
هنوزم که هنوزه، اولین پروژهای که گرفتم رو خوب یادمه. پروژهای که شاید از نظر من هیچوقت شاهکار نبود، اما تبدیل شد به یه نقطهی عطف تو مسیر حرفهایم. طراحی یه لوگوتایپ بود؛ شروعی جدی و البته پر از استرس.
کارفرما خودش منو توی اینستاگرام پیدا کرده بود. جالبه که دقیقاً میدونست چی میخواد و همین باعث شد خیلی راحتتر از چیزی که فکر میکردم بتونم یه بریف اولیه بنویسم. البته اون موقع هنوز فرق بین یه بریف حرفهای و خلاصهنویسی رو نمیدونستم! ولی بههرحال، یه چیزی نوشتم که بشه باهاش استارت زد.
قیمت پروژه رو یک میلیون تومان گفتم و، اگر درست یادم باشه، پنجاه درصدش رو هم همون اول به عنوان پیشپرداخت گرفتم.
اما راستش رو بخواین، یه استرس عجیب داشتم. مدام این فکرها توی سرم میچرخید:
اگه کارفرما خوشش نیاد چی؟
اگه بگه نه؟
اگه بگه بد شده؟!
با همهی اون استرسها، نشستم و کلی اتود دستی زدم. برگشتم به همون چیزهایی که همیشه بهم آرامش میدادن: کاغذ، مداد، طرح خام. از بین اون همه اتود، چندتاش که حس بهتری داشتن رو انتخاب کردم و فرستادم برای کارفرما.
وقتی تایید اولیه رو گرفتم، با انگیزه نشستم پشت سیستم و وارد مرحلهی اجرا شدم. پروژه در نهایت تحویل داده شد و کارفرما هم راضی بود...
اما من؟
من هیچوقت اون لوگوتایپ رو دوست نداشتم.
هر وقت بهش نگاه میکردم، یه چیزی توش میلنگید. احساس میکردم جا داشت خیلی بهتر بشه، خیلی حرفهایتر، خیلی منسجمتر. حتی هیچوقت اون پروژه رو توی نمونهکارهام نذاشتم. نه به خاطر اینکه خجالت بکشم، فقط حس نمیکردم نمایندهی خوبی از توانایی من باشه.
اما... اون پروژه شد اولین قدم من تو مسیر کار حرفهای.
باعث شد چند تا چیز مهم رو یاد بگیرم:
پروژه گرفتن یعنی چی،
چطور باید با کارفرما صحبت کنم،
چطور باید زمانبندی داشته باشم،
و مهمتر از همه: اون پروژه شد نقطهی شروع اعتمادبهنفس من.
جالبه بدونین بعد از اون پروژه، چند تا سفارش دیگه هم برام اومد. و نکتهش این بود که معرف همهی اونها، همون کارفرمای اول بود.
با اینکه خودم فکر میکردم کار خوبی تحویلش ندادم، ولی از نظر اون طراحیام بهقدری خوب بود که منو به بقیه هم پیشنهاد بده.
همین موضوع باعث شد یه چیز مهم رو یاد بگیرم:
خیلی وقتها، ما خودمون بزرگترین منتقد کارهامون هستیم.
شاید چیزی که از نظر ما خوب نباشه، از نظر بقیه دقیقاً همون چیزی باشه که نیاز دارن.
الان که سالها از اون تجربه گذشته، با لبخند بهش نگاه میکنم. نه چون کار خارقالعادهای بود، بلکه چون منو وارد دنیایی کرد که دوستش دارم.
شما چی؟
تا حالا پروژهای داشتین که با وجود همهی تردیدها و سختیها، تبدیل بشه به شروع یه مسیر جدید؟
خوشحال میشم تجربهتون رو بخونم.