وقتی باران می‌بارد

شاید شب خوب نخوابیده باشی و یا بدتر با هزار فکر و خیال شوم چشمانت را بسته باشی و غور کرده باشی در ناکامی‌ها و ساعتی چند گذشته باشد و اصلا نفهمیده باشی پلک‌هایت کی گرم شده است. شاید چون چشم باز کردی نخواهی از جا بیرون بیایی و میلی به هیچ از دنیا نداشته باشی. شاید تا چشم باز کنی به خودت و گذشته و حال و آینده‌ات لعنت بفرستی و هزار شاید و باید دیگر.

فقط همین را می‌دانم با همه‌ی این‌ها و حتی بدتر از آن، هنگامه‌ای که چشم باز می‌کنی تا باران می‌بارد و آسمان مه‌آورد است، چشمات برق کودکانه‌ای می‌زند و امید از ته مغزت چشمک.

حالا گیریم که ذوق نکردی و هیچ جوانه‌ی امیدی هم نروئید لااقل دل خوشدار که با همه‌ی دار مکافات بودن دنیا، امروز این خاصیت را دارد که باران می‌بارد.