داستان تولد یک استارتاپ

پرده اول - آشنایی در سطح سلولی

اواخر سال 95، تو روزای سرد زمستونیش ما سه نفر از دانشجوهای دانشگاه مازندران یعنی من، امیرحسین عبدالله‌زاده و مجتبی حبیبیان، تصمیم گرفتیم باهم یه شرکت نرم‌افزاری تاسیس کنیم با هدف انجام پروژه‌های نرم‌افزاری و ایجاد یه راه درآمدی! من و امیرحسین از ابتدای دانشگاه یعنی حدود 6 سال قبل باهم آشنا شدیم و از همون موقع تبدیل به دوستان صمیمی شدیم. من دنبال علاقه‌ام یعنی بازاریابی و فروش رفتم و امیرحسین هم به همین شکل راه برنامه‌نویسی رو پیش گرفت. اواسط سال 95 من پیشنهادی رو در خصوص تاسیس یه شرکت نرم‌افزاری مطرح کردم با این مضمون که من بازاریابی و مذاکره رو تا حدی بلدم، تو برنامه‌نویسی می‌کنی، چند نفر دیگه هم هدف با خودمون هم پیدا می‌کنیم و یک شرکت تاسیس می‌کنیم. جواب مثبت و موافقت امیرحسین در این راستا منجر به آشنایی من با مجتبی حبیبیان (که قبلا مجتبی و امیرحسین باهم آشنایی و همکاری‌هایی داشتند) شد. -- مجتبی به معنای واقعی کلمه یه گیکه! یه آچار فرانسه تمام عیار تو کارایی که میشه پشت کامپیوتر انجام داد. من یک آدم کمال‌گرای چند پتانسیلی هستم که خوراکم کارای فنی مختلفه و یه جور دید فنی نسبت به مسائل دارم و از نظر کاری عاشق ارتباط با مشتری‌ها و بازاریابی و تحلیل بازخورد فعالیت‌های مارکتینگمون. اما امیرحسین یه فردیه بین ما دوتا. یه جور Middle Ware؛ یه جور متعادل کننده و همینطور یه استاد خیلی خوب در زمینه آموزش برنامه‌نویسی اندروید -- بعد از یک یا دو جلسه هماهنگی، کار رو به صورت جدی دنبال کردیم.

پرده دوم - در کلمه "غیرممکن" یک "ممکن" نهفته است!

من و امیرحسین دیدگاه‌های انگیزشی تقریبا برابری داریم. یعنی اینطوری که کاری نشد نداره. اگه به اندازه کافی پیگیر باشی و تلاش کنی، چیزی که میخوای رو پیدا می‌کنی! ما دنبال یک دفتر کار مناسب (منظور از مناسب تمیز، در دسترس، و با قیمت پایین هست) تو شهر بابلسر بودیم که به عنوان یک پایگاه کاری سه نفری توش جمع شیم و برنامه‌هایی رو پیاده کنیم. در عرض چند روز، چند ده مکان مختلف رو بازدید کردیم اما هیچکدوم {مناسب} نبود و همه‌ی اساتید مشاور املاک، امواج ناامیدی رو با مضمون اینکه این چیزی که شما میگین اصلا پیدا نمیشه، این قیمت نیست و ... به سمتمون شلیک می‌کردن --- خلاصه تونستیم به راحتی بعد از چندین مورد مکان مناسب مورد نظرمون رو پیدا کنیم و نشستیم پای میز معامله؛ اما با جیبی پر از خالی! [توصیف احساسی که من به شخصه اون لحظه داشتم، بسیار سخته] - با امیدهایی که در شرایط مختلف من و امیرحسین به هم میدادیم تونستیم خودمون رو قانع کنیم که میتونیم هزینه اجاره این مکان رو فراهم کنیم. فقط باید کمی زمان بخریم. وارد صحبت با مالک شدیم و تونستیم راضیش کنیم که معامله انجام بشه، دفتر رو تحویل بگیریم اما پیش‌پرداخت رو با کمی تاخیر مثلا یکی دو هفته آینده بهش بدیم.هزینه‌های کوچیک فرمالیته پای معالمه رو تونستیم پرداخت کنیم و معامله انجام شد! این یک موفقیت انگیزه بخش برامون بود.

