ویرگول
ورودثبت نام
fd.mohkami
fd.mohkami
fd.mohkami
fd.mohkami
خواندن ۳ دقیقه·۷ سال پیش

گاهی لازم است

ایستاده و ساعتی به دریا، آسمان و موج¬هایی که آرام می¬آیند و بر ساحل ماسه¬ای می¬غلتند، خیره می¬شوم. در این لحظه¬ها درکی متفاوت از طبیعت دارم، چه روزها و شب¬هایی که آمده بودم و در این ساحل قدم زده و از زیبایی آن لذت برده بودم، چه لحظه¬هایی پای در خنکای آب آن گذاشته و از غلغلک حاصل از حرکت ماسه¬ها هنگام بازگشت موج، به اوج هیجان رسیده و بر ماسه¬های آن نقش¬های گوناگون ساخته بودم، ولی امروز بعد از ظهر، همه¬ی آن موج¬ها، قطره¬های آب، ماسه¬های ساحل و آسمانِ بالای آن را، هوشیار و زنده می¬بینم. تک¬تک این ذرات با زبان بی¬زبانی با من سخن می¬گویند و می-خواهند باور کنم که وجود دارند، ولی در این دقایق و بعد از سفر کوتاهی که به جزایر ابوموسی و تنب داشتم، آمده¬ام، از آنها دلجویی و بخواهم که من را باور کنند و دوست خود بدانند.
تا پیش از این همواره از اینکه غروب خورشید در ساحل بندرعباس در سمت  دریا اتفاق نمی¬افتد، گله و شکایت داشتم، ولی امروز از یاد آوری آن، شرمسار و خجالت زده هستم، من چقدر خود خواه بودم، همه¬ی اجزاء این دنیا بدون هیچ کم و کاستی سر جای خود است، بدون هیچ نقص و کمبودی، و در این میان و در این پهنه¬ی بی¬انتهای جهانی که در آن زندگی می¬کنم، این من هستم که وصله¬ای ناجور به نظر می¬رسم، من که شعور دارم و قادر به تفکر هستم. آیا چون قدرت تفکر دارم، این حق را نیز دارم که دریا را بدون موج¬های خروشان بخواهم، انتظار داشته باشم خورشید بجای غروب در سمت غرب، در جنوب غروب کند تا شاهد فرورفتن آن در دریا بجای خشکی باشم؟ چه کسی به من این اجازه را داده است که دلفین¬ها را تحسین و برای کوسه¬ها آرزوی مرگ و نابودی کنم، دریا را تا آن زمان که از وجود آن لذت می برم دوست داشته باشم ولی آن دم که باب میل من عمل نمی¬کند، با ترس از آن فرار کنم؟ یا با آن بجنگم.
با نجوایی که تنها خود قادر به شنیدن آن هستم از دریا عذرخواهی می-کنم، از آسمان می¬خواهم که من را ببخشد، نشسته و ماسه¬های ساحل را نوازش می¬کنم تا قدری از آنها دلجویی کرده باشم، هرچند می¬دانم آنها چه من را ببخشند، چه نبخشند، باز بر سر عهد خود خواهند ماند. ای¬کاش زبان داشتند و این راز را برای من فاش می¬کردند، رازی که موجب گشته بمانند و شکایتی نکنند، بایستند و خسته نشوند و هیچ کینه¬ای از کسی یا چیزی در دل نداشته باشند. امروز فهمیدم که ناخدای آن قایقِ تندرو چرا شبیه ماسه ها بود، شبیه صخره¬ها، دلفین¬ها و دریا بود. او زیستن در میان آنها را خوب آموخته و به همین دلیل رنگ آنها و بوی آنها را گرفته است.
گاهی لازم است در میان طوفان گرفتار شد، در ارتفاع و از پنجره یک هواپیمای کوچک، دریا و دنیای زیر پای خود را دید. گاهی لازم است برخورد پی¬درپیِ امواج خروشان به صخره¬های جزیره¬ای را از نزدیک مشاهده کرد، تا باور کنیم در گستره¬ی گیتی، ذره¬ای بیش نیستیم، ذره¬ای کوچک که حتی می-توان از وجود آن چشم پوشید، دریابیم که عمر ما، اگر طولانی هم باشد، در مقابل عمر جهان اینقدر کوتاه است که به حساب هم نمی¬آید، درک کنیم که دنیا و ابعاد آن بیش از آن است که ما تصور می¬کنیم.
به ساختمان خوابگاه بازگشته و وقتی وارد می¬شوم، خورشید غروب کرده است، در همان جهت که همواره غروب می¬کرد، مطمئن هستم و همین اطمینان، من را چنان آرام و دلگرم کرده است که بی توجه به نقش¬های حک شده بر دیوار گذشته و یا رویداده¬های پیش¬بینی نشده¬ی آینده، یکراست روی تخت دراز کشیده و به خواب می¬روم.
