قصه‌ی پیرمرد (داستان کوتاه)

پیرمرد قلیان می‌کشید و حرف می‌زد. سه پک به قلیان و باز قصه‌ی برادر را سر می‌گرفت. اینقدر گفته بود و اشک ریخته بود، که اینگار قصه‌ی خودش بود، ولی همه می‌دانستیم از زبان برادر حرف می‌زند. حیفم آمد ثبتش نکنم. پس عینا هرچه را گفته بود، ثبت کردم:

« از ته دره صدای فیره‌ی باد آمیخته با ریزش آب شره می‌کرد و مثل موج دریا خود را به صخره می‌کوبید. صخره هرچند پابرجا و سخت می‌نمود ولی باد پروایی نداشت.

آبشار از اشکنی از میانه‌های کوه سرچشمه می‌گرفت. سه متری توی ریز و شن فرو می‌رفت تا به لبه‌ی پرتگاه برسد و آن موقع زیر پایش خالی می‌شد و قطرات آب دستپاچه خود را به سنگ و درخت می‌زدند و سقوط می‌کردند. این بین باد فرصت را غنیمت می‌شمرد و خوب قطرات را می‌نواخت.

از پایین آبشار که بالا را دید می‌زدی، گهگاهی پازنی بر لبه ایستاده، سر خم می‌کرد و مغرور شاخ می‌چرخاند و حتی آسمان را هم به هیج می‌گرفت. البته حق داشت. لبه‌ی پرتگاه، جای ایستادن نبود و جز پازن هیچ بزی به مخیله‌اش هم نمی‌گذشت که بتواند خود را به لبه‌ی پرتگاه برساند.

بعد از سه روز دربدری و زیر و رو کردن تمام دره‌ها و اشکفت‌ها، وقتی خبر رسید که سیدخان از آبشار سقوط کرده، شاید پیرمردها آه کشیدند و دخترها صورتشان را خنج زدند و مردها یقه دریدند ولی این‌ها قطعا در مقابل عجب و شگفتی‌ای که تک تک ذرات بدن مرا فرا گرفت چیزی نبود.

محال بود کسی بالای آبشار برود. مگر پازن پیری که هر از گاهی خودش را به لبه‌ی پرتگاه می‌رساند و سری می‌چرخاند و بعد گم می‌شد. با این تفاسیر اصلا باور نکردم و تا به چشم خودم ندیدم.

عجیب‌تر از صعود سیدخان به بالای چشمه، نحوه‌ی سقوطش بود. طبعا اگر از همان لبه‌ی پرتگاه که گهگاه پازن خود را به آنجا می‌رساند تا به عالم و آدم و آسمان فخر بفروشد، پرت شده بود باید مستقیما کف آبشار و توی حوضچه‌ی کوچکش می‌افتاد. البته سیدخان یخ زده و خونین، با سری له شده ودندان‌های جلوی آش و لاش، دقیقا وسط حوضچه معلق در آب شناور بود ولی دیواره‌ی سنگی آبشار هم خونین بود.

اصلا همچین سقوطی ممکن نبود. اگر صخره‌‌ آبشار را مقداری تشریح کنم، شاید شما هم با من هم نظر شوید. آب از تقریبا دو متری بالای آبشار سرچشمه می‌گرفت و بلافاصله در ریز و شن فرو می‌رفت. ریز و شن‌هایی که روی صخره را فرش کرده بودند. آب با چشمانی کور سه متر راه را طی می‌کرد و چشم که باز می‌کرد به لبه‌ی صخره می‌رسید و درست از همان لبه یکباره سقوط شروع می‌شد؛ چون صخره‌ شیبی به سمت داخل کوه داشت و مثل غار دهن گشادی بود. حالا با این تفاسیر در صورتی که سیدخان حتی توانسته باشد مثل آن تک پازن خود را به بالای آبشار برساند، اگر سقوط هم می‌کرد باید صاف می‌افتاد پایین آبشار، توی حوضچه و قطعا نباید به دیواره‌ی کوه برخوردی می‌کرد. ولی در کمال تعجب رگه‌هایی از خون از همان بالای صخره کشیده شده بود تا میانه‌ها.

سیدخان را بردند و با همه‌ی آداب و اصولی که همه از برش بودند خاکش کردند. اینگار نه هیچ وقت زاده شده و نه مرده بود. ولی ته ذهن من ماند که چگونه آن مرحوم اولا خودش را رسانده بود به بالای آبشار و ثانیا چطور سقوط کرده که آنطور دیواره‌ی آبشار را خون آلود کرده بود.

مدتی بعد رفتم پای آبشار. ردی از خون هنوز معلوم بود. باد می‌وزید و آب را بغل می‌کرد و به سنگ و درخت می‌زد. پازنی بالای آبشار نبود. از کناره‌ی کوه خودم را بالا کشیدم و به طاقچه‌ای رسیدم که چین خوردگی‌ای بود که اگر پی‌اش را می‌گرفتی نهایتا به بن بست می‌خورد و ده متری هم با میانه‌های صخره‌ی آبشار فاصله داشت.

سیدخان احتمالا به هوای پازن رفته بود لبه‌ی پرتگاه. شاید زیر آبشار ایستاده و پازن آمده لبه‌ی پرتگاه و سر چرخانده سمت پایین، باز رو به آسمان کرده و فیکه کشیده و دنیا را به هیچ گرفته است. شاید مسحور چشم‌های پازن شده باشد، شاید در عمق چشمانش حرفی خوانده باشد که بی محابا خود را به کوه زده و از کمرکش کوه بالا رفته باشد. این‌ها را حدس می‌زنم چون میلی در وجود خودم بود، چیزی در ته قلبم که می‌کشاندم پای آبشار، و آنجا پاهایم بی اختیار راه صخره و طاقچه‌هایش را در پیش می‌گرفتند تا با ترس و هیجانی که معلوم نبود از کدامین ضمیر ناشناخته‌ام ریشه می‌گرفت؛ بروم سمت پرتگاه.

از مرگ سیدخان خیلی گذشته بود. سر و کله‌ی پازن دیگر پیدا نمی‌شد. اینگار رم کرده باشد و سویی دیگر رفته باشد. آبشار هرچند می‌غرید ولی خروشش از خشم بود، خروشش بوی خون می‌داد. شب‌ها بی‌خواب می‌شدم، خواب چشم‌های پازن را می‌دیدم. افسونی داشت و غمی. سر چرخاندنش دیگر از سر غرور نبود، اینگار ناامید شده باشد.

از آبشار می‌ترسیدم و هرچه بیشتر راهم را کج می‌کردم تا سویش نروم، کابوس‌هایم بیشتر می‌شد.

تا اینکه در خواب پازن را دیدم خمیده بر چیزی. حیف که خواب بود و فرمان دست من نبود که تصویر را اینقدر عقب و جلو ببرم تا ببینم پازن برای چه دل می‌سوزاند. ولی بیدار که شدم مطمئن بودم، سیدخان بود که خونین بر لبه‌ی پرتگاه افتاده بود. و بعد دیگر کابوس محو شد. دیگر پازن خودش را پس کشید. حرفش را زده بود.

مرضی افتاد توی جانم که بروم سمت دره. نیازی بود واجب‌تر از دره. معتاد نگاه پازن شده بودم. دیگر مرگ سیدخان و یا رگه‌های خونش که بر صخره ماند بود مسئله‌ام نبود.

شبانگاه، زمستان، سرما از زیر در خود را تو می‌کشید که چون شبگردها، بی اختیار پتو را کنار زدم، در را گشودم و راه دره را در پیش گرفتم. این‌ها را مثل خیالی در ذهن دارم. حتی گاهی فکر می‌کنم، در خواب دیده‌ام. ولی رفتم. اگر نرفته بودم سرما آنچنان بر تنم نمی‌نشست. به پای آبشار رسیدم. پازن بر لبه‌ی پرتگاه در شبی که ماهتاب نمی‌تابید، درخشان ایستاده بود. اینگار چراغی در دل سیاهی شب بود وقتی سر چرخاند و شاخش برقی زد و برقش درست مثل صاعقه‌ای دره را روشن کرد.

خود را به کمرکش کوه زدم. راهی که بارها رفته و هر بار طاقچه‌ها باریک و باریک‌تر شده بودند تا نهایتا در جایی کور شوند و راه را ببندند؛ این بار آغوش باز کرده بودند برایم، طوری که در سیاهی شب، بی چراغ، بی لغزشی بالا رفتم. در کمرکش کوه تابیدم و به خودم که آمدم بالای پرتگاه رسیده بودم.

فضا بزرگتر از ده متر بود. ریگ و ریز بر بستری از سنگ ماوا داشتند و از دل سنگ آب می‌جوشید و در ریز فرو می‌رفت و بعد خودش را به آغوش باد می‌سپرد.

رستن گاه چشمه غاری بود به دهانه‌ی قد انسانی. شیاری باریک که در دل کوه جا خوش کرده بود و از کفش آبی زلال بیرون می‌ریخت. از پازن خبری نبود. نه صدایی می‌آمد و نه حرکتی.»

اینجا که رسید مکثی کرد، سرخ شد و خَرس چون ابر بهار بارید. بعد دوباره قلیانش را پک زد.

«بعد از مرگ سیدخان، اینبار دیگر معطل نکردیم و صاف رفتیم سراغ دره. برادر مثل سیدخان، خونین در حوضچه شناور بود.

شب اولش بود که به خوابم آمد. نه اثری از خون بود و نه سقوط. قلیان را گذاشتم جلویش و پک زد و گفت. از پازن گفت و سیدخان. از چشم‌هایی که به خیالش سیدخان را مفتون کرده بودند؛ از نیاز خودش، از بالا رفتنش از کوه و رسیدن به لبه‌ی پرتگاه، ولی دیگر نگفت.

گفتم برادر مانده‌ام چطور خودت را رساندی لبه‌ی پرتگاه! آن هم هیچ، چطور سقوط کردی که خونت اینطور بر دیواره‌ی صخره شُرّه کرده بود! هیچ نگفت. اصلا اینگار خبر نداشت یا نشنید. فقط باز تکرار کرد «نه صدایی می‌آمد، نه حرکتی.» »