۲. فلسفه در علوم شناختی: Philosophy in Cognitive Science

فلسفه در علوم شناختی معمولاً از مسیر فلسفه ذهن و زبان وارد میشود. برخلاف منطق که جایگاهی ثابت دارد، نقش فلسفه ذهن و زبان همواره محل بحث بوده است. برخی پژوهشگران فلسفه را «علم حدسیِ صندلینشین» میدانند و معتقدند علم تجربی جای آن را گرفته است. گروهی دیگر از تلاش فیلسوفان برای ساخت «تصویر کلان» خستهاند و آن را فاقد بازده پژوهشی میدانند.
در مقابل، برخی واکنشها از سر حیرت است: چرا فیلسوفان به آزمایشهای فکری یا تحلیل مفاهیم اهمیت میدهند؟ اما واقعیت این است که دستگاه مفهومی علوم شناختی پر از ابهام، چندمعنایی و اصطلاحات ناسازگار است. همچنین، فلسفه در ۲۵۰۰ سال گذشته دامنهای از فرضیهها را مطرح کرده که هنوز بسیاری از آنها در علوم شناختی آزموده نشدهاند. بنابراین، فلسفه میتواند هم در گسترش فرضیهها و هم در ساخت نظریههای کلان نقش مهمی داشته باشد.
وقتی فلسفه در علوم شناختی نقشی ایفا میکند، معمولاً این نقش از سوی فلسفه ذهن و فلسفه زبان است.
منطق نیز از طریق نظریههای زبانشناسی رسمی و برخی شاخههای هوش مصنوعی سهم قابل توجهی داشته است. این نقش، پرسشهای فلسفی مهمی را نیز برمیانگیزد؛ برای مثال اینکه آیا الگوهای استنتاج معتبر، واقعاً چیزی بنیادین درباره شناخت انسان آشکار میکنند یا صرفاً قواعد یک نظام هنجاریِ ساختهشده هستند؟
جایگاه فلسفه در علوم شناختی
برخلاف منطق که جایگاهی نسبتاً پایدار در پژوهشهای مرتبط دارد، فلسفه ذهن و زبان چنین ثباتی ندارد. حوزههایی که فیلسوفان ذهن و زبان به آن میپردازند، به گستردگی خود علوم شناختی است:
از معناشناسی رسمی و کاربردشناسی گرفته تا حافظه، ادراک، استدلال، هیجان، آگاهی و حتی پرسشهایی درباره اینکه چگونه میتوان علوم اعصاب را برای پژوهشهای شناختی کارآمدتر کرد.
با این حال، بسیاری از پژوهشگران غیرفیلسوف هنوز درکی روشن از اینکه فلسفه دقیقاً چه نقشی میتواند در فهم این حوزهها داشته باشد، ندارند.
در این مقاله فلسفه ذهن و زبان را بهطور خلاصه «فلسفه» یا «فلسفه شناختی» مینامیم.
دو نوع واکنش به کار فلسفی در علوم شناختی
رویکردها نسبت به کار فلسفی در شناخت معمولاً به دو دسته تقسیم میشوند:
۱- رویکرد بیاعتنا(كوچكانگارانه[1])
این گروه معتقدند که فیلسوفان در گذشته حدسهای جالبی درباره ذهن زدهاند، اما اکنون زمان «علم واقعی» است. به تعبیری از نظر این افراد، فلسفه چیزی بیش از «علم حدسیِ صندلینشین» نیست.
نوع دیگری از همین رویکرد میگوید:
فیلسوفان بیش از حد درگیر «تصویر کلان» هستند و این کار، بازده پژوهشی ندارد. آنچه اکنون نیاز داریم، کار دقیق و محدود بر مسائل مشخص است، نه نظریهپردازیهای گسترده.
۲- رویکرد سردرگم[2]
این گروه میپذیرند که کار فلسفی با روشهای رایج علوم شناختی متفاوت است، اما نمیفهمند چرا باید چنین کارهایی انجام شود. نمونه بارز این واکنش، انتقاد از آزمایشهای فکری[3] است:
چرا فیلسوفان به آزمایشهای فکری، یا به قول دن دنت(۱۹۹۱) پمپهای شهود[4]، علاقهمند هستند؟ آزمایشهای فکری، در بهترین حالت، احتمالات را بررسی میکنند. چرا باید نگران آنچه "ممکن" است باشیم؟ چنین نگرانی چگونه میتواند به تولید دانش کمک کند؟ کاری که باید انجام دهیم کشف این است که واقعاً در "شناخت" چه میگذرد. برای این کار، آزمایشهای فکری بیفایده هستند.
یا انتقاد از توجه فیلسوفان به وضوح مفاهیم:
فیلسوفان وقت خود را صرف نگرانی در مورد مفاهیم میکنند. چرا؟ مفاهیم علوم شناختی عمدتاً خوبند. چیزی که ما نیاز داریم این است که به کشف حقایق بپردازیم.
پاسخ به این دو رویکرد
۱. آیا تولید فرضیه بدون آزمون، بیفایده است؟
حتی اگر فلسفه را صرفاً «تولید فرضیه» بدانیم، باید پرسید:
آیا علوم شناختی امروز همه فرضیههای مهم را در نظر گرفته است؟
در ۲۵۰۰ سال فلسفهورزی درباره ذهن، فیلسوفان دامنهای بسیار گسترده از امکانها را بررسی کردهاند که برخی از آنها هنوز در علوم شناختی مطرح نشدهاند. بهعنوان نمونه:
پرینز درباره تجربهگرایی،
چامسکی و فودور درباره عقلگرایی،
و کیچر و بروک درباره سنت کانتی،
همگی معتقدند که فلسفه میتواند فرضیههای مهمی را پیش روی علوم شناختی قرار دهد.
۲. آیا تلاش برای ساخت «تصویر کلان» زودهنگام است؟ نیوئل (۱۹۷۳) هشدار داده بود که علوم شناختی نمیتواند تنها با «تولید و آزمون» پیش برود. ما نیازمند نظریههای بزرگ و مولدی هستیم که بتوانند هزاران یافته پراکنده را به هم پیوند دهند. فلسفه دقیقاً در همین نقطه وارد میشود.
درباره آزمایشهای فکری و تحلیل مفاهیم
انتقاد از آزمایشهای فکری و تحلیل مفاهیم، خود نیازمند بازنگری است.
زیرا:
آزمایشهای فکری ابزار مهمی برای بررسی مفاهیماند.
و بدون وضوح مفهومی، پژوهش تجربی نیز دچار ابهام میشود.
دستگاه مفهومی علوم شناختی در وضعیت خوبی نیست. اصطلاحات علوم شناختی پراکنده، چندمعنایی و گاه ناسازگارند. هر رویکرد به شناخت، اصطلاحات اختصاصی خود را دارد که اغلب برای رویکردهای دیگر مرموز است.
ما از کلمه «بازنمایی[5]» برای نامیدن دو چیز بسیار متفاوت، «توجه[6]» برای نامیدن سه چیز، «آگاهی[7]» برای نامیدن سه چیز، «اطلاعات[8]» برای نامیدن چهار چیز و ... استفاده میکنیم. با این اوصاف آیا مفاهیم ما کاملاً خوب و مناسب هستند؟! بعید به نظر میرسد! بنابراین، کار فلسفه در ساماندهی مفاهیم، نهتنها بیفایده نیست، بلکه برای پیشرفت علمی ضروری است.
[1] Dismissive
[2] Baffled
[3] Thought experiments
[4] intuition pumps
[5] representation
[6] attention
[7] consciousness
[8] information