور پرتاب میشد ساخته شوند. مأموران نادر توانستند نوزده فروند کشتی را از بندر سورت خریداری و به خلیج فارس برسانند. ولی نادر در اندیشه خودکفا شدن ایران در کشتی سازی بود باید کارخانه ای هم برای کشتی سازی در بوشهر تأسیس می شد. اما چوبی که برای ساختن کشتی نیاز بود باید از کجا تهیه می شد؟ نادرشاه فقط جنگلهای مازندران را برای فراهم کردن این الوارها در اختیار داشت . شاه دستور داد درختهای تنومند جنگل را که چوبشان برای کشتی سازی مناسب بود قطع کنند و گروهی از روستاییان این تنه های بزرگ را از خزر تا خلیج فارس روی شانه حمل کنند! راه‌های سخت و شیب‌دار کوهستانی و گردنه های خطرناک و مسیرهای داغ کویر و بیابان، پیمودن شمال تا جنوب ایران را زیر این بارهای سنگین ،برای این کشاورزان ساده به تجربه ای زجرآلود و هولناک تبدیل کرده بود. در سال ۱۱۵۴ هجری قمری اولین الوارهای مازندران به بوشهر رسیدند در حالی که بسیاری از روستابیانی که آنها را حمل کرده بودند از شدت خستگی، یکی پس از دیگری می مردند. نادرشاه برای آغاز عملیات کشتی سازی از انگلیسی‌ها کمک خواست اما آنها به بهانه اینکه مهندس کشتی سازی ندارند زیر بار نرفتند. سپس یکی از مأموران نادر در اصفهان با هلندی ها گفت وگو کرد و یکی از آنها به نام لاپورتری را استخدام کرد. لاپورتری ادعا می کرد که چیزی از کشتی سازی نمی داند و فقط با اصرار زیاد فرستاده شاه،حاضر شده به بوشهر سفر کند.لاپورتری نظارت بر ساختن کشتی را در ساحل بوشهر آغاز کرد اما پس از مدتی اب و هوای گرم بوشهر او را از پا انداخت و از دنیا رفت. چند نفر دیگر جانشین لاپورتری شدند اما مدتی بعد به نادر خبر رسید آنها هزینه هایی را که دولت ایران به این کار اختصاص داده بالا میکشند و کار ساخت کشتی پیشرفت زیادی نکرده است. نادر در سال ۱۱۵۵ هجری قمری دستور داد کشتی سازی در بوشهر را متوقف کنند و دوباره عده ای را برای خرید کشتی به بندر سورت در غرب هند فرستاد. شصت سال بعد، هنگامی که «ویلیام اوزلی» سفیر انگلستان، به بوشهر آمد، بدنه ناقص این کشتی هنوز در ساحل برپا بود.(سرگذشت استعمارمهدی میرکیایی ج 10 ص44)

قسمت 161: چرا جانم را نجات دادی؟(آغاز جنون نادرشاه)

یکی از سخت ترین جنگهای نادرشاه در داغستان منطقه ای که امروز بخشی از جنوب کشور روسیه است اتفاق افتاد. نادر لشکر یکصد و پنجاه هزار نفری خود را در سال ۱۱۵۴ هجری قمری راهی این منطقه کرد تا ساکنان آن را که لزگی نامیده میشوند و علیه حکومت او شوریده بودند، سرکوب کند. در یکی از روزهای این نبرد در گردنه ای کوهستانی لزگی ها به شدت به طرف سربازان نادر شلیک میکردند. نادر نیز در کنار سربازانش در صف اول جنگ حضور داشت و شاهد نبرد سرسختانه لزگی ها بود در یک لحظه که بارش گلوله های دشمن شدت بیشتری پیدا کرد و ممکن بود گلوله ای هم به نادرشاه اصابت کند یکی از سرداران لشکر پیش رفت و بدن خود را مقابل نادر قرار داد تا جان او را نجات دهد. پس از آنکه درگیری به پایان رسید و میدان جنگ آرام شد.

نادرشاه این سردار را احضار کرد و گفت:«چرا بین من و دشمن ایستادی؟»

سردار جواب داد میخواستم جان خودم را فدای شاهنشاه بکنم.»

نادر با خشم گفت تو فکر میکنی من آدم ترسویی هستم که هنگام نبرد بین من و دشمن می ایستی؟» و در همان جا دستور داد سردار فداکارش را خفه کنند.

گویا پایداری سرسختانه لزگی‌ها به قدری بود که نادر را به این اندازه عصبی و تندخو کرده بود که چنین فرمانهای عجیبی را صادر می کرد. ارتش عظیم نادر حدود یک سال و نیم در کوهستان‌های داغستان تلاش میکرد لزگی‌ها را شکست دهد اما این سعی و کوشش فایده و نتیجه ای نداشت. در نخستین زمستانی که ارتش ایران در این جنگ در کوهستانهای داغستان سپری میکرد برف، راه‌ها را بست و رساندن آذوقه به این سپاه عظیم دشوار شد. نادر به فکر چاره افتاد و تصمیم گرفت از راه دریای خزر به سربازانش آذوقه برساند. در همان زمان کالوشکین،فرستاده تزار جدید روسیه در اردوی نادر حاضر بود . کالوشکین به دیدار نادر آمده بود تا به او خبر بدهد الیزابت پتروونا، دختر پتر کبیر، به عنوان فرمانروای جدید روسیه بر تخت نشسته است. نادر از کالوشکین خواست نامه ای برای دولت روسیه بنویسد و از آنها بخواهد به سرعت ده کشتی را در دریای خزر در اختیار ایران قرار دهند. کالوشکین موافقت کرد اما در نامه خود به دولتش نوشت که

هیچگاه با درخواست نادر موافقت نکنید چون او این کشتیها را پس نخواهد داد و اگر ایران در دریای خزر دارای چنین ناوگانی شود قدرت و نفوذ روسیه در این دریا به خطر خواهد افتاد.

به این ترتیب دست نادر به کشتی های روسها هم نرسید و پس از یک جنگ سخت و بی فایده سپاهش را از داغستان عقب کشید. در این جنگ روسیه نه تنها به نادر کمک نکرد بلکه پنهانی به لزگی‌ها یاری میرساند. آنها به جنگجویان داغستان به چشم مانعی بین روسیه و ایران نگاه میکردند تا نادرشاه نتواند به جنوب روسیه لشکرکشی کند. البته کمک روس ها به لزگیها از چشم نادر پنهان نماند . نادر در نامه ای به دربار روسیه به همدستی سرهنگ سِلِنسکی(زِلِنسکی!)، فرمانده قلعه کیزلر با لزگیها اعتراض کرد. این قلعه در جنوبی ترین منطقه روسیه در مرز داغستان قرار داشت. حکومت روسیه اعلام کرد که سرهنگ سلنسکی خودسرانه به این کار دست زده و دولت آن کشور از کارهای او اطلاع نداشته است سپس برای فریفتن و راضی کردن نادرشاه دستور داد این افسر را دستگیر کرده و به پایتخت روسیه برگردانند.(سرگذشت استعمار مهدی میرکیایی ج 10 ص48)

