۲۶ دی ۱۴۰۴_جمعه شب ساعت 11 و ۵۱ دقیقه
دو روز گذشته باز هم ور دل سیمین جانم بودم. بخشیش هم به پیادهروی بیدلیل بهانه گذشت. کوچههای شهر همه خلوت، انگار که بذر مرگ پوشونده باشن. سکوت و سکوت و غم. هنوز هم اینترنت قطعه، از دیشب حتی داخلیها هم اختلال دارن و چندباری باید تلاش کنی تا به سایتی که میخوای برسی. کامنت ویرگول رو هم بستن. ارتباط داشتن در حال حاضر جرمه، بده، درست نیست. باید تو تنهایی دو کلمه حرف بزنی.
دیشب سازمان ممل حرف زدن، مسیح و باطبی و نماینده حکومت. من که ندیدم، بابا میگفت تا دیروقت بیدار بوده مستقیم و زنده نگاه کرده. حرف زدن و رفتن. حرفهای ردی آب، حرفهای تو هوا. نم تا نصف شی خبرگزاریهای داخلی رو میخوندم و دوباره صبح باز چک میکنم خبر جدید چی هست. نگرانم. نگران هزار چیز و بیپولی. نگران و غمگین برای کشورم. امروز فلانی نیگفت با دخترم نمیتونم حرف بزنم. تمام کسایی که عزیزشون خارج از ایرانه الان نمیتونن ارتباط برقرار کنن. حتی برای اون آدمهایی که اضطراب تماس و تلفن دارن هم دلم میسوزه، حالا فقط راه ارتباطی از ایران با داخل ایران توسط تلفنه.
خستهم، فشار مالی رو تو همین مدت دارم حس میکنم. سر ماه که بشه حقوقم کامل نیست، کلی قرض و وام. و قیمتها. هر مغازهای میری در جواب آقا این چند؟ عددی گفته میشه که پشت بندش، صدای فحش و بدوبیراه یا شوخی زشت و تلخ میاد. تا کی قراره وضعیت اینجور باشه؟ شاید برم اسنپ کار کنم. البته اونم اختلال زیاد داره، ولی هیچی به ذهنم نمیرسه. میگم شماها خارج از ایران نیستین؟ یاد بدین به دوستامون و خانوادههاشون بیان اینجا رو بخونن. شاید تونستیم حداقل از سلامت همدیگه خبر بدیم به هم.