بالاخره یه کتاب رو تموم کردم. "دختری که رهایش کردی"
واقعا قشنگ بود و واقعا تا تموم شدنش نتونستم ازش بگذرم. الان دارم یه کتاب دیگه از جوجو مویز میخونم، من پیش از تو. امیدوارم به اندازه قبلی خوب باشه.
یادمه وقتی دبیرستان بودم یکی از بچه ها داشت این کتاب رو میخوند. تصویرش تو ذهنم مونده. یکی از بچه های ریاضی بود. به کتابدار کتابخونه مدرسه میگفت یه روز دیگه دستم باشه؟ تا ظهر تمومش میکنم.
من تو ذهنم کلی تعجب رو داشتم مدیریت میکردم. مگه میشه تو انقدر دلت بخواد یه کتاب رو بخونی که خواهش کنی یه روز دیگه دستت بمونه؟ برام عجیب بود. من اونموقع کتابای زیادی نخونده بودم. یعنی احتمالا قدمت کتاب خوندنم برمیگشت به کتابایی که مامانم برام میخوند. قصه های مجید و قصه های خوب برای بچه های خوب. تو بچگی برای اینکه خوابم ببره. دیگه انگار کتاب خاصی نخونده بودم تا کلاس ششم که تصمیم گرفتم کتاب بخونم. هیچ کتابی نمیشناختم. رفتم کتابخونه. گفتم یه کتاب داستان میخوام. به سلیقه خودش یه کتاب بهم داد. شروع کردم به خوندن. تو دو صفحه اولش همه شخصیتا مردن. کتابو بستم و تموم شد تا کلاس هشتم یا نهم. یه کتاب از کتابخونه مدرسه برداشتم. شروع کردم به خوندن. به داستان میومد واقعی باشه. داستان یه دختری بود که برای کار از خونوادش جداش کرده بودن. منو یاد اون اهنگی از زندوکیلی مینداخت که میگه "سرم گرم نوازش های اون بود، که خوابم برد و کوچش رو ندیدم. " وقتی رفتم دبیرستان انگار وارد سرزمین عجایب شده بودم. همه بچه ها میتونستن بشینن و ساعت ها از کتاب هایی که خونده بودن حرف بزنن. در حالی که من اون آخرین کتاب رو اصلا یادم نمیومد. چیزی که یادم بود این بود که همیشه درس خونده بودم.
هنوز هم به اینجور کتاب خوندن خو نگرفتم.