قسمت 162: تاجر دردسرساز

در سال ۱۱۶۳ هجری قمری مردی انگلیسی به نام جان اِلتون در گیلان به قتل رسید. کسی دقیقاً نمی دانست چرا او کشته شده است، اما شش سال پیش از آن یعنی در سال ۱۱۵۷ هجری قمری بحثهای فراوانی بر سر کارهای این مرد در شمال ایران بین دولت روسیه و انگلستان در گرفته بود. این مشاجره‌ها به جایی کشیده شد که روس‌‎ها از ادامه کار شرکت انگلیسی مسکووی که حدود دویست سال در روسیه و ایران فعالیت می‌کرد جلوگیری و این شرکت را برای همیشه تعطیل کردند.جان اِلتون یکی از کارمندان این شرکت بود. مسکووی را تاجران انگلیسی تشکیل داده بودند تا کالاهای خود را با پرداخت 3% از بهای آنها به روسیه از خاک این کشور به ایران برسانند.در سال ۱۱۵۴ هجری قمری که نادرشاه به داغستان لشکر کشید و در زمستان برای رساندن آذوقه به سربازانش در تنگنا افتاد از اعضای این شرکت خواست با کشتی‌هایشان برنج مورد نیاز سپاه ایران را از بندرانزلی به سواحل داغستان حمل کنند. هنگامی که این خبر به دربار روسیه رسید حکومت این کشور را به شدت عصبانی کرد معلوم بود که روس‌ها به هیچ وجه علاقه نداشتند اردوکشی نادر به داغستان با پیروزی همراه باشد. اما سه سال بعد خبری به روس‌ها رسید که آنها را بیش از گذشته عصبانی کرد ؛ جان اِلتون یکی از اعضای این شرکت به نادرشاه تعهد کرده بود کشتی‌هایی را برای او در دریای خزر بسازد و ناوگانی ایرانی را در این دریا راه اندازی کند. روس‌ها به هیچ وجه نمی توانستند قبول کنند که ایران در خزر دارای قدرت دریایی و کشتیرانی باشد. دولت روسیه با مدیران شرکت انگلیسی مسکووی گفت وگو کرد و از آنها خواست این همکاری به سرعت قطع شود. مدیران شرکت نماینده ای به نام «جانس هان‌وی را به ایران فرستادند تا از صحیح بودن این اخبار مطمئن شوند. هان‌وی با التون دیدار کرد اما نتوانست او را از همکاری با نادرشاه منصرف کند در همین زمان اولین کشتی که زیر نظر او ساخته شده بود به آب افتاد. خود حکومت روسیه از سفیر انگلستان در آن کشور ، لرد تایراولی، خواست التون را از ایران بیرون ببرد. لرد تایراولی نامه ای به التون نوشت و به او پیشنهاد کرد که سالانه از تجارت شرکت با ایران چهارصد پوند دریافت کند و از همکاری با نادرشاه دست بردارد و یا اینکه مأموریتی را در نیروی دریایی انگلستان قبول کند، اما التون همچنان به کار ادامه میداد. هنگامی که نماینده دیگری از طرف لرد تایراولی به دیدار التون رفت او نامه نادرشاه را به این نماینده نشان داد که در آن نوشته بود:

شایسته ترین مسیحیان اجازه ندارد ایران را ترک کند و باید ناوگان ما را به شکلی صحیح سرو سامان دهد.

وقتی گزارشهای جدیدی از فعالیت التون به روسیه رسید دولت این کشور شرکت مسکووی را تعطیل کرد و به بازرگانان انگلیسی دستور داد به سرعت با تمام وسایل اثاثیه و مستخدمان خود ،روسیه را ترک کنند. دولت انگلستان به این فرمان اعتراض و به روس‌ها یادآوری کرد دور از انصاف است که تمام تاجران انگلیسی به خاطر همکاری یک نفر از آنها با ایران به این شدت جریمه شوند ؛ اما عصبانیت روس‌ها بیش از اندازه بود و تصمیم خود را تغییر ندادند. اما التون هم زمان زیادی را برای تأسیس نیروی دریایی در اختیار نداشت. او تنها تا هنگامی که نادر زنده بود به کار های خود ادامه داد بدون شک اگر نادرشاه از او خواسته بود کشتی هایی را در خلیج فارس بسازد التون با هر بهانه ای که بود از این کار شانه خالی میکرد چون ناوگان ایران در جنوب تهدیدی برای کشتی های انگلستان در خلیج فارس بود ؛ اما در شمال چنین تهدیدی وجود نداشت و تنها به روسها ضرر می زد.(سرگذشت استعمار/مهدی میرکیایی ج 10ص52)

قسمت 163: شاهنشاه دیوانه

شاهنشاه دیوانه هنگامی که نادرشاه برای لشکرکشی به قفقاز از مازندران می گذشت. در سوادکوه از میان درخت‌های جنگل به او تیراندازی شد کسی نتوانست فردی را که به سوی نادر تیر پرتاب کرده بود پیدا کند اما نادر به پسر بزرگش رضاقلی میرزا، بدگمان شد و هنگامی که از داغستان بازگشت دستور داد چشم های این پسر را کور کنند. شاه ایران که هر روز تند خوتر و عصبی‌تر می شد. مدتی بعد از این کار خود پشیمان شد و دستور داد پنجاه نفر از بزرگان کشور را که شاهد این حادثه بودند به قتل برسانند تنها به جرم اینکه چرا از نادر خواهش نکرده بودند پسرش را کور نکند! نابینایی رضاقلی میرزا نادر را از گذشته بدخلق تر و افسرده تر کرد. بیماری های معده و کبد هم رهایش نمیکردند در حالی که پیش از این به مالاریا هم مبتلا شده بود. در سال ۱۱۵۷ هجری قمری یک کشیش فرانسوی به نام پدر دامین که به بهانه فعالیتهای پزشکی به تبلیغ مسیحیت در ایران مشغول بود به اردوی نادر فراخوانده شد. کشیش با آنکه اطلاعات کمی از پزشکی داشت. مشکلات کبدی نادر را برای مدتی حل کرد. دو سال بعد که دوباره حال نادر خراب شد از پیرسون، نماینده شرکت هند شرقی انگلیس در اصفهان خواست یک پزشک اروپایی برای او پیدا کند. پیرسون بسیار مضطرب و نگران شده بود و نمی دانست از کجا یک طبیب اروپایی پیدا کند اما مدتی بعد متوجه شد یک کشیش فرانسوی به نام «بازِن» مشغول مداوای مردم اصفهان است بدون آنکه واقعاً پزشک باشد. پیرسون بازن را به نادر معرفی کرد. نادر شاه از دیدار بازِن خوشحال شد و او را به عنوان حکیم باشی یا رئیس پزشکان دربار خود منصوب کرد. بازِن چند بیماری مانند یبوست شدید، استسقا یا تمایل زیاد برای نوشیدن آب و یرقان را در نادر تشخیص داد اما زمان برای درمان نادر بسیار دیر شده بود و از سویی این پزشک قلابی مشغول تهیه نقشه از اردوی نادرشاه و جاسوسی برای دشمنان او بود و توان و فرصت درمان او را نداشت. با این حال حضور او در کنار نادر شهرتی را برای او دست و پا کرد که لُرد بایرون شاعر مشهور انگلیسی، هفتاد سال بعد درباره او سرود:

تویی که به سوی او می روی

آن مرد خشک مزاج

کسی که هندوستان را به بیابانی تبدیل کرد

و هنوز به افتخار این پیروزی ، فنجان قهوه ای ننوشیده بود که به قتل رسید.

چون دیگر نمی توانست غذای خود را هضم کند.