هی لازم است در میان طوفانی گرفتار شوی
ایستاده و ساعتی به دریا، آسمان و موج¬هایی که آرام می¬آیند و بر ساحل ماسه¬ای می¬غلتند، خیره می¬شوم. در این لحظه¬ها درکی متفاوت از طبیعت دارم، چه روزها و شب¬هایی که آمده بودم و در این ساحل قدم زده و از زیبایی آن لذت برده بودم، چه لحظه¬هایی پای در خنکای آب آن گذاشته و از غلغلک حاصل از حرکت ماسه¬ها هنگام بازگشت موج، به اوج هیجان رسیده و بر ماسه¬های آن نقش¬های گوناگون ساخته بودم، ولی امروز بعد از ظهر، همه¬ی آن موج¬ها، قطره¬های آب، ماسه¬های ساحل و آسمانِ بالای آن را، هوشیار و زنده می¬بینم. تک¬تک این ذرات با زبان بی¬زبانی با من سخن می¬گویند و می-خواهند باور کنم که وجود دارند، ولی در این دقایق و بعد از سفر کوتاهی که به جزایر ابوموسی و تنب داشتم، آمده¬ام، از آنها دلجویی و بخواهم که من را باور کنند و دوست خود بدانند. تا پیش از این همواره از اینکه غروب خورشید در ساحل بندرعباس در سمت دریا اتفاق نمی¬افتد، گله و شکایت داشتم، ولی امروز از یاد آوری آن، شرمسار و خجالت زده هستم، من چقدر خود خواه بودم، همه¬ی اجزاء این دنیا بدون هیچ کم و کاستی سر جای خود است، بدون هیچ نقص و کمبودی، و در این میان و در این پهنه¬ی بی¬انتهای جهانی که در آن زندگی می¬کنم، این من هستم که وصله¬ای ناجور به نظر می¬رسم، من که شعور دارم و قادر به تفکر هستم. آیا چون قدرت تفکر دارم، این حق را نیز دارم که دریا را بدون موج¬های خروشان بخواهم، انتظار داشته باشم خورشید بجای غروب در سمت غرب، در جنوب غروب کند تا شاهد فرورفتن آن در دریا بجای خشکی باشم؟ چه کسی به من این اجازه را داده است که دلفین¬ها را تحسین و برای کوسه¬ها آرزوی مرگ و نابودی کنم، دریا را تا آن زمان که از وجود آن لذت می برم دوست داشته باشم ولی آن دم که باب میل من عمل نمی¬کند، با ترس از آن فرار کنم؟ یا با آن بجنگم. با نجوایی که تنها خود قادر به شنیدن آن هستم از دریا عذرخواهی می-کنم، از آسمان می¬خواهم که من را ببخشد، نشسته و ماسه¬های ساحل را نوازش می¬کنم تا قدری از آنها دلجویی کرده باشم، هرچند می¬دانم آنها چه من را ببخشند، چه نبخشند، باز بر سر عهد خود خواهند ماند. ای¬کاش زبان داشتند و این راز را برای من فاش می¬کردند، رازی که موجب گشته بمانند و شکایتی نکنند، بایستند و خسته نشوند و هیچ کینه¬ای از کسی یا چیزی در دل نداشته باشند. امروز فهمیدم که ناخدای آن قایقِ تندرو چرا شبیه ماسه ها بود، شبیه صخره¬ها، دلفین¬ها و دریا بود. او زیستن در میان آنها را خوب آموخته و به همین دلیل رنگ آنها و بوی آنها را گرفته است. گاهی لازم است در میان طوفان گرفتار شد، در ارتفاع و از پنجره یک هواپیمای کوچک، دریا و دنیای زیر پای خود را دید. گاهی لازم است برخورد پی¬درپیِ امواج خروشان به صخره¬های جزیره¬ای را از نزدیک مشاهده کرد، تا باور کنیم در گستره¬ی گیتی، ذره¬ای بیش نیستیم، ذره¬ای کوچک که حتی می-توان از وجود آن چشم پوشید، دریابیم که عمر ما، اگر طولانی هم باشد، در مقابل عمر جهان اینقدر کوتاه است که به حساب هم نمی¬آید، درک کنیم که دنیا و ابعاد آن بیش از آن است که ما تصور می¬کنیم. به ساختمان خوابگاه بازگشته و وقتی وارد می¬شوم، خورشید غروب کرده است، در همان جهت که همواره غروب می¬کرد، مطمئن هستم و همین اطمینان، من را چنان آرام و دلگرم کرده است که بی توجه به نقش¬های حک شده بر دیوار گذشته و یا رویداده¬های پیش¬بینی نشده¬ی آینده، یکراست روی تخت دراز کشیده و به خواب می¬روم. هی لازم است در میان طوفانی گرفتار شوی
کتاب
۶
۰
fd.mohkami
fd.mohkami
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید