مجمع الجزایر تنها - بخش اول

این داستان یک روز توی گرما و توی ماشین به ذهنم خزید و دختر قصه نگذاشت ننویسمش. اگر دوست داشتید به اشتراک بگذارید و بخوانیدش.




درست به ساعت شش و چهل و پنج دقیقه عصر پاییز دوربین‌های ایستگاه شادمان مترو تهران ناگهان دچار قطعی برق شدند. همزمان با طی خیس و تقریبا کثیف مامور نظافت که روی آخرین قطرات استفراغ مسافری کشیده شد قطار هم وارد ایستگاه شد اما این بار با جیغی هولناک همراه شد که صدایش به صدای مترو گره خورد. خانم مسنی در نزدیکی کوپه بانوان از هوش رفت و قطار هنوز کامل به ایستگاه وارد نشده، ایستاد. مامور نظافت طی خود را روی زمین رها کرد و همراه جمعیت حیرانی شد که به سمت قطار میرفت.

ازدحام جمعیت و هیاهوی زیاد تنها به چند جمله اجازه شنیده شدن دادند:

- افتاد زیر قطار؟

- مُرده...؟!

- خودش رو انداخت؟

- کسی هولش نداد؟!

آمبولانس آمد اما عملا فایده و حاصلی نداشت. تنها بخش‌هایی از پیکر قابل تشخیص و انتقال به سردخانه بود. اما کوله بی‌صاحبی بین قطار و ایستگاه پیدا شد که از خون آلود بودنش میشد فهمید چه کسی صاحبش است.

وقتی مامور نیروی انتظامی کیف را از مامورین مترو گرفت و قفل کوچک آن را باز کرد یک دفترچه یادداشت و یک تلفن همراه یافت که بلافاصله سعی کرد آن را باز کند که نتوانست. قفل صفحه مانع از آن شد که در ساعات اولیه به کسی زنگ بزنند و خبر وحشتناکی را بدهند.

مامور نیروی انتظامی یادداشت‌های دفترچه را برای بعد گذاشت. هنوز هم مترو به طرز وحشتناکی شلوغ بود.

چند نفری که به فرد متوفی نزدیک‌تر بودند را از بین جمعیت بیرون کشیده بودند تا بازرس بتواند با آن‌ها صحبت کند.

نفر اول خانم مسنی بود که حالا با زحمت روی صندلی دفتر حراست نشسته بود و دلش میخواست زودتر به خانه برود تا گربه‌اش را بغل کند و کمی آرام بگیرد.

نفر دوم دختر جوانی بود که زل زده بود به پایه صندلی روبه‌رویش و به ویبره رفتن تلفن همراهش بی‌تفاوت بود شاید هم متوجه‌اش نمی‌شد.

نفر سوم هم پسرک دستفروشی بود که با ترس به حراست نگاه میکرد و مظلومانه اشک در چشمانش حلقه زده بود.

بازپرس از خانم مسن شروع کرد تا زودتر بتواند برود:

- شما دیدید چه اتفاقی افتاد مادر جان؟

زن آب دهانش را قورت داد و پلک چپش پرید و گفت:

- من فهمیدم می‌خواد بپره. درست نمی‌دیدم یه نفر جلو من بود یکی هم هولم داد که برگشتم بهش بگم چه خبرشه یهو دیدم دختره کف ریل افتاده زل زده به مترو چند ثانیه بعدشم ندیدم فشارم افتاد و چشمم سیاهی رفت. شما که نمی‌دونید عین دختر خودم بود که رفته المان درس بخونه یه لحظه خودمو گذاشتم جای مادرش قلبم در اومد از جا...

- چهره شو ندیدید؟

تقریبا هر سه باهم:

- نه

خانم مسن اضافه کرد:

- البته جوون بود قد و قوارشم متوسط بود با مقتعه و مانتو

بازپرس چیزهایی روی کاغذ نوشت و گفت اطلاعات خانم را بگیرند و مرخصش کنند.

بازپرس رو به نفر دوم کرد و گفت:

- شما تونستید ببینید؟‌

دختر جوان عرق سرد می‌کرد و مِن‌مِن کنان جواب داد:

- من خیلی حواسم نبود ولی حس کردم کسی هولش داد و افتاد.

پسرک دستفروش میان حرفش پرید و گفت:

- نه خودشو انداخت من قبلا هم دیدم مردم خودشونو میندازن! دوست خود منو مامورا بساطشو گرفتن دیوونه شد خودشو انداخت...

بازپرس به پسر گفت هنوز نوبتش نشده و بهتر است گریه کردن را تمام کند و یک لیوان آب بخورد.

-شما دیدید کسی هولش بده؟‌

دختر انگار از فکر و خیالش بیرون بیاید:

- نه ولی جمعیت خیلی فشار می‌آوُرد. دو تا قطار قبلی یکیشون پر بود یکیشونم واینستاد. خیلی شلوغ بود.

پسرک یک لیوان آب را سر کشید تا بازپرس بتواند بپرسد او چه دیده:

- من داشتم به کناریم میگفتم چی میشه یه ادامس بخره که دیدم ته کیفش خورد به لبه سکو خودشم افتاده بود پایین. بعدم وقت نشد حتی کسی بهش کمک کنه، قطار اومد.

به دفتر خود بازگشت و پشت میزش نشست. تا کی باید به دیدن این صحنه ها میرفت تا برایش عادی میشد؟

مردم عین لوبیاهای له شده مرده بودند. این بار زیر مترو. یکبار زیر داربست‌های ناایمن و چندباری در زیر ماشین‌ها.

همه اداره به او به چشم قوی‌ترین و محکم‌ترین مامور وظیفه نگاه می‌کردند. اما خودش از دیدن این‌ها حالش بد می‌شد، در خودش می‌ریخت و صورتش چروک بر می‌داشت.

سی و هشت ساله بود اما چهل و پنج ساله می‌نمود.

باز هم کوله را گشت. شاید کارت ملی یا کارت بانکی‌ای پیدا میکرد.اما هیچ چیز به جز کارت عبور مترو در آن نبود.

دفتر یادداشت را باز کرد و با دیدن زبانی که نمی‌شناختش احتمال داد لابد طرف مریض روانی بوده!

اما در صفحه اخر آن یک یادداشت به فارسی پیدا کرد که نظرش را ابتدا تغییر داد و بعد مستحکم‌ترش نمود:




یک روز از خواب بیدار می‌شوی و می‌فهمی در چه کثافتی دست و پا زده‌ای.

عذاب مداومی که تنها برای تحمل کردنش مثل مسافری مردد که نمی‌داند کجا از قطار پیاده شود، تنها تعلل کرده‌ای تا به ایستگاه آخر تحمل رسیده‌ای.

همان زمان، حس خفگی غریبی در گلویت می‌پیچد و متداوم می‌شود، سخت می‌شود و بی‌انتها. یک سیاه‌چاله تمام عیار...




یادداشت همین‌جا تمام شده بود. تنها یک علامت سوال در انتهای آن بود و دور خفگی خط کشیده شده بود.

مامور وظیفه با تاسف دفترچه را بست و در دفتر خودش نوشت:

- احتمال بالا خودکشی باشد. از محتوایات دفترچه که باید ضمیمه شود مشخص است.

با خودش فکر کرد گوشی همراه با به واحد رایانه بدهد تا بازش کنند اما خود تلفن زنگ خورد.

روی صفحه آن نام میترا نوشته شده بود:

- الو؟ زهرا؟

صدای دورگه و مردانه‌ای بود که با شنیدن صدای مرد دیگری فوری قطع کرد.

بازپرس حدس زد میترا نام مستعار کسی باشد که نباید در زندگی دختر باشد.

صبر کرد تا دوباره زنگ بخورد. نیم ساعت بعد باز زنگ خورد این بار اما صدای نرم و زنانه‌ای بود:

- الو؟ زهرا ؟

- الو، خانم من بازپرس رفیعی هستم. صاحب این خط رو می‌شناسید؟

- بازپرس؟! بله دوست من زهرا صاحب خطه مشکلی براش پیش اومده؟

- ایشون فوت شدن. امروز تشریف بیارید به آدرسی که می‌گم...

- فوت شده؟؟؟؟؟

چند بوق ممتد. یا از هول گوشی را انداخت یا غش کرد یا ترسید.

دوباره زنگ خورد و این بار صدای اولی بود:

- جناب سروان یعنی چی فوت شده؟‌ من یک ساعت پیش باهاش حرف زدم.

- شما چه نسبتی با متوفی دارید؟

- نامزد... دوست دخترمه

- به پدر و مادرش اگر دسترسی دارید یا آدرسی ازشون دارید به من بدید. یا شمار....

- بله ولی من حق دارم بدونم چه بلایی سرش اومده خواهش میکنم بگید

- مشخص نیست اما زیر مترو افتاده.

- (صدای پسر ضعیف تر شد) شمارشون اینه: ۲۲۲۲۹۰۹ و هق‌هق گریه‌اش بلند شد و قطع کرد
...


قسمت‌های بعدی:
قسمت دوم