
گاهی لازم است
گاهی لازم است داستان آشنایی با ناخدای قایقی کوچک است که مسافران خود را در یک دریای طوفانی به ساحل نجات می رساند. ناخدایی که هنگام رودررو شدن با امواج سهمگین باور دارد،می توان از خطر رست و بعد از گریز از آن نیز می داند، هنوز هم عواملی هست که قادر به خروج مسافران قایق از مدار زندگی خواهد بود. او آموخته که بجای ترس از مرگ باید زندگی کرد، فرا گرفته که امواج خروشان هیچ دشمنی با وی ندارند و به وظیفه ی ذاتی خود عمل می کنند.
ناخدا خود را ذره ابی کوچک از دنیا و طبیعت اطراف خود پنداشته و با جزء جزء آن کنار آمده است، به خوبی در جریان سیال طبیعت و دنیای اطراف جذب شده و همین رمز و راز ماندگاری و در نهایت نجات قایق از طوفان به دست او است. او همچون قطره های آب دریا، همچون صخره های جزیره، ماه آسمان آن شب طوفانی و ماهی ها، آموخته که هر کدام نقشی در نمایش هستی دارند و باید بی منت آن را پذیرفت.
گاهی لازم است داستان آشنایی با شخصی است که در بدترین شرایط یک سفر دریایی، در میان امواج خروشان، به مسافران طوفان زده ی خود می فهماند که باید به طبیعت و ذره ذره ی دنیای اطراف خود احترام گذاشت، دست از غرور برداشت و باور کرد که ما انسانها هم جزئی از همین طبیعت هستیم و به اندازه ی ماهی ها، صخره ها و امواج سهمی مساوی از عالم هستی داریم، نه چیزی بیشتر و نه کمتر