چهار دقیقه

دقایقی عجیب بر مرد گذر کرد. اینکه می‌گویم دقایق، منظورم فقط گذاشتن یک کلمه در یک جمله نیست، شاید راحت‌تر بود بگویم لحظات، هرچه باشد آشناتر است، ولی دقایق درست‌تر است؛ دقایق جمع مکسر دقیقه. اگر بخواهم دقیق‌تر شرح دهم شاید درست چهار دقیقه، یعنی 240 ثانیه، اگر بخواهیم واحد زمان را ثانیه در نظر بگیریم. به ثانیه‌ها که فکر کنیم می‌بینیم چهار دقیقه اصلا زمان کمی نیست. در یک ثانیه می‌شود حتی سه کلمه تایپ کرد و در 240 ثانیه حدود 720 کلمه؛ تقریبا اندازه حجم خیلی از داستان‌های کوتاه و شاید همینی که اکنون دارم از سر بیکاری و بطالت برای خودم می‌نویسم.

مرد چهار زانو رو به لپتاپی مشکی رنگ و رو به پنجره نشسته بود. شبانگاه بود، بیایید فرض کنیم ربع ساعت از 9 گذشته بود. به چیزی چشم دوخته بود. شاید اگر چشمانش را می‌توانستم ببینم و یا آئینه‌ای روبروی صفحه نمایش لپتاپ بود، می‌شد بگویم چه اینگونه مسحورش کرده بود. بدنش بی حرکت، چشمانش گاهی باز و گاهی بسته و دست راستی که گهگاه بالا می‌رفت، انگشت شست و اشاره‌اش در وسط ابروهایش قرار می‌گرفت، شست به راست می‌رفت و اشاره به چپ و در انتهای ابرو جمع می‌شدند و از بالای گونه و زیر چشم‌ها گذر می‌کردند و نهایتا بر روی برآمدگی بالای بینی بهم می‌رسیدند. چهل و چهار بار این حرکت تکرار شد ولی مرد چشم برنداشت از صفحه.

بی حسی عجیبی داشت، اینگار به کما رفته باشد. شاید سکته کرد بود ولی زنده بود، دستش تکان می‌خورد، بالا می‌آمد. شاید عادتش بود، شاید اینقدر عادت کرده بود که پس از مرگ دستانش بی‌آنکه نیازمند فرمانی از مغز مرده‌اش باشند، بی‌اختیار می‌توانستند بالا بیایند، درست وسط ابروها قرار بگیرند و چابک خود را به برآمدگی برسانند. آئینه‌ای اگر مقابل مرد بود شاید می‌شد رد بازدمش را بر آن گرفت.

مرد تمام 240 ثانیه را که همانطور که عرض کردم اصلا زمان کمی نیست، بی حرکت زل زد، زل زد و زل زد. یعنی چه چیزی می‌توانست اینگونه خشکش کند. چه چیزی دیده بود؟ شاید تصویری بود از عزیزی که حالا خبر مرگش را شنیده بود، البته قطعا خبر شادی نبود و نمی‌توانست باشد، چون لبخندی باید لااقل بر لبش می‌نشست. شاید تصویری معشوقی بود که از دستش داده. هرچه بود، دو امر قطعی وجود داشت، یکی اینکه موضوعی ناخوشایند برای مرد اتفاق افتاده و دیگر اینکه مرد را درگیر خودش کرده بود.

شاید داشت مطلبی می‌خواند و تصویری در کار نبود. شاید چشمانش داشت متنی را می‌خواند؛ مثلا نامه‌ای از یاری و مرور خاطره‌ای که چون مردابی مرد را به درون خود کشیده بود. شاید نامه‌ای بود از معشوقش که حالا می‌خواست ترکش کند، به بهانه‌ای و شاید پیامی بود که خبر مرگی را به گوشش رسانده بود، پیامی کوتاه، در این حد که «پدر رفت» و چیزهایی شبیه این‌ها.

شاید به ذهنتان برسد که این فرضیات همه از بدبینی است و اینکه مردی چهار دقیقه به چیزی خیره شود اصلا امر مهمی نیست. شاید بگویید که هر کسی می‌تواند چهار دقیقه به چیزی زل بزند؛ حتی شاید ادعا کنید که می‌شود چهل دقیقه نیز خیره شد و جم نخورد و اتفاقی هم نیفتد. اگر این فکرها را می‌کنید باید عرض کنم که بنده را بسیار احمق فرض کرده‌اید، حرفم اساسا چیز دیگری است. چهار دقیقه‌ی مرد قطعا فرق داشت. اینگار ثانیه‌ها را می‌شمرد، اینگار اندازه‌شان دستش بود. همه‌ی بدنش مثل زمان سنجی تک تک ثانیه‌ها را به خاطر می‌سپرد. مرد آنچنان زمان را تسخیر کرده بود که از خدا می‌داند چند هزار کیلومتر این سوتر و یا آن سوتر ثانیه‌ها برای من نیز به شمارش افتادند. چشمانم زمان را شکافتند، از در و دیوار و کوه و دشت گذر کردند تا مردی را ببینند که ثانیه‌ها را در دست گرفته بود و خیره در صفحه‌‌ی روشنی، چیزی را می‌نگریست که می‌توانست هر زندگی‌ای را مفهوم ببخشد و یا از تک و تا بیندازد.

ثانیه‌ها هرچند کش می‌آمدند و هر کدام سالی را می‌مانستند که از جلوی چشمان مرد می‌گذشتند ولی نهایتا آنچه اجتناب ناپذیر بود، گذر ثانیه‌ها بود. ثانیه‌ها یکی یکی گذشتند، سال‌ها رد شدند و مرد هر چه به پایان چهار دقیقه جادویی نزدیکتر می‌شد، خیره‌تر.

رگه‌ای باریک از خون، از بینی مرد آرام آرام راهش را کشیده بود و سعی داشت از میان موهای خاکستری راهش را به لب‌ها بکشد.

مرد برای بار چهارم چشمانش را بست و دست راستش را مقداری بالا آورد، دستی که به مقصد نرسید.