ویرگول
ورودثبت نام
Sepeeed
Sepeeedنقطه ای در آبیِ آسمان، سپید . . .
Sepeeed
Sepeeed
خواندن ۲ دقیقه·۱ روز پیش

سکانس اول

۱۸ دی ۱۴۰۴

شب و ساعت، حوالی ۱۰ و نیم، شاید هم نزدیک ۱۱. تلگرام و اینترنت و گوگل و اس‌ام‌اس و حتی زنگ موبایل ها قطع شده بود و از اطرافمان، جز صدای اعتراضی که احتمالا تا این موقع شب، به هر قیمتی شده خاموشش کرده بودند، هیچ خبر نداشتیم. از جراحی مامان، درست یک هفته گذشته بود و به خاطر دِرَنی که هنوز به جای عملش وصل بود و آن ساعت، تصمیم گرفت خراب بشه و جریان خون ازش متوقف، راهی بیمارستان شدیم.

مقصدِ نزدیک تر، بیمارستان طُرفه بود. ماشین را همان جلو پارک کردیم و از درِ اورژانس وارد. هم‌زمان با ورود من و مامان، صدای شیون و گریه جمعیتی از یک خانواده که قبل از ما آنجا حاضر بودن، بلند شد. پسر جوانی که توی سرش می کوبید و اشک های تازه می ریخت، اولین صحنه ای بود که در بدو ورود باهاش مواجه شدیم. مامان رو کشیدم عقب تا سعی کنم نذارم صحنه ای ببینه. اما جلوی شنیدن فریاد های مادر اون خانواده رو نمی شد گرفت. بابا هم در بدو ورود، مثل من و مامان، برای چند ثانیه در بُهت حال اون خانواده ماند و بعد، به هوای نگران نشدن من و مامان، سعی کرد خودش را آروم نشان بده.

مسئول تریاژ پسر جوانی بود که وقتی وضع مامان را شنید، به هیچ وجه حاضر نشد برایش کاری کند. گفت برایشان مسئولیت دارد و اگر میخواهیم کسی کاری برایمان کند، باید برویم بیمارستان امام حسین یا ابن سینا. چاره ای نبود. تشکر کردیم و قبل آنکه برویم سمت در خروج، بابا با صدای آرامی از تریاژ پرسید: سکته ای، چیزی کرده بودن؟
و تریاژ در جواب گفت: نه! تیر خورده بود و فوت کرد...

تیر خورده بود... تیر... فوت...

کلمه تیر، کلمه فوت و ترکیب این جمله نفرت انگیز فرو رفت توی جان هر سه مان. ماندیم در بُهتی عمیق و انگار یک گالن آب یخ ریخته باشند رویمان. یا نه. انگار یک کلاشینکف درست وسط قلبمان کوبیده باشد. یا آن تیر های لعنتی، خود ما را هدف گرفته باشند و، زده باشند و، ...

بی هیچ کلمه، بی هیچ حرف، بی هیچ حرکت، با پا هایی که قدم ها را آرام به لرزه در می آورد، درب خروج را دنبال کردیم. نگاهمان که افتاده بود روی سنگ‌فرشِ کف بیمارستان، حواسمان جمع شد، که روی رد خونی که روی زمین ریخته بود و مشخص بود که تازه هم است، پا نگذاریم...

مقصد دوم، بیمارستان امام حسین بود و در طول راهی که بابا چند بار اشتباهش رفت، مابینِ سکوتی که هرسه مان معنی اش را می دانستیم، مدام توی سر من تکرار می شد:
از خون جوا...

تنهایی
تنهایی

عدالتاعتراضآزادیایران
۷
۰
Sepeeed
Sepeeed
نقطه ای در آبیِ آسمان، سپید . . .
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید