داستان دنباله دار قسمت اول - رویاپرداز


پرده سفید اتاق خواب در برابر باد گرم تابستان با سنگینی تکان میخورد . گرما و عرق تمام تخت آقای میم الف را برداشته بود. کلافه و خسته بالشتش را وارونه کرد تا شاید خنک تر شود اما چندان تفاوتی نکرد.یادش آمد از آخرین باری که این کار را کرده نیم ساعت هم نگذشته که به نظر خودش حداقل یک ساعت باید میگذشت.

صدای پرنده ای عجیب از انتهای کوچه تکرار میشد. نمیدانست کدام پرنده این ساعت بیدار است. مگر پرنده ها در شب بیدار هستند؟ البته جغدها بیدار اند. اما مگر وسط شهر جغد پیدا میشود؟

لابد یک گونه کمیاب است. شاید شکارچیان و محققان زیادی به دنبالش باشند و شاید یک محقق بیست سال از عمرش را صرف تحقیق و ثبت این پرنده کرده باشد.

شاید هم اصلا پرنده نباشد و یک نوع اسم رمز باشد برای سربازان مخفی که به دنبال یک قاتل تا این قسمت از شهر خطر کرده اند.

در جایش غلتی زد و به خودش گفت بهتر است خفه شود و بخوابد فردا کسی برای خیال پردازی او حقوق نمیدهد.

بعد از چندین دقیقه طولانی ساعت نمای دیگر بالاخره به خواب رفت.ذهنش بیش از حد برای خواب دیدن خسته بود. ساعت از سه شب هم گذشته بود .

با صدای خواننده محبوبش که برای زنگ هشدار تلفنش گذاشته بود از خواب پرید چند ناسزا به خواننده داد و به یادش سپرد زنگ را عوض کند.

یک ساعت بعد از ترافیک و ازدحام جمعیت فرار کرد و به شرکت جنرال موتورز رسید. اثر انگشت زد و وارد محوطه کارگاهی شد.

هرکس از میم الف میپرسید کارش چیست سعی میکرد با لحنی عادی که انگار جز حقیقت چیزی نیست فقط بگوید: مکانیک جرثقیل های کوچک شرکت جنرال موتورز.

که البته صفت کوچک گاهی از قلم می افتاد.

حقیقت ماجرا همین بود ولی نه به عنوان مکانیک بلکه راننده. طی سال ها وقتی در یک بازه زمانی شرکت به سمت ورشکستگی میرفت رئیس بخش به او گوشزد کرد که مراقب جرثقیل ها باشد چون هزینه تعمیرات ندارند.

میم الف هم خودش کم کم توانست تعمیرات کوچک را انجام دهد. البته هنوز هم تعمیرات اساسی را نمیدانست.

شاید اگر مدرک دانشگاهی داشت اوضاع فرق میکرد. اما به خاطر مرگ ناگهانی پدر بر اثر عارضه قند نتوانست دبیرستان را تمام کند و شد یک کارگر که باید مایحتاج خودش و مادرش را بدهد.

پدرش مرد خوبی بود و البته مبتلا به بیماری قند. از وقتی فهمید بیمار است ولع عجیبی به شیرینی پیدا کرد که صد البته پنهانش میکرد. وقتی تنها بود ممکن بود یک بسته شکلات را تمام کند اما جلو بقیه متظاهرانه مراقب خودش بود. یک روز که در کافه ای به تنهایی دومین کیک شکلاتی خودش را سفارش میداد ناگهان بیحال شده و بعد هم به کما میرود. متاسفانه دیر به بیمارستان میرسد و تمام.

مادرش تا چند ماه بعد از آن سیاه میپوشید و میگفت دسیسه بوده همسر من لب به شیرینی نمیزد.

البته بعد از لو رفتن ذخیره شیرینی گردویی پدرشان توسط موش ها که کل زیر شیروانی را برداشته بودند مادرش دیگر صحبتی راجع به دسیسه نکرد و به ناسزا گویی به کافه محل فوت اکتفا میکرد.

البته مرگ پدر شگفتی دیگری نیز داشت: یک چک برگشتی که بعد از مراسم او رونمایی شد.

مادرش به خاطر ارامش خاطر پدرش پذیرفت بدهی را بدهد اما ثروت چندانی نداشت پس میم الف با طلبکار توافق کرد برایش کار کند تا بدهی صاف شود.

مرد طلبکار یک فروشگاه بزرگ داشت و از کارگر جوان با پدری بدهکار و مرده بدش نمی امد.

از صبح زود تا شب برای مرد کار میکرد تا پایان سال بدهی پدرش صاف شد.

---------------------------------------

اگر دوست داشتید باهم رویاپرداز رو دنبال کنیم. ممنون از وقت و توجهتون