خشمگینم از خودم

  • یک . سالها پیش تمام سرمایه خانوادگی و سرمایه شرکت پدرم را یکجا دزدیدند ، ورشکسته شدیم و بعد هی ویرانی پشت ویرانی . مجبور بودیم تا زنده بمانیم بدون درخشش چشم هایمان بدون خنده هایمان بدون آرزو و رویاهایمان و تلاش کنیم که از آن مرداب بیرون بیایم یا حداقل فقط گردن هایمان را بالا بگیریم که بتوانیم نفس بکشیم .

دختر شادی بودم با قهقه های بلند و لبخندی زشت که زشت بودنم بی فایده بود نمی تواست مرا از شاد بودن و شیطنت کردن و قهقه زدن منصرف بکند , دختری بودم با درخشش چشمانی عجیب که همه از آن می گفتند . از چشم هایم که زودتر از خودم لو میداد چه چیزهای شیطنت باری در کله ام دارد می چرخد .

بعد از آن همه را از دست دادیم , همه آن مگس ها که حالا می فهمیدم چه ضرب المثل واقعی بود . بعد از آن هرچه پول به دستمان می رسید مجبور بودیم خانوادگی پولهایمان را یک کاسه بکنیم تا بشود ذره ذره و یکی یکی مشکلات را حل بکنیم . سختی های فراوانی کشیدیم روزها تلاش می کردیم و شب ها هر کدام توی اتاق خودمان هق هق گریه سر میدادیم که باعث نشود روحیه بقیه ضعیف بشود . روزگار سختی بود.

اینها را گفتم که بگویم حالا بعد از گذشت 5 سال از آن ورشکستگی هرچقدر هم پول توی حسابم بیاید نه تنها خوشحالم نمی کند بلکه بغضی می شود روی بغض های دیگرم و ترس می افتد توی دلم و حساب و کتاب اینکه این پول را به کدام زخم زندگی بزنم و اگر خدایی نکرده یک لحظه خرج یک خوشی بکنم بعد یکهو اگر کاری پیش آمد دوباره دستم خالی باشد و نتوانم کاری بکنم ... پول دیگر برایم لذت بخش و خوشایند نبود و تبدیل شده بود به چیز ترسناکی

به تمام پول های جهان علاقه دارم اما دیگر به پول داشتن اعتمادی ندارم و هرچقدر هم پولی داشته باشم خوشحال نمی شوم چرا که هر واریز حقوق و اضافه کاری مرا سخت به فکر مشکلاتم فرو می برد .

بگذار همین جا گریزی بزنم به خودم و خودت خدایا . برای من دنیای دیگری که دزد در آن به سزای اعمالش برسد بی ارزش و بی فایده است . این را می نویسم که اگر وجود داشته باشی و اگر جهان دیگری و به اصطلاح عدالتی وجود داشته باشد بدانی و زیرش نزنی که گفته ام برام بی ارزش است . من همین زندگی چندساله ام را دوست داشتم . من آرزوها و رویاهایم را دوست داشتم من آن خنده ها و لبخندهای زشتم که را که با دست جلوی دهانم را می گرفتم تا کسی نبیند چقدر زشت می خندم دوست داشتم و آن دنیایی که قرار است عروسک وار در آن زندگی بکنم برایم مهم نبوده و نیست . تو هیچ وقت قادر نیستی بتوانی تمام آنها را , آن جوانی و شادابی را دیگر به من برگردانی .

کاش کسی نفهمد چه می گویم .

  • دو . در سی سالگی و درست در آستانه آن ورشکستگی بزرگ عاشق شدم , عشق برایم مثل معجزه ای بود که می توانستم با آن زنده بمانم و سختی ها را تحمل بکنم , فکر می کردم او راست می گوید که با همه فرق دارد . فکر می کردم دنیای قشنگی ورای آن سیاهی ها و تلخی ها دارم برای خودم و او می سازم ....

پنج سال طول کشید تا بفهمم که گول خورده ام . پنج سال طول کشید تا بفهمم دوباره و همزمان اما اینبار از جسم و روحم و آن قلب بیچاره ام دزدی شده . پنج سال طول کشید تا بفهمم مورد سواستفاده چیزی به نام عشق قرار گرفته ام و عشقی وجود نداشته هیچ وقت .

پنج سال طول کشید تا بفهمم دروغ بوده تمامش و به جز او من نیز به خودم دروغ می گفتم که عشق وجود دار و او عاشقم است .

پنج سال طول کشید تا بفهمم و بارو بکنم که در ذهنش زن دیگری بوده , آنهم کسی که به او خیانت کرده و رفته نه من که در همه حالتی کنارش بودم و ترکش نکردم . پنج سال طول کشید تا بفهمم همه آن بدی ها را آن دروغ ها را آن ریاکاری ها و خیانت ها را .

کاش کسی نفهمد چه کشیدم

من به عشق و دوست داشتن من به عاشقی کردن علاقه دارم اما بی شک تا ابد هرآنچه عشق در دنیا باشد را دیگر نمی توانم قبول بکنم به خاطر خیانت یک دروغگو ، همانطور که دیگر هیچ پولی خوشحالم نمی کند به خاطر آن دزد .

دزد پول و دزد قلب در زندگی من یک نقش را دارند .

چه می دانستم وقتی پول هایم رفت رویاهایم رفت قلبم نیز می رود و آن نیمه دیگر آرزو و رویاهایم هم در حال سوختن و خاکستر شدن است .

چه میدانستم تمام مسیر زندگیم را باید با دزدان زندگی بکنم و نابود بشوم . چه می دانستم روزگاری تخته سنگی میشوم زنده .

اما در پایان هر دو ماجرا من خودم را مقصر دانستم که به هرکسی اعتماد کرده بودم

تمام سرمایه زندگیمان را دست کسی داده بودیم که بالا کشیده بودش . ما بلد نبودیم که نباید اینکار را کرد . بلد نبودیم که سرمایه را باید در چند جای مختلف سرمایه گذاری کرد که اگر از یکجایی ضربه بخوری از بقیه قسمت ها ساپورت بشوی و بتوانی خودت را جمع بکنی

و درمورد عشق هم همین بود . بعدها فهمیدم که رفتارم در قبل از سی سالگی درست بوده , نباید به هیچ انسانی در مورد دوست داشتن و عشق اعتماد می کردم . نباید تمام عشقم را یکجا در دستانم می گرفتم و به او تقدیم می کردم . من باید مثل خیلی از انسان های دیگر خیانت می کردم تا مورد دوست داشتن واقع می شدم . من قانون هایتان را بلد نبودم

من هیچ نمی دانستم و محکوم بودم بین آدم های دزد و خائن زندگی بکنم .

حالا که من مانده ام و هیچ به جز همین بغضم بگذار این را بگویم نگویی نگفتی یا نخواستی یا نمی دانستم یا .... اگر عدالتی در کار باشد یا قصاصی همین دنیا می خواهمش نه آن دنیا . برای تو می نویسم که نمیدانی حتی اگر انتقامی هم بگیری دیگر خوشحال نمی شوم چون آن آدم قبلی دیگر نمی شوم هرگز .