
غریبهها(لقبی که سرخپوست های برایِ کاشفین اسپانیایی داده بودند) از جایی که کشتی لنگرانداخته بود با قایقهای کوچکی به طرف ساحل به راه افتادند؛ درحالی که هریک شمشیری را در دست داشتند، سرخ پوستها به سرعت به طرف کلبههایشان دویدند و با دستانی پر بازگشتند ؛ آنها بسیار مهربان بودند و برای غریبهها آب و غذا آورده بودند. آن روز سوم اکتبر ۱۴۹۲ میلادی بود. فرمانده غریبهها «کریستف کلمب» نام داشت که برای نخستین بار به قاره ی آمریکا قدم گذاشته بود. كريستف کلمب ايـن سرخ پوستها را که از قبیله ای به نام «آراواک» بودند، این گونه توصیف میکند:
«آنها برای ما طوطی، توپهای پنبه ای و میوههای جنگلی آوردند و با میل و رغبت، هرچه را که داشتند با ما مبادله میکردند. بدنهایشان ورزیده و چهرههایشان دلنشین بود. هیچ سلاحی حمل نمیکردند. اصلا هیچ سلاحی را نمیشناختند ؛ مثلا وقتی شمشیرم را به آنها نشان دادم، از روی نادانی به تیغه ی آن دست کشیدند و خود را مجروح کردند. آنها مناسب خدمتکاری هستند ؛ تنها با پنجاه سرباز میتوانیم آنها را به زانو درآوریم و به هر کاری که مایلیم وادار کنیم.»
کریستف کلمب در گزارشی به دربار اسپانیا نوشت:
« این سرزمین، شگفت انگیز است. کوه و دشت،سبز و حاصل خیز است و رودخانههای بزرگ و پهن آن پر از طلا هستند.»
او سپس صاحبان این سرزمین را این گونه توصیف میکند:
«به قدری خام و ساده اند و دربارهی دارایی خود آن قدر سخاوتمندند که اگر کسی ندیده باشد باور نمیکند. اگر چیزی از آنها بخواهید هیچگاه « نه » نخواهند گفت. حتی برعکس، مایلند هر چیزی را که دارند با دیگران تقسیم کنند.»
کریستف کلمب در سفر دومش به آمریکا، در سال ۱۴۹۵ میلادی، دوباره به آراواکهای مهربان رسید و به شکار برده پرداخت. هزاروپانصد سرخ پوست آراواک، مـرد و زن و کودک، اسیرو در قفسهای بزرگی زندانی شدند. سپس پانصد نفر از آنها انتخاب و به کشتی منتقل شدند. از این پانصد نفر، دویست نفر در سفر دریایی جان خود را از دست دادند. بقیه سالم به اسپانیا رسیدند و در قفسهای بزرگی به فروش گذاشته شدند. اکنون آراواکها ایـن غریبههای شمشیر به دست را بهتر میشناختند. کلمب که به پادشاه اسپانیا قـول داده بود محمولههای بزرگی از طلا را برای او ارسال کند سرخ پوستها را وادار به جست وجوی طلا در کف جویبارها و رودخانهها میکرد. تنبیه کوچکی برای سرخ پوستهایی که زیر بار نمیرفتند در نظر گرفته شده بود ؛ یک دستشان را قطع میکردند و آنها را به حال خودشان رها میکردند تا پس از خونریزی فراوان بمیرند. آراواکها تلاش کردند یک نیروی نظامیبرای دفاع از خودشان ایجاد کنند ؛ اما حریف اسپانیاییها که توپ، تفنگ و اسب داشتند نشدند. سرخ پوستهای اسیر جلوی سگهای گرسنه انداخته شده یا زنده در آتش سوختند. کار برای یافتن طلا وظیفه ی مردان بود، اما زنها هم وظیفه داشتند که در کشتزارها کار کنند. غذایی که به آنها داده میشد بسیار اندک بود. پس از مدتی زنها خشک و لاغر شده و بیشتر کودکان مرده بودند. هنگامیکه معلوم شد دیگر طلایی پیدا نمیشود، همه ی مردان و زنان را در مزارع به کارگرفتند. سرخ پوستها باید محصولات مزرعه را که در بارهایی به وزن ۴۰ تا ۵۰ کیلوگرم بسته بندی شده بود روی شانه میگذاشتند و به نقاط دورتری که از کشتزارها ۲۵ تا ۵۰ کیلومتر فاصله داشت میبردند. اسپانیاییها که در این مسیر طولانی مراقب سرخ پوستها بودند، بر تخت روانهایی مینشستند که روی شانه ی چهار سرخ پوست حمل میشد. هزاران نفر از آراواکها در شرایط سخت معادن و کشتزارها یا بر اثر تنبیه اسپانیاییها از بین رفتند ؛ به طوری که در سال ۱۵۵۰ میلادی یعنی پنجاه و هشت سال پس از ورود کلمب به سرزمینشان تنها پانصد نفر از آنها زنده بودند. این جمعیت هنگام ورود اسپانیاییها به سرزمین آنها پنجاه هزار نفر بود. «لاس کاداس» کشیشی بود که همراه اسپانیاییها به آمریکا رفته بود.او درباره ی رفتار هم وطنانش با سرخ پوستها مینویسد :
«وقتی اسپانیاییها سرخ پوستان را با چاقو مجروح میکردند و یا تکههایی از بدن آنها را میبریدند تا تیزی شمشیرهایشان را امتحان کنند، هیچ فکر بدی در سرنداشتند....»
(سرگذشت استعمارج5 ص11)
پس از کریستف کلمب، فرناندو کورتز از طرف دربار اسپانیا مأمور شد تا فتح قارهی جدید را ادامه دهد. کورتز به مکزیک رسید و توانست امپراتوری بزرگی را که سرخ پوستها بنا کرده بودند تسخیر کند. تمدن سرخ پوستهای «آزتک» نتوانست در برابر اروپاییها و تمدن اروپایی که با سلاح آتشین به سراغ آنها آمده بود مقاومت کند. در نخستین روزهایی که کورتز به مکزیک رسیده بود. سرخ پوستها فکر میکردند میتوانند آنها را با دادن هدیههایی آرام کنند، آنها وقتی شادی اسپانیاییها را از دیدن اشیاء طلایی دیدند طلای بیشتری برای آنها آوردند اما از هیجان اسپانیاییها شگفت زده شدند. اسپانیاییها معدن ایـن طلاها را میخواستند. یکی از سرخ پوستها که از علاقهی عجیب تازه واردها به این فلز زرد تعجب کرده بود. علت آن را از کورتز سوال کرد. کورتز یک دستش را روی قلبش گذاشت و گفت:
«تمام مردم ما به یک بیماری مبتلا هستند، یک بیماری قلبی که فقط با طلا درمان میشود.»
تمدن اینکا در پـرو هـم نتوانست در برابـر ایـن بیماری اسپانیایی مقاومت کند. سرخ پوستان پرویی هم هنگامیکه با این غریبهها آشـنـا شـدند، تلاش کردند آنها را با هدیه ای شاد کنند: یک خورشید طلایی و یک ماه نقره ای. ارسال این هدیه برای پادشاه اسپانیا کافی بود تا چند نسل از سرخ پوستهای پرو به کار در معدن و کندن غارهایی در دل کوهها وادار شوند و گروه گروه در این غارها که به دست خودشان ساخته شده بود، جانشان را از دست بدهند. زجرآورترین کار در معدن هنگامیپیش میآمد که آب به درون آن راه مییافت. سرخ پوستها مجبور بودند در کوتاه ترین زمان و زیر شلاق اسپانیاییها درحالی که فریادهای این اربابان در راهروهای تاریک معدن میپیچید، آب را با ظرفهای کوچک جمع کنند و معدن را خشک کنند. هزاران سرخ پوست جان خود را از دست میدادند تا داروی قلب بیماری سفیدها را از دل کوه بیرون بکشند. زمان زیادی از ورود اسپانیاییها به قاره جدید نگذشته بود که بقیه اروپاییها هم به خاطر هم چشمیبا آنها به طرف این دنیای تازه به راه افتادند. هنگامیکه اسپانیاییها بخشهای بزرگی از آمریکای مرکزی و جنوبی را تسخیر کرده بودند، انگلیسیها و هلندیها مجبور بودند به نقاط شمالی تر آمریکا قدم بگذارند.(سرگذشت استعمار ج5 ص 15)
دولت انگلستان با سرخ پوستهایی که از آبله نجـات پیدا کرده بودند، پیمانی بست تا آنها به سمت غرب آمریکا مهاجرت کنند و منطقه ای به نام «آپالاچ» محل زندگی آنها را از سیزده مهاجرنشین انگلیسی که در سواحل شرقی آمریکا میزیستند، جـدا کند. مهاجرنشینها بـه ایـن حـكـم دولت انگلستان مانند بسیاری دیگر از فرمانهای آنها اعتراض کردند. آنها اکنون برای انقلاب و اعلام استقلال از انگلستان آماده میشدند؛ و معتقد بودند کشورشان تا غرب آمریکا و سواحل اقیانوس آرام گسترده است. هنگامیکه جنگهای استقلال درگرفت و حکومت انگلستان و مهاجرنشینهای انگلیسی به جان هم افتادند، سرخ پوستها هم به طرفداری از انگلستان برخاستند که لااقل غرب آمریکا را برای زندگی آنها در نظر گرفته بود؛ اما ایـن بـارهـم بخت و اقبال با سرخ پوستها یار نبود، یک بار دیگر هم پیمان سرخ پوستها شکست خورد. مهاجرنشینها پیروز شدند و ایالات متحده آمریکا را تأسیس کردند. سرخ پوستها پس از دو جنگ بزرگ و از دست دادن متحـدان خـود، با یک ملت جدید روبه رو بودند؛ ملتی که «گرسنهی زمین» بود.(هنوزم هستن نمونهش همین حیوانی که الان رئیسجمهورشون هست.)(سرگذشت استعمارج5 ص40)
قانونی که انـدرو جکسون(هفتمین رئیسجمهور آمریکا) به تصویب رسانده بود، باید به تدریج بـه اجـرا درمیآمـد و قبیلههای مختلف سرخ پوسـت بـا امضای قرارداد و یا به زور بـه آن سـوی میسیسیپی کوچ میکردند. اما دولت آمریکا درباره ی انتقال یک قبیله عجله داشت: چیروکیها. ایـن سرخ پوستها ساکن جنوب آمریکا بودند و در سرزمینهای آنها طلا کشف شده بود. پس خیلی زود باید به راه میافتادند. رئیس جمهور فوراٌ بـه ژنرال وينفيلداسکات دستور داد به منطقه ی چیروکیها برود و آنها را وادار کند که چادرهایشان را جمع کنند و به سمت غرب به راه بیفتند. اسکات با پنج هنگ سرباز و چهارهزار سفیدپوست داوطلب بـه سراغ چیروکیها رفت. زمستان بود و هوا کاملاٌ سرد؛ اما اسکات باید دستور رئیس جمهور را اجرا میکرد سرخ پوستها اجازه نداشتند منتظر بهار بمانند. اسکات سرخ پوستها را جمع کرد تا؛ دستور رئیس جمهور را به آنها اطلاع دهد:
«رئیس جمهور ایالات متحـده مـرا بـا یک ارتـش قـوی اعزام کرد تا شما را مجـبـور کـنـنـد بـرای زندگی در رفاه کامـل بـه آن سـوی رود میسی سی پی بروید. قرص کامـل مـاه در حال کوچک شدن است و قبل از آن کـه قـرص ماه دیگری به پایان برسد، باید همه به سمت غرب حرکت کرده باشید. سربازان مـن مسیر حرکت شما را زیر نظر دارند و هزاران تفنگدار از همـه سـو بـه طـرف شـما میآینـد تـا بـا فـرار يا مقاومت به صورت یکسان مبارزه کنند. آیا میخواهید با مقاومت خود ما را مجبور کنید دست به سلاح ببریم ؟ خدا نکند ! آیا میخواهید فرار کنید و در جنگل پنهان شوید؟ خدا نکند!»(چقد شبیه پستهای ترثسوشال هست.)
چیروکیها در سرمای سخت زمستان به راه افتادند تا جویندگان طلا به سرعت جانشین آنها شوند. صدها کیلومتر پیاده روی در زمینهای یخ زده و پوشیده از برف بسیاری از سرخ پوستها مخصوصاٌ زنان و کودکان را از پا میانداخت. چیروکیها حدود هفت هزار نفر بودند که چهارهزار نفر آنها در این راهپیمایی هولناک کشته شدند. آنها هنگامیکه به رودخانه میسی سی پی رسیدند، رودخانه نیمه یخ زده بود و یخهای شناور برای قایقهایی که از عرض رودخانه میگذشتند، بسیار خطرناک بودند. اما قانون ایالات متحده باید اجرا میشد، محل زندگی آنها غرب رودخانه بود، نه شرق آن. سرخ پوستها که پس از راهپیمایی طولانی دیگر توانی برایشان نمانده بود، در قایقها نشستند و به سوی ساحل شرقی به راه افتادند. تکههای بزرگی از یخهای شناور با قایقها برخورد و بعضی از آنها را واژگون میکردند. یخ زدن در آب میسی سی پی سرنوشت گروهی دیگری از چیروکیها بود. هنگامیکه آخرین نفرات آنها در ساحل شرقی پیاده میشدند؛ جریان آرام میسی سی پی اجساد منجمد افراد قبیله را دورتر و دورتر میبرد.چیروکیها تا سالهای بسیار درد و رنج خود را از این راهپیمایی به یاد میآوردند. سفری که نام «راهپیمایی اشکها» را برایش انتخاب کرده بودند. درهمین روزها اندرو جکسون، رئیس جمهور آمریکا در کنگره سخنرانی کرد و به نمایندگان گفت:
« با خوشحالی فراوان خبر انتقال کامل سرخ پوستهای چیروکی را به سرزمین جدیدشان به اطلاع میرسانم. این اقدام بهترین نتایج را به دنبال داشته است.»(ظاهرا این آمریکاییا هیچ تغییری نکردن در طول این 2 قرن همونحرفا)
(سرگذشت استعمار ج 5 ص45)
در سالهایی که سفیدپوستها، سـرخ پوستها را از سرزمینهایشان میراندند، سیاه پوستها هم با کشتی از آفریقا به آمریکا منتقل میشدند تا در مزارع پنبه و نیشکر بردگی کنند. بردههایی که از ظلم سفیدها به تنگ میآمدند، گاه فرار میکردند و به قبیلههای سرخ پوست پناهنده میشدند. یکی از قبیلههایی کهاین بردهها را پناه میداد قبیلهای در جنوب آمریکا به نام «سمینول» بود. سیاهان در دهکدههای سرخ پوستان سمینول به آرامش میرسیدند، با دختران سرخ پوست ازدواج میکردند و فرزندانشان را به صورت انسانهایی آزاد بزرگ میکردند. سرزمین سمینولها در چشم دولت آمریکا زمینی بسیار حاصلخیز بود که میتوانست به کشتزارهای عظیم پنبه تبدیل شود؛ اما حضور سرخ پوستها دراین منطقه که روزگارشان را با شکار میگذراندند و به مزارع کوچک ذرت بسنده میکردند، مانع بزرگی برای به ثمر رسیدناین اندیشههای اقتصادی بزرگ بود. چیزی نگذشت که قرار بردهها به دهکدههای سرخ پوستی بهانه خوبی به دست آمریکاییها داد. آنها اعلام کردند که سرخ پوستها بردهها را به فرار تحریک میکنند و چادرهای آنها پناهگاه بردههای فراری و تبهکار است. دولت بدون هیچ هشداری حمله به دهکدههای سرخ پوست نشین را آغاز کرد و بدون آنکه در جست و جوی بردهها باشد، چادرها را به آتش میکشید و مرد و زن و کودک را به قتل میرساند. کشتار سمینولها، سرزمین وسیعی را در اختیار دولت آمریکا گذاشت که آن را با قیمت خوبی به سرمایه داران سفید فروخت. با نابودی سمینولها و آماده شدن زمینهای آنها برای کشت پنبه قیمت برده در آمریکا به شدت بالا رفت؛ بردههایی که بایداین زمینها را بـه مـزارع بـزرگ و پنبه تبدیل میکردند. آزادیاین زمینها سنگ بنای برپایی « امپراتوری پنبه » در آمریکا بود. این امپراتوری،آمریکا را به بزرگ ترین تولیدکنندهی پنبه در جهان تبدیل کرد. پنبهای که ازایـن مـزارع به دست میآمد، به انگلستان صادر میشد تا چرخ کارخانههای ریسندگی منچستر به گردش بیفتد. پارچههای منچستر نیز صنایع پارچه بافی بسیاری از کشورهای مشرق زمین را به نابودی کشاندند. اکنوناین کشورها برای به دست آوردن لباسی که تنشان را بپوشاند، به آمریکا و انگلستان وابسته بودند.(سرگذشت استعمار ج5 ص49)
سـرخ پوستهایی که به قانون دولت سفیدها گردن گذاشته بودند و راهی غرب میسی سی پی شده بودند، باید در صلح و آرامش، بدون آنکه چشمشان به هیچ سفیدپوستی بیفتد، زندگی میکردند. اما تنها ده سال از این کوچ اجباری گذشته بود که در کالیفرنیا طلا پیدا شد و در عرض چند ماه هزاران سفیدپوست از میسی سی پی گذشتند تا به جست و جوی طلا بروند. اما دولت آمریکا که به سرخ پوستها قول داده بود، غرب رودخانه «تا هنگامیکه سبزه میروید» به آنها متعلق است، چه پاسخی برای آنها داشت؟ پس از مدتی اعلامیه «تقدیر» از طرف دولت آمریکا صادر شد. در این اعلامیه آمده بود:
تقدیر و سرنوشت حکم میکند که اروپاییها و فرزندان آنها بـر سراسر قاره آمریکا حکومت کنند. آنها نمایندهی نژاد برتر و پیروز هستند و مسئولیت نگهداری از جنگلها و بیرون آوردن ثروتهایی که در این زمینها نهفته است، به عهده آنهاست.
