همه چیز از توجه به جزئیات شروع شد!

بچه تر که بودم فکر میکردم نوع انسان ساده است و به دور از پیچیدگی! فرقی هم ندارد که زن باشد یا مرد...

همینطور که بزرگتر میشدم تمایزات و تفاوت ها برایم روشن و آشکارتر می شد، تا جایی که حتی خودم را در میان دوستانم غریب میدیدم و البته این تفاوت ها و نوع های مختلف انسانی هنوز هم برایم عجیب است و در بعضی موارد غیر قابل درک است! تقریبا در هر کلاس درسی به زور یک نفر پیدا می شد که بتواند مرا همانطور که هستم درک کند و یا بتوانم از خودم برایش حرف بزنم و دوستم باشد! فکر کنم راهنمایی بودم که با صنعت وبلاگ نویسی آشنا شدم. از آنجایی که گوشِ بدونِ قضاوتی برای حرف هایم نداشتم ، سعی می کردم بنویسم ، به جزئیات یادم هست ، از مدرسه برمیگشتم و بعد از خوردن ناهار و خوابیدنِ اهالیِ خانه به اینترنت وصل می شدم و صفحه ی بلاگفا را باز میکردم و شروع میکردم به نوشتن!

زمان همچنان در گذر بود و فکرهایم و تخیلاتم بزرگ و بزرگتر و جزئی تر می شد! و بیشتر می نوشتم ! به وقت خوشحالی، ناراحتی، هیجان ، عصبانیت و ... . نگاهم به جزئیات زیبایی ها را زیباتر و درد ها را اذیت کننده تر می کرد! بر خلاف افراد دور و برم سختی همیشه برایم شیرین بود و هنوز هم نمیدانم این حس ریشه در ذاتم دارد و یا از یک جایی به بعد کسبش کرده ام! هرچه هست خدا را شکر!

سال کنکورم اما سعی کردم دیوانگی کنم و درس بخوانم. فکر می کردم در جایی که هستم نمیگنجم! رشته ی حقوق یکی از دانشگاه های تهران را انتخاب کردم و هجرت کردم! و بعد از 18 سالگی زندگی ام متفاوتِ متفاوت شد! انگار هر بذری که در سالهای راهنمایی و دبیرستانم کاشته بودم، کم کم در حال ثمر دادن بود. اتفاقات زیاد بودند و روندشان بسیار سریع بود. از کمتر چیزی مطمئن بودم مثلا اینکه میخواهم بزرگ شوم! سال اول دانشگاه در گرداب یک تحول نه چندان مطلوب افتاده بودم ، داشتم هرچه داشتم را سرکوب میکردم تا اینکه چند نفر تقریبا مثل خودم را درخوابگاه پیدا کردم و دوباره شروع کردن به رشد دادن خودم!
نگاهم به جزئیات مرا عاشق طبیعت کرد! سبز شد رنگ مورد علاقه ام و آسمان شد جایی برای رها کردنِ اوج ذوق و هیجانم!البته هنوز هم اینگونه است. در کنار رشته ی دانشگاهی ام ، مشغول خواندن فلسفه شدم و این عمقِ توجهم به جزئیات را بیشتر کرد! حتی باعث شد که به حقوق علاقه ی بیشتری داشته باشم.

در کنار همه ی این ابعاد ، بعد بزرگی وجود داشت به نام احساس! دوستش داشتم و می پروراندمش ، به نحوی که برای ترغیب کردن خود به انجام کاری باید اول دوستش می داشتم و سپس انجامش میدادم!

حالا با این حد از احساس و فهم و درک آمده ام که بنویسم! از خودم ، تجربه هایم ، نگاهم و زندگی در این دنیا!
پناه میبرم به خدا از نفسانی شدنِ قلمی که در دستم قرار دارد...

بسم الله الرحمن الرحیم