پرده سوم - غیرممکن | راند دوم

به این نتیجه رسیدیم که در حال حاضر بهترین راه برای تامین مخارج تهیه دفتر (پیش پرداخت) و تهیه لوازم اولیه مثل میز و صندلی و غیره، دریافت وامه. تا به اون لحظه خیلی با چالش‌های بانکی آشنا نبودیم، ولی باور کنین هرچقدر کمتر بدونین به نفع خودتونه :)). به چند بانک سر زدیم و فهمیدیم که در این بازه زمانی، یعنی نیمه دوم اسفند ماه، صندوق‌های بانکی پرداخت وام ظاهرا بسته شده و امکان پرداخت وام در هیج بانکی وجود نداره در این بازه. این چیزی بود که به ما می‌گفتن. با توجه به روحیاتمون، تصمیم گرفتیم با کمی اعتماد به نفس بیشتر به بانک‌های بیشتری سر بزنیم و این‌کار رو کردیم. به چند بانک و صندوق دیگه در بابلسر و یکی دو شهر نزدیک دیگه، یعنی شهرستان بابل و آمل هم مراجعه کردیم و درخواستمون رو مطرح و کمی بحث و چانه زنی کردیم با هدف راضی کردنشون. اما جواب همه مثل موارد قبلی بود. از آخرین بانکی که بیرون اومدیم، در اوج خستگی، گفتیم یه بانک دیگه هم جلوتر هست. اونم بریم! این بانک در وقع یک صندوق قرض‌الحسنه بود که شرایط نسبتا خوبی داشت و امکان دریافت وام برامون وجود داشت. خیلی امیدوار شدیم! برای بررسی این مورد با یکی از اقوام که در این زمینه فعالیت داشت، تماس گرفتم تا ببینیم صندوقی با این مشخصات قابل اعتماد هست یا خیر. نتیجه این مشورت پیدا شدن یک بانک دیگه با شرایط بسیار مناسب‌تر و قابل اعتمادتر شد که امکان دریافت وام مهیا بود، سریعا درخواست دادیم، تشکیل پرونده و بررسی شد و نهایتاً کمتر از 20 روز تونستیم اون مبلغ رو دریافت کنیم و تحویل دفتر قطعی شد.

پرده چهارم - یک جرقه خوشایند و یک چالش ترسناک

قبل از استقرار کامل در دفترمون و تهیه لوازم، چندبار به بهانه نظافت و آماده‌سازی دفتر دور هم جمع شدیم و ایده‌های کاریمون رو مطرح می‌کردیم. یکی از ویژگی‌هایی که گاهاً از اون رنج می‌برم ایده‌های بسیار زیادِ بزرگ و کوچیکیه که به ذهنم میرسه و اگر کنترلش نکنم تاثیر به شدت زیادی در غیرمتمرکز کردنم در کارهام داره. یکی از ایده‌هایی که اون روزها ذهنم رو درگیر کرده بود، ساخت یک وبسایت آموزشی با رویکردهای بسیار آرمانی و خاص بود. یکی از روزها، تو همون دفتر خام، روی یک زیلو کف دفتر نشستیم و شروع به تحلیل و بررسی این ایده کردیم و نتایجش رو تو چند برگه یادداشت کردم و بعد از اون تا چند ماه به دست فراموشی سپرده شد.

اتفاق ناخوشایندی که در روزهای آغازین استقرارمون در دفتر؛ یعنی روزهای پایانی سال 95 افتاد، مشکل آپاندیسیت امیرحسین بود! گویا چند روزی از پاره شدن آپاندیس گذشت و به دلیل عفونت‌های زیادی که ایجاد شد و جراحی و دوران نقاهت بسیار طولانی بعد از عمل امیرحسین، مدت زیادی رو از جریان کاری دور شدیم. و این موضوع به شدت در افت روحیه کاری و شخصی من و مجتبی تاثیرگذار بود.

پرده پنجم - بازشروعی جدی!