این اعلامیه عجیب جواب دولت آمریکا به رؤسای قبایلی بود که آنها را به عهدشکنی متهم میکردند. جالب است که تنها یک گروه از سفیدپوستان با این اعلامیه مخالفت کردند؛ ساکنان «نیوانگلند» که همهی سرخ پوستهای سرزمینشان را کشته یا آواره کرده بودند. اکنون کالیفرنیا به عنوان سی و یکمین ایالت آمریکا مشخص شده بود؛ اما هنگامیکه خـبـر پیـدا شـدن رگههایی از طلا در کوههای «کلرادو» منتشر شد، ایالاتهای تازه کانزاس و نبراسکا در سرزمینهای سرخ پوستها متولد شدند.(البته قبل از اون آمریکا سر بدست آوردن این مناطق که متعلق به مکزیک بود یک جنگ وحشتناک با مکزیک برای بدست آوردن تگزاس و نیومکزیکو و آریزنا و کلرادو و کالیفرنیا انجام داد و هزینههای بسیار سنگینی را برای همین داد که طلای بیشتری غارت کنه. بعد هم سراغ این بختبرگشتهها رفت.)(سرگذشت استعمار ج5 ص 52)
بسیاری از سرخ پوستان نه به اعلامیه تقدیر توجه کردند ونه به وعدههای جدید سفیدها که باز هم به آنها قول میدادند، زمینهایی را «تا هنگامیکه سبزه میروید» به سرخ پوستها اختصاص خواهند داد؛ یکی از این افراد «شاهین سیاه» رئیس قبیله فوکس(روباه؟) بود.او اعتقاد داشت امریکاییها تنها با زبان دروغ و فریب صحبت میکننـد وهیچگاه نباید به آنها اعتماد کرد(ظاهرا این قضایای امروز ما تازه نیست و این آمریکاییا اصلا ذاتشون همین کثافتیست که میبینید). شاهین سیاه قبیله اش را با سه قبیله ی دیگر به نام وینه باگو، پتاووتامیو کیکاپو متحد کرد و به مهاجران جدید اعلان جنگ داد. اتحاد چهار قبیله سرخ پوست برای آمریکاییها به دردسر بزرگی تبدیل شده بود؛ به ویژه آنها که سرخ پوستها از جنگ رو در رو پرهیز میکردند. آنها به دستههای کوچک تقسیم شده بودند و در کوه و دشت به ستونهای سربازان و باشگاههای آنها حمله میکردند و دوباره ناپدید میشدند. این وضع بسیاری از سران ایالات متحده را به فکر واداشته بود که رفتار خشونت آمیز با سرخ پوستها گاهی میتواند هزینههای بسیاری داشته باشد و باید به گونه ای آنها را وادار کرد که از زندگی گذشته ی خود دست بکشند، شیوه ی زندگی آمریکایی را بپذیرند، پایبند زمین، شهر و تجارت شوند و شکار و زندگی در طبیعت را رها کنند. در این میان رئیس جمهور آمریکا پیشنهاد جالبی داشت
«از سرخ پوستان بخواهیم به جای آن که با سربازان ما بجنگند و کشته شوند، در زمینهای کوچکی خانه بسازند و مشغول کشاورزی شوند. بعد آنها را به پذیرفتن زندگی متمدنانه ی آمریکایی تشویق کنیم. اکنون آنها با سفیدها تجارت میکنند و کالا میخرند، بدهی به بار میآورند و برای پرداخت بدهیهایشان مجبور میشوند زمینهایشان را واگذار کنند.»
