اولین مخلوق؛ عقل

هرچه میگذرد، بهتر‌ و بیشتر میفهمم که چرا بشر آفریده ای‌است که خدا بابتش، خودش را تحسین میکند!

رسالت بشر، این معجونِ فریاد و سکوت، غم و شادی، عقل و عشق، فجور و تقوی، اراده و جبر، تعهد و رهایی، طینت و هوای نفس، آن است که از زمین شروع کند و تا جایی که ظرفیتش را دارد، اوج بگیرد. نکته‌ی اصلی اینجاست که؛ نباید فراموش کند که بعد از هر زمین‌خوردنی مقصد هنوز آسمان است و کماکان باید به دنبال اوج گرفتن بود که نشستن و عزلت گزیدن، رسالت بشر نبوده و نیست!

به گمانم انسان، مادامی که زنده است باید اندیشه کند و از این کار ناچار است اما محتوایی که به آن می‌اندیشد، تحت اختیارِ خودش است. ما به چه می‌اندیشیم؟ به آن چیزی که به آن تعلق بیشتری داریم! مدار اندیشه ی ما روی حب و بغض ها می‌چرخد! تا به حال دیده‌اید کسی به چیزی بیاندیشد که ارتباطی به حب و بغض‌هایش نداشته باشد؟

ما، مردمانی عاقل هستیم و مادامی که عاقلیم باید عاشق باشیم.

رسالت بشر آن است که اوج بگیرد، برای اوج گرفتن باید اندیشید و مدار اندیشه ی اوج گیری حب است.

پس؛ انسانِ غیرِ عاشق نمیتواند انسان باشد!