بعد از گذشت حدود یک ماه، و بهبود نسبی اوضاع امیرحسین، مجددا استقرار جمعی ما در دفتر شدت گرفت؛ روزهایی پر از شادی! یکی از همین روزها با باقیمانده پولی که از مبلغ وام مونده بود، لوازمی مثل میز و صندلی و گجت‌های مورد نیاز رو تهیه کردیم. تصمیم به ثبت شرکت گرفتیم. یک جلسه طوفان فکری در خصوص انتخاب نام شرکت داشتیم و در نهایت با کمک یکی از شرکت‌های ارائه دهنده خدمات ثبت شرکت، شرکت آرکا (نام مستعار شرکت) رو به ثبت رسوندیم. روزهایی رو در تلاش برای گرفتن سفارش و انجام پروژه گذروندیم. انجام چند پروژه ریز و درشت شروع شده بود. روزهای تابستونی شروع شد و گرمای هوا شرایط رو سخت می‌کرد. امیرحسین برنامه‌نویسی اندروید رو به خوبی بلد بود، سابقه تدریس در این حوزه هم داشت. با پیشنهاد خودش تصمیم گرفتیم یه دوره حضوری نیمه‌خصوصی آموزش برنامه‌نویسی اندروید رو تو شرکت برگزار کنیم تا بتونیم دست‌کم مبلغی رو برای تهیه یک کولر، فراهم کنیم. شروع به انجام مقدمات این کار کردیم. امیرحسین شروع به آماده شدن برای اجرای دوره کرد. مجتبی شروع به ساخت یک صفحه جهت معرفی این دوره در وبسایتمون کرد. و من هم شروع کردم به تبلیغ‌نویسی برای محتویات صفحه معرفی دوره در سایت و همچنین تبلیغات تلگرامی! این فعالیت به صورت فشرده انجام شد و با درنظر گرفتن اینکه شرکتی نوپا اقدام به آموزش کرده و سوابقی هم در این خصوص موجود نبوده تونستیم بازخورد نسبتا جالبی بگیریم. حدود 35 نفر در پیش ثبت‌نام اسم‌نویسی کردند. من شروع به برقراری تماس تلفنی با این افراد کردم و با توضیحاتی در مورد دوره و پرزنتی کوتاه، در نهایت دوره با 10 نفر دانشجو شروع شد و بدلیل محدودیت مکانی شرکت، تصمیم به تقسیم افراد در دو گروه 5 نفره جدا در روزهای متفاوت گرفتیم. در نهایتِ این امر موفق شدیم یک کولر برای شرکت تهیه کنیم و از گرمای عجیب و غریب هوا،خودمون رو نجات بدیم.

پرده آخر - تولد آرکادمی

اولین دوره حضوری آموزش برنامه‌نویسی رو در شرکت شروع کردیم و با پیشنهاد من و یادآوری ایده وبسایت آموزشی که قبلا مطرح شد، تصمیم گرفتیم این دوره رو در چارچوب همین سایت آموزشی پیش ببریم. نام "آرکادمی" رو برای این مجموعه انتخاب کردیم. به موازات پیشبرد دوره حضوری، امیرحسین شروع به ضبط ویدیوهای کوتاهی هم کرد که به صورات روزانه از طریق کانال تلگرام آرکادمی و کانال آپارات آرکادمی (تا مدت‌ها بنا به دلایلی خبری از وبسایت نبود.) به صورت رایگان منتشر می‌کردیم و درحال تجربه یک تیم‌ورک بسیار عالی بودیم. امیرحسین آموزش‌ها رو تولید می‌کرد و دوره حضوری رو پیش می‌برد. من ویدیوها رو تدوین و منتشر می‌کردم و اطلاع رسانی‌ها رو انجام می‌دادم و درتلاش برای معرفی آرکادمی و تبلیغاتش بودم و درخصوص دوره حضوری هم هماهنگی‌ها رو بابت پیگیری و مسایل مالی به‌عهده داشتم. مجتبی هم جهت تامین مخارج مالی و همینطور پیشبرد یه سری همکاری‌ها، پروژه‌هایی که می‌گرفتیم رو انجام می‌داد.