بیماری های مختلف و اندوهِ کور کردن رضاقلی میرزا نادر را به مرز دیوانگی رسانده بود. اکنون او انتقام تمام این رنج ها را از مردم ایران میگرفت.در اولین اقدام از بخشیدن مالیات سه سال ،پس از فتح هند پشیمان شد و دستور داد این مالیات را یکجا دریافت کنند. فشار مالیات ها به قدری زیاد بود که مردم در شمال ایران گاهی مجبور میشدند فرزندان خود را به ترکمن ها و ازبکها بفروشند تا بتوانند مالیاتشان را بپردازند. کوچکترین کوتاهی در پرداخت پول به مأموران، همراه بود با بریدن گوشها و بینی و گاهی سوزانده شدن؛ تنبیه هایی که همه به دستور شاهنشاه برقرار شده بود. نادرشاه در همین روزهای پایان عمر در یکی از سفرهایش از کرمان به مشهد دستور داد از سرهای گروهی از مردم مناره بسازند مناره هایی که هر کدام تقریباً از هزار و پانصد سر درست میشد. پادشاه دیوانه که به همه ظنین و بدگمان بود در شهر طبس پسرانش و فرزندان آنها را احضار کرد هر کدام از آنها را جداگانه به اتاق خود می فراخواند و از او می خواست که سلطنت را قبول کند . آنها هم که می دانستند این « تعارف » ها تنها فریبی است تا نادر بفهمد چه کسی آرزوی جانشینی او را دارد از قبول تاج و تخت به بهانه بی تجربگی شانه خالی میکردند. همه مردمِ کشور، مرگ را در چند قدمی خود احساس می کردند نه سرداران بزرگ و فرزندان شاه از او ایمن بودند و نه کشاورزان ساده ای که در دورترین روستاها زندگی میکردند.(سرگذشت استعمار/مهدی میرکیایی ج 10 ص56)

قسمت 164: نه شاهم ،نه خدایم

مردم شنیده بودند نادر به افراد درویش توجه مخصوصی دارد و به حرف آنها گوش میکند. برای همین درویشی را به سراغ او فرستادند تا از او بخواهد دست از این همه ظلم و ستم بردارد.

درویش به نادر گفت : «اگر خدایی، با بندگانت بهتر از این باش و اگر شاهی زیر دستانت را آزار نده»

نادر به آسودگی جواب داد : « نه شاهم نه خدایم؛ نادر قلی ام و پول میخواهم»

در اصفهان دستور داد حاکم شهر را شکنجه کنند و پیش از تنبیه به او گفت زیر شکنجه فریاد بزند که تاجران ارمنی شهر ده هزار تومان به او بدهکارند. نمایش انجام شد و شاه با همین نیرنگ به سراغ تاجران ارمنی فرستاد اما پولی در بساط آنها نبود که به نادر بدهند . شاهنشاه که نمیخواست دست خالی از شهر بیرون برود دستور داد روی بزها مالیات ببندند. مردم مجبور شدند به جان گله ها بیفتند و حیوانها را بکشند تا مالیات ندهند. نادر در آخرین ماه های عمر به دژ کلات در خراسان رفت تا از تماشای گنجینه هایی که از هند آورده بود روحیه تازه ای بگیرد.معماران هندی ساختمان زیبایی را برای خزانه های او در کلات ساخته بودند سنگ‌های مرمر این ساختمان از مراغه به خراسان حمل شده بود که بعضی از آنها بین چهارده تا هفده تُن وزن داشت. کارگران روی سه قطعه از این مرمرها نامهای عجیبی گذاشته بودند: ایران خراب، مالیات عالم و عالم خراب! نادر که به همه اطرافیانش بدگمان شده بود شبی که در فتح‌آباد قوچان اردو زده بود ، تصمیم گرفت صبح روز بعد گروهی از سردارانش را به قتل برساند این خبر به سرداران رسید و آن ها پیشدستی کردند شبانه به چادر نادر ریختند و سرش را جدا کردند این حادثه در سال ۱۱۶۰ هجری قمری رخ داد.(سرگذشت استعمار/مهدی میرکیایی ج 10 ص58)

قسمت 165: شاهان سخاوتمند

پس از نادر حکومت به علیقلی میرزا برادرزاده او رسید که هم زمان با قتل عمویش علیه او در سیستان شورش کرده بود. علیقلی میرزا در مشهد به تخت نشست و از ستمگری های عمویش با شرمساری یاد کرد او گنجهای نادر را از کلات به مشهد آورد و برای آنکه به همه ثابت کند حکومت او مانند سلطنت نادر نخواهد بود شروع کرد به بخشیدن این جواهرات و سکه های طلا و همان طور که نادر بدون بهانه از مردم پول میگرفت . او بی بهانه پاداش و هدیه میداد تا محبوب مردم شود. نام خود را نیز از علی شاه به عادل شاه تغییر داد. عادل شاه، ایلات و عشایری را هم که نادر از وطن اصلی شان کوچ داده بود به سرزمینهای اجدادی شان بازگرداند، یکی از این طایفه ها ایل زند بود. نادر ایل زند را از اطراف شهر ملایر ،در مرکز ایران به «دره گز» در خراسان کوچ داده و مردان جنگی این ایل را به سپاهش وارد کرده بود. عادل شاه اجازه داد که ایل زند به محل سکونت قبلی خود در اطراف ملایر بازگردد. حکومت عادل شاه بیش از یک سال طول نکشید و برادرش، ابراهیم او را از تخت به زیر کشید. اما تخت سلطنت به ابراهیم هم وفا نکرد و پس از مدت کوتاهی فردی به نام شاه سلیمان دوم از بازمانده‌های سلسله صفویه، حکومت را در دست گرفت. حکومت شاه سلیمان هم طولانی نشد و چندی نگذشت که شاهرخ نوه نادر به جای او نشست. پادشاهی کوتاه مدت این افراد کشور را دچار بی نظمی و هرج و مرج کرده بود این شاهان یا همچون عادل شاه به بذل و بخشش خزانه سلطنتی مشغول می شدند یا از این جواهرات برای گردآوری سپاه و جنگ با رقیبان استفاده می کردند ،اما در هر حال ثروتی که در خزانه نادر انباشته شده بود در کشور دست به دست میشد و با آنکه ناامنی در همه جا به چشم میخورد به دادوستد و تجارت رونق می‌داد، نکته ای که از چشم شرکتهای اروپایی پنهان نمی ماند. در این میان روس‌ها بیش از دیگران از تجارت با ایران سود می‌بردند و باعث حسادت رقیبانشان می‌شدند. «سیروسیمون» نماینده کمپانی هند شرقی فرانسه در نامه ای به رئیس این شرکت نوشت:

« از وقتی که درهای خزانه جواهرات نادر به روی این کشور باز شده طلا آن قدر فراوان شده است که ارزش خود را از دست داده.امروز روس‌ها به تنهایی تجارت خارجی ایران را در دست گرفته و سود سرشاری می‌برند باید به رقابت با آنها مشغول شویم تا ثروت هنگفتی که از این راه به دست می‌آورند آنها را قدرتمند نکند.»

با آنکه اروپایی‌ها از سرازیر شدن طلا به بازارهای ایران خوشحال بودند اما ناامنی‌ها هم به آنها ضررهای بسیاری می زد ؛ به طوری که فقط در یک سرقت ، هشتاد هزار تومان از کالاهای شرکت هند شرقی انگلستان به دست راهزنان افتاد. حکومت ضعیف شاهرخ تنها بر شرق ایران مسلط بود. غرب و مرکز ایران در آشوب و بی نظمی فرو رفته بود. یکی از طوایفی که در این آشفتگی‌ها تلاش میکرد به قدرت و قلمرو گسترده‌تری دست پیدا کند ایل زند بود.(سرگذشت استعمار/مهدی میرکیایی ج 10 ص61)

قسمت 166: دزد زین

کریم پسر رئیس ایل زند بود هنگامی که هنوز در خراسان زندگی میکردند،روزی وارد کاروانسرایی در نزدیکی شهر مشهد شد. در یکی از حجره های کاروانسرا، زین اسبی را برای رضاقلی میرزا ، پسر نادرشاه ، می ساختند.چند نفر جواهر فروش و جواهرساز هم کنار دست زین ساز ، با سنگهای قیمتی زین را تزئین میکردند ؛ به این زینها «زین مرصع» میگفتند. کریم تا شب در کاروانسرا ماند نیمه شب به حجره زین ساز رفت ، زین مرصع را سرقت کرد و فردا صبح زود همین که درهای کاروانسرا باز شد ، روی اسبش پرید و به ایل خود در دره گز برگشت. پس از سه روز کنجکاو شد که بداند زین ساز و جواهر فروشها چه کار کرده اند و برای یافتن زین چه چاره ای یافته اند. راهی کاروانسرا شد و در حیاط بزرگ کاروانسرا رضاقلی میرزا پسر نادرشاه را دید که همه ساکنان کاروانسرا را جمع کرده و سربازانش دور آنها حلقه زده اند. سربازان رضاقلی،مردم را به نوبت شکنجه میکردند تا به دزدی زین اعتراف کنند کریم حدس میزد نزدیک هزار نفر زیر شکنجه سربازهای رضاقلی باشند و احساس کرد نباید به خاطر سودی که خودش می‌برد هزار نفر را زیر دست دژخیم رها کند . به ایلش برگشت زین را برداشت و دوباره خودش را به کاروانسرا رساند، از دیوار پشت کاروانسرا بالا رفت. زین را از بالای دیوار به حیاط کاروانسرا پرتاب کرد و با سرعت از دیوار پایین آمد روی اسبش پرید و از آنجا دور شد. پس از بازگشت ایل زند از خراسان ، کریم به ریاست ایل خود رسید و نخست کریم بیک و سپس کریم خان نامیده شد. کریم خان در دوران آشوب پس از قتل نادر ایل زند را در جنگ با طوایف دیگر رهبری میکرد. او با خان‌ها و سردارانی که هر کدام در گوشه ای از غرب و مرکز ایران قدرت را در دست داشتند جنگید و توانست تک تک آنها را از پیش رو بردارد و با تصرف شیراز آنجا را مرکز حکومت خود قرار دهد.اکنون تمام کشور به جز خراسان که شاهرخ در آنجا حکمرانی میکرد، زیر سلطه کریم خان زند بود .(سرگذشت استعمار مهدی میرکیایی ج 10 ص65)

قسمت 167 : شاه چاقوساز

در روزهایی که کریم خان،جنگِ با رقیبان را شروع کرده بود با دو نفر از آنها به نام های علی مردان بختیاری و فتح الله خان متحد شد. این سه خان در شهر اصفهان مستقر شدند و چون شاهان صفوی هنوز در میان مردم محبوب بودند به سراغ نوادگان آنها رفتند تا شخصی را برای نشاندن بر تخت سلطنت پیدا کنند. از بازماندگان صفویه بزرگترین پسری که در اصفهان زندگی میکرد کودک هشت ساله ای به نام «ابوتراب» بود. خان‌ها این پسر هشت ساله را به سختی از مادرش جدا کردند و او را به نام «شاه اسماعیل سوم» به سلطنت رساندند. ابوتراب از سلطنت فقط نامی داشت ، حکومت دست خانها بود و او هم چون از خانواده و هم بازی هایش جدا شده بود. به سختی عذاب می‌کشید. مدتی بعد اتحاد سه خان به هم خورد و شاه اسماعیل سوم هم هر روز در اردوی یکی از آنها به سر می برد ؛ به این ترتیب که به تماشای جنگ می‌ایستاد و هر خانی که پیروز میشد به سوی لشکر او می رفت تا اینکه سرانجام کریم خان بر همه آنها چیره شد و شاه بیکار را با خود همراه کرد. کریم خان،اسماعیل سوم یا همان ابوتراب را به شهر آباده ،نزدیک شیراز فرستاد. خانه بزرگ و خوبی برای او فراهم کرد، روزی یک تومان برای هزینه های زندگی اش در نظر گرفت و هر روز هم سه مَن گندم و ده مَن جو برای غذای او و اسبانش اختصاص داد. البته شاه ظاهری حق نداشت از این خانه بزرگ که تقریباً به اندازه یک قلعه بود بیرون بیاید اما در آنجا زندگی آرام و خوبی داشت خودش را با هنرهای نقاشی و چاقوسازی سرگرم می‌کرد و هر سال چند چاقوی نمونه خود را برای کریم خان می‌فرستاد . کریم خان هم افزون بر پول و غلات سالی دو بار در عید نوروز و اول مهر لباس شاهانه‌ای همراه نامه ای برای او می فرستاد و نامه را با عبارت «عرضه داشت کمترین بندگان» آغاز می‌کرد! زیر آن هم امضا میکرد کریم زند.(سرگذشت استعمار مهدی میرکیایی ج 10 ص68)

قسمت 168 : مِس کاشی

در سال ۱۱۸۱ هجری قمری به کریم خان اطلاع دادند گروهی از تاجران انگلیسی به شیراز آمده اند تا با او دیدار کنند. انگلیسی‌ها در آشوبهای پس از قتل نادر، هنگامی که راهزنان چندین بار به تجارتخانه هایشان دستبرد زدند نمایندگیهای خود را تعطیل کرده و از ایران بیرون رفته بودند. در این دوره انگلیسی‌ها توانسته بودند بخش‌های بزرگی نه سال پیش از هند از جنوب و شرق هند را به تصرف درآورند. نُه سال پیش از آن در سال ۱۱۷۲ هجری قمری یا ۱۷۵۷ میلادی انگلیسی ها در جنگ «پلاسی» پیروز شده و ایالت بزرگ بنگال را در هند اشغال کرده بودند. اخبار نفوذ آرام انگلیسی‌ها در ایران هم رسیده بود و بسیاری از مردم می دانستند که آن‌ها در روزهای اول فقط به نام تاجرانی آبرومند به هند قدم گذاشته و پس از آن روز به روز قدرت خود را در آن سرزمین بیشتر کرده بودند. کریم‌خان که با شنیدن همین خبرها به انگلیسی‌ها بدگمان شده بود پاسخ داد که شاه ایران در آباده است و بهتر است با او ملاقات کنند منظورش هم میرزا ابوتراب(شاه اسماعیل سوم صفوی) بود که در خانه اش مشغول نقاشی و چاقوسازی بود. انگلیسی‌ها که متوجه ریشخند کریم‌خان شده بودند بر درخواست خود اصرار کردند و اجازه خواستند تا حداقل هدایایی را که همراه آورده بودند به او تقدیم کنند. سرانجام کریم خان آن‌ها را به حضور پذیرفت.رئیس گروه دستور داد بسته های هدایا را پیش روی خان باز کنند. کریم خان با دقت آنچه را که از بسته بندی ها بیرون می آمد نگاه می کرد و در یک لحظه اشاره کرد تا یکی از بشقاب های چینی که یکی از مردان انگلیسی با مراقبت، آن را در دست گرفته بود به او بدهند.

مرد انگلیسی با اشتیاق جلو رفت و بشقاب را به خان تقدیم کرد. کریم خان بشقاب را با یک دست گرفت، نگاهی به نقش و نگار زیبای آن انداخت و سپس آن را جلوی پایش زمین انداخت. بشقاب چینی کاملاً خرد شد. کریم خان رو به یکی از خدمتکاران خود گفت:

« یکی از آن مس‌های کاشی را بیاور» .

