ویرگول
ورودثبت نام
فائزه احدی
فائزه احدیشاعر شعر سپید نو
فائزه احدی
فائزه احدی
خواندن ۱ دقیقه·۱۱ روز پیش

جایی که عشق نمی میرد

میانِ خاک و سایه‌ها

دستم را گشودم

تا چیزی را

که مرده می‌پنداشتم

به خاک بسپارم

اما زنده بود

و در سکوت

نامش را

زمزمه می‌کرد:

عشق...

خواستم خاموشش کنم

در قفسِ قلبم

حبسش کنم

اما قلبم،

میدانی از جنگ و جشن بود...

جایی

که هیچ عشقی

نمی‌میرد

آن را به سرم سپردم

و ذهنم

چون کوهستانی سبز و ابری

جوانه زد...

چشمانم

رودهای رها

و لب‌هایم

خورشیدهای پنهان شدند

عشق،

حتی اگر دفن شود

باز

می‌شکفد

می‌رقصد

می‌خندد

و زمین،

باغی می‌شود

که زمستان

راهی به آن ندارد...

می‌پرسی

چرا دست‌هایم

همیشه آماده‌ی آغوش‌اند؟

چرا هر نفسم

بوی شکوفه می‌دهد؟

چون عشق

نه فقط در من،

که در جهان

ریشه دارد

در سنگ،

در باد،

در پرنده،

در هر قطره‌ی باران

و هر صبح

وقتی خورشید

از افق برمی‌خیزد...

می‌بینم

شاخه‌ها و گل‌ها

پیامش را می‌خوانند

زنده باش

و مگذار

عشق در تو بمیرد...

و من،

با نفسِ باد

با موجِ دریا

با شعله‌ی آفتاب

به جهان می‌گویم

عشق را نمی‌شود

در حصار گذاشت...

همیشه

می‌آید

همه‌جا

می‌روید

می‌تپد

می‌خروشد

و در تاریک‌ترین شب‌ها

آسمان

از نورش

لبریز می‌شود...

۴۵
۶
فائزه احدی
فائزه احدی
شاعر شعر سپید نو
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید