
سلام.
پیوستگی، پیوستگی، پیوستگی
کاری که خیلی سخت این روزها میتونم نسبت بهش پایبند بمونم. واقعا چقدر ممکنه؟ این که یه روتین تکراری رو هر روز و هر روز و هر روز انجام بدی و فردا هم مثل همه فرداهای قبلی برای انجام دادن همون کار از خواب پا بشی؟
آدم تا چند روز و هفته میتونه از پس این روتین تکرار نشدنی بر بیاد؟ تا کجا ذهن میکشه که بخونه و بفهمه و یاد بگیره؟
این روزها دقیقا وسط همین خستگی بزرگم. این حجم کار و این پیوستگی داره فرسودهام میکنه. مثل یه موتوری که از نقطه اوج انرژیش لذت میبری در توهم خودم فکر میکردم که آره! همینه! بیشتر و بیشتر بخون. بیشتر و بیشتر هنوز انرژیش رو داری. هنوز خسته نشدی. بیشتر..بیشتر
تا جایی که اونقدر کم استراحت کردم که بدنم من رو مجبور به استراحت کرد و الان حس میکنم که دچار فرسودگی شدم. خستهام یا دلم میخواد ادای خستهها رو در بیارم..؟ نمیدونم؛ ولی میدونم که خستهام. واقعا از وقتی که یادم میاد دارم درس میخونم. از وقتی که خودم رو شناختم دارم بدو بدو میکنم؛ واسه یه تست درست بیشتر. واسه یه درصد بالاتر، حالا یه مدرسه بهتر، حالا یه دانشگاه و یه شهر بزرگتر؛
و کسی این رو به روت نمیاره تا وقتی که سالها از پس هم میگذرن و میگذرن و یه شب وقتی برمیگردی وسط یه دورهمی فامیلی به بچهها نگاه میکنی، به جوونهایی که دیگه بچه نیستن. به فلان دخترخاله که بدو بدو دنبال بچهاشه که غذا بذاره دهنش. به فلانی که داره از مشکلات خونهاش میگه. وقتی میفهمی که میری به دوستت سر بزنی و حرف از این میشه که با شوهرش دارن دنبال خونه میگردن.
اصلا بحث صرفا سر شوهر و بچه و ازدواج و چه و چه نیست. بحث سر زندگیه؛ زندگی!
زندگیکردن، وارد فصلهای جدید زندگی شدن، تجربهکردن و همه این اتفاقات و روزها و ماهها و سالهایی که برای من تو صفحات جزوه میگذره و گذشت. وقتی کنار بقیه میشینم خودم رو مثل یه ماشین نمره میبینم. مثل کسی که کاری جز این کار نکرده و تو همین کار هم لزوما همیشه خوب نیست.
غبطه میخورم به حال آدمهایی که هر دوش رو بلدن. هم زندگی رو، سفر رفتن رو، تجربهکردن رو و در کنارش در زمینه تحصیلی عالیبودن رو. من هیچوقت هر دوش رو کنار هم بلد نبودم. یعنی خواستم که بشه ولی به اعضای هر ساعت و روزی که از تلاشکردن دست کشیدم و زندگی کردم، بهم عذاب وجدان و یادگیری و نتیجه کمتری رسید. در نتیجه تصمیم گرفتم که از پس همین یه دونه کار بر بیام.
حالا این روزها موتورم بنزینش کم شده و داره پت پت میکنه. میدونم که زندگی بالا پایین داره و من الان دارم از سربالاییش عبور میکنم، میدونم میگذره؛ ولی الان که داره میگذره درد داره. دیشب داشتم فکر میکردم که تا کی؟ تا کی قراره مثل یه جوجه اردک متفاوت تو یه برکه پر از قو باشم؟ انگار که همه شخصیت اصلی یه کتابن و من فقط دارم از بالا به صفحات این کتاب نگاه میکنم و میخونمش.
الان تنها چیزی که میدونم و حس میکنم اینه که خستهام و فرسوده و غمگین. دلم حرفزدن میخواد و در عین حال چیزی نگفتن؛ چون نه کسی قراره عمق احساست رو درک کنه و نه میتونه کاری براش انجام بده. استراحت هم کردم؛ ولی هنوز جواب نداده. خلاصه که همینجوری کج دار و مریز میگذرونیم تا ببینیم چی میشه. (مفهوم این ضربالمثله خیلی باحاله، برید بخونیدش).
حس میکنم گفتن بیشتر از این تکرار مکرراته. دیگه همین.
مراقب خودتون باشین. خداحافظ.