سلام دوست کنجکاو من! تا حالا اسم «آلبرت اینشتین» رو شنیدی؟
همون آقای بامزهای که همیشه موهاش ژولیپولی بود و یه بار هم جلوی دوربین خبرنگارها زبونش رو درآورد!

خب راستش اون یکی از باهوشترین آدمهای تاریخ بود و کاری کرد که نگاه ما به دنیا برای همیشه عوض بشه؛
اون چیزهایی رو کشف کرد که حتی بزرگترین دانشمندهای زمانِ خودش هم سرشون رو میخاروندن و میگفتن: «عمو آلبرت، این که گفتی یعنی چی؟!»
وقتی اینشتین کوچیک بود، خیلی دیر شروع به حرف زدن کرد و معلمهاش فکر میکردند کندذهنه!
اما یه روز پدرش یه قطبنما بهش هدیه داد.
اینشتین کوچولو با خودش گفت: چطور ممکنه یه سوزن کوچیک بدون اینکه کسی بهش دست بزنه، همیشه سمت شمال رو نشون بده؟
همین سؤال ساده، جرقهای بود که اون رو به بزرگترین دانشمند جهان تبدیل کرد!
فکر کن داری با دوچرخهات خیلی تندتند رکاب میزنی. واسۀ تو که داری رکاب میزنی، همه چیز عادیه، اما اگه یکی از دوستهات از دور ببیندت، میبینه ساعت مچیِ تو کندتر از ساعت خودش کار میکنه!

اینشتین گفت: «بچهها! زمان ثابت نیست! یه وقتهایی کُند میگذره؛ مثل وقتی سر کلاس نشستی، منتظری زنگ بخوره؛ یه وقتهایی هم خیلی تند میگذره؛ مثل وقتهایی که داری با دوستهات بازی میکنی!»
او فهمید که اگه خیلی تند حرکت کنی، زمان برات کندتر میگذره.
به این میگن: «کشاومدنِ زمان».
امروزه این کشف خیلی به دردمون خورده، چون GPS گوشیهامون بهش احتیاج دارن... میگی چه ربطی داره؟
خب، ماهوارههایی که GPS دارند، دارن با سرعت خیلی زیاد دور زمین میچرخن، پس زمان برای اونها (همونطور که اینشتین گفت) یه کم کندتر میگذره. بدون این کشفِ اینشتین، اپلیکیشن مسیریاب گوشیهامون هر روز چند کیلومتر اشتباه میکردن و یهو میدیدی به جای کرج رفتی قرچکِ ورامین!
فکر کن دو تا برادر دوقلو داریم که هر دو هم بیست سالشونه.
یکیشون میمونه روُ زمین؛ اون یکی سوار یه سفینه میشه و با سرعت خیلی زیاد میره به یه سفر فضایی.
سه سال بعد وقتی فضانوردمون از سفر برمیگرده، چند سالش شده؟ آفرین! 23 سالشه. اما...
برادری که روُ زمین مونده، یه مرد جاافتادۀ 40 ساله است! و حالا دیگه تو میدونی چرا!

چون عمو «آلبرت» بهمون گفته: «زمان برای اونهایی که با سرعت خیلی زیاد حرکت میکنن، کندتر میگذره؛ پس فضانوردمون فکر میکنه فقط 3 سال توُ فضا بوده، در حالی که واسۀ برادرش روُ زمین 20 سال طول کشیده!
آدم مخش سوت میکشه، نه؟!
اول از همه بگم، این «گرانش» «گرانش» که میگن همون «جاذبه» است؛ یعنی همون چیزی که باعث میشه سیبها از درخت بیافتن پایین؛ زمین دور خورشید بچرخه و وقتی که توپ بسکتبال رو پرت میکنی، با یه قوس قشنگ بیاد پایین و بره توُ سبد!
قبل از اینشتین، همه فکر میکردن جاذبه یه نیروی نامرئیه که سیبها رو به سمت زمین میکشه و زمین رو دور خورشید میچرخونه، ولی اینشتین باز هم یه چیز عجیب گفت: «گرانش نیرو نیست!»
او گفت: فضا مثل یه ملحفۀ بزرگه که چهار نفر چهارگوشهاش رو گرفتن. حالا یه توپ سنگین مثل یه توپ بسکتبال رو میاندازی وسط این ملحفه. چی میشه؟ ملحفه گود میشه، درسته؟ اسم این توپ بسکتبال رو میذاریم: خورشید!

حالا یک تیلۀ کوچیک رو غلت میدیم روی ملحفه. میبینیم تیله به جای اینکه مستقیم بره، اولش چند دور، دورِ توپ بسکتبال میچرخه و بعد میافته توُ گودیِ وسط... این تیله میتونه یه سیاره باشه، مثل زمین. هر چقدر چیزی که میاندازیم وسط ملحفه، سنگینتر باشه، گودیای هم که ایجاد میکنه بیشتره.
اینشتین گفت: خورشید به خاطر وزن زیادش یه گودالِ بزرگ توُ فضا درست کرده که سیارهها مثل تیلهها دورش میچرخن.
و بعد یه چیز عجیبتر هم گفت که دود از کلۀ همه بلند شد! اون گفت: «حتی نور هم وقتی از کنار خورشید رد میشه، مسیرش رو کج میکنه!»
این حرفهاش باعث شد تا ما امروز بتونیم چیزهای عجیبی به اسم «سیاهچالههای فضایی» رو بشناسیم؛ یعنی جاهایی توُ فضا که اون گودالِ وسطِ ملحفه، اینقدر بزرگ شده که دیگه هیچی نمیتونه ازش بیاد بیرون؛ حتی نور! اصلاً واسۀ همینه که بهش میگن سیاهچاله؛ چون نور نداره. تاریکه!

راستش اینشتین همیشه هم یه دانشمند معروف و محبوب نبود...
توُ مدرسه بعضی نمرههاش خیلی خوب نبودن. چون اون هم مثل بیشترِ بچهها بعضی درسها رو خیلی دوست داشت و توشون نمرۀ بالا میگرفت ولی از بعضیهاشون متنفر بود؛ مثل درسهای حفظکردنی!
وقتی هم بزرگتر شد، رفت توُ یه ادارۀ معمولی و یه کارمند ساده شد. روزها اونجا کار میکرد؛ شبها هم به ایدههای بزرگ و دیوانهوارِ خودش فکر میکرد. اون مثل هنرمندها؛ مثل نقاشها یا موسیقیدانها؛ جهانِ اطرافش رو یه جور متفاوتی میدید. اون به ما یاد داد که واسه فهمیدنِ دنیا، بد نیست بعضیوقتها از نو بهش نگاه کنیم و دربارۀ واقعی بودنِ چیزهایی که از قدیم بهمون گفتن شک کنیم.
اون فقط یک دانشمند نبود؛ یک خیالباف، یک قصهگو و یک کودک کنجکاو بود که هیچوقت دست از «سوال کردن» برنداشت.
پس دفعۀ بعد که به آسمونِ پرستارۀ شب نگاه کردی، یادت باشه که فضا و زمان میتونن گود بشن یا کش بیان و خلاصه کج و کوله بشن! اینها رو عمو «آلبرتِ» خودمون گفته...
