
اگر دستت را بگیرم میدانی تو را کجا خواهم برد؟به اعماق رویاها آنجا صداها آزار دهنده نیستند آنجا حتی بادها هم زیباست آدمها همدیگر را آزار نمیدهند و با طبیعت دوست میشوند به درختان آب میدهند و به گلها عشق می ورزند و از درآمدن غنچه نوشکفته به وجد میایند در آنجا تابش خورشید برای همگان امید بخش و معنای کمک به خود و دیگران میدهد انعکاس ماه در آسمان بوی شکرگژاری میدهد و از خانه ها بوی نان تازه و چای تازه دم میآید در جلوی خانه ها گلهای صورتی رنگ و همسایهها با سبد حصیری برای هم میوه های تازه از باغ میآوردند نویسندگان میروند کنار دریا از مواج نقره فام دریا و نگین درخشان آسمان خواهند گفت برای کاغذ و دختران و پسران با انگیزه برای شجاع تر شدن سوار اسب خود میشوند و کل دشت را میپیمایند داخل شهر که می آیی پیرمرد و پیرزنی برای هم کتاب عاشقانه میخرند و قهوه می نوشند