خدمتکار دوید و بشقابی مسی را که در کاشان ساخته شده بود به دست کریم خان داد. کریم خان بشقاب را بر زمین انداخت. بشقاب سالم مانده بود. به انگلیسی‌ها گفت :

«می بینید ؟ مردم ایران بهتر است از همین ظرفهای مسی استفاده کنند. آنها به کالاهای شما نیاز ندارند. »

خان زند،انگلیسی‌ها را با همین جمله از ادامه گفت وگو ناامید کرد. نمایندگان شرکت هند شرقی انگلیس بدون هیچ نتیجه‌‎ای به بمبئی،بندری در غرب هند که در تصرف آنها بود بازگشتند اما دست بردار نبودند و انتظار فرصت تازه ای را می کشیدند.(سرگذشت استعمار مهدی میرکیایی ج 10 ص71)

قسمت169: کسی نمی تواند گوش هلندی ها را ببُرد

در همان روزهایی که انگلیسیها با دست خالی از ملاقات کریم خان بر می گشتند رقیب آنها هلندی‌ها با خیال راحت جزیره خارک را در تصرف داشتند و به تجارت در خلیج فارس مشغول بودند بیشتر کالاهای آنها را ادویه، شکر و پارچه تشکیل می داد. هلندی‌ها در سالهای ناامنی پس از قتل نادر مجبور شدند دفترهای تجاری خود را در اصفهان کرمان و بندر عباس تعطیل کنند و به بندر بصره بروند. بصره امروز یکی از شهرهای کشور عراق است و در آن سال‌ها،بخشی از قلمرو عثمانی بود. حاکم بصره ، هنگامی که متوجه شد آنها از اوضاع پرآشوب ایران گریخته‌اند و تجارت پررونقی هم دارند وسوسه شد و تصمیم گرفت باج سنگینی از آنها بگیرد و به قول امروزی‌ها گوش آنها را ببرد برای همین با بهانه‌ای رئیس تجارتخانه هلندی‌ها را با دو نفر از همکارانش به زندان انداخت و تا مبلغ صدهزار روپیه از آنها نگرفت آزادشان نکرد. روپیه واحد پول هندوستان بود که در آن سالها بین تاجران خلیج فارس هم رواج داشت. رئيس تجارتخانه که نمیتوانست این صدهزار روپیه را فراموش کند نقشه ای کشید. او با دو کشتی جنگی جزیره خارک را اشغال کرد.این حادثه در سال ۱۱۶۶ هجری قمری رخ داد سالی که هنوز آتش جنگ داخلی در ایران بین سرداران و خان های محلی شعله ور بود و حکومتی قدرتمند بر سراسر ایران فرمان نمی راند تا جلوی هلندی ها را بگیرد. هلندی ها در خارک مستقر شدند و جلوی رفت و آمد کشتی ها را به بندر بصره گرفتند. این کار آنها برای حاکم بصره آن قدر ضرر داشت که مجبور شد تمام صدهزار روپیه را برگرداند. هلندی‌ها اکنون که با تصرف خارک به هدفشان رسیده بودند قلعه بزرگی در آن ساختند و مشغول استعمار جزیره شدند. در سالهای بعد تجارت آنها با ایران و مناطق جنوبی خلیج فارس رونق زیادی گرفت. اما روزگار آرامش و آسودگی هلندی ها هم طولانی نبود ....(سرگذشت استعمار مهدی میرکیایی ج 10 ص74)

قسمت 170 : کمین خاركو

مدتی بود یک راهزن بسیار خشن و خونریز به نام میرمهنا با مردان جنگی‌اش و خانواده های آنها در جزیره خارکو ساکن شده بود. خارکو ،جزیره کوچکی در نزدیکی جزیره خارک بود که خاکی بی حاصل و آبی شور و اندک داشت و زندگی در آن بسیار دشوار بود. میرمهنا که از چنگ سپاه کریم خان زند گریخته بود، مجبور شده بود در خارکو پناه بگیرد ؛ اما با حضور او در این در جزیره،هلندی‌ها در خارک به وحشت افتاده بودند و چون از سابقه خونین و راهزنی‌های بی رحمانه او باخبر بودند به دنبال چاره بودند. میرمهنا پیش از این حاکم بندر ریگ بود ؛ اما پس از مدتی راهزنی را در دریا و خشکی پیشه کرده و کریم خان مجبور شده بود سپاه بزرگی را برای سرکوب او عازم بندر ریگ کند. میرمهنا از برابر این سپاه به خارکو فرار کرد. هلندی‌ها تصمیم گرفتند میرمهنا را با دست‌های خود از میان بردارند تا خیالشان از امنیت دریا آسوده باشد. کشتی های هلندی به سوی خارکو به راه افتادند و پیش از آنکه سربازان‌شان در جزیره پیاده شوند، توپخانه کشتی‌ها ساحل خارکو را به شدت گلوله باران کرد. هنگامی که کشتی‌ها به ساحل نزدیک شدند سربازان هلندی که در میان آنها برده های سیاه آفریقایی هم دیده می شدند با قایق‌های کوچکی به طرف ساحل حرکت کردند. هیچ مقاومتی در ساحل دیده نشد. سربازان هلندی در دو صف پیشروی به داخل جزیره را آغاز کردند. سکوت کاملی که در همه جا حاکم بود فرماندهان آنها را به این گمان انداخت که راهزن کهنه کار پیش از رسیدن آنها از جزیره گریخته است ؛ اما هنگامی که هلندی ها به خوبی از ساحل؛قایق ها و کشتی‌هایشان دور شدند ناگهان صدای شلیک گلوله از هر سو بلند شد. مردان میرمهنا بسیاری از سربازان مهاجم را بر خاک انداخته بودند و گروهی از آنها نیز با شمشیر به سربازان باقیمانده حمله ور شدند... کمین میرمهنا در خارکو هلندیها را با شکستی دردناک رو در رو کرد تنها گروه اندکی از نظامیان آنها توانستند به قایق‌هایشان برسند و جزیره را ترک کنند. پیشدستی هلندی‌ها به میرمهنا نتیجه شومی به دنبال داشت ... مدتی بعد میرمهنا برادرش؛میرعلی را برای مذاکره به خارک فرستاد. نیت اصلی میرمهنا از اعزام میرعلی ، بررسی وضعیت قلعه هلندی‌ها و اطلاع از قدرت توپخانه آنها بود. چند روز پس از دیدار میرعلی از خارک کشتی کوچکی به این جزیره نزدیک شد. عرشه این کشتی پر از مرغ زنده بود مرغ ها حتی روی نرده های پیرامون عرشه هم نشسته بودند ... هلندی‌ها که رفت و آمد تمام کشتی ها را از فراز قلعه و نیز سنگرهایی که در ساحل داشتند زیر نظر میگرفتند به کشتی حامل مرغ اجازه دادند در ساحل لنگر بیندازد تا فروشندگان؛مرغ هایشان را به آنها و ساکنان ایرانی جزیره عرضه کنند. کشتی به آرامی در ساحل ایستاد، اما دریچه های عرشه به سرعت گشوده شدند و مردان میرمهنا در حالی که برخی تفنگ و بعضی شمشیر در دست داشتند از انبارهای کشتی بیرون آمدند. یاران میرمهنا که از غافلگیر شدن هلندی‌ها بیشترین بهره را می بردند توانستند با راهنمایی‌های میرعلی که راه های نفوذ به قلعه را شناسایی کرده بودند وارد آنجا شوند و قلعه را تصرف کنند. میرمهنا که در کشتن سریع دشمنانش مشهور شده بود؛فرمانده هلندی‌ها را شگفت زده کرد و اجازه داد با گروهی از هم وطنانش از جزیره خارج شود. هلندی‌ها پس از این دیگر به خلیج فارس برنگشتند. شاید کریم خان زند از اینکه پای این قدرت اروپایی از آبهای جنوب ایران بریده شده بود خوشحال بود اما اشغال خارک به دست راهزن بی رحمی مانند میرمهنا ذهن او را آرام نمی گذاشت...(سرگذشت استعمار/مهدی میرکیایی ج 10 ص78)

