امشب دو تا از دوستام رو اتفاقی دیدم. هر دو تاشون یه بچه بغلشون بود. یکی دختر و اون یکی پسر.
معمولا دوست ندارم دوستای قبلم رو ببینم. چون همیشه به این فکر میکنم که اگه ازم یه سوالی درباره موقعیت فعلیم بپرسن چی باید جواب بدم؟ مثلا اگه بپرسن کجا مشغول به کاری؟ باید بگم شغل ثابت یا استخدامی یا حتی قراردادی ندارم. اگه بپرسن تحصیلاتت، چیزی که همیشه با اون شناخته شدم، به کجا رسیده؟ باید بگم منتظر کنکور ارشدم و سال پیش نرفتم دانشگاه. بعدشم تو دلم بگم که چندان امیدی هم به کنکور امسال ندارم. اگه بپرسن خونواده تشکیل دادی؟ هم باید بگم نه. البته به این مورد معمولا حسادت هم نمیکنم ولی به باقی چیزایی که نوشتم چرا.
شرایطی که میگم خیلی معمولیه، شاید توقع زیادی باشه از یه آدم همسن من که یه شغل ثابت داشته باشه، تحصیلاتش تو مرحله پایانامه نوشتن باشه، یه عالمه آگاهی داشته باشه، کلی هم هنر های دیگه از خودش نشون بده.
یه بار تو کلاس زبان بودم و یکی از بچه ها شروع کرد به سوال پرسیدن ازم.
ورزش مورد علاقت چیه؟
یوگا کار میکنم.
ساز مورد علاقت چیه؟
دف میزنم.
چقد زبان خوندی؟
حدودا ده ساله (اینو الکی گفتم، یعنی ده سال از شروعشه تا الان ولی بینش پنج سال هواخور داشت.)
تو دانشگاه هم زبان خوندی؟
نه، رشتم روانشناسیه. لیسانس روانشناسی دارم.
و خب، خیلی معلوم بود که شغلم تدریس زبانه.
از جمله موقعیت هایی بود که دوستش داشتم و از جمله موقعیت هایی که دوستش ندارم جاهاییه که سوالایی ازم پرسیده میشه که هیچ جوابی براش ندارم یا جوابم نه هست. از اون لحظه ها به اندازه آفساید اعلام شدن گل طارمی تو بازی امشب با بلژیک بدم میاد.
امشب تو روضه فول تایم داشتم کتاب میخوندم. فصل به گمونم پونزده از کتاب "زندگی خود را دوباره بیافرینید" که مربوطه به تله معیار های سختگیرانه. حالا چرا وسط روضه؟ چون همش حس میکردم باید یه کاری بکنم تا از وقتم نهایت استفاده رو کرده باشم.