مامان گفت؛ بیخبری خوش خبریه، بد به دلت راه نده. نشستم ور دل سیمین خانوم، گفتم ۶۰ سال گذشته کی شده بی خبر باشی بعدش خبر خوش بیاد؟ چشماش خیره شد به پنجره، لبخند کدر و محوی زد و نگاهم کرد، یکم دیگه چیزی نمیگفت و ادامه میداد به یادآوری روزهایی که گذشته بهش، آسمون بغضش میترکید... گفت: نمیدونم شاید.
دیدم فایده نداره، هر چی متر کردم ۵۰ مارو خونه رو، ظرفارو از نو شستم، نشستم و پاشدم افاقه نمیکنه. دی ماه چندین ساله که باهام یه حرفی داره. حالا هم عجالتا، دلار و طلا بهونه اعتراضات مردم شده، که بابا جان، به پیر به پیغمبر دیگه توان ادامه دادن که نداریم هیچ دلیلی هم نداریم ادامه میدیم. هزار ساله هر از چندی وعده میکنیم مثل نهنگها بریم لب ساحل که بمیریم. وعده امسالم همین شد... چند روزه که خیابونا پر شده از آدمهای وعده کرده به آزادی.
این میون ولی پنجشنبه رضا از آخور اومده بیرون که های ملت، اینقدر صدام کردین، ایول بهتون حالا بیاین بیرون و فراخوان. کوچههای شهر پر شد از آدم و خون و خروش و خون و ماتم و خشم. د آخه مرد، تو سوادت کجاست؟ کم دزدی کردین و کشتین؟ حالا انگار که نه انگار باز برگردیم به قبل؟ ولی خب ملت صدا میزنن و ما کی باشیم بگیم ها یا نه.
ازونورم عمو ترامپ انگار که خبرنداره، سپر بلا کرده جون مردم رو با وعده آی ملت ایران، صدای انقلابتان را شنیدیم. بدوید در خیابان که من بیام کمکتون کنم، چون من راستشو میگم بهتون.
حالا نهنگهای وعدهکرده مگه چیزی دستشون مونده بود جز همین روزنهها که خلاص شن از دست این لچک به سرها؟ قد قامت الصلاة کردن به اقامه بزرگواران خارج نشین که مگر آب گرم شه و عوض به ساحل رفتن برسن به اقیانوس. امون از خفگی زندون، امون که یقهت رو میچسبه تا راه نجات پیدا کنی. چه دعا نویس، چه رمال و فالگیر. این وسط هم چون نهنگی هستی که وعده ساحل داره، دیگه یه کارهایی هم ازت سر میزنه که ای وای! قبلا گل میذاشتن در تفنگ که به سینهشون نشونه کرده بود، حالا سپر میکنن نازنین قلبشون رو. که آخ مگر چه برای از دست دادن داریم جز جانمان. تو که میزنی، به جای او به قلب من بزن. (ناگفته نمونه که یه چندتایی بیهوا بچه کوچک سالشون رو باخودشون بیرون آوردن یا سگشون رو برا پیاده روی که تف و لعنت بر این روزگار)
مردم نابلد مثل هربار و شجاعتر از قبل صف کشیدن، زجه زدن و ... و خب حالا بهانه بزرگ بود، بزرگتر از قبل و بهانههای بیبهانه، فرمان از بیرون بود! فرمان از بیرون یعنی تروریست و مزدوران میخواهند امنیت خاک و ملت و میهن رو به تاراج ببرند. حکم؟ تیر. و خلاص.
و آنقدر زدند و بردند و از خون جوانان وسط آسفالتها و پیادهروهای وطن هیچ نرویید و نگویید، که سیلاب بود اینبار. سیلاب خون.
آقازاده گفت من که مسئول نیستم، خود ملت اسمم رو صدا کردن، منم بیانیه دادم و دیگر هیچ، از اونور هم خبر از ترامپ نشد. زندانها پر شد، بیمارستانها پرشد، غسالخانهها پر شد. بینام و نشان و نشاندار.
حالا جرئت داری بیا بگو هی بیچاره مردم، چه خیال خامی که کسی برای تو هزینه دهد، جرئت داری بگو ای ملت، دست رو پای خودت بذار که هیچکی غمت رو نمیخوره، حتی اونی که تا دیروز همینور کنارت بود و الان دیگه رفته خارج. اون رفت. اون تونست جونش رو نجات بده، غصه میخوره ولی جونش نجات داده شده. من و تو اینجا موندیم حالا چه به جبر و نداری، چه به میل و رغبت. ما موندیم و حوضمون که خون ازش سرازیر شده.
البته که حق داریم که چنگ بزنیم، وقتی نمیذارن ۴ تا آدم دور هم بشینیم فکر کنیم و حرف بزنیم معلومه راهی نداریم و کاری نداریم. از چپ تا راستش برامون نظریه فردی ۲زاری میدن که فلان. یک مشت بیسواد دور از ملت که نه حرف بلدن نه کار. عمل کردن، بلدی میخواد، همینجوری الکی و هرکی به هرکی نیست که. خلاصه این عزیزان ما تف سر بالا شدن.
دو دیقهای یه بارم یکی رو بت میکنیم و گنده که وای چه آهنگی، چه فیلمی چه حرفی، فردا پسفردا که یه جا نشونتون میده مبارز و سیاسی نیست بهش میگید واااای چطور شد... خب از اولش مگه کی بود؟ مگه چی بود؟ چتونه؟ چرا خودتون بت میسازید که موقع شکستنش دردتون بیاد؟
حالا که وقت این حرفا نیست، نمیدونم کی وقتشه، یا اصلا حرف درست چیه و چنده و کجاست، ولی هر روز صبح به صبح با استرس زنگ زدیم به هم که فقط بگه الو... و همون کافی بود. همون الو یعنی زنده است و خودش داره جواب میده، یعنی زندون تو زندونش نکردن. امون از اون لحظهها که حتی بوق زنگ هم نشنفتیم، هعی نگاه کردن به صفحه گوشی که کامل از کار افتاده بود و حواسمون با صدای تیر و تفنگ بیرون پنجره جمع میشد که یه قلپ آب بچکونیم رو لبمون، قلبمون واینسه.
آخ بیبی، بیا برام حرف بزن. بگو که آخرش چی میشه؟ کی آزادی میاد؟ کی پیروزی مال ما میشه؟ اصلا بیبی راستی راستی مایی هست؟ بیبی اینا که میرن چطور روشون میشه تز بدن؟ اینا که میکشن چطور میشینن غذا میخورن؟ بیبی تف تو اینوری و اونوری... بیبی اینا که کشتهشدن الان کجان؟ بیبی یعنی این خاک سیر نمیشه از خون؟ یعنی ما هیچ روز روشنی نداریم؟ بیبی خستهم، جون ندارم، بیا منم ببر..