قسمت 171: شکار زغال فروش

کریم خان فکر می کرد حمله به خارک و دستگیری میرمهنا به کشتی‌های بزرگ اروپایی با توپهایی قوی نیازمند است و از لنجها و کشتیهای کوچکی که ساحل نشینان خلیج فارس از آنها استفاده میکنند کاری بر نمی آید برای همین هنگامی که مردی فرانسوی به نام «پیرو» برای گفت و گوهای تجاری به دیدارش آمد این ملاقات را غنیمت دانست تا پای فرانسوی‌ها را به جنگ خارک بکشاند. کریم‌خان که برای تهیه لباس سربازانش به پارچه های فرنگی نیاز داشت و از طرفی نمی خواست با انگلیسی‌ها معامله کند از شنیدن پیشنهاد فرانسوی‌ها که تجارت پشم کرمان بود خوشحال شد. این در حالی است که شهر کرمان مدتی پیش از این دچار آشوب بزرگی شده بود. خداداد خان زند؛حاکم کرمان، مرد ظالمی بود که به ناجوانمردی و بی انصافی مشهور بود. یک روز به او خبر دادند مردی یک بز کوهی بزرگ را شکار کرده و برای پیشکش به خانه خان آورده است. این مرد یک زغال فروش ساده که تقی درانی نام داشت.او خورجین الاغ های خود را در کوهپایه از زغال پر میکرد و در کرمان می فروخت. تقی شکارچی توانایی هم بود .آن روز هم بز کوهی بزرگی را به امید آنکه انعامی دریافت کند برای خان شکار کرده بود. خداداد خان بز را گرفت و دستور داد آن را کباب کنند اما دستور پرداخت انعام را صادر نکرد.تقی مدتی منتظر ایستاد و هنگامی که متوجه شد خان قصد ندارد پولی به او بدهد از خانه او بیرون آمد اما مأموران خان گردش را گرفتند که : سهم ما را از انعام خان بده ! تقی هرچه تکرار کرد که خان چیزی به من نداده مأموران زیر بار نرفتند و با مشت و لگد به جان او افتادند. بالاخره مجبور شد تفنگش را نزد آنها گرو بگذارد و به بازار برود زغال هایش را بفروشد و پولی به ماموران بدهد و تفنگش را از گرو بیرون بیاورد . فردای آن روز تقی،مقابل بازار کرمان،جلوی اسب خان را گرفت و گفت دیروز شکاری را به قصد گرفتن انعام برای شما آوردم انعامی مرحمت نفرمودید ولی خدمتکارانتان تفنگم را گرو گرفتند تا سهمی به آنها بدهم.از خیر انعام گذشتم لااقل دستور بدهید پولی را که مأموران با مشت و لگد از من گرفته اند پس بدهند. خدادادخان به جای آنکه از مأمورانش خشمگین شود از شکایت تقی زغال فروش عصبانی شد و به مأموران دستور داد او را بزنند. ساعتی بعد تقی زغال فروش با بدن زخمی و کوفته خودش را به کوهپایه رساند و ماجرا را برای دوستان و اقوامش تعریف کرد و چند شب بعد با حدود سیصد تفنگچی،پنهانی به کرمان آمد.یاران او از دیوار شهر بالا رفتند و خود را به خانه خدادادخان رساندند او را و سربازانش را کشتند و روز بعد در کوچه و خیابان و بازار به دنبال دوستان و همکاران خان ستمگر افتادند و آنها را از پا درآوردند. شهر کرمان به دست تقی زغال فروش افتاده بود که اکنون هم رزمانش به او لقب «خان» داده بودند و تقی‌خان صدایش می کردند.کریم خان زند برای سرکوب تقی‌خان درانی؛ یکی از سردارانش به نام محمد امین‌خان گروسی را به کرمان اعزام کرد اما این سردار از تقی خان شکست خورد. سردار بعدی که طعم شکست را چشید امیرگونه خان افشار بود. پس از او تقی خان حاکم یزد به جنگ تقی درانی رفت که او هم با دست خالی بازگشت.علی خان شاهسون یکی از دلیرترین سرداران کریم خان پس از اینها به نبرد با زغال فروش سابق پرداخت اما او هم کاری از پیش نبرد و در جنگ کشته شد. سرانجام نظرعلی خان زند یکی از نزدیک ترین فرماندهان کریم خان توانست کرمان را فتح و تقی خان درانی را به اسارت بگیرد. تمام این کشمکش‌ها حدود سه سال طول کشید و در این مدت تجارت زمینی ایران با هندوستان تقریباً قطع شده بود چون کرمان پل اصلی این تجارت بود. از سویی این آشوب‌ها تولید پشم در کرمان و اطراف آن را بسیار کاهش داده و رساندن همین محصول اندک را هم به مناطق دیگر تقریباً غیر ممکن کرده بود با کاهش پشم از تولید پارچه های ضخیم، مخصوصاً لباس سربازان، هم کریم خان زند برای تهیه این پارچه‌ها مجبور بود چشم به کشورهای اروپایی داشته باشد. ظلم یک خان هوس‌باز و بی‌انصاف در کرمان، خان زند را مجبور کرده بود به معامله با شرکتهای فرنگی امید ببندد. کریم‌خان زند میخواست این معامله در پیمانی بگنجاند که در آن آزادی خارک هم از دست میرمهنا مطرح شده باشد برای همین به فرستاده دولت فرانسه پیشنهاد کرد که آنها با کشتی‌هایشان به میرمهنا حمله کنند و در مقابل، انحصار تجارت در خارک را به دست آورند ؛ یعنی فقط فرانسوی‌ها اجازه داشته باشند از این جزیره برای تجارت و دادوستد استفاده کنند. فرستاده دولت فرانسه پیشنهاد کریم‌خان را با حکومت کشورش مطرح کرد اما دربار فرانسه حاضر نبود نیروهای نظامی‌اش را به خلیج فارس بفرستد و به همین علت پیمانی میان ایران و فرانسه بسته نشد.(سرگذشت استعمار/مهدی میرکیایی ج 10 ص83)