درحقیقت رئیس جمهور حتی برای همان قطعههای کوچک زمین که ممکن بود در برابران دشتهای وسیع به سرخ پوستان داده شود، نقشه کشیده بود، اما فرماندهان ارتش که در حال جنگ با شاهین سیاه بودند. به نقشههایی نیاز داشتند که زودتر به نتیجه برسد. آنها سرانجام با گروهی از قبیله وینه باگو مذاکره و آنها وادار به خیانت به شاهین سیاه کردند. وینه باگوها قبول کردند که در برابر بیست رأس اسب وصد دلار پول نقد، شاهین سیاه را به دامیبکشانند که امریکاییها برای او پهن کرده بودند. شاهین سیاه با همین حیله اسیر شد. او را به پایتخت آمریکا بردند تا به عنوان رهبر شورشیها در برابر چشمهای تماشاگران کنجکاو بایستد ؛ اما شاهین سیاه در برابر سفیدها شروع به سخنرانی کرد: «من هیچ خطایی نکرده ام که باعث خجالت یک سرخ پوست شوم. من با سفیدهایی جنگیدم که سال به سال، قـدم بـه قـدم، با دروغ و فریب جلو میآمدند تا زمینهای ما را از چنگمان بیرون بکشند. اگر یک سرخ پوست مثل شما دروغ گو باشد، از قبیله اخراج میشود تا گرگها او را بدرند. مردان سفید معلمان بدی هستند، آنها به سرخ پوستها لبخند میزنند تا گمراهشان کنند، با سرخ پوستها دست میدهند تا فریبشان دهند. آنها مانند مار به میان ما خزیدند و ما را مسموم کردند». کسانی که صحبتهای شاهین سیاه را میشنیدند. این جملات رئیس جمهور را هـم بـه خاطر داشتند:«اگر نتوانیم سرخ پوستها را به راه راست هدایت کنیم، باید آنها را از بین ببریم». شاهین سیاه به زندان منتقل شد و پس از مدتی از دنیا رفت. اسکلت او را از بقیه اجزای بدنش جدا کردند و آن را به فرماندار ایالات «آیـوا» که تازه تأسیس شده بود، هدیه کردند. فرماندار تازه کار، اسکلت شاهین سیاه را به عنوان یک شیء زینتی در دفتر کارش گذاشت.(سرگذشت استعمار ج5 ص56)
سرخ پوستهایی که حضور سفیدها را در غرب آمریکا تحمل میکردند و به ساختن پاسگاهها، حفـر معـدن و از بـيـن بـردن جنگلها اعتراض نمیکردند، بـاز هـم آرامشی همیشگی نداشتند. سربازان همیشه با بدبینی مراقـب آنها بودند و هر حادثهی ناگواری را کـه بـرای سـفیدها رخ میداد، به سرخ پوستها نسبت میدادند. برخی از سرخ پوستها به خاطر همین بدگمانیها به دست سربازان کشته میشدند. افراد قبیله برای انتقام به پاسگاهها حمله میکردند و جنگ آغاز میشد. یکی از قبیلههایی که مدتی طولانی در چنین جنگ و گریزهایی درگیر بود «ناواهو» نام داشت. مردان ناواهو گله داران بزرگی بودند؛ اما بسیاری از چارپایان خود را در جنگ با سربازان آمریکایی از دست داده بودند. آنها به تدریج به این نتیجه رسیدند که باید قرارداد صلحی را با ارتشیها امضا کنند. قرارداد صلح بين«مانوئه ليتو» رئیس قبیلهی ناواهو و سرهنگ کنبی در دژ«فانتل روی» امضا شد. با امضای قرارداد، آرامش در منطقه حاکم شد و گاهی هم مسابقات اسب دوانی بین سرخ پوستها و سفیدها در داخل دژ برگزار میشد؛ مسابقاتی که سرخ پوستها علاقهی زیادی به آنها داشتند. مسابقات معمولاً از نخستین ساعتهای صبح آغـاز میشد و نزدیک ظهر این رقابتهای دو نفری ادامه داشت؛ اما هنگام ظهر بهترین سوارهایی که از دو طرف آمادگی خود را برای مسابقه اعلام کرده بودند، وارد میدان میشدند. در این لحظه هیجان به اوج میرسید و هردو طرف جایزههایی را برای برنده تعیین میکردند؛ پول نقد، پتو، اسب، مروارید و هر چیز با ارزش دیگر سرخها و سفیدها جایزهها را پایین دیوار در میگذاشتند و به میدان مسابقه برمیگشتند تا هنگامیکه برنده مسابقه مشخص شد، به طرف دیوار برود و همه را برای خودش بردارد. روزی که قرار شد رئیس قبیله یعنی «مانوئه لیتو» در مسابقه شرکت کند، جوانهای قبیله از شدت هیجان به آستانهی دیوانگی رسیده بودند. مانوئـه لـیـتـو از چند روز قبل به سربازان دژ خبر داد که میخواهد با بهترین سوار ارتشی رقابت کند، سرخ پوستها جایزههای با ارزشی که برای چنین مسابقه ای مناسب باشد، آماده کرده اند و بهتر است سربازها هم هدیههایی شایسته آماده کنند. مسابقه در یکی از روزهای آخر تابستان در «ماهی که گوزن سم میزند» برگزار شد. صدهـا مـرد و زن و کودک سرخ پوست زیباترین لباسهایشان را پوشیدند، بهترین اسبهایشان را سوار شدند و بـه طـرف دژ به راه افتادند. سرخ پوستها با چشمهایی که میدرخشید و سروصدا و خندههای بلند وارد دژ میشدند. چند سرباز داور مسابقه بودند و یکی از آنها با شلیک گلوله ای رقابت را آغاز کرد. هردو اسب از جا کنده شدند و شروع به تاخت کردند. اما پس از چند لحظـه مانوئه لیتو احساس کرد اسب در اختیارش نیست، طوری که دیگر نمیتوانست حیوان را در اختیار داشته باشد و مسابقه بیرون پرید، سروان با سرعت پیش میتاخت و سرانجام به خط پایان رسید. مانوئـه لـيـتـو اسبش را آرام کرد و خیلی زود فهمید که کسی لگام اسب را با چاقو بریده است، مردان ناواهـو بـه طرف داوران دویدند و از آنها خواستند مسابقه را باطل کنند. اما سربازان زیر بار نرفتند. سروان همراه چند سرباز با هلهله شادی به سوی دیوار دژ تاخـت تـا جـوایـز را تصاحب کند. مردان ناواهـو که از فریبکاری سفیدها خشمگین شده بودند به دنبال سربازان دویدند تا دست آنها را از جوایز کوتاه کنند. اما در همیـن حـال متوجه شدند که در دژ پشت سر آنها بسته شد. یکی از آنها به طرف در دوید، اما با گلوله یکی از نگهبانان از پا درآمد. یکی از ارتشیها بـه نـام سـروان «نیکلاهـات» ماجـرای آن روز را در یادداشتهایش نقل کرده است:
« ناواهوها، زن و بچه و مرد، به هر سو میگریختند، سربازها به هر کدامشان که میرسیدند با سرنیزه یا شلیک گلوله او را از پا درمیآوردند. من توانستم بیست نفر از مردان آنها را جمع و به طرف در شرقی دژ هدایت کنم، سربازی را دیدم که میخواست زن سرخ پوستی را با دو کودک سر ببرد. با فریادی از او خواستم که دست نگه دارد، اما به فرمان من توجهی نکرد. با تمام توان به طرف او دویدم، اما وقتی به او رسیدم که کار هردو بچه را ساخته بود و زن را مجروح کرده بود. سرهنگ کنبی، فرمانده دژ، دستور داد با توپهای سبک کوهستانی به سرخ پوستهایی که از دژ بیرون رفته بودند، شلیک کنند، سرخ پوستها در تمام دره ای که دژ برآن مشرف بود، پراکنده شده بودند و هراسان بـه هـر طـرف میدویدند. هرکدام از توپها به سویی نشانه رفتند و آتشباری آغاز شد...».
