از جنگ تا رد شدن رهبر کره شمالی از مرز

یکم: ما متولدان بعد از جنگ، صدای تیر و ترکش را فقط از دریچه‌ی تلویزیون دیدیم. به هرحال واقعی نبود و تصویری و روایتی از جنگ بود.

دوم: نوجوان که بودیم حرف از جنگ بود ولی جنگ اتفاقی بود که اینگار هیچ وقت قرار نبود اتفاق بیفتد مگر در مواجهه‌ی هر روزه‌ی فلسطینیان با اسرائیل. و همه‌ی جنگ برای ما این بود.

سوم: آمریکا که به افغانستان حمله کرد، هرچند زمینه‌سازی‌هایی شده بود ولی اینگار باورمان نمی‌شد یک جنگ به همین سادگی اتفاق بیفتد. و بعد هم عراق.

چهارم: بعد از آن دیگر هر روزه جنگ همین کنار گوشمان در جریان بوده. هر مدت یکبار، کشوری و یا گروهی به طرف مقابل اعلام جنگ می‌دهد.

پنجم: با جعفر و آرش نشسته بودیم به ورق بازی. خدمت بودم و شب را خانه‌ی بچه‌ها مانده. سرمان به ورق گرم بود که جعفر یکباره گفت: «ترکیه کودتا شده!» هرچند بدم نمی‌آمد اردوغان چزانده شود ولی با این حال هیجان مثبتی نبود. ته دلم استرسی هم داشتم.

و آخر، امروز صبح از خواب بیدار شدم و از جا بیرون نیامده فیلم رد شدن رهبر کره شمالی از مرز و دست دادنش با رئیس جمهور کره جنوبی را دیدم. باز هم اینگار باورکردنی نبود که به همین سادگی انجام شود.
ولی از مرز گذشت درحالیکه به جای خندیدن و دست دادن می‌توانست خشمگین های و هوی کند و موشک هوا کند.

کاری ندارم که رهبر کره شمالی نیتش چیست و چرا انتخابش این بود، صحبت از امید و هیجان و شوقی است که زنده می‌کند آدم را. این بار ناخودآگاه هیجانی شبیه همان شنیدن خبر کودتای ترکیه سراغم آمد. ولی این بار با شوق و ذوق و خوشدلی و بدون استرس. اینگار سعادت ملتی و کم شدن رنج انسانی هرچند فرسنگ‌ها آنسوتر؛ صلح کردن و خندیدن به روی یکدگر؛ و امید به حل مناقشه‌ای در هر کجای دنیا که باشد، خواه ناخواه آدم را خوشحال می‌کند و خنده بر لبش می‌نشاند.