درباره‌ی «اِلی»

◘ اِلی پدری زیبا و مهربان داشت که دیگر نداشت.
و ِالی برادرانی سخت و سنگدل داشت که داشت.
الی در یک روز پاییزی؛ یک روز که حسابی خسته شده بود تصمیم گرفت دیگر نباشد، اما نه از آن نباشدهایی که همه شنیده‌اند... الی نه می‌خواست خودش را خودکشی کند و نه دلش می‌آمد دیگران را خودکشی کند. الی می‌خواست این «نباشد» یک جورِ خوبی باشد که به دل خودش بنشیند، حتی اگر دیگر برایش مهم نباشد.

الی می‌خواست برود توی یکی از کتاب‌هایش و تا همیشه همان‌جا بماند... این جوری دیگر نباشد در حالی که هست.
الی اما یک انتخاب خیلی خیلی سخت داشت؛ انتخاب یک کتاب از میان کتاب‌های چشمک‌زنِ چیده شده در کتابخانه‌اش به هیچ وجه کار آسانی نبود.
الی مردّد شده بود؛ اگر بعداً خوشم نیامد چه؟
الی تنها یک بار می‌توانست انتخاب کند و این ترسناک بود...
...

الی در یک روز زمستانی، بالاخره تصمیم‌اش را گرفت.
الی انتخاب کرد... کتاب در قفسه‌ی سوم، بین «دیوان حافظ» و «چنین گفت زرتشت» دستانی را که نداشت تا جایی که نمی‌توانست باز کرده بود و داشت حافظ و نیچه را به دو طرف هل می‌داد.
و کتاب، خسته بود.
مثل الی خسته بود.
الی در یک روز زمستانی، دیگر نبود.
...
الی برادرانی سخت و سنگدل داشت.
آن‌ها همین که دیدند الی دیگر نیست، همه‌ی وسایل اتاقش را، کتاب‌ها و نوشته‌هایش را، عروسک‌ها و گلدان‌هایش را بار زدند و از خانه بیرون بردند.
سال‌ها گذشت...
سال‌ها گذشت و هیچ‌کس نفهمید چه کسی، کجا، کتاب را، الی را، از کدام دستفروش، چند خرید. ◙


بیستم آبان 1397 - گوهردشت