کانال آپارات رو برای تبلیغات و معرفی خودمون و همینطور اعلام حضورمون در اکوسیستم با کمترین هزینه و درواقع برخورداری از سئوی قوی آپارات، ایجاد کردیم تا بتونیم با توجه محدودیت‌های کمی که از نظر مالی بابت تبلیغات داشتیم، بتونیم بهترین بازخورد رو بگیریم و اتفاقا بعد از مدتی دقیقا این موضوع محقق شد. روزهای نخست، خاطرم هست وقتی یکی از ویدیوهایی که هفته پیش به‌طور مثال در آپارات منتشر کردیم، دوتا بازدید داشته، به مناسبت این موضوع و جهت شارژ انگیزشی، شادی این موضوع رو به هر طریقی برون‌فکنی می‌کردیم. اما امروز بازدید روزانه از کانال آپاراتمون به صورت میانگین حدود 150 بازدید هست و روزانه نزدیک به 1500 دقیقه پخش ویدیو فقط از طریق کانال آپاراتمون انجام میشه.

تا پایان سال 96 به همین منوال در حال طی مسیر بودیم. رویدادها و کارگاه‌های آموزشی مختلفی در چند دانشگاه در سطح استان مازندران برگزار کردیم. پیشرفت روزافزون از نظر جایگاه و اعتبار و همینطور جذب مخاطب بسیار ملموس بوده و هست. تا پایان سال بیشتر از 30 ساعت ویدیوی آموزشی رایگان در کانال‌ها منتشر کردیم که شامل جذاب‌ترین و ترندترین موضوعات در زمینه برنامه‌نویسی بوده و هستند (برای مثال؛ دوره آموزش جامع متریال دیزاین اندروید). در این مسیر با دوستانی هم هدف آشنا شدیم که اونها هم تصمیم به همکاری در این زمینه با ما گرفتند و شروع به تولید ویدیو کردند.

در روزهای پایانی سال 96 نسخه‌ای ناپایدار از وبسایت آرکادمی در زمانی کوتاه آماده انتشار شد و طی چند روز همه محتویات تولید شده به سایت آرکادمی نیز منتقل شدند. همزمان با این موضوع، اقدام به تولید و ترجمه مقالات نیز کردیم و در مدتی کوتاه بعد از آن، با دریافت بازخوردهایی، نسخه پایدار وبسایت نیز منتشر شد. در مجموع تا به این لحظه بالغ بر 40 ساعت آموش ویدیویی و بیشتر از 100 مقاله آموزشی تخصصی؛ به رایگان در وبسایت و سایر کانال‌های ارتباطی آرکادمی منتشر شدند.

در ماه‌های اخیر نهایتاً با محقق شدن بخشی از اهداف و در راستای افزایش تمرکز یا به اصطلاح Laser Focus در کارمون یعنی تولید محتوای آموزشی در آرکادمی، تصمیم به تولید و انتشار محصولات آموزشی به صورت غیررایگان نیز گرفتیم تا تمرکزمون تماماً‌ در این مسیر باشه و جهت تامین مخارج، به انجام پروژه‌ها و انجام کارهای متفرقه روی نیاریم. امروز آرکادمی تقریبا یک‌سال‌ونیمه شده و ما هرروز بیشتر از روز قبل مصمم میشیم تا فعالیت‌های تخصصی‌ و مفیدتری رو در آینده داشته باشیم و بدون شک اهداف و برنامه‌های بسیار بزرگی در این راستا داریم که به مرور و در زمان مناسب پیاده و اجرا خواهند شد.

نتیجه؟

در طول این مطلب نسبتا طولانی، سعی داشتم شرح حال کلی، تولد و زندگی یک استارتاپ رو به زبان ساده و دوستانه، به عنوان یکی از بنیان‌گذاران این استارتاپ، براتون بیان کنم و به صورت مستقیم و غیرمستقیم این نکته رو یادآور بشم که در راستای اهداف و برنامه‌هاتون مداومت و مقاومت داشته باشید. مداومت در انجام کارهایی که باید انجام بدید و مقاومت در مقابل انجام کارهایی که نباید انجام بدید و تنبلی. افراد هم هدف با خودتون رو پیدا کنید و استارت بزنید. رمز موفقیت در انجام کارهای کلیدیِ بسیار ریز و کوچکی هست که به‌صورت مداوم و پیوسته انجام میشه؛ همین و بس.

هر جا که هستید، شاد باشید. به امید دیدارتون --- محمد فانی