قسمت 172: آخرین روزهای راهزن کهنه کار

انگلیسی‌ها که این حوادث را زیر نظر داشتند زمان را مناسب دیدند تا دوباره با کریم خان گفت وگو کنند؛ آنها به خان زند قول دادند میرمهنا را از خارک بیرون می‌کنند و در برابر،ایران هم انحصار تجارت در این جزیره را به آنها بدهد. کریم خان این بار با انگلیسی‌ها موافقت کرد.کشتی‌های انگلیسی به مدت سه هفته خارک را محاصره کردند،اما کاری از پیش نبردند و از اطراف جزیره عقب نشینی کردند. کریم خان که از سستی انگلیسی‌ها به شدت عصبانی بود دستور داد پسر عمویش ، زکی خان زند لشکر بزرگی را در بندرعباس حاضر کند. حضور سربازان بی‌شمار در ساحل با آماده شدن تعداد زیادی لنج و کشتی کوچک در اطراف بندر همراه بود. هجوم این کشتی‌ها به سوی خارک باعث شد بسیاری از نزدیکان و یاران میرمهنا از سرانجام کار خود هراسان شوند. یک روز که میرمهنا با چند نفر از دوستانش با آسودگی در بازار خارک قدم میزد گروهی شمشیرزن به رهبری مردی به نام «حسن سلطان» که از خویشاوندان او بود به آن ها حمله کردند. پس از چند دقیقه بازار جزیره به میدان جنگ تبدیل شد؛در این میان میرمهنا متوجه شد که هر لحظه بر تعداد دشمنانش افزوده می‌شود ،مردم جزیره و بسیاری از یاران سابق او به حسن سلطان پیوسته بودند. میرمهنا بالاخره توانست با چند نفر دوستی که برایش باقی مانده بود از چنگ آنها بگریزد و خود را به ساحل برساند.راهزن کهنه کار همراه دوستان اندکش وارد لنج نیمه شکسته ای شد و به دریا زد بی آنکه بداند امواج دریا آنها را به کجا می‌کشاند. یک روز بعد لنج دزدان به ساحلی رسید اما میرمهنا با دیدن خانه هایی که در ساحل ردیف شده بودند ناامید شد؛آنجا بصره بود ؛ شهری که مردمش به خون میرمهنا تشنه بودند و منتظر بودند روزی انتقام دزدیها و آدمکشی های او را بگیرند. بازگشت سریع ممکن نبود آنها باید آب و آذوقه ای فراهم می کردند پس به امید آنکه کسی آنها را نشناسد به شهر رفتند اما مردمی که زخم‌های زیادی از میرمهنا خورده بودند او و همراهانش را به سرعت شناختند و بر سر آنها ریختند.مردم دزد قدیمی را به حاکم بصره تحویل دادند و او هم به سرعت او را به دار کشید.(سرگذشت استعمار مهدی میرکیایی ج 10 ص87)

قسمت 173: دوباره غافلگیر شدند

هنگامی که خبر اعدام میرمهنا به کریم خان رسید.خان زند به شدت عصبانی شد ؛ او به دنبال دستگیری میرمهنا بود و حاکم بصره بدون اطلاع حکومت ایران این راهزن را اعدام کرده بود اما حکمران بصره و حاکم بغداد که هر دو زیر نظر حکومت عثمانی بودند،پیش از این هم باعث خشم و رنجش کریم خان شده بودند. ایرانی‌‎هایی که برای زیارت کربلا و نجف به خاک عثمانی می رفتند در بیشتر اوقات با آزار و اذیت حکمران بغداد روبه رو می‌شدند.در سالهایی که بیماری طاعون در عراق که آن روزها بخشی از خاک عثمانی بود،همه گیر شده بود گروه زیادی از زائران ایرانی در این سرزمین جان خود را از دست دادند. حاکم پول پرست بغداد از این فرصت استفاده کرد و دارایی این زائران را بالا کشید بازماندگان این طاعون زده‌ها هر قدر تلاش کردند که اموالشان را پس بگیرند دستشان به جایی نرسید و ناچار به کریم خان پناه بردند.کریم خان به حاکم طماع نامه نوشت ؛ اما او توجهی نکرد و حتی یک سکه هم به این افراد پرداخت نکرد. حاكم بغداد،در جای دیگری هم به سرکیسه‌‎کردن ایرانی‌ها مشغول بود کسانی که از ایران به حج می‌رفتند باید از سرزمین عراق می‌گذشتند و این حاکم از هر کدام از آنها مبلغی می‌گرفت تا اجازه عبور از قلمروش را بدهد.این رسم پیش از او سابقه نداشت. کریم خان زند که با بی توجهی حکمران بغداد به نامه‌های پی‌درپی او روبه رو شده بود نامه‌ای به سلطان عثمانی نوشت اما سلطان هم برای کوتاه کردن دست حاکم بغداد کاری نکرد. بالاخره کریم‌خان تصمیم گرفت برای جبران این ستمکاری‌ها به بصره که حاکم آن زیر نظر حکمران بغداد حکومت می‌کرد حمله کند.این جنگ در سال ۱۱۸۸ هجری قمری رخ داد.سپاه ایران برای آنکه از اروندرود بگذرد و بصره را در محاصره بگیرد با کنار هم گذاشتن قایق‌های کوچک پلی را روی این رودخانه ساخت سربازان ایرانی که آماده می شدند از روی این پل بگذرند ناگهان با حمله چند کشتی و قایق توپ دار غافلگیر شدند. این کشتی ها به نماینده تجاری انگلستان در بصره تعلق داشتند. انگلیسی ها سرباران کریم خان زند را هم مانند سربازان نادر در ساحل بصره غافلگیر کرده بودند. ایرانی‌ها که انتظار نداشتند در این جنگ با انگلیسی ها هم رو به رو شوند با آتش توپخانه خود که در ساحل اروندرود مستقر بود به آنها پاسخ دادند گلوله‌باران سپاه ایران به اندازه‌ای شدید بود که کشتی‌های انگلیسی عقب نشینی کردند و ارتش ایران با گذشتن از پل به سوی بصره پیشروی کرد. محاصره بصره نزدیک به یک سال طول کشید و سرانجام دروازه‌های شهر به روی سربازان ایرانی گشوده شد و بصره به تصرف ایران درآمد. انگلیسی‌ها که در کنار حکمران بصره با ایران جنگیده بودند از انتقام ایرانی‌ها هراسان بودند اما صادق خان زند، فرمانده لشکر ایران دستور داد کسی آسیبی به آنها نزند. هنگامی که به کریم خان زند خبر رسید انگلیسی‌ها در بصره علیه ایران جنگیده اند دستور داد تجارتخانه آنها را در بوشهر تعطیل و همه آنها را از ایران اخراج کنند.این تجارتخانه در سال ۱۱۸۳ هجری قمری یعنی همان سالی که انگلیسی‌ها برای بیرون راندن میرمهنا از خارک با ایران مذاکره می‌کردند تأسیس شده بود با آنکه انگلیسی‌ها در جنگ با میرمهنا کاری از پیش نبردند تجارتشان در ایران ادامه پیدا کرد.پ در این چند سال فقط یک بار روابط آنها با کریم خان تیره شده بود. انگلیسی‌ها کالاهای خود را در ایران با سکه های طلا عوض می‌کردند و خان زند که می‌دانست چنین معامله ای کشور را دچار فقر می‌کند با آن مخالفت کرده و دستور داده بود اجناس انگلیسی باید با کالای ایرانی مبادله شوند و کسی پول به آنها ندهد. انگلیسی‌ها از صادر شدن چنین فرمانی عصبانی شدند اما بازرگانی خود را در ایران به هم نزدند تا اینکه در سال ۱۱۸۹ هجری قمری به علت شرکت در جنگ بصره کریم خان آنها را از ایران بیرون کرد. تاجران سمج انگلیسی یک سال بعد دوباره نماینده‌ای را برای گفت وگو با کریم خان به شیراز فرستادند.. متأسفانه خان زند برای فروختن کالاهای ایرانی در مقابل اجناس انگلیسی گناهان گذشته آنها را فراموش کرد و اجازه داد کارشان را یک بار دیگر در بوشهر از سر بگیرند.(سرگذشت استعمار/مهدی میرکیایی ج 10 ص93)

