از جاسم به قاسم

هرروز یک مسیر را می‌روم و برمی‌گردم. راننده‌های این مسیر را می‌شناسم. بعضی‌ها را به چهره بعضی‌ها را هم به اسم. اخلاقشان، مدل رانندگی‌شان، واکنششان را به نداشتن پول خرد، همه را حفظم. عالمی دارند. از کنار هم در جهت مخالف که رد می‌شوند جوری به هم چراغ می‌زنند و سلام و احوال‌پرسی می‌کنند که انگار یکدیگر را اتفاقی توی مملکتی غریب دیده‌اند جایی که اصلاً انتظار نمی‌رفته یکدیگر را ببینند. آن روز راننده ون سبز قسمت من شد. آخر خط پیاده می‌شدم. چپیدم توی ردیف آخر صندلی گوشه‌ای که مزاحم پیاده شدن مسافرهای بین راه نباشم. پول خردم را هم گرفتم توی مشتم چون راننده از آن بداخلاق‌ها بود. که هیچ جوره اسکناس پنجی و دهی را برنمی‌تابی. همیشه عجله داشت طوری که انگار آخر خط قرار بود بهش کاپ بدهند و مدال گردنش بیندازند. هر لاینی که باز بود می‌رفت حتی اگر می‌توانست ماشین گنده‌اش توی پیاده‌رو زورچپان کند، می‌کرد. انداخته بود توی مسیر مخصوص اتوبوس و تخته‌گاز می‌رفت. از چشمانش می‌شد بخوانی چه لذتی از این تخته‌گاز رفتن توی لاین بدون ترافیک می‌برد و چه فخری میفروخت به ماشین‌هایی که توی ترافیک با دنده یک چند متر ناقابل می‌سریدند جلو. اما خوشی‌اش دیری نپایید تلفنش زنگ خورد و گماشته‌ای بی‌نام‌ونشان خبرش کرد که همکارش جاسم را در لاین مخصوص اتوبوس گرفته‌اند و بعد از کلی عجز و التماس پنجاه تومان هم جریمه‌اش کرده‌اند. این خبر بد عیش راننده ون سبز را حرامش کرد. از اولین خروجی از لاین خلوت خارج شد، باقی مسابقه سرعت را به راننده‌های خوشبخت اتوبوس سپرد و در صف رانندگان دنه یک قرار گرفت. اما هنوز رسالت اطلاع‌رسانی داشت. ترافیک فرصت خوبی بود که خبر را به گوش بقیه همکارانش برساند مبادا پلیس طعمه بیشتری از جاسم گیرش بیفتد. به طرفه‌العینی شماره همه همکاران را به ترتیب گرفت و خبر بد را داد. جاسم و گرفتن... همون پلیس لاغره. می‌خواست ماشین شو بخوابونن اما فقط جریمه کردن. رضا بلند تو خطه ؟ به اونم خبر بده... من به قاسم زنگ می‌زنم... الو قاسم، جاسم و گرفتن پنجاه تومن هم جریمه‌اش کرد از لاین نرو به شاهرخ هم بگو تو لاین آفتابی نشه... الو محمود...