
در سایههای درهمتنیدهی جنگل، جایی که نور خورشید به زحمت به زمین میرسد، شبحی زرینفام با خالهای مشکی رقصان، خودنمایی میکند. این نه یک رویا، بلکه تجسمی از شکوه و عظمت است: پلنگ.
پلنگ، نقاشی بینظیر طبیعت است. هر خالش، داستانی از بقا و استقامت را روایت میکند. چشمان نافذش، گویی اسرار جنگل را در خود پنهان کردهاند و نگاهش، آمیزهای از قدرت و هوش است.
او، استادِ استتار است. در میان شاخ و برگها محو میشود، گویی جزئی از طبیعت است. حرکاتش، روان و بیصداست، رقص مرگ در سکوت. او شکارچی بیرحمی است، اما در عین حال، مظهر زیبایی و ظرافت است.
پلنگ، نمادِ قدرت، شجاعت و استقلال است. او، پادشاهِ بیتاج و تختِ قلمرو خود است، حکمرانی که با پنجههای تیز و دندانهای برنده، حق خود را از طبیعت میگیرد.
در غروب آفتاب، زمانی که آسمان رنگ خون میگیرد، صدای غرش پلنگ، در سکوت جنگل میپیچد، هشداری به تمام موجودات، پیامی از قدرت و بقا. پلنگ، تا ابد، نمادی از شکوه و عظمت طبیعت خواهد ماند.