سنگِ سفید(داستان کوتاه)


کفتار نیاز نبود که خود را به روستا بزند. همین که از کل شکاری بالا می‌­رفت و روی تخت سنگ سفید می­ایستاد سگ­های ده ردیف می­‌شدند. می‌­گویند کفتار سگ­‌ها را هیپنوتیزم می‌­کند. دچار خلسه­‌شان می‌­کند و آن­ها را پی خود می­‌کشاند. نمی‌دانم شاید قضیه فیزیکی باشد. مثل فلز و آهن‌ربا. هرچه بود کفتار داشت تک تک سگ‌­ها را یکی یکی پی خود می­‌کشید. مرادخان وقتی صبح در آغل را باز می‌­کند تا گله را بیرون بیاورد متوجه می­‌شود تا خبری از «پاکوتاه» نیست. اول فکر می­کند شاید پاکوتاه دنبال سگ لاسی رفته باشد. وقتی عصر توی قلعه همهمه بلند شد ما فهمیدیم که پاکوتاه غیبش زده. مرادخان ظنش سمت چنگی­ها بود. قبلا هم چیزهایی برده بودند. مثل سال قبل که آغل حاج محمد را کامل خالی کردند. ولی آخر سگ چه ارزشی داشت. وقتی مرادخان با دو پسرش از سر یُرد چنگی‌­ها برگشتند فهمیدیم که کار آن­ها نبوده. البته مرادخان باور نمی­‌کرد و فکر می­‌کرد کلکی در کار است. تا اینکه فردایش «گرگی» هم غیب شد و بعد از آن یکی یکی سگ­‌های گله و هرچه سگ ولگرد بود راه کَل شکاری را می‌­گرفتند.

خیلی طول کشید تا بفهمند قضیه از کجا آب می­‌خورد. هنوز چند سگ جا مانده بود که دستشان آمد؛ وقتی که هوا هنوز گرگ و میش است و کاملا تاریک نشده، مرادخان گله را دارد برمی­‌گرداند.

می­‌گفت:« هنوز می‌­شد چیزهایی دید. از بالای کل شکاری صدا می­‌آمد، صدایِ جانوری، گرگ نبود، سگ هم نبود. خرس هم که این موقع بیرون نمی آید. گله را جمع و جور کردم و هِی کردم تا زودتر برسم به روستا. از پشت سنگ آسیاب می‌آمدم پایین که دیدم «سیاه‌سر» یکباره از کَل زد بالا. هرچه صدایش کردم سر برنگرداند. مثل گلوله از سینه‌­ی کوه بالا می‌­رفت. آخر آن وقت شب کجا می‌­رفت. دیگر سگ لاسی هم نبود که بخواهد پی­‌اش برود. با خودم گفتم که شاید ربطی به غیب شدن پاکوتاه داشته باشد. افتادم دنبالش. چندباری صدایش کردم و هرچه گفتم:«هوووی بیو، هوووی بیووو»توجهی نکرد. رسید پای کَل. هوا دیگر تاریک شده بود. بالا معلوم نبود. سیاه‌سر افتاد در خم و چم کوه و بالا رفت. منم با احتیاط بالا رفتم. کوه را مثل کف دست بلد بودم.

بالای کَل شکاری که رسیدم از توی دره یک چیزی داشت پایین می­‌رفت. پاکوتاه پشت سرش آرام می­رفت.»

مرادخان که برگشت و دیده‌­هایش را گفت همه می‌­دانستیم کار کفتار است. قدیم‌­ها از این کارها می‌­کرد. می­‌گویند کفتار جرئت تعرض به آدمی ندارد. ولی سگ­ها مثل موم توی دستش هستند.

وقتی توی خانه­‌ی مرادخان همه جمع شده بودند تا ببینند چه خاکی باید بر سرشان بریزند، فقط «پله» مانده بود. سگ پیری که احتمالا نای رفتن نداشت. شاید هم بقیه­‌ی سگ­ها مراعاتش را کرده بودند. شاید رسم سگ­ها بود. قانون سگ­‌ها را که نمی‌­دانیم.

پله را آوردند و توی حیاط زنجیر کردند. سگ پیر نای نفس کشیدن نداشت. بغل دیوار توی سایه لم داده بود روی زمین و پلک­‌هایش را بسته بود. قرار شد کفتار را بزنند ولی چه سودی داشت. دیگر سگی نمانده بود. یکی می‌­گفت شاید بهتر باشد زنده گرفتارش کنند؛ اینطوری شاید بتواند چند سگ برایمان بیاورد. آخر سر وقتی داشتند از این می‌گفتند که با کفتار چه کنند پسر کوچک مرادخان آمد توی هال و داد زد پله نیست. دویدیم توی حیاط. پله زنجیر را باز کرده و گریخته بود.

مراد گفت می­‌دانم کجا می­‌رود. تفنگ برنو را برداشت و قطار را انداخت کمرش. همه دویدیم سمت کَل شکاری. به گرد پای پله هم نمی­‌رسیدیم. از پله بعید بود همچین دویدنی. از چم و خم کوه که بالا رفتیم همه مبهوت شدیم. پله بالای سنگ سفید ایستاده بود. صدایی در می­‌آورد که نه به سگ می­خورد و نه گرگ.

از پایین صدای زوزه­‌ای می‌­آمد. سگ ولگردی داشت از کَل شکاری مثل گلوله بالا می‌­رفت.