قسمت 174: خبر

در سیزدهم صفر ۱۱۹۳ هجری قمری،مردی که به بهانه شکار از شیراز بیرون رفته بود با بیتابی منتظر رسیدن خبری از ارگ کریم خان بود. این،مرد آغامحمدخان پسر محمدحسن‌خان قاجار بود که کریم خان زند حدود سی سال پیش از این با او جنگیده و بالاخره توانسته بود ایل قاجار را هم تحت فرمان خود درآورد.آغامحمدخان از آن روز در ارگ کریم خانی به صورت گروگان زندگی می‌کرد تا مبادا به ایل قاجار برگردد و طایفه‌اش را علیه خان زند بشوراند. مدتی بود که کریم‌خان در بستر بیماری افتاده بود و روزی که حالش از گذشته بدتر شد آغامحمدخان به بهانه شکار از شیراز بیرون رفت و از عمه‌اش که یکی از همسران کریم خان بود خواست اگر کار خان زند به آخر رسید اطلاع دهد. هنگامی که یکی از خدمتکاران قصر پنهانی خبر مرگ کریم خان را به آقا محمد خان،رساند مرد قاجار به سرعت به سوی استرآباد (گرگان) به راه افتاد تا به ایلش بپیوندد. پس از فوت کریم خان،بازماندگان او بر سر جانشینی اش به جان هم افتادند و برخی از آنها برای مدت کوتاهی توانستند بر تخت سلطنت بنشینند.این آشفتگی‌ها به آقا محمدخان قاجار اجازه داد به کمک سواران و جنگاوران ایلش بر استرآباد و مازندران مسلط شود و با امیدواری،به روزهای آینده چشم بدوزد. پس از مرگ کریم خان در مدت شانزده سال شش نفر از خاندان زند به نام‌های ابوالفتح خان،زکی خان،صادق خان،،علی مراد خان،جعفر خان و لطفعلی خان بر تخت نشستند. این افراد حکمرانان ضعیفی بودند که هر لحظه ممکن بود یکی از رقیبانشان آنها را سرنگون کند. این شاهان ناتوان گاهی مجبور می‌شدند برای بهره بردن از پشتیبانی بیگانگان امتیازهایی را به آنها بدهند.ابوالفتح خان انحصار تجارت در خارک را به فرانسوی ها واگذار کرد بدون آنکه در مقابل،امتیاز خوبی از آنها گرفته باشد. علی مراد خان به روس‌ها پیشنهاد کرد تمام سرزمین های قفقاز، جایی که امروز کشورهای آذربایجان گرجستان و ارمنستان قرار دارند را به آنها واگذار کند و آنها هم از او در برابر رقیبانش دفاع کنند.در زمان جعفرخان جانشین علی‌مرادخان،انگلیسی ها جزیره قشم را اشغال کردند.پادشاه ضعیف، نه تنها با آنها رودررو نشد بلکه آنها را از همه مالیات‌ها معاف کرد و اجازه داد در سراسر ایران آزادانه تجارت کنند. جعفرخان فکر می‌کرد با این کار به بازرگانی ایران رونق میدهد.انگلیسی‌ها از همین فرمان سوء استفاده و ادعا کردند انحصار تجارت در خلیج فارس برای آنهاست یعنی هیچ کشور دیگری حق ندارد در آنجا دادوستد کند. همین کار برعکس آن چیزی که جعفرخان می‌خواست تجارت ایران را از رونق می انداخت! در این مدت،آغامحمدخان قدرتش را روزبه روز در شمال ایران بیشتر می‌کرد و هنوز چند سالی از مرگ کریم‌خان نگذشته بود که از مازندران به بخش‌های مرکزی ایران هجوم آورد.او مدتی بعد تصمیم گرفت شیراز را تصرف کند و سلسله زند را براندازد.در این زمان لطفعلی‌خان جانشین جعفرخان در این شهر بر تخت سلطنت تکیه زده بود.(سرگذشت استعمار/مهدی میرکیایی ج 10 ص95)

قسمت175: بزرگترین الماس صورتی جهان

لطفعلی خان زند برای آماده کردن سپاه به پول نیاز داشت؛جنگی سخت با آقامحمد خان قاجار در پیش بود.لطفعلی خان سِر هارفورد جونز نماینده شرکت هند شرقی انگلستان را به ارگ شیراز دعوت کرد و در دیداری دوستانه بازوبند خود را باز کرد و پیش روی او گذاشت: الماس دریای نور، بزرگ ترین الماس صورتی رنگ جهان و یاقوت زردرنگ درشتی به نام تاج ماه روی بازوبند میدرخشیدند. لطفعلی خان به جونز گفت در حقیقت روی این جواهرات نمی‌توان قیمت گذاشت اما امروز مجبوریم آنها را بفروشیم. قیمتی که جونز برای خرید این دو جواهر پیشنهاد می‌کرد موجب خنده مشاوران لطفعلی‌خان می‌شد اما او در ارگ اقامت کرده بود تا با آنها به توافق برسد. لطفعلی خان برای پایان دادن به شورشی در کرمان برای مدت کوتاهی از شیراز خارج شد و جونز که هنوز نتوانسته بود آن ها را با قیمت‌های پیشنهادی خود راضی کند در شیراز منتظر او ماند. انتظار جونز بیهوده بود.لطفعلی خان دیگر هیچگاه نتوانست به شیراز وارد شود.او هنگامی که به شهر بازگشت با دروازه‌های بسته روبه رو شد.حاج ابراهیم شیرازی،کلانتر یا شهردار شیراز که حدس میزد آغامحمدخان قاجار در جنگ آینده پیروز شود دروازه‌ها را به روی لطفعلی‌خان بسته بود و آماده می‌شد که شهر را به خان قاجار تحویل دهد. جونز هم مانند همه مردم در شهر به دام افتاده بود اما سرانجام با تهدیدهای بسیار توانست از حاج ابراهیم کلانتر اجازه خروج از شیراز را بگیرد.او در نزدیکی کازرون یک بار دیگر با لطفعلی‌خان ملاقات کرد. خان زند در این دیدار هم فروش جواهرات را به جونز پیشنهاد کرد؛اکنون که از شهر نیز رانده شده بود بیش از گذشته به پول احتیاج داشت.جونز در پاسخ گفت فقط مقدار اندکی پول به اندازه خرج راه همراه اوست و نمی تواند الماس و یاقوت را خریداری کند؛اما به جای آن پیشنهاد خوبی برای لطفعلی‌خان داشت. به نظر جونز،لطفعلی‌خان به جای حمله به شیراز باید به سوی جنوب حرکت می‌کرد و در بوشهر ساکن می‌شد.سپس با کمپانی هند شرقی در هندوستان ارتباط برقرار می‌کرد و از آنها کمک می‌خواست. اگر جونز توان خرید جواهرات را نداشت چرا تا پیش از این درباره قیمت آنها با اطرافیان لطفعلی‌‎خان چانه میزد؟آیا اگر پولی هم در بساط نداشت نمی‌توانست به بوشهر برود و از تجارتخانه شرکت این پول را تهیه کند؟ او مشکل مالی لطفعلی‌خان را حل نشده باقی می‌گذاشت تا پادشاه آواره زند مجبور شود از کمپانی هند شرقی کمک بخواهد. لطفعلی خان نظر جونز را قبول نکرد به بوشهر نرفت و از انگلیسی‌ها کمک نخواست.او جنگ با خان قاجار را ادامه داد تا آنکه در ماه شوال ۱۲۰۹ هجری قمری به دست آقا محمد خان اسیر و کشته شد. سلسله زند به پایان کار خود رسیده بود و آغامحمدخان سلسله قاجار را بنیاد گذاشت. سِر هارفورد جونز که در دیدارهایش با لطفعلی خان همچون دوستی بسیار مهربان و دلسوز رفتار کرده بود آماده می‌شد تا با دشمنان او شاهان سلسله قاجار ، روابطی دوستانه و صمیمی را آغاز کند.(سرگذشت استعمار/مهدی میرکیایی ج 10 ص100

پایان جلد 10

۴
۰
Ashin
Ashin
«چرا مجبورم میکنی حقیقتی را بگویم که ندانستن‌ش برایت موجب بهترین لذت‌هاست؟بهترین تقدیر آن‌ست که در دسترس شما نیست،یعنی نزادن و نبودن.پس از آن بهترین تقدیر زود مردن است.» ×سیلنوس‌به شاه میداس×
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید