خوب کودکی ام رابه خاطر دارم .
فارغ ازآن همه هم همه ،درمیان گل های آفتابگردان ایستاده بودم و بلندای آنان فک میکردم ،گویی منتظر نوربودند نوری درمیان آن همه تاریکی.
هنوز موقع رفتن فرانرسیده بود .مردمانی ساده در آن سوی شلوغی مشغول کشت و برداشت گندم بودند وآیاهیچ وقت به رفتن ازآن گندمزارفکرکرده بودند اما روزها آنقدر آنان را مشغول کارنگه می داشت که فرصت فکرکردن را از آنان گرفته بود مردمانی درناکجا آبادازنظرقشرمرفه جامعه.مردمی باقلبی ساده و زندگی که دست کمی از عشایر نداشت و فقط تنهافرقشان در یکجانشینی بود.به کفش دوزک های دوران بچگیم و به آن درخت توت شیرین فکرمیکنم که چقدر دوران شیرینی را برایم رقم زدند .درآن سوی کلان شهرهاشهری کوچک قرارداشت که من بهترین دوران کودکی ام رادرآن گذراندم نقطه ای امن وپراز آرامش چقدر دلم آن آرامش را میخواهد الان که روبروی آینه اتاقم ایستادهام دختری رامیبینم که بسیار از کودکیش فاصله گرفته .دلتنگم برای آن شیطنت ها و بالا رفتن از نردبان خانه مان و رسیدن به آسمانی پرستاره وصاف..
دلتنگم برای کودکی و آن دنیای ساده وصاف🌌✨🖋️
فائزه ایزدی ۳۰/۱۱/۱۴۰۴
دوران کودکی
شهر
خانه پدری
آسمان صاف و پرستاره
درخت توت