
پرسیدم
آرامش از کدام سمتِ شب میآید؟
سکوتش
مثل برفِ دیررس
روی شانههای خستهام نشست
پلکهایش
دو پنجرهی خاموش
در توفانِ اندوه
و اندوه
ماری سیاه بود
که دورِ نبضِ صدایش
حلقه زده بود...
گفت:
آزادی
نامِ پرندهایست
که بالهایش را
در قفسِ دعا
فراموش کردهاند
لبخند زد
تلختر از خاطرهی قهوهای سرد
و امید
چراغی لرزان بود
که باد
با دقتِ یک خودکامه
خاموشش میکرد
درونم
موج شد
و دو درد
دو رودِ منجمدِ فراموشی
ناگهان در هم فرو ریختند...
گفتم
ببین
این شبِ بیستاره را
هر ترکِ نور
وعدهی صبحیست
که هنوز
جرأتِ زادهشدن ندارد..
سرش را بالا گرفت
و آسمان
برای لحظهای
از دروغ فاصله گرفت
و ستارهای
آهسته
دلِ تاریکی را شکافت..