ویرگول
ورودثبت نام
فائزه عبدی پور
فائزه عبدی پوردست من نیست، کلمات حمله می‌کنند‌!
فائزه عبدی پور
فائزه عبدی پور
خواندن ۵ دقیقه·۳ روز پیش

روزها

۱۸ دی ماه_۵شنبه_۲شب

میون آخرین صداهای شعار و تیراندازی، نگاهم قفل شده به صفحه گوشی که شاید آنتن حداقل وصل شه به مامان و بابام و خواهرهام بگم سالمم، نگرانم نباشن. سیمین نشسته روی صندلی، نگران و غمگین. من نمیدونم چیکار کنم. تلاش کردم ماهواره رو درست کنم بلکه خبری ببینم. خبری نیست و صداها هم داره خاموش میشه. انگار که تو برزخ نسشتم. حالم بده و سرفه‌های شدید می‌کنم. امیدی به پهلوی ندارم. و نگرانم که این‌بار با توجه به فراخوان از بیرون و حمایت ترامپ چه بلای وحشتناک‌تری قراره سرمون بیارن، چون اینا همیشه دنبال بهونه‌ن. شاید من خیلی بدبینم. نمی‌دونم امیدوارم افکار من اشتباه باشه... کاش که اینقدر بی‌پناه نبودیم...

۱۹ دی ماه، جمعه، ساعت ۱ ظهر

بالاخره آنتن وصل شد، قبلا همیشه اینترنت رو فقط قطع می‌کردن ولی الان پیامک هم نمی‌تونستی بدی و از ۹ شب هم آنتن کامل قطع شد که زنگ نتونیم بزنیم. منم شروع کردم به خانواده و سه چهارنفری زنگ زدم که سالمین؟ و همین کافی بود. الو شنیدن دیگه معمولی نبود، حتی دلگرم کننده‌تر و غمناک‌تر از قطعی اینترنت ۹۸ و الو شنیدن‌های اونموقع بود. سیمین رو رسوندم خونشون، شهر تمیز و ساکت با ترافیک نسبی بود. سر چهارراه‌ها هیچ ماموری نبود. اگه کف خیابون آثار آتیش سوزی نبود یا شیشه‌های پایین اومده و ساختمون آتیش گرفته بانک سپه رو نمیدیدم شک می‌کردم که دیشب اونایی که شنیدم تظاهرات و تیراندازی بود. انگار که نه انگار. ولی مردم با ماشین بیرون بودن، حس می‌کردم نگاه نگرانی داره میچرخه بینمون. انگار پی چه خبر بودن و ای کاش پی عزیزوم کجاست نبوده باشن. داد از جوونای وطن.

۲۰ دی ماه_ شنبه ساعت ۳ بعد از ظهر

نمی‌خوام درمورد دیشب و دیروز چیزی بگم. صداها عادی نبود، وضعیت عادی نبود. رفتم سر کار، سر کار کسی عادی نبود. وضعیت کار هم عادی نبود، باز آنتن رو قطع کردن و نزدیکای صبح وصل کردن. فقط میشه از اینترنت ملی استفاده کرد و هیچ پیام‌رسانی نه داخلی نه خارجی کار نمی‌کنه. زنگ زدم آقای مردانی، نگران سمانه بود، دخترمون تازه دو ماهه رفته درس بخونه اونور دنیا. حداقل می‌دونیم امنه. بهمون گفتن برید خونه اینترنت که نیست، پولم نیست، بی‌حقوق. خلاصه اگر دردم یکی بودی چه بودی. این دختر هم صبح نرفته سر کار، عصر رفته و هزار بار زنگ زده، امیدوارم سلامت برسه. فردا و پس‌فردا هم گفتن نیاین. گمون کنم اوضاع تا آخر هفته همین باشه. امشب هم باز فراخوان دادن... نمی‌دونم اصلا معنی فراخوان و مسئولیت بعدیش رو میشناسه یا نه. بچه‌ها سر کار تحلیل‌هام رو تلخ و تاریک می‌دونن، خودمم دلم نمی‌خواد صدای خودمو بشنوم. تو ذهنم بدبختی غوطه‌وره. تمام بدنم درد می‌کنه.

۲۱ دی ماه_یکشنبه_ ساعت ۹ صبح

دیشب که درست نخوابیدم، چه خواب‌هایی که ندیدم، مامانجون موهاش کوتاه کوتاه بود و راه می‌رفت در سلامتی و ما داشتیم دکوراسیون خونه‌ش رو عوض می‌کردیم. خواب آشفته‌ای بود. خب امروز که سر کار گفتن نیایم چون اینترنت نیست، باید بریم دنبال کارهای دیگه، برای این دختر خونه پیدا کنیم، لباس بخره و بره دکتر لنز چشمش رو دربیاره. مهمه همشون انجام شه.

یکشنبه ۱۱ شب

خب همه کارهای امروز تمام شد، خونه هم پیدا کردیم و خرید هم کردیم. فهمیدم که آدما گاهی چه دروغ‌هایی میگن. دکتر گفت داروهای رو نمی‌تونم ثبت کنم. امشب باز هم سر و صدا میاد از دور. صدای شعار، بوی باروت و دود آتیش و گاز رو از پشت‌بوم می‌بینم. البته به نظرم صدا کمتره، که خب منطقیه، با حجم خشونتی که بوده و بیمارستان‌هایی که پر شده. البته شاید محله ما خبر کمتره. نمی‌دونم. می‌ترسم بعد از این بی‌خبری‌هام یکهو سکته کنم از حجم اخبار...

۲۲ دی ماه_دوشنبه_۹.۱۵ دقیقه صبح

صبح شده، صدای خروس همسایه میاد، رو پشت بوم نشستم یه آفتاب ملایمی بهم میتابه. انگار که هیچ خبری نبوده، نه دیشب و نه شب‌های قبلش. امروز پیام دادن بهمون که قراره مردم در جواب تروریست‌ها و اغتشاشگران ساعت ۱۴ بیان بیرون. تنها پیام‌هایی که این روزها دریافت کردم هم همینه. سر کار هم نمیریم، کار ما با اینترنته، در نتیجه سرکار نمیریم و حقوق هم نمی‌گیریم. مثل جنگ که نصفه گرفتیم.

۲۴ دی ماه_۴شنبه_ ۵.۳۱ دقیقه صبح

نمی‌تونم بخوابم. یک هفته است که اینترنت نداریم و منم ماهواره ندارم. توی روز خبرگزاری‌های داخلی رو چک می‌کنم و معکوس می‌کنم ببینم حدودی چه خبره، ولی من جون ندارم. شاید باید به محض وصل شدن اینترنت (اگر شد) اخبار رو چک نکنم. همین جسته و گریخته‌هایی که خانواده از پشت گوشی بهم می‌گن چنان آشفته‌م می‌کنه که گمون نمی‌کنم این‌بار از پس اخبار بر بیام. وظیفه کوچیکم اطلاع داشتن از بلاهایی است که سرمون اومده ولی مگه یه آدم چقدر توان داره. می‌ترسم. میترسم که بخونم و ببینم. چون دیدم و می‌دونم چقدر این‌بار فرق داره. از طرفی هم دلم میخواد اینترنت وصل بشه چون اقساطی که باید پرداخت کنم دارن بهم پیام میدن و من این هفته سرکار نرفتم. البته برای این دختر بد نشد، همه کارهای باقی مونده رو انجام دادیم و خونه رو گرفتیم. حالا مونده که بره سر خونه زندگیش. ولی گمونم من جونی برام نمونده که حضوری داشته باشم. دیشب و پریشب هیچ خبری نبود خلوت خلوت بود اینجاها. بهم خبر دادن که ۱۲ هزار نفر کشته داشتیم. من که ماهواره ندارم و خبری ندارم جز پیام‌های پی‌در‌پی که ممنونیم از ملت ایران. بیچاره ملت ایران. همونجور که حدس زده بودم فراخوان‌ها هم انگار نه انگار از جایی داده شده، آمریکا هم با حمایت‌های توییتری و لفظی که هیچ. بیچاره ما. پرونده‌سازی‌های زیادی برای بچه‌هامون کردن و می‌کنن. این حجم امسال مثل هبچ‌وقت نبود... چقدر غمگینم. چقدر مستاصلم. درود به مردم شریف ایران...

اینترنت ملیقطعی اینترنتاین روزهامردم ایران
۶
۴
فائزه عبدی پور
فائزه عبدی پور
دست من نیست، کلمات حمله می‌کنند‌!
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید