ویرگول
ورودثبت نام
Fahimeh Fami
Fahimeh Fami
Fahimeh Fami
Fahimeh Fami
خواندن ۱ دقیقه·۸ روز پیش

از یک خارش پیوسته

من یک سال درگیر یک هیولا بودم. یک هیولای نه‌چندان ترسناک، اما پُرسر. زمستان سال پیش تصمیم گرفتم یک اجرای تئاتر روی صحنه داشته باشم. نمی‌دانستم برای من که اولین بار است خواسته زیادی‌ بود یا نه. اما روی سختش قدم به قدم بیشتر برایم واضح شد. می‌دانستم دلم می‌خواهد کاری کنم که کسی که از صندلی سالن بلند می‌شود، حس کند یک کار خوب دیده. بگوید: می‌ارزید به آمدن. و مهم‌تر از همه، کار را یادش بماند. لحظاتی از آن را، لحظه‌ای، آنی.

تمام این یک سال، سرهای این هیولای نه چندان ترسناک چیده می‌شد، با پودر شدن هر سر در هوا، مسیر نور می‌گرفت. یک نور ضعیف و پت‌پتی. کمی هم بوی باران. دست کم می‌شد فهمید پایم را باید کجا بگذارم.

ما امروز، یک سال بعد از آن زمستان مجوز اجرایمان را گرفتیم. اما با دل ناخوش. وقتی تماشاگر نباشد انگار که همه چیز، هیچ شده. امروز به جیم، کاف و میم، شخصیت‌های «قصه‌ای غمناک از یک خارش پیوسته» گفتم منتظر باشند، در تاریکی، تا که آدم‌ها با دل خوش آن‌ها را ببینند.

سال
۰
۰
Fahimeh Fami
Fahimeh Fami
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید