چُم

چهارده مهر آمد و گذشت و من ماندم با سالی که منتهی می‌شود به سی سالگی. یادم به عکسی از پدر همراه با مادر دقیقا در 30 سالگی پدر افتاد که برادر بزرگ بغل پدر و آن یکی برادر میانی در آغوش مادر است و ایستاده‌اند جلوی شاهچراغ. پدر در سی سالگی که می‌شود سال 63، دختری هشت ساله دارد و دو پسر سه و یک ساله.

من، اینجا در آستانه سی سالگی حتی درباره بدیهی‌ترین چیزهای زندگی چون محل زندگی، شغل و حتی سبک زندگی مانده‌ام؛ بقیه چیزها هم پیشکش.

نمی‌خواهم بگویم همه‌اش از تفاوت نسل است و این فاصله سی ساله. عمرا باور ندارم که این همه اختلاف فقط از تفاوت نسل‌هاست. این‌ها دیگر تفاوت نیست، رسما دو دنیای موازی است.

راهنمایی که بودم و حتی قبل‌ترش تصویری از آینده داشتم. دبیرستان این تصاویر شکل گرفت و رنگ. تا ترم دو کارشناسی هم اینگار می‌دانستم قرار است به کجا بروم؛ اما یکباره روند عوض شد و اینگار به خواب رفتم، به خلسه و چشم که باز کردم آن پنج سال کارشناسی گذشته بود و تصمیمی لحظه‌ای برای رفتن به ارشد و عوض شدن تمام تصاویر، اینگار کن که تصویر قلب شد، انقلاب شد، و باز ارشد هم سردرگم‌تر از همیشه، تا تمام شد؛ مثل آب یخی که بر مستِ خوابی بریزند، رسیدم به خدمت و هنوز گیج و دونگ.

دقیقا نمی‌دانم می‌خواهم چه بگویم ولی اینگار برای نسل‌های قبل‌تر زندگی و انتخاب‌ها بدیهی‌تر بود.

اکنون ماییم و لحظاتی از آینده در پیش و عمری که باید سپری شود، بی آنکه بدانیم می‌خواهیم کجا برویم؛ بی آنکه در پی رویایی باشیم و بدون تصویری حتی بی آب و رنگ از آینده. اینگار دنیا را آب برده باشد و ما را خواب.