لحظات (داستان کوتاه)

از خواب بلند می‌شوم. می‌مانم از جا بیرون بیایم یا نیایم. پتو را کنار بزنم یا نزنم. در این لحظه انتخاب‌هایم محدود به این‌هاست دیگر. دوباره غلتی می‌زنم و پی خیال دیگری می‌گیرم. چشم که باز می‌کنم ساعت، یازده را نشان می‌دهد. به نظر زمان مناسبی است که از جا بلند شوم و سراغ فلاسک بروم. چایی اولین نقطه امید است. آبی به سر و صورتم می‌زنم و گرمایی به دستانم می‌دهم. بخاری سرخ شده و خوب گرم می‌کند. لیوان همیشگی را برمی‌دارم و چایی می‌ریزم. بالشم را کنار بخاری می‌گذارم و کنارش دراز می‌کشم. شروع می‌کنم به قلپ قلپ فرو دادنش. قندپهلو هیچ وقت آدم را ناامید نمی‌کند. کمی سرحال می‌آیم و به جهان واقعیت پرت می‌شوم. کنترل را برمی‌دارم و تلویزیون را روشن می‌کنم. کاری به برنامه‌اش ندارم، مستقیم می‌روم شبکه سه و دکمه تکست را فشار می‌دهم. می‌روم به صفحه ۲۴۱ و شروع می‌کنم به خواندن تیترهای روزنامه ابتکار. معتدل است. یکی یکی تیترها را می‌خوانم و به صفحه‌های ورزشی می‌رسم. آنها را هم مرور می‌کنم. اخبار که تمام شد، به اتاقم برمی‌گردم. تخت ندارم. هیچ کدام از اجدادم تخت نداشته‌اند. نیازی به جمع کردن جا هم نیست. اوایل باید جمع می‌کردم ولی دیگر نیازی نیست. کنار بخاری خودم به بالشت خودم تکیه می‌دهم و دکمه پاور لپتاپ را فشار می‌دهم. تا بالا بیاید سری به گوشی می‌زنم. پیام‌های شخصی را می‌خوانم و عمدتا جواب هم نمی‌دهم. کاری به جملات هشت ریشتری و جوک‌ها ندارم. ویندوز بالا آمده رمز یک حرفی‌ام را می‌زنم و صاف به فولدر آهنگ‌ها می‌روم و پوشه‌ای از شجریان را پلی می‌کنم. تا صدای شجریان بخواهد بلند شود به هال می‌روم و لیوانم را دوباره پر از چایی می‌کنم. شجریان می‌خواند و من می‌خوانم، او حافظ، من کتابی را که تازه خریده‌ام. کتاب را می‌گذارم کنار و سیستم را روی پایم می‌گذارم. می‌روم سراغ گیم. بیدل گزینه خوبی است برای وقتی بخواهی فقط با دستانت کار کنی و فکرت جای دیگری باشد. سه دست پیاپی می‌بازم. به خودم می‌آیم باید انتقام بگیرم. چهار دست پشت سر هم می‌برم و دوباره خیال راهش را باز می‌کند. دوباره می‌خواهم ببازم. این‌بار حوصله‌ام سر می‌رود. بازی را در لحظه باختن ذخیره می‌کنم و به سراغ داستان می‌روم. تک روایتی از یلدا می‌خوانم و دور هم جمع شدن‌ها. با حال و روزم سازگار نیست. تنهایم و یلدایی هم ندارم. اصلا خورشید اینجا طلوع نکرده است. هوا ابریست و برف دارد می‌بارد. لب پنجره می‌روم چه برفی آمده. شاد می‌شوم درست مثل کودکی. کاپشن را روی دوشم می‌اندازم و به حیاط پشتی می‌روم. برف نرمی روی زمین خوابیده. چه لذتی. سیگاری آتش می‌زنم و کمی زیر برف می‌مانم. موهایم که جوگندمی شد به زیر بالکن پناه می‌برم و برف را نگاه می‌کنم. برف گرمی است. سیگار را پرت می‌کنم توی برف. یک مشت برف برمی‌دارم و گلوله می‌کنم. خوب که محکم شد سیم برق سفید‌پوش را نشانه می‌گیرم. چندباری کارم تکرار می‌شود . در نهایت با سقوط توده درازی از برف دلم غنج می‌رود و بر می‌گردم کنار بخاری. نوک انگشتانم تیر می‌کشد. خوب که گرم می‌شوم، سیبی بر می‌دارم و گاز می‌زنم. سیب خوبی است، باب میل. دیگر کاری ندارم انجام بدهم. کنار بخاری دراز می‌کشم و «باغ همسایه» را برمی‌دارم. می‌دانم که قرار نیست بخوانم. ولی عادت دارم. هنوز چند خط نخوانده غرق خیال می‌شوم. غرق تمام چیزهایی که باید می‌شدم و نشد. غرق تمام کامروائی‌ها، رفتن‌ها و آمدن‌ها. غرق رفاقت‌ها و نارفیقی‌ها. هم راضی‌ام و هم ناراضی. هم شادم و راحت و هم غمگین و خسته. دردم چیست نمی‌دانم. انگار یک گره قدیمی در یک جایی از گذشته‌ام که باید بازش می‌کردم و اکنون نه جایش را می‌دانم و نه دردش را. نه کسی هست که بشود همکلامش شد و نه دردی دارم که امیدوار باشم با درمانش گره‌ای گشوده شود. اینگار فقط باید بروم. مرد ایستادن نیستم. باید بروم. کفش‌هایم را می پوشم و به راه می‌افتم. باید سردم شود، گرمم شود، یخ بزنم، سرما بخورم، چایی داغ بنوشم و چایی‌ام سرد شود. انگار کار دیگری ندارم بکنم. چه کاری بهتر از این‌ها. هر جا که باشم دلم برای اینها مگر تنگ نمی‌شود. مگر برای تک تک این لحظه‌ها جان نمی‌دهم. پس مرگم چیست؟ دردم چیست. باید بمانم و کنار بخاری‌ام دراز بکشم. گوشی را بردارم و از او بخواهم که بیاید و عیشم را کامل کند. اگر بیاید شاید و البته شاید گره هم باز شود. حتما باز می‌شود. شاید قرار یابم و حتما می‌یابم. گوشی را برمی‌دارم و صدایش می‌لرزد و می‌گوید: س س لا م


پی نوشت: این داستان کوتاه قبلا با عنوان بی قراری لحظه ها در روزنامه ابتکار منتشر شده است.