قانون عوض نشده بود؛ سرخ پوستها به هر بهانه ای باید کشته میشدند. پس از این حادثه ناواهوها هیچگاه روی صلح و آرامش را ندیدند تا اینکه آخریـن نـفـرات آنها در جنگ و گریز با سفیدها کشته شدند.(سرگذشت استعمار ج5 ص61)
«وارد» سفیدپوستی بود که در ایالت نیومکزیکو زندگی میکرد و با یک زن سرخ پوست ازدواج کرده بود. آنها صاحب پسری شده بودند که روحیه ی سلحشوری و عشق به آزادی را از مادرش به ارث برده بود. «وارد» وقتی رفتارهای پسرش را میدید که به سرخ پوستها بیشتر شبیه است تا سفیدها به شدت خشمگین میشد و تا جایی که از نفس میافتاد پسرش را کتک میزد. در یکی از روزها وارد، درحالی که شراب زیادی خورده بود و بر خودش مسلط نبود، به خانه آمد و همین که چشمش به پسرش افتاد، شروع به بهانه گیری کرد و بعد به جان او افتاد.کتکهای وارد آن قدر خشن و وحشیانه بود که پسر دورگه اش مجبور شد خودش را از خانه بیرون بیندازد و پا به قرار بگذارد. هنگامیکه وارد به خودش آمد متوجه شد که پسرش همراه چند رأس از دامهایش گم و گور شده است. وارد فوراً به سراغ سربازان رفت و به آنها گفت «کوچیزه» رئیس سرخ پوستان «چیریکا هوا» پسرش را همراه چند رأس دام دزدیده است. ارتش، ستونی از سربازان را برای تنبیه کوچیزه و آزادی پسر دورگه آماده کرد. هنگامیکه خبر به دهکده ی سرخ پوستها رسید کوچیزه، رئیس تنومند سرخ پوستها، تصمیم گرفت با پای خودش به اردوگاه سربازان برود و بی گناهی اش را ثابت کند. کوچیزه با چند نفر از مردان قبیله اش راهی اردوگاه شد و به فرمانده سربازان اعلام کرد که برای مذاکره آمده است. فرمانده از او و مردانش خواست وارد چادر شوند و هنگامیکه رئیس «چیریکاهوا» را درون چادر دید نتوانست در برابر وسوسه ی دستگیر کردن او مقاومت کند. با اشاره ی فرمانده، سربازان چادر را محاصره کردند و بعد فرمانده به «کوچیزه» گفت که او و همراهانش در اسارت خواهند ماند تا آن پسرو دامها بازگردانده شوند. هنوز حرف فرمانده تمام نشده بود که کوچیزه کاردش را بیرون کشید، چادر را پاره کرد و از آن بیرون پرید. سربازان که ناگهان این سرخ پوست قوی هیکل و بلند بالا را در مقابل خود دیده بودند، بی اختیار خود را کنار کشیدند و راه را برای او باز کردند. کوچیزه گریخت، اما پارانش در دست سفیدها اسیر بودند. مدتی بعد مجبور شد سه سفیدپوست را گروگان بگیرد تا آنها را با دوستانش معاوضه کند؛ اما فرمانده حاضر به مذاکره نبود. او اصرار میکرد که کوچیزه باید گروگانها، پسر آقای وارد و دامها را فوراً آزاد کند. کوچیزه از سماجت سفیدها که بدون هیچ مدرکی او را به دزدیدن آن پسر متهم میکردند، به تنگ آمده بود. سرانجام دستور داد تا هر سه گروگان را بکشند. فرمانده سربازان هم هرشش اسیر سرخ پوست را به دار آویخت و سربازانش را برای جنگ با قبیله چیکاهوا به راه انداخت که بیش از ده سال طول کشید و از آنجا به نیومکزیکو و آریزونا هم کشیده شد. این نبردها به «جنگهای کوچیزه» معروف شد و سفید پوستهایی که حاضر نشده بودند درباره ی حرفهای آقای «وارد» به درستی تحقیق کنند سربازان بسیاری را در این جنگها از دست دادند. کوچیـزه هـم پس از ده سال جنگ و گریز به دام افتاد و اعدام شد؛ اما مقاومت جانانه ی قبیله ی او به یکی از طولانی ترین پایداریها در برابر سفیدپوستان تبدیل شد. ارتش آمریکا که مجبور شده بود برای غلبه بر قبیله ی چیریکاهـوا از مردان غیر نظامیهم استفاده کند؛ برای تشویق آنها جوایزی را تعیین کرده بود. هرکس پوست سـر مـرد سرخ پوستی را به سربازان تحویل میداد، چهل دلار جایزه میگرفت. پوست سر زنها یا سرخ پوستهای زیر دوازده سال هم بیست دلار جایزه داشت! ریشه ی سرخ پوستان چیریکاهوا به این صورت از خاک آمریکا کنـده شـد؛ اما هیچ کس خبـری از پسر گم شده ی آقای «وارد» پیدا نکرد.(سرگذشت استعمار ج5 ص74)
دولت آمریکا همواره از سرخ پوستها میخواست که (متمدن) شـوند. شکار را کنار بگذارند و به کشاورزی بسنده کنند. از پراکندگی در دشتها دست بردارند و در شهرها ساکن شوند، مسیحی شوند، مثل سفیدپوستها لباس بپوشند و ازهمان کالاهایی که آنها مصـرف میکنند، استفاده کنند. در ایـن صـورت هیچ مشکلی پیش نخواهد آمد، درگیریها تمام خواهد شد و آرامش به زندگی سرخ پوستها بازخواهد گشت[از توجهتان متشکرم!!!]. این درخواستها به گوش نوجوان سرخ پوستی به نام «کینت پـواش» هم میرسید. او در قبیله ی «مودوک» در کالیفرنیا زندگی میکرد و پدرش رئیس قبیله بود. پدر کینت پواش حرفهای سفیدها را باور نمیکرد، آنها را اشغال گروخائن میدانست و دائم تکرار میکرد از روزی که در کالیفرنیا طلا پیدا شده است، قبیلهاش ساعتی را هم در آرامش نگذراندهاند. بالاخره پدر در جنگی با سفیدها کشته شد و کینت پواش به ریاست قبیله رسید. کینت پواش به عنوان رئیس قبیله به مناطق سفید پوست نشین سفر کرد تا با آنها به صلح برسد. کینت پـواش عاشق لباسهای سفیدپوستان بود او از خانههای آنها و درشکههایی که سوار میشدند و به گردش میرفتند. خوشش میآمد. افراد قبیله مودوک دوستان خوبی در شهر ایرکا پیدا کردند، به مسیحیت گرویدند. سفید پوستها کینت پواش را که حالا مثل همه ی آنها مسیحی بود «کاپیتان جک» نامیدند. پس از مدتی نمایندگانی از دولت به قبیله ی مودوک آمدند و به کاپیتان جک قول دادند اگر به قرارگاه محصوری در شمال کالیفرنیا بروند به هر خانواده، به اندازه کافی زمین کشاورزی، داده خواهد شد. کاپیتان جک به نمایندگان دولت تأکید میکرد که آنها مسیحی شده اند و تمام شرطهای دولت را برای « متمدن » شدن پذیرفته اند؛ پس سفیدها هم باید آنها را راحت بگذارند. اما نمایندگان دولت اصرار داشتند که سرخ پوستها زمانی واقعاً متمدن خواهند شد که زمینهایشان را به دولت واگذار کنند! بالاخره کاپیتان جک قرارداد را امضا کرد و قبیله ی مـودوک راهی قرارگاه «کلامات» در شمال کالیفرنیا شد. از خوارباری هم که دولت وعده داده بود خبری نمیشد؛ درحالیکه نمایندگان دولت لباس و خواربار کلاماتها را تأمین میکردند. کاپیتان جک متوجه شد که فریب خورده است. افراد قبیله اش گرسنه بودند، او نمیتوانست شاهد مرگ کودکان قبیله باشد. جک دستور داد که قبیله از قرارگاه خارج شوند. آنها به طرف دره ی «لاست ریور» که زمانی در آنجا زیسته بودند رفتند تا شکار کنند، ماهی بگیرند و از ریشه گیاه «کاماس» غذا درست کنند. سفید پوستانی که در دره «لاست ریور» صاحب مزرعه بودند نمیتوانستند سرخ پوستها را در اطراف خود ببینند و به دولت شکایت کردند. مقامات دولتی برای جک پیغام فرستادند که به قرارگاه کلامات بازگردد. جک پاسخ داد که بهتر است قرار گاهی به آنها اختصاص یابد. دفتر امور سرخ پوستان این درخواست را منطقی تشخیص داد، اما صاحبان مزارع حاضر نبودند حتی یک وجب از دره را به سرخ پوستان بدهند. دولت بار دیگر به قبیله ی «مودوک» دستور داد که به قرارگاه کلامات بازگردد. جک زیر بار نرفت. یک هنگ سواره نظام از دژ کلامات بیرون آمد و به طرف دره ی لاست ریور به راه افتاد تا قبیله ی مودوک را به زور به قرارگاه برگرداند. سربازان چادرهای سرخ پوستان را محاصره کردند و سرگرد جکسن، فرمانده هنگ، به جک اعلام کرد که از طرف «پدر همه» یا همان رئیس جمهور آمریکا مأمور است که آنها را به کلامات بازگرداند و سپس از جک خواست تفنگش را روی بسته ی علفی که جلوی پاهایش بود بگذارد. جـک مخالفتی نکرد و از بقیه ی سرخ پوستها هم خواست تفنگشان را کنار تفنگ او بگذارند. افراد قبیله از دستور سرپیچی نکردند و تفنگهایشان را کنار تفنگ او گذاشتند؛ تنها یک نفر حاضر نشد سلاحش را تحویل دهد. مرد سرخ پوست به طرف آنها شلیک کرد و یکی از سربازها را از پا درآورد. سرگرد جکسن فرمان تیراندازی را صادر کرد. چند مرد سرخ پوست روی زمین افتادند و زنها و کودکان پا به از فرار گذاشتند. سربازان اجازه ندادند سرخ پوستها بیش از این دور شوند. آنها را دوباره گرد آوردند و درحالی که جک و سه نفر دیگر را به زنجیر کشیده بودند به طرف دژ کلامات به راه افتادند. جک و سه سرخ پوست دیگر در دادگاه به جرم آدمکشی محاکمه شدند. درحالیکه دادگاه در حال بررسی ماجرا بود، سربازان در بیرون ساختمان در حال برپا کردن دار بودند؛ هیچکس در تشریفاتی بودن محاکمه شک نداشت. کاپیتان جک به سرعت به دار آویخته شد. شب بعد از اعدام جسدش را مخفیانه از گور بیرون آوردند و به ایرکا بردند؛ شهری که در آنجا عاشق تمدن سفیدها شده بود. دوستان سفیدش که روزی او را به مسیحیت دعوت کرده بودند، جسدش را مومیایی و به پایتخت منتقل کردند. در آنجا جسد را به نمایش گذاشتند؛ هرکس که به تماشا میآمد باید ۱۰ سنت میپرداخت.
«جرونیمو» آخرین رئیس قبیله ی آپاچی ها بود که در سال ۱۸۸۶ میلادی پس از سالها جنگ و کشمکش با ارتش آمریکا خودش را به آن ها تسلیم کرد.هنگامی که او در مرز مکزیک سلاحش را به سربازان ارتش تحویل داد، لباس هایش پاره و مندرس بود، از خستگی توان ایستادن نداشت و گرسنگی امانش را بریده بود. تمام افراد قبيلـه همین وضعیت را داشتند. آپاچی ها به قرارگاهی در فلوریدا اعزام شدند. در آنجا در میان خواربار و آذوقه ای که برای آن ها آماده شده بود، بیش از هر چیز شیشه های شراب دیده می شد. پیش از ورود اروپایی ها به قاره آمریکا سرخ پوست ها، با شراب آشنا نبودند. سفید پوست ها با فروش شراب به سرخ پوست ها معامله های بسیار سودآوری انجام می دادند و از طرفی تلاش می کردند روحیه سلحشوری آن ها را با اعتیاد به این نوشیدنی از بین ببرند. جرونیمو پس از مدتی تمام داروندارش را برای خریدن مشروب فروخت. سرخ پوست شجاعی که سفیدپوستان تا سال ها از شنیدن نامـش بـه لـرزه می افتادند در یکی از روزهای سرد فوریه ۱۹۰۹ برای فروختـن تنها یادگار دوران عظمت و سلحشوری اش از خانه بیرون رفت. او بایـد تيـر و کمانش را می فروخت تا بتواند با آن شیشه ای مشروب بخرد. پیرمرد مست هنگام بازگشت به خانه از گاری اش پایین افتاد و زیر باران سردی که می بارید از دنیا رفت. سفیدها در معتاد کردن سرخ پوست ها به این نوشیدنی موفق بودند، حتی اکنون هم سرخ پوست های اندکی که در آمریکا باقی مانده انـد بـه اعتیـاد بـه الکل و شرابخواری و بدمستی معروف اند. آمریکایی هایی که در آغاز فقـط مناطق شرقی قـاره آمریکای شمالی را در اختیار داشتند، رسیدن به غرب قاره و تشکیل کشوری را که از اقیانوس اطلس تا اقیانوس آرام گسترده بود «سرنوشت نمایان» نام گذاشته بودند. دولت امریکا هیچ گاه به صورت رسمی به این سیاست اشاره نکرد و تنها تاجران و ماجراجویان از آن یاد می کردند، امـا عقـب راندن سرخ پوست ها به صورت گام به گام ، سیاست دائمی دولت آمریکا در قرن نوزدهم بود. کشف طلا ، نقره و نفت جویندگان ثروت را به سرزمین سرخ پوست ها می کشاند و دولت به سرخ پوست ها اعلام می کرد که نمی تواند جلوی این افراد را بگیرد از سویی دشت های وسیعی که سرخ پوست ها دراختیار داشتند به کشتزارهای عظیمی تبدیل می شد که اقتصاد جهان را تحت تأثیر قرار می داد. در سالهای ۱۸۶۰ تا ۱۸۹۰ میلادی یعنی دقیقاً سالهایی که «عملیات پاکسازی» تکمیل می شد انقلابی به نام انقلاب کشاورزی در آمریکا صورت گرفت. در این سی سال تعداد مزارع در آمریکا سه برابـر شـد و از دو میلیون بـه شـش میلیون مزرعه رسید. مساحت این کشتزارها هم از ۱۶۰ میلیون به ۳۲۵ میلیون هکتار رسید. تمام این زمین ها با کشتار مردان ، زنان و کودکان سرخ پوست به دست آمده بود. در پایان قرن ،از تمام مساحت کشور آمریکا فقط ۲۲۰۰۰ کیلومتر مربع آن در اختیار سرخ پوست ها قرار داشت. منطقه ای که اکنون نیز به سرخ پوست ها تعلق دارد. نسبت این عدد به مساحت کل آمریکا (۹۸۲۶۶۳۰) مشخص می کند که دولت آمریکا فقط یک چهار صد و پنجاهم زمین های کشور را به صاحبان اصلی آن اختصاص داده است.(سرگذشت استعمار، مهدی میرکیایی پایان جلد 5 ص 108)