
قسمتی از متن کتاب " گاهی لازم است "
درز بین ورقهای فلزی از خواب بیدار می شوند و هر چه هنگام برخاستن کم گذاشته بودند، جبران می کنند، اما دیگر به آن اعتنایی نمی کنم، به جایی امن و مطمئن رسیده ایم، اگر از هم جدا شده و به هزاران قطعه ی مساوی و حتی غیر مساوی تقسیم شوند، باکی ندارم. هرچند باید به یاد داشته باشم این فرندشیپِ پیر و فرتوت همانی است که باید روز بعد میزبان ما برای بازگشت باشد.
هنوز سرعت داریم و یک لحظه به باندی که دقایقی پیش دیده بودم، شک می کنم، نکند آن خطِ کشیده شده میان جزیره تمام شود و این پرنده ی آهنی باز میل رفتن داشته باشد، برود و از آن سوی جزیره خارج گردد و سالهای سال محلی گردد جذاب و دیدنی برای توریست هایی که از آن بازدید خواهند کرد و وقتی راهنمای گروه، تعداد جانباختگان را اعلام می کند، آهی کشیده و به روح ما که در انتهای باند توقف نکرد و از خط پایانِ زندگی گذشت، درود فرستند. خوشبختانه اینگونه نمی شود. شتاب هواپیما کاهش یافته و دوباره همان خودروی زره پوشی میشود که گویی بر بستری سنگلاخی پیش میرود.
هواپیما دور می زند و به سمت سالنی می رود که از بالا اتاقکی بیش نبود و حال که به آن نزدیک می شویم، همان اتاقک کوچک است و حتی کوچکتر نیز به نظر میرسد.