بدون تعارف با گذشته

بی آنکه بخواهم مقدمه چینی کنم یکراست می‌روم سر اصل مطلب. شاید تا کمتر از دو ماه قبل از لحاظ معرفت شناختی همه‌ی عملکرد و عقایدم به شکلی به همگرایی می‌رسید ولی مدتی است که سر تک تک موضوعاتی که حتی می‌توانستم رویشان قسم بخورم دچار شک شده‌ام. اینطور هم نبود که چشم باز کنم تا دنیا به رنگ دیگری درآمده است، نه، ولی اینگار قطعا لحظه‌ای بوده که اولین مه از جلوی چشمم کنار رفته و اولین واگرایی فکری رخ داده است. چند شب قبل نشستیم و گذشته خودمان را نقد کردیم. شاید اولین بار بود که با صراحت و صداقت، تک تک اعمال و افکاری را که روزگاری مایه‌ی فخرفروشی و مباهات بود؛ به عنوان کارهایی پوچ، غیرضروری، مانع زندگی و غیرمناسب با ظرف زمان و مکان شمردیم.

اولین نشانه از تغییر عقایدم به همین چند روز پیش برمی‌گشت که از جلوی دانشکده پزشکی رد می‌شدم و اینگار حس کردم چیزی را از دست داده‌ام و یا چیزی بیشتری باید در چنته می‌داشتم. شاید چند روز سر و کله زدن با نظام درمانی و بیکاری خودم و پول زور گرفتن ایشان باعث شد که همچین حسی پیدا کنم. البته شاید شما بگویید این اتفاق برای هرکسی می‌تواند بیفتد و مورد خاصی نیست. لیکن از همان زمانی که وارد دبیرستان شدم و در تمام سال‌های دانشگاه و سربازی هیچ زمانی نبوده دلم خواسته باشد پزشک باشم و یا از منزلتی همچون ایشان بهره مند باشم. هرچند کل تحصیلات دانشگاهی‌ام خطایی لپی بود و می‌توانست سمت و سویی دیگری پیدا کند ولی همواره مطمئن بودم گرایشم به سمت رشته‌های علوم تجربی نبود.

یادم است ترم سه کارشناسی بود، کم کم مثل جوجه‌ای داشتم قالب می‌شکستم و از تخم بیرون می‌آمدم، روزهای تلخ بعد از تابستان 88؛ تازه داشتم با جادوی اینترنت آشنا می‌شدم. پا به دنیای جدیدی گذاشته بودم. مثل اکثر دانشجوهای آن سال‌ها سمت و سویم از کسی که زندگی می‌کرد رفت سمت شخصی که مثل گاو تیپا می‌زند به بختش و زندگی. شب‌ها می‌رفتم سایت خوابگاه، کارم این بود هر اسمی که توی کتاب‌ها خوانده بودم را جست و جو کنم و مطالبی درباره‌اش بخوانم. حالا دقیقا یادم نیست چرا گرایش پیدا کرده بودم سمت مبارزات چریکی. تاریخچه‌ای خواندم و تعداد زیادی جزوه از فداییان خلق اقلیت و اکثریت و مائوئیست‌ها و مطالب دیگری که یادم نیست. حتی پیش خودم روش‌های مبارزه‌ای هم پرورده بودم. درست در 20 سالگی؛ زمان عاشقی کردن، درس خواندن و سفر رفتن و گشتن.

پنج سال کارشناسی به پوچی گذشت در یک کلام. هرچه از زندگی کردن، خوشی، لذت بردن، جنگیدن، فکر آینده بودن، سفر کردن و در لحظه زندگی کردن را بود، بوسیدیم و کنار گذاشتیم و نیرویمان را وقف دیگران عینی و فرضی کردیم. برای چه‌اش را دقیقا نمی دانم ولی اینگار به من نگفته بودند که دانشگاه برای چیست، آینده قرار است چه اتفاقی بیفتد و پس از دانشگاهی هم است. و دیگر اینکه استفاده از فرصت‌ها و موقعیت‌ها را بلد نبودم و نیستم. جالب اینکه درست ترم شش و توی اردوی نمایشگاه کتاب برای اولین بار ذهنم رفت سمت ارشد برق. درواقع فهمیدم که چنین امکانی هم هست. شاید تعجب کنید و باورکردنی به نظر نرسد، حقیقت امر خودم هم تعجب می‌کنم و باورم نمی‌شود.

به لطایف الحیلی و خوش شانسی ارشد قبول شدم. سه یا نهایتا چهار روز از هفته کلاس می‎‌رفتیم و لااقل سه روز از هفته آزاد بودم. صدمتر با کلاس زبان و دویست متر با آموزشگاه راهنمایی و رانندگی فاصله داشتم ولی هیچ وقت برای هیچ کدام اقدام نکردم و این درحالی بود که درباره ضرورت هرکدام می‌توانم پنج مقاله بنویسم و ساعت‌ها حرافی کنم. درست یادم نیست چه دلیلی برای اقدام نکردنم داشتم ولی در همین حد که از پس زبان بر نمی آیم و برای گواهینامه هم وقت هست.

خوب که نگاه می‌کنم بعد از دبیرستان و شاید بهتر بگویم بعد از 88، وارد فضای دیگری شدم، که بلدش نبودم و آمادگی‌اش را هم نداشتم. یک آدم کم خوانده، شنیده و دیده با حسی از خود کم بینی و یا بزرگ بینی دیگران، برای جا باز کردن برای خودش شروع کرد به خواندن و شنیدن و گفتن و دیدن بیش از حد چیزی که نه جایش بود و نه کارش و نه حتی ضرورتی برایش داشت و غافل شد از چیزی که سال‌ها شاید رویایش را داشت و معتاد آن جایگاه و فضا شد.

عجیب اینکه این فرایند حرف زدن و نقد کردن را بیشتر از همه جا از همان دانشگاه و همان کارهایی که نقدش کردم یاد گرفتم. در عین حال نوشتن را هم به همان طرق. فکرش را نمی کردم روزی بنشینم با ابزارهایی که مختص دوره‌ای است، درست همان دوره را لگدمال کنم.

خوابگاه کارشناسی، سال چهارم. سمت راست کمد خودم، سمت چپ مال آرش بود.
خوابگاه کارشناسی، سال چهارم. سمت راست کمد خودم، سمت چپ مال آرش بود.