درمانده

داستان کوتاه

تلفن زنگ می­‌خورد. باید گوشی را بردارم. این را پدرم می­‌گفت. حتما کسی کار دارد. حتی وقتی مزاحمی آن طرف خط فوت می­‌کرد باز هم باورش نمی‌­شد یکی بی دلیل دست به تلفن ببرد و شماره‌­ای بگیرد. تلفن را جواب می­‌دهم. صدایی ناشناس آن سوی خط خس خس کنان چیزی می­‌گوید. می‌‍مانم التفات کنم یا نه؟ برای لحظه‌­ای گوشی را کمی از گوشم کنار می­‌آورم و به سقف نگاه می‌­کنم. همین نگاه اینگار توجیهم می‌­کند که التفات کنم. شاید کسی کاری دارد. گوشی را می‌­چسبانم به گوشم. می­‌گویم صدا واضح نیست. خس خس تبدیل به سرفه می‌­شود. می­‌شود حدس زد دارد خودش را جمع و جور می­‌کند و سعی می‌­کند صدایش را صاف کند. صدا به لرزش در می‌­آید:

«ما، عمرانی، هُمسایه‌­ی مرحوم بواتون هسسیم، خدا رحمت کنه جناب صلاحی رو. شرمنده شما، ابراهیم آقو، پسر کوچیکشون هسسید دیگه؟»

یاد پدر می‌افتم. صدا آشنا نیست. تصویر محو مادر و تصاویری از کوچه و محله­‌هایی که ساکنش بوده‌­ایم از جلوی چشمم می­‌گذرد. عمرانی در خاطرم نیست. یعنی تقریبا هیچ همسایه­‌ای به اسم یادم نیست جز عمه خانم که عمه­‌ی کسی هم نبود ولی همه عمه صدایش می­‌زدند. می‌­گویم بهتر است حرف‌­ها را ادامه دهم شاید یادم آمد. می­‌گویم:

«ارادت دارم، سلامت باشید شما. لطف دارید. شما خوبید؟»

صدا صا‌‌‌‌ف­‌تر شده است. آقای عمرانی می­گوید:

«شرمنده به قرآن. بدموقع که مزاحم نشدم؟»

می‌گویم:

«خواهش می‌کنم، اصلا اصلا، کلی خوشحالمون کردید.»

منتظرم به حرف بیاید و بفهمم مقصودش چیست و یا چه کاری دارد. از ذهنم می­‌گذرد شاید کسی فوت کرده باشد و بنده خدا خواسته خبر دهد که توی مراسم شرکت کنیم. از طرفی حداقل پنجاه درصد اوقات در چنین مواردی، طرف می­‌خواهد پول قرض کند. هرچه هست برای حال و احوال پرسی که زنگ نزده است حتما کار واجبی دارد. این طور مواقع مثل الان، اول به صورت کلیشه‌­ای فکر می‌­کنم ، بعد تهییج می‌شوم که شاید واقعا خبر شگفت انگیزی داشته باشد و در آخر هم می­بینم خبر خاصی نیست و یا بحث پول هست و قرض و یا خبر مرگ یا عروسی.

آنقدر حوصله ندارم حرف­‌ها را کش بدهم. آخر حرفی هم نیست. هرچه بیشتر حرف می‌­زند کمتر دستگیرم می­‌شود. می‌­گویم:

«خب، جناب عمرانی­ جان، ببخشید، من این سال­‌ها هر سال یک محل بوده‌­م و متاسفانه الان خیلی واضح شما را یادم نیست. البته صدا آشناس ولی هی با یکی دو نفر دیگه قاطی می‌شه.»

البته دروغ می­‌گویم. هیچ تصویری توی ذهنم نیست. صرفا خواستم اگر می­‌خواهد پولی قرض کند یک خرده شرمش را بیشتر کنم که قیدش را بزند و نگوید. ولی جناب عمرانی دوباره به حرف می­‌آید:

«مهم نیس، روزگاره، حقیقت منم الان قیافه شما یادم نیس.»

صدای خنده‌­ی کشداری می­‌پیچد توی گوشی و ادامه می­‌دهد:«منم جناب عمرانی نیستم، عمرانی­‌ام، سعید عمرانی، همسایه پدرتون هم بودم ولی همکلاسی شما هم. مدرسه طالقانی. دوم راهنمایی، میز وسط، آخر» توی مغزم می­‌پیچد، سعید، سعید عمرانی. تصویر ماتی شکل می­‌گیرد. پسر لاغر و بلندی که همیشه کیفش آویزان بود از یک کولش و دو دکمه بالای پیرهنش باز بود. ­راست می‌­گوید. رفیقم بود. چطور فراموشش کرده‌­ام. بعد از پانزده سال و این همه جابجایی چطور هنوز در خاطرش بودم. این بار من خودم را جمع و جور می­‌کنم. باید جبران مافات کنم. می­‌گویم:

«سعیدجان، دمت گرم آقا تماس گرفتی، خوبی؟ سلامتی؟ واقعا خوشحالم کردی. ببخشید که حواسم نبود. می­دونی خیلی سال گذشته.»

می­گوید:

«خواهش می‌کنم، خواهش می­‌کنم. یادته چقد جیک تو جیک بودیم؟»

می گویم:

«آره، یه سال شب و روزمون با هم گذشت، چه خوش بودیم. عجب سن و سالی بود.»

حالا این منم که می­‌خواهم حرف بزنم. عجب آدمی را فراموش کرده بودم. دیگر با هیچ کس مثل سعید عمرانی عیاق نشدم. می­‌گوید:

«دیگه مزاحمت نباشم و وقتت رو نگیرم، یه سوال ازت داشتم، یادته همون موقعا همش از یه دختری حرف می‌زدم به اسم لیلا. حقیقت فامیلیش یادم نیس، تو چیزی یادت نیس؟»

محض شوخی می­‌گویم:

«سعیدجان، چیطو شده که فیلت یاد هندستون کرده، دوباره عاشق شدی؟»

جواب می­‌دهد:

«نه، دیگه ندیدمش، ولی نمی‌دونم بخاطر بچگی بود یا هرچی اون حس و حال دیگه تکرار نشد، البته چیز بچه­‌ گونه‌­ای بود، ولی گفتم اگه بشه باز ببینمش، خدا رو چه دیدی، شاید»

می‌­مانم چه بگویم. حرفی ندارم بزنم. آن موقع عمرانی خواب و روز نداشت برای لیلا. همه چیزش را می‌دانستم. می‌­گویم:

«سعیدجان، شما که براش خواب نداشتی الان فامیلش یادت نیست، چه انتظاری از من داری، نه، شرمنده».

عمرانی اینگار قطع امید کرده باشد زود خداحافظی می­‌کند و می­‌گوید:

«اگر یادت اومد حتما خبر بده.»

گوشی را می­‌گذارم. صدای در می‌آید. می­‌روم سمت در. لیلا پشت در است.