ویرگول
ورودثبت نام
فائزه سلطانی
فائزه سلطانیطراح مسیرهای یادگیری و رشد انسان‌ها ساده‌سازی علم یادگیری برای تبدیل دانستن به عمل نویسندهٔ «پارادوکس یادگیری» ما بیشتر از آنچه فکر می‌کنیم می‌دانیم، اما کمتر از آنچه لازم است یاد گرفته‌ایم.
فائزه سلطانی
فائزه سلطانی
خواندن ۳ دقیقه·۳ روز پیش

مشکل این نیست که کم می‌خوانی؛ مشکل این است که مغزت جور دیگری یاد می‌گیرد.

این احتمالاً پرتکرارترین توصیه‌ای است که هر دانش‌آموز، دانشجو یا حتی کارمند در طول زندگی‌اش شنیده است.

امتحانت خوب نشده؟

بیشتر بخوان.

جلسه‌ی ارائه را خراب کردی؟

بیشتر بخوان.

مطالب کتاب یادت نمانده؟

یک بار دیگر از اول بخوان.

سال‌هاست این نسخه برای تقریباً همه پیچیده می‌شود؛ آن‌قدر که دیگر کمتر کسی از خودش می‌پرسد: اگر مشکل واقعاً کم خواندن نباشد، چه؟

شاید سؤال درست این نباشد که «چقدر می‌خوانی؟»

شاید سؤال درست این باشد که مغزت با چیزی که می‌خوانی چه می‌کند؟

تصور کن دو نفر کنار هم نشسته‌اند و هر دو یک فصل از یک کتاب را مطالعه می‌کنند.

نفر اول، متن را سه بار از ابتدا تا انتها می‌خواند. زیر جمله‌ها خط می‌کشد، بعضی بخش‌ها را هایلایت می‌کند و در پایان احساس خوبی دارد. متن برایش آشنا شده است.

نفر دوم، فقط یک بار متن را می‌خواند؛ اما بعد کتاب را می‌بندد و سعی می‌کند برای خودش توضیح دهد که نویسنده دقیقاً چه گفته است. جاهایی را که نمی‌تواند توضیح دهد، دوباره به کتاب برمی‌گردد. مثال می‌سازد، سؤال می‌پرسد و تلاش می‌کند مطلب را با دانسته‌های قبلی‌اش پیوند بزند.

یک هفته بعد، احتمالاً کدام‌یک بیشتر به خاطر می‌آورد؟

بیشتر ما ناخودآگاه نفر اول را انتخاب می‌کنیم؛ چون زمان بیشتری صرف مطالعه کرده است.

اما پژوهش‌های علم یادگیری بارها نشان داده‌اند که اغلب، نتیجه برعکس است.

دلیلش ساده اما شگفت‌انگیز است.

مغز، تعداد دفعاتی را که چشم‌هایت از روی یک جمله عبور کرده‌اند، نمی‌شمارد.

مغز به دنبال «معنا» می‌گردد.

یکی از بزرگ‌ترین سوءبرداشت‌ها درباره‌ی یادگیری این است که تصور می‌کنیم خواندن، همان یاد گرفتن است.

در حالی که خواندن فقط آغاز ماجراست.

آنچه یادگیری را شکل می‌دهد، اتفاقی است که بعد از خواندن در ذهن ما رخ می‌دهد.

وقتی اطلاعات جدید را به دانسته‌های قبلی ربط می‌دهیم، برای آن مثال پیدا می‌کنیم، درباره‌اش سؤال می‌پرسیم یا مجبور می‌شویم آن را برای فرد دیگری توضیح دهیم، مغز در حال انجام کاری است که دانشمندان علوم شناختی آن را «رمزگردانی» می‌نامند.

رمزگردانی یعنی تبدیل اطلاعات خام به دانشی که مغز بتواند بعداً آن را پیدا کند و از آن استفاده کند.

اگر این مرحله ضعیف انجام شود، مهم نیست یک صفحه را دو بار خوانده باشی یا ده بار؛ چیزی برای بازیابی وجود نخواهد داشت.

شاید به همین دلیل است که گاهی بعد از یک ساعت مطالعه، احساس می‌کنیم همه‌چیز را بلدیم؛ اما وقتی کتاب را می‌بندیم و از خودمان می‌پرسیم: «خب، دقیقاً چه یاد گرفتم؟» سکوت می‌کنیم.

این سکوت، نشانه‌ی تنبلی مغز نیست.

نشانه‌ی این است که ما بیشتر زمانمان را صرف دیدن اطلاعات کرده‌ایم تا ساختن معنا.

آشنایی با یک مطلب، با یادگیری آن فرق دارد.

اینکه جمله‌ای برایت آشنا به نظر برسد، به این معنا نیست که بتوانی آن را توضیح بدهی، به کار ببری یا در موقعیت جدید از آن استفاده کنی.

از امروز، شاید بد نباشد بعد از هر بار مطالعه، به جای این سؤال همیشگی که «چند صفحه خواندم؟» سؤال دیگری از خودت بپرسی:

اگر همین حالا کتاب را ببندم، می‌توانم این مطلب را با زبان خودم توضیح بدهم؟

اگر پاسخ مثبت باشد، احتمالاً مغزت تازه کار اصلی‌اش را شروع کرده است.

و اگر پاسخ منفی باشد، شاید مشکل این نباشد که کم خوانده‌ای؛ بلکه این باشد که هنوز به مغزت فرصت نداده‌ای چیزی را واقعاً یاد بگیرد.

علوم شناختییادگیریکنکوریکنکوردانش آموزان
۵
۰
فائزه سلطانی
فائزه سلطانی
طراح مسیرهای یادگیری و رشد انسان‌ها ساده‌سازی علم یادگیری برای تبدیل دانستن به عمل نویسندهٔ «پارادوکس یادگیری» ما بیشتر از آنچه فکر می‌کنیم می‌دانیم، اما کمتر از آنچه لازم است یاد گرفته‌ایم.
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید