چرا زندگی می‌کنیم؟

همه‌ی ما دست کم یک‌بار در زندگی سعی کرده‌ایم به این سوال پاسخ دهیم که اصلا چرا باید زندگی کرد! و خیالتان را راحت کنم که به تعداد نفوسِ خلائق، جواب برای این سوال وجود دارد و باز هم پاسخ‌ش ناتمام می‌ماند!

انسان، این موجودِ اندیشنده، در مسیر زندگی با اتفاقاتِ زیادی مواجه می‌شود که هرکدام ممکن است او را متوجه زندگی سازد! انسانی را در نظر بگیرید که دارد می‌دود، ناگهان با برخورد سنگی به پای‌ش متوجه وجودِ پای‌ش، وجود راهِ روبرویش و قدرتش برای دویدن می‌شود. بعد با خودش فکر می‌کند خب اصلا چرا باید بدوم؟

ما گاهی آنقدر غرقِ دویدن می‌شویم که اصلا مقصد را فراموش می‌کنیم. هدف از این همه دویدن چیست؟ درست است که باید دوید، درست است که باید همیشه در راه بود، اما کدام جاهلِ به مقصدی به طور مداوم دویده است؟ کدام بی‌هدفی به زندگی‌اش آگاه بوده است؟

به عقیده‌ی من، مقصد، منشأِ انگیزه است. و بدون مقصدی مشخص و هدفی که بزرگتر از خودِ ما نباشد، نمی‌توان مداوم در راه بود. اصرارم به قیدِ بزرگتر از آن جهت است که بشر همواره به پیش روی‌ش نظر دارد و اهداف کوچک و مقاصد دست یافتنیِ آسان، به چشمِ رونده‌ی رشدکننده نمی‌آید.

برای چه زندگی می‌کنم؟ که انسان بودن را فریاد کنم، که ثابت کنم جوهره‌ی آدمی، محبت و عشق است و هم‌کلام شوم با حافظ که می‌گفت: هرآن‌کسی که در این حلقه نیست زنده به عشق/ بر او نمرده به فتوای من نماز کنید.