ویرگول
ورودثبت نام
فاطمه‌ام.
فاطمه‌ام.علاقه‌مند و وابسته به نوشتن؛ از هر دری.
فاطمه‌ام.
فاطمه‌ام.
خواندن ۳ دقیقه·۲ روز پیش

«ترین» بودن چه شکلیه؟

سلام.

امروز 5 اسفنده. هنوز چند روزی تا آزمون مونده و مشغول درس و درس و درسم. جالبه که این روزها فکر مقایسه و اون بدتره، این بهتره کم‌تر میاد تو ذهنم. دور شدن از فضای خوابگاه و اون حجم از آدم‌هایی که دارن همراه با تو تو یه مسیر قدم برمی‌دارن و نگاه‌های تلخ و شیرینشون عمیقا برام شبیه یه حسی از آزادی می‌مونه.

واسه همین این روزها هر موقع می‌خوام فکر مقایسه بیافتم به خودم میگم: ببین! فقط جلوی پاتو نگاه کن! یه قدم جلوتر معلومه؟ آره؟ آفرین! پس امروز همین قدم رو درست بردار. نه فردا مهمه، نه ماه بعد، نه هر وقت دیگه؛ یه قدم جلوتر، فقط یه قدم.
این فکر خیلی بهم کمک کرده. خیلی از مرداب‌های دل‌مردگی و دل‌زدگی زیادی نجاتم داده. متمرکزم کرده و خلاصه که کلا خیلی خوب بوده.

حالا امروز یه اتفاق جدید افتاد. دوست سال بالاییم بهم گفت که اینترن نمونه بخش داخلی شده. وای! واقعا حس قشنگیه. اون‌قدر براش خوشحال شدم که با یه نیش باز داشتم بهش تبریک می‌گفتم. بذارید براتون تصویرسازی کنم که این لحظه چه شکلیه؛

اول یه مراسم برگزار می‌کنن که حالا می‌تونه وسط یه جلسه مورنینگ (ارائه مریض‌های بخش در حضور بقیه) باشه یا می‌تونه یه جشن باشه. بعد در حالی که همه نشستن، هممممه؛ یعنی از متخصص‌های داخلی و فوق تخصص‌ها و همکلاسی‌ها و حتی دانشجوهای استاژر سال پایینی، اسم شما رو به عنوان اینترن صدا می‌زنن و شما بلند می‌شید و آروم آروم از پله‌ها میرید بالا
و از دست اون‌هایی که در تمام طول این مدت از نظر علمی و اینکه «خدایا! چقدر بلده؟! چقدر باسواده؟! چقدر با تجربه است» تحسینشون می‌کردین، لوح یا برگه‌ تقدیر می‌گیرید و همین.

حالا کاری به جایزه ندادنشون ندارم؛ ولی این حس تحسین خیلی شیرین و دلچسب به نظر می‌رسه.
من زیاد تجربه همچین چیزی رو نداشتم. من اغلب معمولی بودم، معمولی‌ای که اگه دیر بجنبه، اگه شل کنه، اگه اون‌قدر که باید تلاش نکنه، کلاهش پس معرکه است. فکر می‌کنید دارم بزرگ‌نمایی می‌کنم؟ نه من واقعا پس معرکه بودم.
هم روزهایی بود که بالا بودم، هم پایین
ولی خدایا... «ترین» بودن..
این احساس بی‌نظیری از افتخار و لذت و خوشحالی
این چیزیه که زیاد نتونستم تو زندگی تجربه‌اش رو داشته باشم

واسه همین همیشه دیدم نسبت به اون‌هایی که مسیر زندگیشون رو با یه شیب ملایم به طور میانگین موفقیت و موفقیت طی می‌کنن، همیشه یه حس ترکیبی خوشحالی و حسرت داشتم و دارم. چطور حسیه؟ واقعا چجوریه؟ اینکه انتظار «ترین» بودن رو داشته باشی؛ اینکه اسمت رو صدا بزنن و تحسینت کنن، برات عجیب نباشه؛
بعد یه مدت آدم همچنان ذوقشو داره؟
مثلا به این فکر می‌کنی که چطور باید راه بری تا روی سن برسی؟
یا مثلا موقع عکس دسته جمعی چطور لبخند بزنی؟
یا جایزه‌ات رو چطور تو دستت بگیری؟

من خیلی فرق کردم. می‌دونم.
نسبت به اون روزهایی که پس معرکه بودم، استقامتم بیشتره.
پیوستگی رو یاد گرفتم.
تو هر حال و حالتی ادامه‌‌‌دادن رو بلد شدم.
دیگه به هر مشکلی که حل نمیشه، برچسب نمی‌زنم که ذات من اینه، توان من اینه؛ می‌شینم مثل یه معما بهش فکر می‌کنم که چطور می‌تونم حلش کنم.

از اون روزی که پس معرکه بودم، مدت‌هاست گذشته.
هر کاری کردم که پس معرکه نباشم؛
ولی
ولی مشکل اینه که «ترین» هم نشدم.
دلم می‌خواد. واقعا فقط دلم می‌خواد. می‌دونم همه زندگی این نیست. می‌دونم زندگی انقدر چیزهای مهم‌تر داره که همچین چیزی رو خواستن منو شبیه یه بچه شاید نشون بده؛
ولی دلم می‌خواد.
همچین حس جالبی از لذت و اعتماد به نفس و خوشحالی رو..
می‌خوام.

واسه همین دلم می‌خواد اینجا بنویسم:
من می‌خوام اینترن نمونه داخلی بشم.
نه فقط داخلی
می‌خوام تو همه بخش‌ها عالی بخونم و عالی عمل کنم.

اگه رسیدم بهش که میام بهتون میگم،
اگه نرسیدمم میام بهتون میگم، چون در هر صورت درس‌خوندن و مسئولیت‌پذیر بودن خوبه چه به روی سن برسی، چه نرسی.
(همین الان داشتم فکر می‌کردم من برای وقتی اونی که می‌خوام نشدم، برنامه دارم. فکر کنم اینم از ویژگی‌های ماست. حس می‌کنم «ترین»ها برنامه‌ای برای نشدن ندارن، دارن؟ نمی‌دونم؛ وقتی «ترین» شدم بهتون میگم)

البته فعلا ان شاء الله این امتحان به خیر بگذره. بقیه‌اش رو خدا بزرگه❤





اعتماد نفسامتحانکمال طلبیتلاش
۳
۱
فاطمه‌ام.
فاطمه‌ام.
علاقه‌مند و وابسته به نوشتن؛ از هر دری.
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید