حقیقتی که تا به امروز، اینجا و هرجای دیگری که بوده ام و نوشته ام، چیزی درباره اش نگفته ام، این است که من، چادر سر می کنم. چادر من نشان از اعتقادی ست که به خدا دارم. خدایی که تنها خلفایش در روی زمین، همان ۱۴ تایی بوده که خودش آنان را انتخاب کرده. آنهایی که به دست ظالم خونشان ریخته شده ولی در تمامی عمرشان، حتی خون یک نفر را هم به ناحق نریخته اند. دینی که من به آن اعتقاد دارم، وَلی اش، علیبنابیطالبی است که خودش خطاب به مالکاشتر فرموده : هرگاه مردم برای مطالبه حق به نزد تو آمدند، سربازانت را مرخص کن تا مبادا مردم به لکنت بیوفتند و بترسند. من بارها از پیامبر شنیدم که هیچ جامعه ای مقدس و پاک نخواهد شد مگر آنکه مردمانش بدون ترس حق خود را مطالبه کنند.
علی ابن ابی طالب؛ کسی که وقتی به خلافت رسید، اول از هررر کار دیگری، فقر را ریشهکن کرد. قبل از رفع و رجوع حجاب و پیش از سر جا نشاندن دشمنانِ این طرف و آن طرف دنیا. علی ابن ابی طالبی که در لحظه به لحظه زندگی اش، پی برقراری عدالت بود! عدالت! عدالتی که وادارش می کرد، غذای خودش نان خشک باشد، اما شکم یتیمان سیر بماند.
در وصف این مرد، هیچوقت نمی توان حق را ادا کرد. چنان که در وصف ظلمِ ظالمان امروز هم همینطور. ظالمانی که آنقدر کَریه اند و کثیف، که اسم خودشان را پشت اسم علی ابن ابی طالب جا زده اند. آنقد پَست اند و فرومایه، که به اسم برقراری حق، خون ناحق و بی گناه می ریزند و دروغ می بافند و حکومت می کنند.
من، از این ها بی زارم. و گاهی دلم میخواهد توی خیابان های شهر، فریاد بزنم که: آهای مردم! این بیخدایان، خدا را کرده اند بازیچه ی دروغ هایشان! خدای اسلام، این مسلمان های دروغین را به آتش خواهد کشانید!
عقیده من این است و چادری که تاکنون بر سرم نگه داشته ام، باعث شد آن شب که از بیمارستان امام حسین آمدیم بیرون، من و مامان، درحالی که هرکدام دست های همدیگر را محکم گرفته بودیم، به هوای آنکه نگذاریم آنیکی بغضش بترکد، و صدای ضجه جمعیت را از دور، هنوز هم می شنیدیم، صدای کسی رو به رویمان بلند شد. گفت: لعنت به شما و لعنت به چادر روی سرتان که هرچه می کشیم زیر سر خودتان است.
بغضِ نگه داشته شده من، دست آخر ترکید و فریاد توی دلم، خفه ماند. هیچ نگفتیم و گذشتیم. او هم هموطن بود. او هم غصه دار بود. یکی از همان مظلوم ها بود. و اسلام به من نمی گوید که در روی مظلومِ داغ دیده، بایستم.
همیشه می ترسیدم که یک روز این بحث را باز کنم. اما امروز که تن به شکستن این سکوت داده ام، از هیچ چیز نمیترسم. نه از قضاوت هموطن های داغدارم، و نه از تهدیدات آن قاتلان ظالم. من، برائت خودم را از این جماعتِ پلید فریاد می زنم و همه آنچه را که با چشم های خودم دیده ام، بازگو می کنم. و تنها می گویم که صدایم را اگر کسی شنید، و کلماتم را اگر دید، بداند که حساب خدا را، علی را، حسین را، و همه آن ۱۴ تا و دین برپایه عدالتشان را، با این ها جدا کند.
همین.
همه حرف من همین است.
