
جوانی را
به تماشای
چهرهی فرسودهی خویش بردند
در آینهی فردا
نگاه کرد
و از هجومِ سالها
در خود فرو ریخت...
زمان،
بیاعتنا،
از کنارش گذشت
چنانکه
از کنارِ برگِ افتادهای
در باد...
کسی ندانست
در آن سکوتِ سفیدِ آینه
چه بر او گذشت؛
تنها
لبخندی شکست
چون خطی لرزان
بر چهرهی دیروز...