ویرگول
ورودثبت نام
Sepeeed
Sepeeedنقطه ای در آبیِ آسمان، سپید . . .
Sepeeed
Sepeeed
خواندن ۳ دقیقه·۱ روز پیش

سکانس دوم

سکانس دوم:
بیمارستان امام حسین

از ماشین پیاده نشده، صدایشان آمد. هی خودمان را به نشنیدن زدیم که شاید صدا، مالِ جای دیگری باشد.
وارد شدیم. نمی دانم تا به حال گذرتان به بیمارستان امام حسین خورده یا نه. اولِ ورودی، یک فضای سر باز است. چیزی شبیه حیاط. حیاطی نسبتا بزرگ؛ و دیگر نمی دانم چه شکلی. اینطور بگویم که دیوار های حیاط پیدا نبود. هیچ چیزِ حیاط اصلا! هر کجا را نگاه می کردی جمعیت بود. جمعیتی از خانواده ها. خانواده هایی که، هر کدامشان، برای یک تکه از وجودشان، شیون می کردند. صدای جیغ و صدای شیون و صدای ضجه مادران، با فریاد ها و ناله ها و بر سر زدن پدران، درهم شده بود. جمعیت هر جا از این حیاط که توانسته بود، خودش را جا کرده بود؛ شاید که عزیزش، کمی آن طرف تر، توی سردخانه، زنده شود و توی آغوشش برگردد...

من نمی دانم چگونه می‌گذشت. زانو هایم می لرزید. دنیا دور سرم می چرخید. نمی دانم رد شدن از آن حیاط چند ثانیه طول کشید اما من، مامان، و بابا، توی آن ثانیه ها، اندازه جانِ گرفته شده ی هررکدام از آن جوان ها، جان دادیم... می خواستی سرت را بیندازی پایین تا کمتر ببینی، روی زمین، راه هایی از خون تازه...

رفتیم داخل. تو شلوغ تر از بیرون. بوی خون می آمد. صدای گریه آنجا هم به همان شدت بود. خدای من... حالا هم که این کلمات را می نویسم، هنوز هم باورم نمی شود آن لحظه ها را. هنوز هم، امیدوارم که هر آنچه دیدم، فقط خوابی بوده باشد...

در مقابل مسئول تریاژ، مامان لکنت گرفته بود. کلماتش، بین صدای هق‌هق مادرانِ دیگر، می شکستند و هزار تکه می شدند تا در زبانش بچرخد و دردش را بگوید. دردش انگار گم شده بود‌. حل شده بود در درد چشم های خیس و ورم کرده ی مادران؛ درد صورت های سرخشان، بس که بر سر و صورتشان زده بودند.

من، با قلبی که داشت از وسط دنده هایم می پرید بیرون، یک چشمم به مامان بود، و چشم دیگرم، به مامانِ دیگری آن طرف تر، که به گمانم کُرد بود. خودم دیدم. ایستاده بود عقب تر از همه. تکیه زده بود به دیوار. کُردی شیون می‌کرد و با صدایی آرام جگرگوشه اش را صدا میزد:
شایان، رولَه. حالا من بدون تو چه کار کنم...
تنها بود. نه! تنها نبود. قبل از آنکه شایانش را از او بگیرند تنها نبود. حالا تنهایش کرده بودند. آن همه تنها که برای خودش یک گوشه بیمارستان عزایی گرفته بود‌‌‌. همچنان صدایش میزد: رولَه... رولَه...

. . .

کار مامان راه نیوفتاد. پرستار بهش گفته بود بین این همه مجروح و زخمی، حالا اصلا کسی نیست به کار او رسیدگی کند. باید راهمان را می گرفتیم و برمیگشتیم. باید دوباره چشممان می افتاد به آن چشم های خیس. به آن محشرِ شیون کُنان؛ و به آن راه های خونِ ریخته شده، کفِ حیاط بیمارستان...

قدم برمی داشتم، با بغضی که هررطور شده، باید نگه داشته میشد تا مامان ناراحت نشود و بابا به هم نریزد. رنگِ پریده و لرزش دست های یخ کرده ام را اما، کاری نمیشد کرد، پیدا تر از این حرف ها بود.
همه چیز آشکار بود.

وطن‌هایی
وطن‌هایی
عدالتاعتراضایرانآزادی
۸
۰
Sepeeed
Sepeeed
نقطه ای در آبیِ آسمان، سپید . . .
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید